این حقیقته، آدما همیشه تنهان...

  • ۱۸:۰۴

گفتن: امروز هم شیفتت بوده؛ چرا الان اومدی؟ برگه رو ازشون گرفتم. جدول زمان بندی شده بود. امروز شیفت کاری داشتم؛ یکشنبه هم نوشته بود هوپ هوپیان با بقیه تیم بهداشت باید بره دهگردی و آموزش بهداشت. روزهای دیگه هفته هم یادم نیست! هرچند جلوی اسمم دکتر نیاورده بودن نامردا!! گیج بودم. من کی درخواست رفتن به طرح دادم؟ من که هنوز دفاع نکردم؟ این سوال رو ازشون پرسیدم. گفتن چون روی پایان نامت خوب کار کردی، جلو جلو اسمت رو نوشتیم واسه ی طرح!! از کنجکاوی اینکه محل طرحم کجاست رو به موت بودم. 

  • ۴۱۸

هیهات اگر ارتش موهاتو نبندی...

  • ۲۲:۲۶

 خواهر داشتن یعنی لمس لحظات خاص دخترونه. یعنی وقتی که خواهرجانت از شدت درس خوندن به سرش می زنه و یک دفعه میاد توی اتاقت، پشت سرت می شینه، کله ی متعجبت رو با تشر بر می گردونه و بدون مقدمه شروع می کنه موهات رو تیغ ماهی بافتن!

++ پیشرفت یکی از دوستان از مرحله ی پرسیدن اینکه ((شوهر نکردی؟)) در هر باری که من رو می بینه یا بهم پیام میده؛ به مرحله ی سوال درباره اینکه ((سرکار نمی ری؟)) را به جمیع دل سوختگان تبریک عرض می نمایم!!

+++ همچنین پیشرفت خودم در مراحل پایان نامه نویسی رو هم به خودم تبریک جانانه عرض می کنم.کی بشه تموم شه، کل بیان رو چراغون کنم!! ؛))


* عنوان بخشی از آهنگ دیوانه از گروه داماهی

  • ۳۹۰

روزی که اعضای بدن به سخن می آیند!

  • ۱۸:۲۵

مطمئنم روز قیامت، اعضای بدنم درباره ی هر گناه کرده و نکرده ای مرام به خرج بدن و آبروم رو نبرن؛ از ماه رمضون امسال و ورزش کردنم با زبون روزه نمی گذرن و حتما چغلیم رو به خدا میکنن*! قشنگ وسط تایم ورزش احساس می کنم بدن بیچاره ام با زبون خشک و لرزون ناله میکنه که آخه من چه گناهی کردم که باهام اینجوری تا می کنی؟! 

چرا؟؟

چرااا؟؟؟


*«یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ» (آیه 24 سوره نور)

  • ۶۶

یه روزی می بینمت!

  • ۱۰:۱۶

  • ۸۰

دلبر جانان من، برده دل و جان من/ برده دل و جان من، دلبر جانان من

  • ۰۰:۵۹

نوجوون بودم و جاهل. قدرت نه گفتن نداشتم. به قد و قواره ام نگاه می کردن و پیش خودشون می گفتن: خودشه! صورتشون رو با چادر مشکی قاب می گرفتن و می اومدن جلو. با هزار خجالت و سرخ و سفید شدن می گفتم که بچه ام و وقتش نیست. بعضی ها قانع می شدن و یک سری اصرار پشت اصرار که حالا شما ازدواج کنین، درست رو توی خونه ما ادامه بده و خودم غذا می پزم واستون و این صحبت ها. اون وقت بود که کوله ام رو روی شونه ی چپم می انداختم و محکم میله ی اتوبوس رو می گرفتم و با من من می گفتم: راستش نامزد پسرداییمم... می دونین؟ نشون کرده ی پسرداییمم... خیلی وقته شیرینی خورده ی پسرداییم هستم...  لبخند ملیحشون سریع جمع میشد و می رفتن. من هم نفس راحتی می کشیدم. در منطق بچه گانه ام همین که پسردایی وجود خارجی نداشت، بعدا برام مشکلی ایجاد نمی شد!

 شما که غریبه نیستین همه ناامید بودیم که دایی رضایت به بچه ی دوم بده. تک پسر بود و تنها دایی جان ما. تا اینکه اون روز توی مهمونی یک لحظه احساس کردم زندایی حامله است و درست حدس زده بودم. چند ماه گذشت و گفتن منتظر پسردایی تون باشین! وقتش بود که از راز نوجوونیم پرده بردارم. موجبات خنده ی همه فراهم شد و زندایی با اینکه اعتراف کرد از عروسش راضیه، ولی کم مادرشوهربازی درنیاورد! 

این همه صغری کبری چیدم که بگم شوهرکوچولوی من دیروز به دنیا اومد. درسته که خیلی منتظرش بودم و یکم تفاوت سنیمون زیاده، تقریبا چیزی شبیه رئیس جمهور فرانسه و همسرش، ولی مهم عشق و علاقه است که بین من و شوشو نی نی از روز اول بسی فراوان برقراره. قرار شده اجازه بدیم یکم بزرگ بشه و من هم درسم تموم و بریم سر خونه زندگیمون... بگو ان شاالله

؛))


+ چند روزه اینترنت مخابرات بازی در آورده و آدرس های با نشانی ir. رو اصلا باز نمی کنه برام. کلی وبلاگ نخونده دارم. به سختی با نت خط می تونم پنلم رو باز کنم... 

++ پژال جان، لطفا ایمیلت رو چک کن عزیزم ؛)

  • ۵۷۱
۱ ۲
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan