گوشواره هایت را تا به تا بیاویز!

  • ۲۰:۵۶

یکی از بدترین حس های دنیا واسه یک دختر، این نیست که اونی که خوشش میاد ازش نفهمه و نمی فهمه؛ این هم نیست که همیشه دم عروسی ناخن وسطی دست چپش و ناخن شست راستش کجکی می شکنه! یا حتی این هم نیست که چرا هر چی دلش بخواد نمی تونه شیرینی بخوره! بلکه این می تونه باشه که دست بکشه به نرمه ی گوشش و ببینه جا تره و بچه نیست! اممم... نه یعنی جا تره و گوشواره نیست... 

بعد از چنین سکانسی، برای دقایقی همه چیز متوقف میشه، نفس توی سینه حبس میشه و صدای ضربان قلب، موسیقی متن میشه... بعد فیلم تند میشه. تخت به هم ریخته میشه. پتو چندین بار تکونده میشه. ریشه های فرش بررسی میشه. کیسه جارو برقی وسط سالن خالی میشه؛ نه نمیشه چون مادرش اجازه نمیده و وقتی که داره جلوی آینه شکلک غمگین درمیاره و به اون یکی گوشش میگه: " هییییس! نبینم فخرفروشی کنی ها، آبجیت داغداره! " و زیر لب فحش میده به خودش که " دوباره آخه، تازه خریده بودیش که؟" می بینه گوشواره توی موهای بافته ی به هم ریخته اش گیر کرده... 


گوشواره هایت را تا به تا بیاویز، تا
بهانه دستِ هذیان های پاره وقتی دهی که
درِ گوشت، عاشقانه ترینِ شعرها می شوند...

گوشواره هایت را
تا به تا بیاویز لای شاخ و برگِ موهایت... که

دهانِ شعر را آب بیندازی از وسوسۀ چیدنِ میوه هایی که
پشت گوشَت خودنمایی می کنند..

گوشواره هایت را بیاویز.. تا
بالاخانه ات را به بهای بوسه،
اجاره کنم برای شعرهای در گوشی.

hamidreza_hendi#


+ حس آرامش بعد از پیدا شدن گوشواره ی گم شده رو واستون آرزومندم. یکی از این مجنون های شاعر رو هم ایضا!! :دی

  • ۲۵۹

Dance me to the children who are asking to be born

  • ۱۶:۲۷
 دنیای غیرقابل تحملی شده. پست و خالی از انسانیت. چطور تونستین از گریه های یک کودک 8 ماهه، بگذرین؟! چطور تونستین؟ 
چی میشه که به دختربچه ی بی دفاعی رحم نمی کنید و برای ارضای نیاز حیوانیتون، نابودش می کنین؟
این روزها بیشتر و بیشتر به این فکر می کنم که چطور میلم به مادر شدن رو از بین ببرم. این دنیا لیاقت حضور این فرشته های پاک رو نداره.

#بنیتا #آتنا #کودکان_سرزمینم
* لئونارد کوهن، Dance me to the end of love 

  • ۱۹۱

دوست داشتم کسی، جایی، منتظرم باشد...

  • ۱۹:۰۶

برنامه ریزی می کنی؛ حالا برنامه ریزی هم نه، رویابافی می کنی که تا فلان روز فلان اتفاق می افتد و با این رویابافی شاد شادی. با خوش بینی تمام تلاش می کنی و به انتظار عبور روزهایت می نشینی. روزها می گذرند و تک تک رویاهایت، هر کدام به نحوی نقش بر آب می شوند. درست مانند دخترکی که به سختی درس می خواند، چون قول دوچرخه ی قرمزی را به او داده اند. کودک با کارنامه ای پر از 20 به سمت خانه پرواز می کند. ولی از دور پدر دستبند به دستش را می بیند و کارنامه در دستانش مچاله می شود. 


* عنوان کتابی از آنا گاوالدای دوست داشتنی ( نمی دونم تا حالا دقت کردین یا نه، ولی با نگاه به عناوین پست های کمی مبهمم، متوجه منظور پستم می تونین بشین! )

  • ۸۰

من از بچه نمی گذرم... (2)

  • ۱۸:۳۱

مرد این بار برخلاف دفعات قبل نگاهش را ندزدید، در چشمان گلرخ خیره شده بود و دود پیپ را به بیرون می فرستاد: این دود که اذیتتون نمی کنه؟ 

صدایش لرزید: نه... 

  • ۲۵۴

من از بچه نمی گذرم...

  • ۱۵:۲۰

همان طور که روی تخت اش نشسته بود، دستش را برای باز کردن کشوی فلزی زیر تخت  دراز کرد... لعنتی! دستش نمی رسید... درد می کرد! نشستن روی زمین و باز کردن کشو و بلند شدن بعد از آن دیگر مصیبت بود... مخصوصا با آن  پاهای دردناکش... ترجیح می داد زنگ کنار تخت را فشار دهد...

- چی شده باز خانوم نواب؟ باز دوباره صبح شد و اینجا رو گذاشتی رو سرت؟! من از دست شماها چیکار کنم آخه؟

 رحیمی بود... مثل همیشه غرغرو و بداخلاق! 

  • ۲۸۰
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan