انقدر بخند که ابرا ببارن/ مقصد جاییه که غم ها نباشن

  • ۱۷:۱۱

استرس دارم. تا حالا این کارو نکردیم، ولی توصیه ی بقیه است. نهایتش بهشون بر می خوره دیگه؛ خلاف که نمی کنیم! یکی دو بار اول احتمالا سخت باشه. مادرجان شکوه امروز می گفت دو سال گذشته. می خواستم بگم از اول اون جریان، آره دو سال گذشته. می دونی با اینکه سخت بود ولی همه چیز مثل یه خاطره ی خیلی دوره برام. ازون خاطره های مه مانند توی ذهن. توی این مدتی که گذشت خیلی خوب احساس کردم که قوی تر شدم و در مواجهه اول با افراد، زود وا نمی دم و توانایی منیج اوضاع و کنترل اشک هام رو پیدا کردم. نشسته بودم یه گوشه و داشتم دنبال جواب سوال ها از کتاب می گشتم که پیرزن لبخند بر لب اون چند روز اومد و تلاش کرد اطلاعات بگیره ازم. با لبخند به مادرجان شکوه دایورتش کردم و سرم رو دوباره توی کتاب کردم و خب جایزه ی مسابقه کتاب خوانی خیلی نفیس بود!

از دلهره ی نوبت دندونپزشکی فردا شبم، هم که نیم ساعتیه به جونم افتاده و به آشفته تر نوشتن این پست کمک میکنه بگذرم؛ خدایی لحظه ی باحالی بود وقتی دختر مو بلوند داشت توضیح می داد که مطبش کجاست و من هم زمان با خودش اسمش رو گفتم. بعد سرش رو جلو کشیدم و گفتم فکر کنم از قبل می شناختمت خانوم دکتر، پدرهامون رفیقن! قرار شد اون هم پیلاتس وومن بشه و شما نمی دونین لباس جدید ورزشیم چقدر خوشگله و من چقدر برای شروع دوره ی جدید بی تابم! دو تایی همه ی اطلاعاتی که باید رو، به هم ندادیم و من می دونم وقتی از پدرش جریان رو بشنوه، کمی شوکه میشه! چند نفری توی ذهنم اون چند روز خیلی بولد بودن که علاوه بر دختر موبلوند و آبان و اعضای گروه هم فاز، تو هم بودی آرزوی لبخند دار :) 

توصیه ی پایانی من به شما اینه که اجازه ندین بین پست گذاشتن تون وقفه بیوفته؛ چون توی مغزتون پر میشه از حرف های نگفته و وقتی می نویسین تا راحت بشین، آش شله قلمکار از آب در میاد.


* انقدر بخند از 25 band  


  • ۱۹۷
بانو. میم
خوندم گفتم چرا نمیفهمم قضیه چیه :))
نگو قضیه همون آشه :)) 

اونم از نوع غلیظ پرملاتش!
آرزو ﴿ッ﴾
مگه دندون‌پزشک‌ها هم میتونن دلهره‌ی نوبت دندون‌پزشکی فرداشون رو داشته‌باشن؟ :))
اعتراف می‌کنم که آش شله‌قلمکارتون نسبتا جا افتاده و چیز زیادی نفهمیدم!:دی و به همین که غم درون توی کلمات کلیدی نیست بسنده می‌کنیم :)) و یحتمل واقعه‌ی هیجان‌انگیزی در پیش‌ـه!
لباس ورزشی جدید خوشگل هم مبارک باشه! :)
و دیگه اینکه اوشون منم؟!
آره اونم به شدت! چون میدونن حین کار داره چه اتفاقی واسشون میوفته :-/
جالبه که به تگ هام توجه میکنی ؛) کاش هیجان انگیز باشه!
ممنونم!
بله! همش حرف اینکه رفتی حرم و دعا کردی توی ذهنم بود، حدیث هم توی ذهنم بود خیلی!

مهربان
بلوند . ممممممم
ادرس مطبشون رو لطف میکنین
میخام برم پیششون شاید دندونام یه کاری چیزی لازم داشته باشه
برات که شرایطش رو توضیح دادم، متاسفم ؛))))))
شما که دندونات فورسپس لازمه ^_^
حنا :)
آی از اون توصیه‌ی پایانیت :/

آدم یهو میاد بنویسه... هزارتا جمله به بی‌ربط ترین شکل ممکن میان رو صفحه :|
دقیقا و همشون میگن منو بنویس منو بنویس :-/
فریبا
عههه منم بودم هورااااا. میگم ولی بقیش رو نفهمیدم چی بود ؟ خاستگاری و اینا بود؟؟
اوهوم گفتم بهت که ؛)
قسمت هاییش آره!
اوووم
در سه جای متخلفش!
فریبا
اون چند خط اولش مخصوصا خیلی راز آلوده؛)
گفته بودم از مشکوک بازی خوشم میاد دیگه!
آرزو ﴿ッ﴾
اوه‌اوه! به این نکته فکر نکرده‌بودم.

چه جالب! الآن لبخند عملا از این شکل :) به این شکل :)))) در اومده! :)
^_*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan