مادر من، مادر من، تو یاری و یاور من...

  • ۱۱:۰۸

تا 6 سال و 9 ماه، فقط و فقط متعلق به خودم بود... به طوری که تا چند ماه بعد از تولد خواهرم، هنوز باور نداشتم که مادر جان شکوه* من مادر بچه ی دیگرش هم هست و خوب طبیعتا حسودی ام می شد و باید بگویم که بعد از تولد برادرم، دیگر حسودی را کنار گذاشته و این واقعیت تلخ را قبول کرده بودم!

مادر جوانی که مانند تمام مادران دیگر، تمام جدیت مادری اش را برای فرزند اولش خرج کرد و سخت ترین روش های تربیتی و تنبیهی را بر رویش پیاده کرد و جدیتش برای فرزندان دیگرش تمام شد!

راستش تا همین چند سال پیش، هر جایی که با مادرم می رفتیم فکر می کردند که خواهر بزرگترم است، چون هم من سریع رشد کرده و قد کشیده بودم و هم مادرجان شکوه م جوان مانده بود؛ می گویم مانده بود چون چند هفته ی پیش وقتی داشتم عکس های تولد 21 سالگیم را با تولد امسالم مقایسه می کردم، با حقیقت تلخی مواجه شدم و قلبم لرزید... چهره ی مادرم شکسته شده بود... چشمانش دیگر آن شور و زیبایی را نداشت و من با عذاب وجدان اینکه سال سختی را گذرانده، اشک ریختم...

به مناسبت پست جولیک، می خواستم یک روز کاملم را برایش اختصاص بدهم، ولی به طرز عجیبی این روزهایم شلوغ است، تنها کاری که از دستم برآمد این بود که وقت هایی که می خواهم از اتاقم خارج شوم و پیش خانواده ام بروم، گوشی ام را با خود نبرم و بیشتر با مادرجان شکوه م صحبت کنم، امروز صبح هم وقتی در آشپزخانه منتظر آماده شدن صبحانه بودم و با مادرم صحبت می کردم، حواسش از قوری که داشت زیر شیر سماور پر از آب می شد، پرت شد و قوری سر ریز شد، با خنده چندین بار تکرار کرد: بار اولیست که این اتفاق برایم افتاده، حواسم را پرت کردی! 

کار کوچک دیگری که دو روز قبل توانستم انجام بدهم و دل مهربانش را شاد کنم این بود که وقتی چشمم به مغازه ی گل فروشی افتاد، برایش شاخه ای از گل هم نامش را بخرم: مریم... فروشنده پرسید کارت تبریک نمی خواهید؟ گفتم نه برای مادرم است. گفت به چه مناسبتی؟ گفتم بی مناسبت است! لبخند زد و گفت همین گل بی مناسبت خودش پر از حرف است...

و خوب مادرم خیلی خوشحال شد، شب همان روز گفت: اولین گل مریمی بود که کسی برایم گرفته بود! گل های زیادی گرفته ام ولی این گل برایم خاص بود...

اعتراف میکنم که خیلی وقت ها با مادرم آن طور که باید با احترام حرف نمی زنم، عصبانیتم را سرش خالی می کنم و بعد پشیمان می شوم، ولی مادر جان شکوه م را از هر کسی در این دنیا بیش تر دوست دارم، از هر کسی حتی پدرم...

خدایا خودت سایه ی همه ی مادرجان شکوه ها را بر سر خانواده هایشان حفظ کن، چون ترس و غم از دست دادن مادر خیلی سخت است...


* نام مادرم شکوه نیست، این لفظ مادر جان شکوه را از سریال چارخونه یاد گرفته ام و اوقاتی که میخواهم خودم را برایش لوس کنم، این طور صدایش میکنم ؛)

  • ۲۶۳
pary darya
((-:امان از لوس بازی های دخترانه
امان امان :))
آندرومدا :)
^^
:)
آرزو ﴿ッ﴾
خدا مادرجانتان را برایت حفظ کند:)
خدا مادرجان شما رو هم حفظ بنماید!
خانم نارنج
خیلی پست خوبی بود چسبید, امیدوارم همیشه سایشون کنارت باشه عزیزم.
منونم، ان شاالله ؛)
طلوع ماه
ای جان.
چ قشنگ.
خدا شما و مامانتون رو برای هم حفظ کنه الهی...
ممنونم
خدا شما رو برای دخترک های خوشگلتون و مادرتون رو برای شما حفظ کنه
مهربان
ایششششش
چه لوس. گل میخره واسه مامانش
گل رو که نمیشه خورد
به چیز به درد بخور بخر
مامانم که شکمو نیس عین بعضیا :)) گل بهترینه واسش!
دچــ ــــار
احسنت احسنت ...
همین گل بی مناسبت خودش پر از حرف است...

دلمان تنگ شد :)
کاری نکردم، وظیفه ام بود...
شما هم در این چالش شرکت کنین خب ؛)
x
میخواستم بپرسم بالاخره اسم مادر شکوه هست یا مریم که دیدم خودت جواب دادی :)
‌چه فکر قشنگی .... تا حالا برای مامان گل نخریدم خوبه دفعه ی بعد که میرم بیرون این کار‌رو بکنم ^_^
‌منم خیلی عذاب وجدان میگیرم واسه وقتایی که تند صحبت می کنم باهاش :(
^_*
چالش خیلی قشنگی بود، من که اعتراف می کنم توجهم به مامانم خیلی بیشتر شده...
خیلی بده حسش :-/
فراکنده **
منم برنامم هست:)
بسیار هم عالی ؛)
پرواز ...
خدا حفظشون کنه :)
ممنون به هم چنین والدین گرام شما رو ؛)
برنا
سلام
امتحانات کی تموم میشه خواهر جان؟
تا اوایل بهمن شلوغم من 😢😢😢
فریبا
کارایی که کردی خوبه ولی یه چیز بگم بهترین هدیه برای والدین محبت به اونها از یه طرف و شادی واقعی و موفقیت برای خودته ! ولی شاد باشی وقتی موفق باشی مادرت کیف میکنه .این بهترین راهه
قبول دارم حرفت رو چون کاملا مادرانه بود مامان فریبا ؛) :*
مهربان
شکمو رو با من بودی؟
الان میرم به فریبا میگم بیاد دعوات کنه
دختره ی لوس
ایش
پ ن پ!
مامان فریبا من رو بیشتر دوست داره ^_^
آبان ...
داشتن مامان جز بهترین قسمت هایی زندگیم هست بغلم که می کنه اروم می شم 
مادرها ..من زمستان نرگس می خرم براش ..
راستش من تا حالا مریم نخریدم به جز یه روزی که مهوهام را با گل مریم تزیین کردند ..یه روزی کهب اید سعی کنم اون روز و پاک کنم از خاطراتم تا بتونم گل مریم عمیق بو کنم ..
راستی امتحان های من تمام شد ..:)می دونم حالا حالا درگیری ..موفق باشی 
قبول دارم دقیقا، بهترین موهبتی که خدا بهم ارزونی داشته مادرمه و بعد پدرم ؛)
تو و گل نرگس خیلی خاطره سازین ها ؛)
پاک سازی خاطرات خیلی خیلی سخته ولی باید با خودت مقابله کنی و تو میتونی!
خوش به حالت... من نگران امتحان هام نیستم ولی پایان نامم خیلی داره اذیتم میکنه :(( 
ام اسی خوشبخت
خدا مادرتونو حفظ کنه :)
ممنونم، خدا عزیزان شما رو هم حفظ کنه ؛)
فریبا
دعوا نکنید بچه ها :)
با هم دوست باشید:)
مامان فریبا من کاریش به خودا! اون هی شروع میکنه :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan