هم وطن ایرانی بخر!

  • ۲۳:۰۶

 هیچ وقت نمی شنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویایی اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش... 


جزء از کُل- استیو تولتز


 کتاب با این پاراگراف شروع شد و من رو از همون اول به فکر فرو برد. به یاد زمستان گذشته افتادم که تا چه حد بلا سر دست هام آوردم و برام درس شد که حواسم بیشتر به وضعیت جسمانیم به خصوص دست هام باشه. هنوز مچ دست چپم هر از چند گاهی خفیف درد می گیره و اما ناخن شست راستم که سیاه شده بود؛ چند روز پیش از کنار جدا شد. خودم که دلش رو نداشتم ولی خواهرجانم با ناخن گیر ناخن مُرده ام رو برداشت و همین طور لخته های خشک شده ی خون زیرش رو. کابوس اینکه الان وقتشه که ناخنم رو کامل بکشن، رهام نمی کرد. عید بود و همه جا تعطیل. بالاخره ١٤ ام شد و درمانگاه پوست یکی از بیمارستان ها باز شد.

 آقاجانِ من! من خودم تو فیلد درمانم، ولی به شدت به حریم خصوصی بیمارهام اهمیت میدم. دو تا دو تا نمیگم بیان تو. جلوی یک بیمار از مشکل بیمار دیگه حرف نمی زنم میگم شاید اینکه دندون هاش خرابه، باعث خجالتش بشه. اون وقت میری مطب متخصص زنان، ٥ نفر ٥ نفر می فرستن داخل. میری پیش متخصص پوست البته توی درمانگاه دولتی، ٣ نفری میگه برین تو! واقعا به این روند اعتراض دارم مخصوصا مطب پزشک زنان. شاید من ِ نوعی دوست نداشته باشم از مشکلات ج*نسی بیمار قبلیم باخبر بشم، شاید چندشم بشه وقتی ریز بیماری هاش رو بفهمم و در مقابل دوست نداشته باشم جز پزشک کس دیگه ای از مشکلم باخبر بشه! البته که این طور وقت ها، قبلش کلی تحقیق میکنم، اصطلاحات علمی مشکلم رو یاد میگیرم و با پزشکم با اصطلاحات تخصصی صحبت می کنم تا بتونم حریم خصوصیم رو بیشتر حفظ کنم! 


روز- داخلی- اتاق متخصص پوست و مو

 من و دو نفر دیگه رفتیم داخل. یک خانم دکتر بی نهایت با حوصله و ملیحِ میان سال متخصص پوست اون روز بود. بعد از ویزیت اون ها نوبت من شد. دستم رو نشونش دادم و با چهره ی آویزون گفتم: "خانم دکتر شستم رو ببینین چطور شده؟! "

یعنی وضعیت طوری بود که میگفت برو اورژانس واست بکشنش، اشکم سرازیر میشد! 

خانم دکتر مهربون دستم رو گرفت و معاینه کرد و گفت: " درسته بستر ناخنت آسیب دیده ولی نیازی نیست بکشی اش. الان واست یک کرم ترمیم کننده ی ایرانی می نویسم استفاده کن. روند بهبودیش ٦ ماه طول می کشه ولی مثل اولش نمیشه. "

با اینکه خوشحال شدم نیازی به کشیدنش نیست ولی چهره ام آویزون موند. هیچ وقت مثل اولش نمیشه. هعی...

-کرم رو میزنی و باید دستکش نخی دستت بکنی. بعد روی اون دستکش دیگه ای و ظرف بشوری. این صابون رو واست می نویسم با این فقط دستت رو بشور.

-خانم دکتر جسارتا من دستکش لاتکس دست می کنم، دستکش نخی که نمی تونم اون موقع استفاده کنم!

-لاتکس چرا؟

-دندونپزشکم.

-عه خب پس... آهان بذار من این کرم و صابون رو خط بزنم، نه اصلا توی یه سرنسخه دیگه می نویسم. این کرم ترمیم کننده و صابون فرانسویه. دو تا از هر کدوم میخری، یکی برای خونه یکی واسه مطب. توی مطب میزنی به ناخنت بعد دستکش پلاستیکی و بعد لاتکس. اصلا پودر لاتکس نخوره به ناخنت.

-مرسی خانم دکتر. راستی تا یادم نرفته و نرفتم دیار غربت پوستم هم فلان شده، موهام هم بهمان شده ( از سانسور خود خوشنود می شود!) 

-... ( لیستی بلند بالا از کرم ها و شامپو ها و قرص های خارجکی ردیف شد. )


همان روز- داخلی- داروخانه

هوپ با سلام و صلوات به پای صندوق داروخانه می رود. قیمت را می شنود و آب دهانش را قورت می دهد! بعد با به یاد آوردن حرف دوستش فریبا که: " خوشگلی دردسر داره! " و  در جایی دیگر " پول هام رو واسه سلامتی خودم خرج نکنم واسه کی خرج کنم؟! " خودش را قانع کرده و کارت بانکی اش را با دستی لرزان به صندوق دار می دهد!



  • ۳۲۳

من بدون تو، تَکی آیندمو ساختم...

  • ۱۳:۵۶

هی ستاره هاتون روشن میشن و همتون سالی که گذشت رو توصیف می کنین و باعث میشین تنبل هایی مثل من هم تصمیم بگیرن نود و شیششون رو تعریف کنن

٩٦ چطوری بود برام؟! اممم... می خواستم بگم سال خاصی نبود واسم! ولی بعد یکم که فکر کردم دیدم که خیلی بی انصافم چون یکی از بزرگترین اتفاقات زندگیم گره خورده به این سال: فارغ التحصیلیم از دانشگاه. سه ماه ابتدایی سال اکثرا توی یکی دو تا از بیمارستان های شهر بین بیمارها و رزیدنت های پزشکی می چرخیدم تا اطلاعات پایان نامه ام تکمیل بشه، سه ماه تابستان درگیر نوشتن فصول مختلفش بودم و بعد بالاخره تونستم دفاع کنم. بعدش چی شد؟ همه اش رو اینجا تعریف کردم، دو ماه درگیر این بودم که نظام پزشکیم بیاد و محل طرحم رو انتخاب بکنم و بالاخره مستقل شدم. هم از لحاظ کاری که فقط خودم بودم و خودم و هیچ استادی نبود که بهم بگه چکار کن و خرابکاری هام رو راست و ریس کنه و دیدم که در مقایسه با این چهار ماه، توی سال های دانشجوییم ول معطل بودم! هم اینکه از خانوادم دور شدم و خودم مسئول خورد و خوراک و خرید خودم شدم. می دونین؟ خرج کردن پولی که خودت با زحمت به دست آوردی خیلی لذت بخشه، یکی دو ماه کلی ولخرجی کردم تا اینکه به خودم اومدم و تصمیم گرفتم هدفمندتر باشم؛ البته که زیاد موفق نبودم ولی توی سال جدید تلاش بیشتری توی این زمینه می کنم! 

از طرفی به نظرم اینکه به عنوان یک فرد مفید وارد جامعه بشی، خودش یک نوع مدرسه است و شخصیتت رو به طور کامل شکل میده. 

در کنار درس و مشق و کار، چکار کردم؟ ورزشم رو به صورت مرتب تا زمان طرحم ادامه دادم، توی شهر محل طرح هم رفتم باشگاه ولی متاسفانه نه منظم! کلی فیلم و سریال دیدم. کلی کتاب خوندم، خیلی بیشتر از پارسال و تلاشم اینه دوئلِ چخوف رو هم تا آخر امشب تموم کنم. 

از لحاظ عاطفی هم ٩٩ درصد موارد در کنار اینکه تلاش کردم مثبت اندیش باشم، اکثرا سیب زمینی ای بیش نبودم و یکم ترسیدم از این بی احساس شدنم! هرچند دوری از خانوادم هم باعث شد بیشتر قدرشون رو بدونم و وقت هایی که خونه ام، بیشتر باهاشون معاشرت کنم و حرف بزنم و مهربونی هاشون رو ذخیره کنم واسه تنهایی هام... 

اتفاق جالب دیگه ی امسال دیدن چهار تا از دوستای وبلاگیم بود و ایمان آوردم که بعضی از دوستی های مجازی، بی ریا و واقعی تر از دوستی های دیگه است.

دوست دارم سال ٩٧ چطوری باشه واسم؟ حال دل خودم و خانواده ام و دوستهام خوب باشه. کار دندونپزشکیم بهتر و بهتر بشه. بتونم خوب و بدون تنبلی درس بخونم و اینکه از این حالت سیب زمینی بودن دربیام!

بگو ایشالا!

سال نوتون جدید دوستان خوبم، پارسال دعا کردم ایشالا به بهترین و نهانی ترین آرزویی که کنج دلتون لونه کرده برسین، امسال هم باز همین رو از خدا میخوام براتون.


**عنوان: یک لحظه نگام کن از ماکان بند

  • ۲۰۲

شَلَم شوربایی به مناسبت هزارمین روز میلادت...

  • ۱۴:۴۸

٩٩٣- ریا نباشه ما تو پانسیون مشکلی واسمون پیش بیاد میریم در اتاق انتهای راهرو رو می زنیم و می گیم اجازه هست؟ بعد همخونه شماره ١ از رو تختش پا میشه و اختصاصی ویزیتمون می کنه و حتی فرداش خودش از داروخونه مرکزش واسمون دارو می گیره و به خوردمون میده! دیروز هم که طوفان به پا بود و نزدیکی های پانسیون یک مشت خاک پاشید توی چشم هام؛ کورمال کورمال رفتم داخل. هر کار کردم ذرات خاک خارج نمی شدن و حس کوری بهم دست داده بود که دکترجانمون هم رسید و نجاتم داد! 


٩٩٤- به همراه غذا سالاد خوردن ( شیرازی و فصل) یا سالاد میوه درست کردن شبانه و به جای شام خوردن، روند معمول زندگی منه و فکر می کردم این مورد از معدود شباهت های من و همخونه شماره ٢ ست، چون اول هر هفته میریم و اندازه یک هفته آب معدنی و میوه و لوازم سالاد می خریم و سعی می کنیم حتما تا آخر هفته تمومشون کنیم؛ ولی همخونه چند روز پیش اعتراف کرد که اصلا اهل سالاد و میوه نبوده و توی این چند ماه از من تاثیر گرفته و میوه و سالادخور شده! پس نتیجه می گیریم که ما به این دنیا اومدیم که تاثیرگذار باشیم، حتی اگر این اثر در حد اصلاح رژیم غذایی همخونه ات باشه! بعله!


٩٩٥- با بیمارهای منتال ریتارد( عقب افتادگی ذهنی) درست باید شبیه به اطفال رفتار بشه. وقتی داشتم با احتیاط دندون سمانه ی ٣٤ ساله رو لق می کردم و چشم های سبزش حواسم رو پرت می کرد، همش یاد حرف خانم نون می افتادم که قبلا بهم گفته بود: " زن برادر سمانه می رفت دوره ی آرایشگری می دید و سمانه رو همیشه به عنوان مدل با خودش می برد و آرایشش می کرد. هر بار سمانه با ذوق و شوق دنبالش می رفت چون عاشق این بود که ساکت بشینه و آرایش عروس روش پیاده بشه و همه از خوشگلیش تعریف کنن. سهم اون از این دنیا همینه بیچاره... " 


٩٩٦- کتاب "کوری" از ژوزه ساراماگو یکی از زیباترین رمان هاییه که تا به حال خوندم. فکر می کردم " بینایی" هم به همون جذابی باشه. نشون به اون نشون که اولین ماه طرحم شروع به خوندنش کردم و ١٢ تا کتاب بعد از اون خوندم و نمی تونستم بشینم سر این کتاب! ولی چون عادت دارم بااااید یک کتاب رو حتی اگه جذاب نباشه واسم، تمومش کنم تا ببینم آخرش چی میشه انقدر زدم توی سر خودم تا بالاخره هفته ی گذشته به پایانش رسیدم. به حدی ذوق کرده بودم که به همخونه ها و خواهرم گفتم، شما هم بدونین که موفق شدم بالاخره! :-)))


٩٩٧- این بار که خوشبختانه خود آرایشگر محترم، تا حدی سکوت اختیار کرده بود و به کارش مشغول بود، خواهرش بالای سرم ایستاده بود و مدام می گفت: موهات رو رنگ کردی؟ هی من می گفتم: نه موهای خودمه و اون باز با تعجب می گفت: الکی نگوووو! تابلوعه رنگش طبیعی نیست ته مایه اش به سرمه ای می زنه! 

دیگه آخر سر گفتم: آخه مگه مرض دارم دروغ بگم؟! موهای خودمه! 

این بار از موضع دیگه وارد شد: چرا موهات رو رنگ نمی کنی؟! دو سه درجه روشن کن کلی عوض میشی!

دلم می خواست بگم به شما ربطی نداره ولی گفتم -دوست ندارم! 

به موهای بلوندش دست کشید و با ناز گفت: می دونی آخه من اصلا از موی مشکی خوشم نمیاد! 

-ولی من عاشق موهامم! بلوند دوست ندارم، تا آخر عمرم وقت دارم واسه روشن کردن موهام! 

-عه مگه ازدواج نکردی؟! 

پیش خودم گفتم خدایا یه موضوع جدید پیدا کرد، اخم هام رو کشیدم توی هم: نخیر! 

اینجا بود که خواهرش زبون باز کرد و گفت: بسه دیگه اذیتش نکن! 

من: :-/


٩٩٨- " بابام چند روز پیش شما رو سر میدون شهر دیده بود و بهم گفت: خانوم دکترتون شوهر نمی کنه؟ واسه داداشت خوبه ها! بعد من گفتم: بابا چی میگی؟ دندونپزشک زنِ پرستار نمیشه که، به کمتر جراح قلب راضی نمیشه! بعد هعی بابام اصرار کرد" همون موقع عکس پروفایل داداشش رو جلوی صورتم گرفت " داداشم از ما دو تا خواهر خوشگلتره" در حالی که به بینی عملی و ابروهای برداشته ی صاحب عکس خیره بودم، به سکوتم ادامه دادم، چون دختر خودش حرف می زد و خودش هم جواب خودش رو می داد و نیازی به عکس العمل من نبود! هم زمان از ذهنم گذشت: " این چندمین دفعه ایه که پدری من رو برای پسرش پسندیده؟! و من چقدر نمی پسندم این طور پسندیدن رو! "


٩٩٩- پیرزن وارد اتاقم شد و خودش رو روی صندلی کنار دستم به نوعی پرتاب کرد و نفس نفس زد. 

-خانوم دکتر این دندونم رو( دستش رو به طور کامل روی تک دندون باقی مونده ی فک پایینش که دندون نیش بود، گذاشت) صاف کن واسم! میخوره به اینجا( لثه ی فک بالاش رو نشون داد) زخمش کرده. معاینه اش کردم: حاج خانوم این یک دونه دندون به هیچ دردی نمیخوره، من کوتاهش هم بکنم باز فکتون رو بیشتر می بندین و دوباره لثه تون رو زخم می کنین. باید بکشین و دندون مصنوعی بذارین!

- نههه! بدم میاد! 

-خب آخه این یک دونه دندون فک پایین به هیچ دردی نمیخوره!

- چرا خانوم دکتر باهاش چادرم رو این طوری ( لبه ی چادرش رو بین دندون نیش بالا و پایینش گرفت) جمع می کنم!

من؟ غش کرده بودم از خنده!


١٠٠٠- آخی... دیدین وبلاگم هزار روزه شد؟ بچه ام قد کشیده قربونش برم...


  • ۲۷۹

من هم منم، هم نامنم، من ز خودخواهیِ من ها، بی منم!

  • ۲۳:۳۴

 این چند روز اذیت های یک سری از بیمارها و تغییر موقعیت کاریم از سال جدید، همه ی فکرم رو به خودش مشغول کرده بود. یک نشونه هایی از افسردگی در خودم می دیدم و این اعصابم رو بیشتر بهم می ریخت. این ها به کنار، از طرف یکی از دوست هام خودخواه لقب گرفتم و یکم که فکر کردم دیدم، آره من همیشه آدم خودخواهی بودم. همیشه خودم رو خیلی دوست داشتم. همیشه برای خودم بهترین رو می خواستم و به قول تست نئو و MMPI، انسان ایده آلیستیم. توی هر کاری برم دوست دارم به بهترین نحو انجام بشه و بهترین عملکرد رو هم از اطرافیانم می خوام. این خصوصیت خوبه ولی خیلی از اوقات اذیت کننده است هم واسه خودم و هم برای بقیه. مثلا انتظار بالا داشتن از خودم، باعث پیشرفتم میشه ولی استرس زاست؛ یا اینکه تعریف خاطراتی که باعث خوشحالی و غرورم میشن، پیش بقیه و اینجا توی وبلاگم، شاید فقط برای ارضای حس خودخواهیمه! هرچند کنار این خودخواهی هام، همیشه سعی کردم وجدانم بیدار باشه تا سر بزنگاه بهم نهیب بزنه. مسلما بعضی اوقات وجدانم به خواب میره، ولی بعدش به قدری لوامه ی درونم سرزنشم می کنه که عمرا اون کار رو تکرار کنم. 

همین دوست داشتن خودم باعث میشه که تا می بینم اوضاعِ روحی یا جسمیم قاراشمیشه، سریع به فکر بیوفتم. یک هفته است با فریبا زدم تو کار رژیم تا یک کیلو و نیمی که تو این چند ماه اضافه کردم رو تا عید آب کنم! امروز هم همش به فکر حرف های خانوادم و کامنت های عمومی و خصوصی شما بودم. سعی می کردم حتی شده الکی لبخند بزنم و با بیمارهام مهربون تر باشم. درست مثل دوره ی دانشجوییم یا همین اوایل طرحم... حالم بهتر شد. مخصوصا وقتی مامان محمدحسین که خاله ی نازنین هم میشد گفت سر اینکه خانم دکتر یعنی من، خاله ی کدومشونه همیشه دعواست بین این دو تا بچه. یا وقتی مسئولین مرکز یا چند تا از بیمارهام فهمیدن قراره محل کارم از بعد از عید عوض بشه، ناراحت شدن و عکس العمل نشون دادن. مگه حال آدم با چه چیزهایی خوب میشه؟ همین انرژی گرفتن ها از اطرافیان بود که باعث شد باک خالی انرژیم دوباره پُر بشه و با اینکه خیلی خسته بودم، عصر خواب آلود برم باشگاه و با تمام وجودم ورزش کنم. بعد برم از میوه فروش های وانتی با وسواس میوه هفتگیم رو و از سوپر خوش اخلاق نزدیک وانت ها ماست و شیر بخرم. توی پانسیون با سرخوشی ماکارونی برای ناهار فردام بپزم و شب بالاخره آروم بگیرم و شام محبوب این روزهام، یعنی سالاد میوه رو با لذت بخورم...

واقعا اگه خودمون به فکر خودمون نباشیم، کی به فکر ماست؟!


 *عنوان از رزا افروزیان


  • ۲۸۱

ُتحفه ای برای دوست...

  • ۱۵:۰۶

بفرمایین ترشی،

تازه ی تازه،

داغِ داغ،

زوم کنین تا بهره ی کافی رو ببرین...


بعدا نوشت: عکس حذف شد!


هر چی گفتین توی دلتون، خودتونین با عرض معذرت! :-))))


  • ۴۲۰
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan