حال گنگ

  • ۰۴:۳۹

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خوونی

با بزرگون میشینی ، حرف میزنی...همه چی میدونی

شما که کله ت پُره ، معلم مردم گنگی

واسه هر چی که میگن جواب داری ، در نمیمونی


بگو از چیه که من دلم گرفته...


راه میرم دلم گرفته ، می شینم دلم گرفته

گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته !


#محمد صالح اعلا

  • ۱۷۳

خون آشام کوچک ما

  • ۱۲:۳۳
 محبوب نبود ، حداقل ما خانومای خونه که دوستش نداشتیم ، ماهی عیدمون رو میگم ... ماهی سیاه کوچولوی جنگجو !! ما عاشق ماهی گلی بودیم ولی داداشی سرخود این ماهی رو برای عید گرفته بود ... مشکی بود با باله های ریش ریش ! 
اوایل حس ترس داشتیم بهش ، میگفتن گوشت خواره ، حتی داداشی میترسید آبش رو عوض کنه ، ولی کم کم ترسش ریخت ، به راحتی میگرفتش توی دستش و از تنگ کثیف به کاسه آب منتقلش می کرد ، بعد تنگش رو میشست و دوباره با عشق ماهی رو به خونه اش منتقل می کرد ...  
بعد از مدتی توجه من و خواهرم رو هم جلب کرد ، چرا این ماهی انقدر افسرده است ؟! میرفت پایین ، منتها الیه تنگ و به مدت چندین ساعت هیچ حرکتی نمیکرد ... ما فکر می کردیم مرده ، ولی ماهی مرده که با شکم روی سطح آب میاد ! با دستمون محکم میزدیم به تنگ ، چه معنی داره یه ماهی انقدر تنبل باشه ؟ هیچ تکونی نمی خورد ، تنگ رو برمیداشتیم و تکون تکون میدادیم ،سونامی توی آب ایجاد می کردیم ، این جوری یکم باله اش رو تکون میداد !
آره دوستش نداشتیم ، هنوز هم دوستش نداریم ، ماهی باید گلی باشه ، رنگش قرمز و زبر و زرنگ باشه ، هی ازین ور تنگ بره اون طرفش و وقتی ببینیمش دلمون تالاپ تولوپ کنه ... ولی این ماهی ... ترجیح میدیم وقتایی که خوشحالیم نگاهمون بهش نیوفته ...
نکنه چون مشکی پوشیده ، انقدر افسردس ؟! 
نکنه از تنهایی انقدر توی خودشه ؟ 
نکنه دلش یه ماهی گلی میخواد ، تا دستش ، نه نه باله اش رو بگیره و با هم روزی 1254 بار ، دور تنگ بچرخن ؟!  چه عشقولانه ...
ولی نه ... ماهی سیاه کوچولو یه خون آشامه ، من مطمئنم به محض اینکه ماهی گلی رو گول زد و با هم 23 دور چرخیدن و سر ماهی گلی شروع کرد به گیج رفتن ، از بی حواسیش سوء استفاده میکنه و به گردن کوچیک و سرخش حمله  می کنه و ... 
دوستت ندارم ، یعنی من و خواهرم دوستت نداریم ، تو باید تنها بمونی ولی نباید بمیری ... خب ؟! 

  • ۷۵

حجم سنگین سکوت

  • ۱۴:۱۷

این حجم طولانی سکوت و ننوشتن از من بعید بود ، از خودم انتظار نداشتم ، چطوره در مورد یه موضوع دیگه سکوت کنم ؟ :| 

جا داره از این تریبون استفاده کنم و بگم : داون ویت دانشگاه  ! 

مرگ بر امتحان توی ماه رمضون گرم! 

درود بر رزمندگان اسلام 

سلام بر شهیدان ! 

مرگ بر ...

+ فقط دوست دارم فاز تبلیغات خوراکی و بستنی که بین برنامه ماه عسل پخش میشه رو متوجه بشم !! یعنی میخوان توی اوج گرسنگی ملت دلشون رو آب کنن تا بعد افطار دوان دوان برن بخرن ؟! آیم ساری فور دم !

+ کسی ندونه فکر میکنه چند ماهی هست چیزی ننوشتم :))


  • ۶۷

خیالی نیست

  • ۱۶:۲۱

عروسکی بودم برات ، که تو بهم نفس دادی 

دلم رو یه روز خریدی ، فرداش آوردی پس دادی 


حس بد فقط اون موقع که  آهنگ قدیمی ای که 14 سال پیش باهاش می رقصیدی و مسخره بازی درمی آوردی ، اشکت رو درمیاره ...

  • ۵۳

اخلاقت رو خوب کن !

  • ۱۰:۳۰

تکنولوژی همیشه هم خوب نیست ، مثل وقتی که داری برای آخرین امتحانت درس میخونی و یهو صدای گوشیت بلند میشه ، وقتی چک می کنی می بینی که نمرات یکی از درس ها رو زدن و بچه ها عکس گرفتن و تو به معنای واقعی کلمه خراب کردی ، یادت میوفته اولین  امتحانی بوده که توی ماه رمضون دادی ، همونی که حالت تا حدی خراب بود ، ولی روزه ات رو گرفتی و کامل نتونستی درست رو بخونی... اعصابت به هم میریزه ، ده دقیقه تمام اشک میریزی و با حسرت به نمرت نگاه میکنی ... 

پایین ترین نمره این چند ترم دانشجوییت ! 

تمرکز و اخلاقت بهم ریخته ... حوصله هیچ کس  رو نداری ... ولی با این وجود تا دم افطار بدون استراحت ، برای اینکه خودت رو تنبیه کنی ،  درس میخونی ... 

موقع افطار ، میبینی که استامبولی پلو با گوشت چرخ کرده دارین ، زیاد دوست نداری ولی همیشه بدون اعتراض میخوری ... اما امشب دنبال بهونه میگردی و غر میزنی و نمیخوری ... با مامانت بد حرف میزنی ... پشیمونی ولی حوصله توجیه رفتارت و نداری ... 

آخر شب ، وقتی سری به یخچال میزنی ، کنار زردآلو ها ،کاسه ی اضافه استامبولی و میبینی ... مامان همیشه  به اندازه افراد جدا میکنه و توی قابلمه میریزه تا نزدیک سحر گرمش کنه ...توی  قابلمه رو هم نگاه میکنی ... به اندازه  دو نفر فقط غذا هست ، بابا و خواهرت ... مامانت تورو حساب نکرده ... حقته ... 

غذای دیگه ای برای سحری ندارین ، تو که همیشه گوشت هاش و جدا میکردی و میخوردی  ... این یه بار هم بخور دختر لوس ! 

سعی میکنی آروم و بی سر و صدا ، چند کفگیر از محتویات کاسه رو به قابلمه اضافه کنی ... 

از ذهنت این فکر رد میشه که : موقع سحر از مامان معذرت خواهی میکنم ... میگم که ناراحت بودم و کنترل رفتارم و از دست دادم ... آره ... باید معذرت خواهی کنم ...


+ این پست رو دو سال پیش ، یعنی ماه رمضون 93 نوشتم ، خیلی زود گذشت و چقدر جالب که الان اصلا اون نمره ی کم ، به نظرم مهم نیست ، حتی با وجود اینکه کمترین نمره دانشجوییم باقی مونده با تمام افتخار !! گذر زمان باعث شد حتی با خنده ازش یاد کنم ... 

گذشت زمان همه چیز رو درست می کنه ، غصه ای که امروز داری ، چند ماه و چند سال دیگه ، یه خاطره ی دوره ، خیلی دوررر 

+ حلول ماه مبارک رمضان مبارک دوستان :)


  • ۷۷
۱ ۲ ۳
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan