من هم منم، هم نامنم، من ز خودخواهیِ من ها، بی منم!

  • ۲۳:۳۴

 این چند روز اذیت های یک سری از بیمارها و تغییر موقعیت کاریم از سال جدید، همه ی فکرم رو به خودش مشغول کرده بود. یک نشونه هایی از افسردگی در خودم می دیدم و این اعصابم رو بیشتر بهم می ریخت. این ها به کنار، از طرف یکی از دوست هام خودخواه لقب گرفتم و یکم که فکر کردم دیدم، آره من همیشه آدم خودخواهی بودم. همیشه خودم رو خیلی دوست داشتم. همیشه برای خودم بهترین رو می خواستم و به قول تست نئو و MMPI، انسان ایده آلیستیم. توی هر کاری برم دوست دارم به بهترین نحو انجام بشه و بهترین عملکرد رو هم از اطرافیانم می خوام. این خصوصیت خوبه ولی خیلی از اوقات اذیت کننده است هم واسه خودم و هم برای بقیه. مثلا انتظار بالا داشتن از خودم، باعث پیشرفتم میشه ولی استرس زاست؛ یا اینکه تعریف خاطراتی که باعث خوشحالی و غرورم میشن، پیش بقیه و اینجا توی وبلاگم، شاید فقط برای ارضای حس خودخواهیمه! هرچند کنار این خودخواهی هام، همیشه سعی کردم وجدانم بیدار باشه تا سر بزنگاه بهم نهیب بزنه. مسلما بعضی اوقات وجدانم به خواب میره، ولی بعدش به قدری لوامه ی درونم سرزنشم می کنه که عمرا اون کار رو تکرار کنم. 

همین دوست داشتن خودم باعث میشه که تا می بینم اوضاعِ روحی یا جسمیم قاراشمیشه، سریع به فکر بیوفتم. یک هفته است با فریبا زدم تو کار رژیم تا یک کیلو و نیمی که تو این چند ماه اضافه کردم رو تا عید آب کنم! امروز هم همش به فکر حرف های خانوادم و کامنت های عمومی و خصوصی شما بودم. سعی می کردم حتی شده الکی لبخند بزنم و با بیمارهام مهربون تر باشم. درست مثل دوره ی دانشجوییم یا همین اوایل طرحم... حالم بهتر شد. مخصوصا وقتی مامان محمدحسین که خاله ی نازنین هم میشد گفت سر اینکه خانم دکتر یعنی من، خاله ی کدومشونه همیشه دعواست بین این دو تا بچه. یا وقتی مسئولین مرکز یا چند تا از بیمارهام فهمیدن قراره محل کارم از بعد از عید عوض بشه، ناراحت شدن و عکس العمل نشون دادن. مگه حال آدم با چه چیزهایی خوب میشه؟ همین انرژی گرفتن ها از اطرافیان بود که باعث شد باک خالی انرژیم دوباره پُر بشه و با اینکه خیلی خسته بودم، عصر خواب آلود برم باشگاه و با تمام وجودم ورزش کنم. بعد برم از میوه فروش های وانتی با وسواس میوه هفتگیم رو و از سوپر خوش اخلاق نزدیک وانت ها ماست و شیر بخرم. توی پانسیون با سرخوشی ماکارونی برای ناهار فردام بپزم و شب بالاخره آروم بگیرم و شام محبوب این روزهام، یعنی سالاد میوه رو با لذت بخورم...

واقعا اگه خودمون به فکر خودمون نباشیم، کی به فکر ماست؟!


 *عنوان از رزا افروزیان


  • ۳۰۰

زیبایی ات، اعصاب مرا ریخت بهم!

  • ۲۱:۳۵

خیلی دوست دارم بنیانگذار این موج فرخنده رو که " خانم دکتر حالا که خودت نمیکشی، بی حسی بزن خودمون میریم می کشیم" که اخیرا اینجا ایجاد شده ببینم. آدم دفعه اول به این جمله می خنده، دفعه ی دوم سکوت می کنه ولی بار سوم با اخم نگاه می کنه به این مردهای گُنده و میگه: شما دندونپزشکی یا من؟ شما تشخیص میدی دندون کشیدنیه یا من؟ شما کارت اینه به من دستور بدی چکار باید بکنم و چه کار نباید بکنم؟!

و بیماره که از صدای جدی دختری که هیکلش نصف خودشه، جا میخوره و با معذرت خواهی میره بیرون!!!



نمی دونم قبلا هم بداخلاق بودم یا نه فشار کاری انقدر آستانه ی تحملم رو پایین آورده و جدی و قاطعم کرده. 

دانشجو که بودیم توی یک هفته نهااایت ٤-٥ تا مریض داشتیم؛ اگه بخش جراحی بود، ماشالا از بس زیاد بودیم و بیمار کم بود، خوش شانس بودیم یک دندون می کشیدیم، بقیه ی ساعت روز هم ول می چرخیدیم توی بخش. بقیه ی بخش ها هم مثل ترمیمی و اندو رَوند کار این طور بود که هر روز ساعت ٨-١٢ ما بودیم و یک مریض مظلوم و دهانی که باید چهار ساعت باز بمونه و مایی که نمیدونم خدایی چکار می کردیم تو اون چهار ساعت؟! الان اگه مریض خوب و همکار باشه ( یعنی بچه ای مثل امیررضای ٨ ساله نباشه که دقیقه ای سه بار تشنه اش میشه و ده دقیقه یک بار جیشش میگیره) من که هنوز هم از سرعت دستم راضی نیستم و می دونم جای کار زیاد داره؛ توی همین زمان، کم کم ٤-٥ تا مریض ترمیمی/اطفال راه می اندازم. چند تایی هم این وسط می کشم. کلی هم ویزیت می کنم و با مردم سر و کله می زنم. میگم سر و کله یعنی واقعا سر و کله ها! همین بگو مگوها، توضیح دادن های ناتمام به یک سری از بیمارها و درک نکردنشون بی اعصابم کرده. اعصابه، از پولاد که نیست. خیلی وقت ها بیمار 'درک نَکُن' رو ارجاع میدم به دستیارم و اون باهاشون حرف می زنه، ولی امان از وقتی که خانوم نون نباشه یا من خسته باشم و مریض اذیت کنه. اون وقته که آمپر می چسبونم صدام کمی تا قسمتی بالا میره و جواب مریض رو میدم. البته ٧٣٪؜ موارد عذاب وجدان میگیرم بعدش ولی خدایی چاره ای ندارم. اگه جدی نباشم، اگه قاطعیت نداشته باشم، از پس این همه مریض و خانواده هاشون با این حجم زیاد توقع برنمیام. 

ظهرها توی پانسیون وقتی سه نفری پشت میز آشپزخونه نشستیم، هر بار یک نفرمون از دست بیمارها و مسئول های مرکز اعصابش کیشمیشیه و  توی خودشه. هر بار دو نفر دیگه تلاششون اینه بهش روحیه بدن که: طرحه! مجبوری تحمل کنی تا تموم بشه! دایورت کن به ... و این طور جمله ها. امان از روزهایی که هر سه تامون خسته ایم و بی اعصاب و تنهایی بهمون فشار آورده باشه توی شهر غریب و جَو هم جو خرس و ولن تاین باشه و کسی حوصله ی دلداری به اون یکی رو نداشته باشه! 


خدایا! واقعا ازت صبر میخوام. صبر جمیل...



 * عنوان از جلیل صفربیگی


  • ۳۶۴

باشه، ما هم خدایی داریم...

  • ۰۱:۲۸

سکانس اول ( روز- داخلی- اتاق دندانپزشک)


سرم رو از روی بیمار بلند می کنم و با خستگی میگم: خانوم نون! مریضا دوباره همه با هم اومدن تو که! من تمرکز ندارم. ببرشون بیرون از اتاق بهشون نوبت بده.

خانوم نون: چشم خانم دکتر. رو به بیمارها ادامه میده: بیاین بیرون. 

یکی از زن ها از زیر دستای خانم نون فرار می کنه و میاد پیشم. مامانِ نازگله. خودش ایرانیه ولی همسرش افغانه و طبیعتا بچه هاش مثل شوهرش دفترچه بیمه ندارن. دفعه قبل با تخفیف حسابی دو تا از دندون های نازگل رو فیشورسیلانت ( شیارپوش) زدم و هنوز منتظرم شبکه بهم تذکر بده که چرا بیشتر پول نمیگیری از اتباع خارجی. 

مامان نازگل با لبخند گشاد: خانم دکتر دستتون درد نکنه میشه یه نوبت دیگه به نازگل بدین.

نازگل دست در دست مادرش بهم لبخند می زنه. چقدر می ترسید ازم و چقدر بعدش دوست شده بود باهام.

میگم: با خانوم نون صحبت کنین. ولی نوبت هام تا اواخر اسفند پره. 

با اصرار میگه: نمیشه زودتر. 

به عکسش نگاه می کنم: الان که درد نداره. کار اورژانسی نداره. نوبت بگیرین لطفا.


*** 

سکانس دوم ( روز- خارجی- خیابان)


با دندونپزشک یکی از مراکز دیگه ی شهرستان منتظر اتوبوس شهر خودمون ایستادیم.

اون: بگو امروز چی شد!

من: چی شد؟

اون: یکی از بیمارهات اومده بود پیش من. کلی غر زد که از وقتی واسه بچه اش کار کردی از دندون درد خواب نداره. تازه میگفت خانوم دکترِ اون مرکز بی سواده و هیچی حالیش نیست، بدون بی حسی واسه بچه ام کار کرده. 

خشکم می زنه. ادامه میده: تا دهان بچه اش رو باز کرد دیدم دو تا فیشورسیلانت زدی واسش.

با تعجب میگم: از فیشورسیلانت درد گرفته! مگه میشه؟ توضیح میدادی واسش.

اون: گفتم بهش که چی میگی خانوم؟ فیشور سیلانت نه باعث درد دندون میشه نه بی حسی میخواد. یه رنگه که میزنن روی شیارهای دندون تا پوسیده نشه. 

با ناراحتی می پرسم: اسمش چی بود؟ 

اون: دقیق یادم نیست. افغان بودن... اممم... آهان نازگل بود اسمش.

غمگین میشم. خیلی غمگین میشم. با خوشحالی منتظر آخر هفته بودم ولی با شنیدن این حرف ها، خستگی تمام هفته توی تنم می مونه. از این همه بی انصافی زبونم بند میاد. نمیگم کارم عالی و بی عیب و نقصه، به هر حال تازه درسم تموم شده و ممکنه خرابکاری بکنم، هرچند در مورد نازگل مطمئنم کارم هیچ مشکلی نداشته، ولی وقتی انقدر با جون و دل کار بکنی، وقتی استرس تک تک دندون هایی که وضعشون وخیمه، شب ها رهات نکنه و مرتب از اساتید و گروه های دندونپزشکی بپرسی که چکار می تونم بکنم با این امکانات محدود طرح واسه ی دندون دائمی این بچه که کشیدنی نشه و وقتی دندون به درمان جواب میده، حس میکنی باری رو از روی دوشت برداشتن؛ بعد بیان این طوری زیرآبت رو بزنن، چون کارشون اورژانسی نبوده و بهشون نوبت ندادی؟ دوباره باید بگم ما هیچ، ما نگاه؟ 


  • ۴۱۸

ُتحفه ای برای دوست...

  • ۱۵:۰۶

بفرمایین ترشی،

تازه ی تازه،

داغِ داغ،

زوم کنین تا بهره ی کافی رو ببرین...


بعدا نوشت: عکس حذف شد!


هر چی گفتین توی دلتون، خودتونین با عرض معذرت! :-))))


  • ۴۵۴

جوان تر یا پیرتر؟! این بار مسئله این است!

  • ۱۲:۰۷

عاشق اون بیمارهایی هستم که در می زنن و میان داخل و به در و دیوار با تعجب نگاه می کنن و رو به من میگن: دکتر نیستش؟ نمیاد؟

من هم لبخند سردی ( !! ) می زنم و میگم: خودم هستم. 

قیافه ی خجالت کشیده شون، همیشه به خنده می اندازه من رو!

***

به مکالمه ی من و زن و شوهر مسن دقت نومایید: 

من: چند سالتونه خانم؟ 

شوهر: ٦٣ سالشه! پیر شده دیگه! 

در حین اینکه دارم عکس می نویسم، نگاهم به سن زن توی دفترچه میوفته: عه خانم ٦١ سالتونه!

زبون زن باز میشه: دیدی ٦١ سالمه! هی می خوای سن من رو بالا ببری!

شوهر: الکی نوشته اونجا خانم دکتر!

زن: چون از من چند سال کوچیکتره و ده ساله دندون مصنوعی داره، حسودیش میشه بهم خانم دکتر!

شوهر: شما زنا پیر می کنین ما رو! هه هه الان هم که می خوای بکشی دندونای آهکیت رو، تو هم دندون مصنوعی میذاری! 

زن: من پیر کردم تو رو؟! خودت پیر بودی.

شوهر: ....

زن: ...

شوهر: ....

زن: ...

من: :-)))))))


+ فراوان تفاوت سنی معکوس بین زن و شوهرها دیدم اینجا. زن ٥ سال بزرگتر، ٣ سال بزرگتر و غیره. طوری که وقتی پسر درشت هیکلِ جوان با زن همراهش اومد داخل گفتم حتما زنشه ولی ٧-٨ سالی بزرگتره از پسر. کاشف به عمل اومد که اون زن مادرش بوده نه همسرش! ماشالا بزنم به تخته خیلی خوب مونده بود، البته پسر هم چند سال بزرگتر از سنش به نظر میرسید! 

اون بیمار نوجوان خوش خندهه بود که ماجراش رو تعریف کردم، این دفعه وقتی متوجه شد که ازش ده سال بزرگترم شاخ درآورد. می دونستین بی آرایشی شما رو جوان تر نشون میده عزیزانم؟! این هم از نکات مثبت طرح در منطقه ی محروم! 

***

روم به دیوار، روم به دیوار... ولی امروز باز بلا سرم اومد. حین کشیدن، دندون لق شد و الواتور دَر رفت و محکم رفت توی انگشتی ( شست له شده اخیرم!!) که برای ساپورت زبون و فک بیمار پشت دندون مریض گذاشته بودم  و زخم شد! بیمار مشکوک نبود ولی از بس همکلاسی هام، استرس وارد کردن که اگه این طوری شد، حتما بفرستین مریض آزمایش ایدز بده که از بیمار تست رپید گرفتیم. نتیجه منفی بود خداروشکر.



از طرفی واقعا عذاب وجدان می گیرم وقتی بیمار با دندون درد میاد و به خاطر سختی کارش و توصیه پزشکم، دندونش رو نمی کشم و ارجاعش میدم به مطب های سطح شهر. متاسفم که کاری غیر از ارجاع از دستم برنمیاد. :-(


  • ۴۳۶
۱ ۲
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan