این سکوت و این هوا و این اتاق...

  • ۱۹:۳۲

خیره می شوم به نگاهش...

 لب باز می کنم... 

تمام شجاعتی که در چند ساعت گذشته به سختی در خودم جمع کرده ام، به راحتی می پرد...

 تمام دلایلی که به راحتی من را قانع کرده اند تا حرفم را بزنم، حالا غیر قابل گفتن به نظر می آیند...

امان از این زبان سرخ...

 وای بر این تردید... 

قبل از اینکه دست دلم رو شود، از آن محیط فرار می کنم... 

باز هم این غرور لعنتی را حفظ کردم...


*عنوان از روزبه بمانی

  • ۵۸

آخه نامرد شب و روزم تو بودی، تو نگاهت سمت کی بود؟!

  • ۱۶:۳۳

1. اگر دختری را دیدید که همه ی انگشت های پاهایش به جز یکی مانده به آخری را لاک زده، فکر نکنید که برای قر و مدش این کار را کرده! بدانید که از آیت الله مکارم تقلید می کند و فقط ایشان قبول ندارند که مسح روی انگشت کوچیک هم قبول می باشد! 

2. خوشحالم چون این روزها انقدر سرم شلوغه که ذهن سرکشم نخواد برگرده به روزهای سخت زمستون سال گذشته ام... سیستم من اینجوریه که توی روزهای شلوغ بهتر می تونم به کارهام برسم...

3. کسی رو توی انتظار نذارین، انتظار آدم رو پیر می کنه، حتی اگه به روی خودش نیاره که منتظره؛ گفتن حقیقت تلخ شاید سخت باشه ولی بهتر از انتظاره...

4. حرف آخر اینکه پایان نامه هم آدم رو پیر میکنه، مرحله به مرحله اش... تنها چاره ی کار صبوری و عرق کاسنی ه! وگرنه از استرس زیاد یک جای خالی از جوش توی صورتتون نمی مونه!! 


* عنوان بخشی از آهنگ قانون قلبم از رضا رامیار، به تبعیت از مهربان، ازین به بعد مینویسم عنوانم رو از کجا گرفتم که بعدا یادم نره!

  • ۱۵۷

با ما به ازین باش...

  • ۱۶:۴۴

میدونی؟ خوشرو و مهربون بودن همیشگی خیلی سخته؛ با حوصله رفتار کردن هم همین طور... نمیگم تو هم بد باش ولی این خوبی فقط باعث میشه انتظار بقیه ازت بالا بره، به طوری که وقتی ناراحتی و حوصله نداری هم، شاید وظیفته که خوش اخلاق باشی! 

یه جورهایی ناراحت شدن از حرف کسی که همیشه خوبه، خیلی بیشتر آزاردهنده است تا کسی که به رفتار سرد و خشکش عادت کردیم...  دوست دارم بدونی که انتظار رفتار امروزت رو اصلا نداشتم ولی بهت حق میدم، نمی دونم شاید از پیگیری من خسته شدی، شاید از جای دیگه ناراحت بودی، شاید... ولی من با لحن سردت یخ زدم... 

کاش تا چند روز آینده حال بهتری پیدا کنی، چون خشن بودن اصلا بهت نمیاد ؛)

  • ۶۳

جدال با مورفی!

  • ۰۰:۵۶

اکثرا توی ماشین محض تنوع رادیو آوا گوشی می کنم. نمی دونم حکمتش چیه که تا وقتی توی ماشین ام، همش آهنگ های طولانی فولکلور ( لری، گیلکی، ترکی و ... ) که یک کلمه اش رو هم متوجه نمی شم، پخش میشه ولی وقتی آهنگهای نوستالژیک قدیمی، سنتی حال خوب کن و ترانه ی جدید که مورد علاقه ی من هستن، می خوان پخش بشن به مقصدم رسیدم و باید از ماشین پیاده شم؟! 

  امشب وقتی می خواست الهه ناز رو بذاره و نزدیک خونه بودیم، از مامان خواستم رسیدیم بره بالا چون تصمیم داشتم بمونم توی پارکینگ و به آهنگ مورد علاقه ام گوش بدم، چه معنی داره انقدر قوانین مورفی روی من پیاده بشه آخه؟! مثلا جوری که من تنبل جرئت ندارم ماشینم رو بشورم؛ چون مطمئنم فردای اون روز دقیقا همون زمانی که من بیرونم، بارون سیل آسا میاد و وقتی ماشین رو زیر یک سقف رسوندم، آسمون خشک خشک میشه! مادر جان شکوه که قشنگ اعتقاد پیدا کرده و میگه: مهربون باش! حالا تو بشور ماشینت رو، این وسط یه بارونی هم بیاد که اشکال نداره، ثواب کردی!

 خلاصه که داشتم می گفتم تو پارکینگ موندم، جاتون خالی بعدش هم یک آهنگ خوشگل از استاد محمد نوری پخش کرد و کلی حالم رو خوب تر کرد، برای مورفی هم خط و نشون کشیدم که از این به بعد وضع همینه، می مونم تو پارکینگ و آهنگم رو گوش میدم، تو هم هر چقدر دوست داری لجبازی کن! 


+ قسمتی از متن درسم که برام عجیب و ناراحت کننده بود: در اختلال هایپوفسفاتازیا، فرد وفتی دستش را در دهانش کند، دندان خارج می شود؛ حتی با ضربه ی خفیف هم دندان می افتد...

+ میشه دعا لطفا؟! ؛)

  • ۱۷۹

اسپناق!

  • ۱۷:۳۶

 جای شما خالی جمعه ی هفته گذشته سر میز نهار بودیم و داشتیم داداشی رو دسته جمعی سرزنش می کردیم که چرا وقتی امتحان علوم به این مهمی داری، الکی میگی آمادگی دفاعی دارم و چند روزه داری خوش گذرونی میکنی و هیچی نخوندی تا الان؟! 

ناهارش رو طبق معمول سریع خورد و رفت توی اتاقش در رو بست و مشغول درس شد، دنبالش رفتم که اگه ناراحت شده از دلش دربیارم...

- استرس گرفتی که گفتیم چرا درس نخوندی الان وقت نداری؟

+ نع! استرس چیه؟! میخونم زود.

- پس چرا سریع اومدی تو اتاقت؟

+ چون خودت یک ماه پیش گفتی معدلت از 19 و نیم کمتر بشه، به بابا میگی کامیپوترم رو جمع کنه! اگه علومم رو زیر 18 بشم طبق محاسباتم کامپیوتر بی کامپیوتر!

با تعجب گفتم: من گفتم؟! اممم.... آهان... آره! خوب بخونیا! فقط دلم میخواد معدلت کم بشه!

( جذبه خواهر بزرگتری رو داشتین؟! هر چند فراموش کرده بودم که تهدیدش کردم!! بچه باید درس بخونه، دهه! )

سر همین وعده ی کذایی ناهار، خواهرم نوشابه رو باز کرد و یه لیوان پر برای خودش ریخت و آخرای نوشیدنش گفت: اه! چقدر بدمزه بود!  مامان و بابا هم هر کدوم نصفه لیوان خوردن تا ببینن راست میگه یا نه! و گفتن: نوشابه هم نوشابه های قدیم، چقدر طعمش بد شده! من هم که اکثرا دوغ دوست دارم و خیلی با غذای برنجی نوشابه نمیخورم؛ یک دفعه داداشم در نوشابه رو نگاه کرد! باورتون نمیشه تاریخ انقضاش برای تیر ماه بود!  هیچی دیگه خواهرم تا عصر نشسته بود تو آشپزخونه، می گفت برا چی برم درس بخونم؟ من که دارم می میرم! :)))

+ هنوز هم وقتی یاد کلمه ی سبز اسپناقی می افتم، خنده ام میگیره... چطور یکی میتونه رنگ سبز یک چادر رو اینجوری توصیف کنه: اییییی! با اون چادور سبز اسپناقیش! خوب شد ردشون کردین رفتن!

+ اولین نوشته ام با تگ برادر جان! نمی دونم چرا انقدر کم سوژه است این بچه؟! 

+ وقتی با یک پست، 3 تا از کلید واژه هام رو می نویسم...

  • ۲۰۸
۱ ۲ ۳
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan