دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید/ می ترسم ازون لحظه که دیوانه نباشی

  • ۲۱:۱۲

بعضی روزها از اول صبح بدشانسی میاری و تا آخر اون روز پشت سر هم بدبیاریه که برات پیش میاد! این جور وقت ها شب وقتی سرت رو روی بالش می ذاری و داری از شدت خستگی بیهوش میشی یه لبخند میشینه روی لبت که خداروشکر که بالاخره امروز تموم شد، حتما فردا روز بهتریه حتی اگه از شدت خارش جای نیش کک ها خوابت نبره!

مسلما روزی که با دختربچه ی سرتقی شروع بشه که از زیر دستت فرار میکنه و با وجود دندون تراش خورده اش می پره توی خیابون، با بیماری که پشت سر هم بالا میاره و زنی که کانال دندونش پیدا نمیشه ادامه پیدا میکنه و حسن ختامش میشه دندونی که موقع کشیدنش ریشه هاش توی فک میشکنن! داشتن حتی یکی از این روزها کافیه برای نابودی اعتماد به نفست ولی میدونی ما ازوناشیم که اگه بخوریم زمین تا خود خونه شنا میریم و به روی خودمون نمیاریم!

یه جایی هست که شاعر میگه ما را به سخت جانی خود این گمان نبود، ربطش چی بود این وسط؟! بی خیال


* دیوانه از گروه داماهی

  • ۲۲۰
étoile
خوبه که، راحت بودی. آخر وقت به استادت میگی یکی از مریضام فرار کرد رفت، یکیشم که هی بالا میآورد نمیشد کار کرد واسش، یکیشم که دندونش کانال نداشت:))))
شوخی:) 
ایشالا منم بتونم مثل شما یه دکتر خوب و صبور بشم.
آخری رو چیکار کردی؟ جراحی؟
استادی نبود که بهش بگم تا دلت بخواد سال پایینی بودن ولی! 
من هنوز اون قدری که باید صبور نیستم متاسفانه
نه عزیزم با کمک یه خانم دکتر دیگه خارجش کردیم بدون جراحی
آبان ...
این قدر من این شعر را دوست دارم ..ما را به سخت جانی خود این گمان نبود ..
خوب خانوم دکتر عزیزم ..حرص نخور ...لطفا از اون دکترهای مهربون باش همیشه :)
من هم آبان جانم! ؛-)
سعی خودم رو می کنم ولی باور کن انرژی منفی اون بچه هه کل روزم رو خراب کرد :-/
life around me
پرچم بالاست قهرمان:)
بله بله! ما می توانیم ؛))
نفس نقره ای
شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم
از بس سخت جان بودیم و نمی دانستیم!
بانو. میم
همیشه فکر میکردم خودم تو دندونپزشکی بدقلقم... دیدم نه من مث که خیلی خووووبم :)))
ایشالا که بقیه روزها به خوب بیاری بگذره...
بیمار اولی غیرهمکار ترین بیمار عمر کوتاه کاریم بود! از بچه هایی بود که با وحود بزرگ بودن باید با بیهوشی براشون کار انجام بشه.
ان شاالله ؛)
بانو. میم
من فقط و فقط میرم پیش دندونپزشکی که ۳۵ ساله مامان بابام میرن پیشش :)) 
برا ارتو باید ۴ تا دندون اصلی میکشیدم ، از ساعت ۸ صبح تا ۱۲ طول کشید راضیم کنه امپول بی حسی رو بزنه :)))
چند وقت پیشم برا جرم گیری رفتم پیشش، هرچند ثانیه صدام در میومد :)) بیچاره کار رو متوقف میکرد باهام حرف میزد خاطره میگفت بعد شروع میکرد :))) دردم نداره ها ! من خلم 😑 باید با ارامش باهام طی کنن که اون خوب بلده :)) هروقت من وقت بگیرم ، اون روز مریض کم میگیره :))
ازون بدقلق هایی همون جور که خودت گفتی :))))
خدا صبر دندونپزشکتو بیشتر کنه!
فریبا
آفرین به سخت جانی . سخت جانی دوس دارم:)
من هم! دارم وارد دنیای سخت پوستان میشم مامان ؛)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan