شش ماه گذشت...

  • ۱۲:۵۰


درسته که سطحش موجدار شده و به صافی اولش نیست؛ ولی بازم شکر. :-)

  • ۲۳۳

دارم میام پیشت، جاده چه همواره!

  • ۱۶:۵۲

 وقتی بیمارم کودکه و یکی بیاد توی اتاقم، مسلما از خنده روده بر میشه. شعر که با صدای بچگونه می خونم باهاشون. گریه که می کنم تا توجهشون رو جلب کنم. می پرسم ازشون لیسانسه ها رو می بینین؟ خیلی هاشون ضایعم می کنن میگن نه ولی بعضیاشون میگن آره، بعد کلی حبیب رو مسخره می کنیم با هم! باب اسفنجی هم که همشون دوست دارن. داستان های علمی تخیلی هم تعریف می کنم جوری که چشای بچه قشنگ گرد گرد میشه! البته اگه زیاد از حد لوس بازی دربیارن، کمی خشن می شم و با تهدید به بیرون کردن مامان/باباش، مرحله بعد فرستادن مامان/باباش به خونه و کمی تا قسمتی بالا بردن صدام، کنترلشون می کنم. 

گفته بودن برین طرح بعد ببینین واسه تخصص به چی علاقه دارین ها! فکر می کردم تحمل بچه های گریون رو ندارم ولی الان رشته ی دندانپزشکی اطفال و نوجوانان داره هم رده ی ترمیمی میشه واسم. انقدر امروز از دست یکی از بیمارهام که ١٥ ساله اش بود، خندیدم که روحم شاد شد و خستگی کل هفته ام پر کشید. پنجشنبه ی هفته پیش برای تکمیل پرونده سلامت دبیرستان به من ارجاعش داده بودن. می گفت قبلا اومده اینجا و یه آقای دکتر خیلی چاق مشغول به کار بوده. اون هم ترسیده و دیگه نیومده. نگاهش کردم هم قد و قواره خودم بود. گفتم از من که نمی ترسی دیگه؟! خندید. یه دختر واقعا خوشگل و شیطون! برای معاینه لوس بازی درآورد، منم کلی سر به سرش گذاشتم. امروز نوبت داشت. با شوق و ذوق اومده بود می گفت: به همه دوستام گفتم یه دندونپزشک مهربون اومده برین پیشش. بعد ببخشینا من یکم رُکم یکی از دوستام گفت اصلا هم مهربون نیست. یه جوریه!

خنده ام گرفت: همونی بود که آخر وقت که داشتم با عجله می رفتم تا به اتوبوس شهرمون برسم، اصرار داشت معاینه اش کنم منم گفتم هفته ی دیگه بیا؟ گفت: آره همون! 

بعد توجهم به دستش جلب شد. گفتم چقدر دستبندت خوشگله. با حاضرجوابی گفت: دستم کردم با توکل به خدا اومدم دندونپزشکی!

کارش تموم شد. از شکل ترمیمش خوشم اومد. عکس گرفتم از دهانش. وقتی میخواست دوباره نوبت بگیره گفت: خانوم دکتر شمارتون رو بهم می دین؟ قبول نکردم. گفت داداش ندارم به خدا! لااقل آدرس اینستاتون رو بدین. با لبخند گفتم ندارم. با تعجب گفت: پس عکس واسه کی میگیرین؟ به اون جواب دادم واسه خودم ولی شما می دونین که واسه اینجا( مجاز از بلاگ) گرفتم. کلا اینجا( مجاز از محل طرح) سوژه بارونه، هی دنبال فرصتم بیام بنویسم ازشون. 

 :-)))



* عنوان: آهنگی به همین نام از خواجه امیری ( دوست طرحیم فرستاده، میگه مناسب وقتیه که میخوایم بریم خونه!)

  • ۴۲۵

به خداوند قادر متعال که یادش شفای آلام دردمندان است، سوگند یاد می کنم...

  • ۱۱:۴۳


و در آخر پایان نامه ام رو تقدیم میکنم به:

 خدایی که آفرید،

جهان را، انسان را، عقل را، علم را، معرفت را، عشق را.

و به کسانی که عشقشان را در وجودم دمید،

مهربان خانواده ام.

  • ۵۸۷

کسی که چشماش یه کمی روشنه/ شاید یه قدری هم شبیه منه

  • ۱۶:۱۴
یک - دراز میکشه و دهانش رو باز میکنه. با وجود سن کمش ردِ پای پلاک پارسیل توی فکینش دیده میشه. قبل از اینکه ازش بپرسم با خودت چکار کردی دختر؟ میگه که بازیکن تیم ملی فوتبال بوده و این عشق چنین بلایی سرش آورده. هزینه ی ایمپلنت رو هم نداشته وگرنه دندون مصنوعی استفاده نمی کرده. بهش میگم " فوتبال فقط واسه مردا پول و شهرت داره؛ نه شما که نه اسمی ازتون هست، نه جایی نشونتون میدن و نه پولی بهتون میدن. چرا زمینه ی عشقیت رو عوض نمیکنی؟" میخنده و میگه " میدونم خانم دکتر نگران نباش، دارم دوره ایروبیک میبینم. که مربی شم."  میگم " پیلاتس داره پرطرفدارتر میشه برو سراغ اون" میگه "اون رو هم حتما دنبالش میکنم. مرسی" مشکلش تخصصی بود، کاری واسش نکردم، ولی امیدوارم به توصیه ام گوش کنه.

دو - نوجوان که بودم شدیدا عشق فوتبال و استقلال بودم. شدید در این حد که مسافرت عید رو بهم زدم چون میخواستم دربی ببینم؛ تا نصفه شب بیدار میموندم نود ببینم؛ واسه باخت استقلال گریه می کردم؛ حتی روی یکی از بازیکناش کراش داشتم و با ازدواجش شکست عشقی خوردم!! خداروشکر کنکور اومد و منو ازین عشق دور کرد وگرنه از دست رفته بودم؛ چون هیچ فایده ای نداشت واسم جز حرص و جوش خوردن. هرچند چند روز پیش برای اولین بار فوتبال به دردم خورد. بین روسری های رنگی رنگی چرخ می زدم و از رنگ و شکل های متنوعشون و همین طور قیمت نجومیشون گیج شده بودم. حواس فروشنده پرت تلویزیون بود و درست حسابی جواب من رو نمیداد. تا اینکه استقلال اولین گل فصلش رو زد و  فروشنده شروع کرد به خوشحالی و داد و فریاد! جوگیر شد و با صدای بلند گفت: " هر چی بخرین، ده تومن تخفیف داره!" و خب نیش ما بود که تا بناگوش باز شده بود و ماهی که از آب گل آلود گرفته شد! :-))

سه - خواهر وقتی دید کارش اینجا انجام نمیشه، برادرش رو خوابوند روی یونیت و گفت: "خانم دکتر ایشالا که واسه داداشم بتونین کاری بکنین، همکارتون هستن." گفتم: " عه دندونپزشکن؟" و خواستم ادامه بدم " پس چرا اومدین اینجا؟" که گفت: "نخیر، دانشجوی سال 3 پرستاریه." گفتم: "امم، آها " و بعد از معاینه شروع به کار کردم. قسمت خنده دار و کمی حرص درآر ماجرا اون جایی بود که وجود ساکشن در دهانش رو نمی تونست تحمل کنه و عق میزد، هر دقیقه یک بار در می آورد از دهانش و مثل وقت هایی که توی بیمارستان ساکشن رو سریع رو می گیریم روی دهان و دندون بیمار ترومایی تا خون و بزاق رو جمع کنیم، این پرستارم واسه خودش ساکشن می کرد! 

چار - مردم ما به جایی رسیدن که اگه بشنون جایی چیزی مفتیه، حتی اگه نیاز هم نداشته باشن؛ فکر می کنن اگه بهش نرسن عقب میوفتن از بقیه. حکایتش وقتیه که ما اعلام می کنیم که فقط برای مردم محروم رایگان کار می کنیم. ولی بیمار زیر دستت وسط کار، گوشی چند ملیونی از جیبش در میاره یا آستینش میره کنار ردیف النگوهاش رو می بینی و اونجاست که خستگی به تنت می مونه. بعد فکر می کنن چون همش نشستی و کار می کنی، خسته نباید بشی؛ اینجوریه که حتی تا دو ساعت بعد از پایان کار هم باید بیمار ببینی و هی کمرت و صاف کنی و به خودت بگی یکم دیگه تحمل کن. یکیشون که هر چی میگفتم خسته ام، کشش ندارم. بی خیال نمی شد و دنبالم میومد که خانم دکتر بیاین دندون عقلم رو بکشین و بهم یادگاری بدین!! و من بالاخره برای اینکه این مرد گُنده دست از سرم برداره، رفتم بهش یادگاری دادم. :-/

پنج - یکی از جالب ترین و در عین حال تاسف برانگیزترین بیمارها، اونایی هستن که برای کشیدن دندون پوسیده ی سرشار از عفونتشون باید از شوهرشون اجازه بگیرن! یکی دو بار اول حرص میخوری از دستشون ولی بعد دیگه بی خیال میشی و اجازه میدی برن و از شوهرجانشون اجازه بگیرن. طرف هی دندونای جلوش رو پر می کنه و شکایتش اینه که چند وقت بعدش میوفته. معاینه میکنم میبینم یه دندون اضافه از فک پایین باعث افتادن ترمیم میشه. باورتون میشه نزدیک نیم ساعت داشتم این زن و شوهر رو قانع می کردم که این ترمیم جدیدی که من انجام دادم، اگه دندون پایین رو نکشین دو روز دیگه میوفته؛ ولی شوهره راضی نمیشد؟ آخرش هم قهر کرد و رفت و زن با ترس اجازه داد دندونش و بکشم. :-/

شیش - یکی از گوگولی ترین بیمارهایی که تا به حال داشتم، بدون شک پیرزن روستایی بود که آروم روی یونیت خوابید و با لهجه ی شیرینی گفت: " خوب معاینه کنین و کار کنین واسم! ".  بعد من هر چقدر دندون هاش رو می دیدم ذوق می کردم، به جز یکی دو تا دندون که پوسیده بودن و یکی که جاش خالی بود و کشیده بود، بقیه دندون ها سالم و سفید سرجاشون بودن. با خوشحالی گفتم: " ماشاالله به دندون هاتون حاج خانم، چقدر خوب نگهشون داشتین؟ چند سالتونه؟! "  اخم کرد و گفت:" 79 سال. یکی پارسال بهم گفت دندونات خوبه، یکیش خراب شد رفتم کشیدم! " لبخندم خود به خود جمع شد و سر به زیر کارم رو شروع کردم تا دعوام نکرده. باورتون نمیشه چقدر همکار بود. کوچکترین صدا و ناراحتی و حال به هم خوردگی و غیره رو نداشت. خدا چنین مریض هایی رو زیاد کنه.

هفت-  هی خواستم این رو نگم ولی نشد! خدایی من تا به حال توی شهر خودم سرویس بهداشتی پولی ندیدم. به نظرم جزو حقوق عمومی یک مسافر باید این باشه که بتونه بدون پول خُرد وارد دبلیو سی بشه، نه که وقتی خسته و کوفته و در حال اضطرار هستی، با یه میز جلوی در دستشویی مواجه بشی که تا بهشون پول ندی راهت نمیدن!! بابا شاید خواستم برم خط چشمِ خلیجیم رو توی آینه چک کنم فقط! :-/

هشت- وقتی سفر بودم، مادرم بهم زنگ زد و گفت بسته ای برات رسیده و خواهرم هم عکسش رو فرستاد. دوست داشتم خودم بازش کنم ولی چه میشه کرد! کلی هم بهشون توضیح دادم این کتاب جایزه ی مسابقه ی طنزی بود که داستان هام رو واستون خوندم و شما گفتین بهم: " از کی تو انقدر بی ادب شدی؟! " و بعدش اول و نمک اعظم شدم. جناب معدنچی ممنون بخاطرش.
 لینک داستان دومم که خودزنی محض بود رو می خواستم واستون بذارم ولی گویا برداشته شده.

نه- چطورین شماها؟! دلم تنگ بود واستون :-)

* شاید اگه دائم بودی کنارم از مهستی
  • ۴۱۷

برای فریبا جانم ؛-)

  • ۰۱:۲۸

کی گفته دوستی مجازی الکیه؟! کی گفته به حرف هایی که اینجا میزنن اعتباری نیست؟ پس چرا انقدر مهربونیش به دل من نشست؟ چرا انقدر احساس نزدیکی می کنم باهاش با اینکه چندین سال ازم بزرگتره؟ چقدر صبر کرده باشم برای دیدنش کافیه؟! چهار سال خوبه؟ انقدر این زمان طولانی بوده که وقتی از دور ببینمش، به سمتش پرواز کنم و بعد برای چندین دقیقه هم دیگه رو نگاه کنیم، هی هم رو بغل کنیم و فقط و فقط بخندیم به دلیل بی دلیلی! انقدر که اون حرف بزنه و من خیره بشم به چهره ی دوست داشتنیش. انقدر که خواهرش با تعجب نگاه کنه به نزدیکی بین ما دو نفر. 

و در آخر، یادداشت یادگاری که توی دفترچه ی شربت خونه ثبت کردیم، به امید اینکه دفعه ی بعدی که نمی دونیم چند ماه یا چند سال دیگه است، پیداش کنیم و پر بشیم از حس خوب اولین دیدار.

  • ۱۷۷
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan