بیا دلبریتو یکم کمترش کن!

  • ۱۵:۲۱

+ آقا اجازه؟ ما به مریض هایی که چند بار پشت سر هم میان پیشمون و تمام دندون هاشون رو دونه دونه می کشیم هم عادت می کنیم؛ دوستشون داریم و وقتی آخرین دندونشون رو کشیدیم، بُغضو می شیم که دیگه نمی بینیمشون. شما چطور می تونین دلبَری کنین از بقیه و بعدش غیبتون بزنه و برین حاجی حاجی مکّه؟! 


++ امیدوارم دخترای روپوش سفیدپوش، هیچ وقت استرسی رو که امروز من کشیدم تجربه نکنن ( که می کنن!). تا مهره ی  ٥ ام گردنی ام، توی دهان مریض بودم و توی خون و خونابه دست و پا می زدم که تمیزکار مرکز  "آقای ز " اومد تا سینی های قبلی رو جمع و جور کنه. یک دفعه گفت: اوه اوه خانووووم دکتر! پشت روپوشتون خونیهههه. 

برای لحظه ای قلبم ایستاد. نکنه...

 سرم رو با اضطراب از دهان مریض بیرون آوردم و به پشت روپوش نگاه کردم. موقعیت خون خشک شده ی روی روپوش، گوشه ی کمرم بود. نفس راحتی کشیدم. امان از کشیدن های پشت سر همِ طرحانه!


+++ دست خطم غیر قابل تحمل شده. هر روز بدتر از دیروز! خودکار رو که میذارم روی نسخه، با اکراه برش می دارم. البته این یکی از خوش خط ترین نُسَخمه!


*عنوان از شهاب مظفری


  • ۳۷۳

اینجا همه چی درهمه! (٦)

  • ۱۵:۲۴

٢- یه سری از افراد هستن که حالا بنا بر عفونت دندونشون، اعتیاد و مصرف قرص های آرامبخش یا آناتومی خاص اعصاب و بدنشون، به راحتی بی حس نمی شن. توی مردها بخصوص فراوان داشتم بیمارهایی که در حالی که صورتشون از درد توی هم رفته میگن: " بکِش خانوم دکتر، بکششش تحمل می کنم." اکثرا دوباره بی حسی می زنم و صبر می کنم ولی اگر سِر نشد و عفونت داشت توصیه میکنم آنتی بیوتیک مصرف کنن و هفته ی بعدش بیان. چند روز پیش بیمارِ آقایی که به نظر میومد مصرف کننده مواد مخدر باشه داشتم؛ قرار بود هفت تا از دندونهای قدامی فک پایینش رو با هم اکس کنم. ٣ تا از دندون ها به هیچ وجه بی حس نشدن. انواع و اقسام روش های بی حسی رو امتحان کردم و باز هم نشد. بیمار عجله داشت که همه رو بکشه تا زودتر دندون مصنوعی بذاره، برای همین اصرار کرد که طوری نیست بکش! آقا چشمتون روز بد نبینه! درسته دندون های قدامی فک پایین خیلی دندون های ساده ای هستن برای کشیدن و راحت خارج میشن از فک، ولی موقع کشیدن این سه تا دندون، وقتی چهره ی درد کشیده ی بیمار، ری اکشن هاش، پا کوبیدنش به یونیت و مشت شدن دست هاش رو می دیدم از خودم بدم اومد. دقیقا حس این رو داشتم که شکنجه گر ساواکم! -_-


٣- پسربچه ی شش ساله به شدت بامزه و البته تپل بود. ازون تپل هایی که بهش میگن چاق! حرف هاش رو هم جویده جویده می زد. با هزار زور روی یونیت خوابوندیمش، یک ریز غر می زد. بنده خدا از بس همه بهش گفته بودن: نخور چاق شدی؛ وقتی بهش گفتم چقدر پسر بانمکی هستی شما! آروم و زیر زبونی گفت: نخیرم اصلا هم چاق نیستم! کلا هر صفتی که تا به حال نشنیده بود رو چاق تعبیر می کرد. دلم ضعف رفت واسش.


٥- فکر کنم بدونین که نقطه ضعف من نون سنگکه و براش جونم رو هم میدم. یکی از خوبی هایی که منو تو این شهر نگه داشته، نونوایی نزدیک پانسیونه. جدیدا شاگردی آوردن که به طرز عجیب غریبی سه بار پشت سر هم توی یک هفته تا وارد نونوایی می شدم، می گفت: تموم کردیم! من هم یک بار صبر کن، دو بار هیچی نگو، بار سوم کظم غیظ کن و یک هفته رو با نون بازاری سر کن. دفعه چهارم تا رسیدم نونواها با اینکه تازه تایم نون پختنشون شروع شده بود، سوار موتور شدن و رفتن! کارد می زدی خونم درنمیومد و اون روی هوپانه ام رو نشون دادم! شاگرده ترسید زنگ زد بهشون که زود بیان و پخت اولشون چند تا نون سنگک برشته بهم بدن. دهه!


٧- قیافه ی من رو در این موقعیتی که براتون میخوام شرح بدم تصور کنین: مرد وارد اتاقم شد و گفت من رو ارجاع دادن که معاینه ام کنین. پرسیدم کدوم قسمت فرستادنتون؟ جواب داد: آقای فلانی گفتن واسه معاینه ی پیش از بارداری برو چکاپ دندونپزشکی بشو! 

نمی دونستم تا این حد بارداری بر سیستم دهانی دندانی پدرها هم اثر گذاره! :-/


١١- پسر ده ساله رو به زور روی یونیت خوابوندن تا دندونش رو بکشم. کارش سریع تموم شد، وقتی بهش گاز اضافه می دادم گفتم: نگاه کن به نقاشی های پانلم. دفعه بعدی که اومدی تو هم برام نقاشی بکش. نگاهی سرشار از فحش بهم انداخت و دستش رو به معنی "برو ببینم!" واسم تکون داد و رفت. چرا باید همه ی نقاشی هام کار دست دختربچه ها باشه فقط؟ احتمالا چون پسرها از بچگی بی ذوقن! :-/


١٣- اولی طبیعی بود. دومی و سومی جالب بودن. ولی وقتی هر پسربچه ای که برای معاینه مدارس اومد پیشم روی شقیقه اش خط انداخته بود، دیگه خنده ام گرفت. یکیشون که سی آر سِون درآورده بودن واسش! بعد میگن زن ها اهل چشم و هم چشمی ان! 



١٧- خانوم نون وارد شد و گفت یه پسره است دانشجوی دندونپزشکیه، پرسید خانوم دکتر وقت دارن ازشون چند تا سوال بکنم؟ گفتم بگو بیا! پسر ریش و سیبیل دار وارد شد. یکی از آستین های پیراهنش رو بالا داده بود و دستش رو خم کرده بود. گویا از آزمایشگاه میومد. شروع کرد به پرسیدن که از طرحتون راضی هستین و حقوقتون خوبه و من چیکار کنم بیام تو شهر خودم طرح؟ گفتم: سربازی نداری؟ گفت نه معافم ولی طرح رو دارم. بعد از کلی توضیح دادن ازش پرسیدم: کدوم دانشگاهی؟ اسم دانشکده خودمون رو گفت. - پس چرا تا به حال ندیدمت؟ ورودی چندی؟ -٩٥. 

خنده ام گرفت. هنوز علوم پایه نداده، به فکر حقوق طرحش بود! فنچ! 


١٩- پدرجانم بهم زنگ زد و خبر داد جمعه عقد یکی دیگه از خواستگارهای رد شده امه که گفته بود اگه هوپ زنم نشه اصلا دیگه نمیام ایران! اصرار هم کرده من حتما باشم تو جشنش. می بینین که نامبرده نه تنها نیومد ایران، بلکه کنج عزلت گزید و گوشه نشینی اختیار کرد! دو هفته پیشم عقد یکی دیگه اشون بود. یعنی تماااااام اونایی که بسیااااار مصر بودن در ازدواج با من رفتن خونه بخت، تمااامشون ها. :-)))

‏حس مزخرف خنده داری دارم. ناراحت نیستما بالاخره وقتی ردشون میکنم، حق دارن برن دنبال زندگیشون؛ ولی عشقم عشقای قدیم! :-)))))


٢٣- ما به دنیای مجازی و آدم هاش دل می بندیم. وقتی وبلاگتون رو می بندین و غیبتون می زنه، دلمون می شکنه. شارمین، آبان، میرزاده خاتون و امیر همسرش، میس تیچر و آخری دلژین... کاش برمی گشتین. :-(


+ خودمونیم چقدر خاطرات این دفعه پسرونه/مردونه شد! :-)))


  • ۲۴۷

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

  • ۱۶:۰۸

نشستم تو اتاقم منتظر بیماری که نوبت گرفته ولی دیر کرده که دو تا دختر ١٤-١٥ ساله وارد اتاق میشن و گوشی موبایلشون رو جلوی چشمم میگیرن: نگاه کن خانوم دکتر چقدرررر شبیه اینی!

به این! نگاه میکنم. عکس پروفایل دختری هم سن و سال خودمه که ابدا شبیهَم نیست. 

-ایشون که اصلا شبیه به من نیست.

-چرا خیییییلی شبیهه. از چند روز پیش که شما رو دیدیم هی همه داریم به هم میگیم چقدر شبیه معلم پارسالمون هستین که رفت.

-حتما از اون معلم هاییه که دوستش داشتین و دلتنگشین؟

از خنده غش می کنن: نه از اتفاق جفتمون ازش متنفریم.

به رو به رو خیره میشم. نیست. به راست، نیست. بالاخره گوشه ی سمت چپ دوربین رو پیدا میکنم و اجازه میدم چهره ی پوکرفیسم رو ثبت کنه. زنی وارد میشه و با خانوم نون خوش و بش می کنه. رو به من میکنه: چرا شما اینجا مطب نمیزنی خانوم دکتر جان؟

-واسه چی بزنم، دارم کار میکنم دیگه.

-نه مطب بزنی که واسه همه کارهامون بیایم پیش شما.

-خب هستن دکترای دیگه.

مشخصه خانوم نون دوباره اغراق آمیز تعریفم رو کرده: نه میخوایم شما اینجا بمونی. تعریف شما رو شنیدیم. چند تا مغازه ی بزرگ و کاشی شده دارم بیا مطب بزن توش!

-حاج خانوم من دارم لحظه شماری میکنم طرحم تموم شه فرار کنم، شما میگی مطب بزنم اینجا؟ 

-چراااا مردم اینجا اذیتتون کردن؟ 

-نه خدایی. انقدر که از دست شبکه اذیت میشم از مردم گله ای ندارم. 

-پس ایشالا عروس همینجا بشی که موندگار بشی.

این بار سریع تر پیدا می کنم دوربین رو. :-|

بالاخره بیمارها تموم میشن و پایان روز کاریم میرسه. به سمت دستگاه تایمکس میرم تا انگشتم رو ثبت کنم بی خبر از اینکه توی دوربین نگاه زنی ثبت شدم. رسیده نرسیده به پانسیون گوشیم زنگ میخوره. خانوم نون با هول و تند تند میگه: کجایی خانوم دکتر؟ 

دلم هری می ریزه. نکنه مشکلی برای یکی از بیمارهام پیش اومده: تازه رسیدم پانسیون. چی شده؟! 

می خنده و با ذوق میگه: یه خانوم فرهنگی شما رو دیده، پسندیده واسه پسرش. فلانه و بهمانه و ...

-خب

-اله و بله و جیمبله!

-خب بهشون بگین من موافق نیستم. 

-خیلی خانواده خوبی ان ها! عکس پسره رو بفرستم؟!

-نه خانوم نون نه! خداحافظ شما.

از خانوم نون دلگیر میشم که انقدر ذوق و اصرار داره که واسه من خواستگار پیدا کرده! دوست دارم واسش بگم این که من مجردم، دلیلش این نیست که خواستگار نداشتم یا ندارم. شوهر هست ولی اونی که من میخوام نبوده. به دل من ننشسته. دوستش نداشتم. اصلا شاید دوست داشتم مجرد بمونم. فرهنگ شهر ما فرق داره با شهرستان کوچیک شما که اگه دخترها رو ١٣-١٤ سالگی شوهر ندن، لفظ ترشیده بهشون می چسبونن. از طرفی هم میگم از محبت زیادش به من انقدر ذوق زده شده و گفته همینجا شوهرم بده تا پیشش بمونم! 

دو روز بعد توی مرکزی بودم که خانوم نون نداره؛موقع غلغله ی بیمارها، گوشیم زنگ خورد. شماره ٠٩١٢ ناشناس. جواب دادم و هم زمان به بیمار بعدی گفتم بیرون منتظر بمونه. همون مادر پسر بود. به معنای واقعی کلمه برای ده دقیقه مخم رو توی فرغون گذاشت و اصرار پشت اصرار. بیمارها هم دقیقه ای دو بار در می زدن. هر چی به خانومه می گفتم نَره، می گفت بدوش! می گفتم نمیخوام و پسر شما معیارهای من رو نداره، می گفت: پسرم خوبه، تو تهران خونه داره، ماشین داره، ایشالا ازدواج کنین ٤-٥ سال دیگه بچه دار بشین خودم بزرگشون می کنم، واستون آشپزی می کنم. مثلا انگار این آپشن رو بگه دل من میره و میگم آخجوووون همون مادرشوهری که می خواستم! به سختی موفق شدم به بهونه ی اینکه بیمارهام منتظرن و با آرزوی پیدا شدن عروسی باب میلش، گوشی رو قطع کنم. 

من فقط بفهمم کدوم یکی از افراد شبکه شماره من رو داده بهش... :-/

یارِ آینده جان! همش تقصیر توئه ها. مگه اینکه نبینمت!


+ راستی خوشگل مُشگلای بلاگستان! نازدار ها! ابرو کمندها! گیسو بلندها! گیسو کوتاه ها! دختر باباها! زنِ مردم ها! 

روزتون مبارکـــ ؛-)


*عنوان شانه هایت از خانوم هایده ی عشق 

  • ۳۳۳

هوپ و بیماران در هفته ای که گذشت

  • ۱۵:۰۶

بیر- از معدود دفعاتی بود که بیمار اطفالم ساکت و آروم  دراز کشیده بود و من هم در آرامش کامل داشتم واسش کرم های دندونش رو می کشیدم بیرون. چند تاییشون مقاومت کردن، مجبور شدم بکُشمشون و خون و خونریزی توی دندونش به پا بود به شدت دیدنی! من بودم و خانوم نون و یکی از پرسنل که از سر کنجکاوی یا شاید بیکاری بالا سرم ایستاده بودن. هوا کاملا آفتابی بود و گرم. کولر هرچقدر زور می زد نمی تونست هوا رو خنک کنه. فایل رو کردم توی کانال دندونش که یهو یه صدای خیلی خیلی بلندی اومد: بووووومب! کمپرسور یونیت درست بغل گوشم ترکیده بود. همه پریدن بیرون از اتاق. مامان بچه ترسیده بود و جیغ میزد. در صدم ثانیه کودک رو که وزنش کم هم نبود از روی یونیت کشیدم پایین و سریع از اتاق بیرونش بردم. صدا تموم شد. با احتیاط وارد اتاق شدم. ساکشن زیر یونیت گیر کرده بود. آینه دندونپزشکی اونور اتاق افتاده بود. خانوم نون هم غیبش زده بود. به بچه گفتم: ترسیدی خاله؟ با قیافه ی پوکرفیس نگاهم کرد و گفت: نه! ترس نداشت! بگیر خاله. و سوند رو به دستم داد! سوند دست اون چیکار می کرد؟! تا یک ساعت بعدش گوش چپم سوت می کشید.


ایکی- معاینه مدارس بیچاره کرده من رو. برای هر روز کلی بیمار از قبل نوبت دادم. اون وقت بچه مدرسه ای ها هم پنج تا، پنج تا پا میشن با کارت سلامتشون میان پشت در اتاق تجمع می کنن. اون روز دیگه چونه ی مقنعه ام روی مغز سرم بود. از شدت سرشلوغی کم مونده بود بشینم کف مطب و گریه کنم که یه اکیپ دختر ١٥ ساله وارد شدن. با خستگی گفتم: تک تک بیاین تو. نفر ٥ ام دختر خیلی چاقی بود که تا بهش گفتم بخواب؛ گفت: وای می ترسم. جدی گفتم: بخواب دیگه از آینه می ترسی؟ معاینه اش کردم و به خانم نون گفتم که بهش نوبت بده. دختر زبون باز کرد: میدونین؟ من از دندونپزشکی نمی ترسم. از شما می ترسم. یه نگاه به هیکل خودم انداختم؛ یه نگاه به قد و بالای دختر: از من می ترسی؟ بنده خدا دو برابر منه هیکلت. کجام ترسناکه؟ 

همین که این حرف از دهانم خارج شد، پشیمون شدم. من حق نداشتم مسخره اش کنم. ولی درست گفتن که آدمای چاق مهربونن. به حرفم کلی خندید و شروع کرد به پرسیدن که رتبه تون چند بوده و زیاد درس می خوندین و در آخر هم ازم معذرت خواست که بهم گفته: ترسناکِ باجذبه! سریع گفتم: من باید ازت معذرت بخوام، شوخی کردم ها به دل نگیر.


اوچ- حالا بگذریم از اون پسر هم سن و سالَم که تیپ مذهبی داشت و در تمام مدتی که معاینه اش می کردم و واسش حرف می زدم به در و دیوار و خانوم نون نگاه می کرد و جواب می داد و نهایت تلاشش این بود که اصلا نگاهش به من نیوفته؛ ولی واسم جالب بود که پیرزنی وارد شد و جواب سلام من رو نداد و رفت سمت خانوم نون و دهانش رو باز کرد که: واسم اینو بکش! با خنده گفتم: حاج خانوم دکتر منم نه ایشون. روتون رو به سمت من بگیرین!


دؤرد- این خاطره رو تعریف کنم مطمئنم میگین: اوف بر تو باد ای هوپ ظالم! این بود آرمان های ما؟!

دُرسای ٦ ساله یکی از وحشتناک و غیرهمکارترین بچه هایی بود که تا به حال باهاشون سر و کار داشتم. جیغ می کشید. لگد می زد. صورتش رو می چرخوند. صورتش رو می گرفتی، شونه هاش رو می زد توی صورتم طوری که نیدل (سوزن) از عرض رفت توی انگشتم. دهان باز کن رو ده بار پرت کرد از دهانش بیرون و خیلی کارهای محیرالعقول دیگه. خانوم نون نبود. مامانش شونه هاش رو گرفته بود و خواهر ١٠ ساله اش، دست هاش رو. دوباره شروع کرد کله معلق زدن روی یونیت که عصبانی شدم و شترررررق زدم توی گوشش! اونم جلوی چشم مامانش. مامانش هیچیییی نگفت و بدتر درسا رو دعوا کرد. من هم بهت زده بودم چون دفعه اولم بود که دستم رو بچه ای بلند می شد! حالا درسته محکم نزدم ولی همون رو هم باید کنترل می کردم. خیال خامه اگه فکر کردین ترسید و ساکت شد. انقدر گریه اش رو ادامه داد و من تند تند واسش کار کردم که خوابش برد! :-/


بئش- نه به اونایی که انقدر حواسشون به بچه هاشون نیست که دندون دائمی بچه کشیدنی میشه در سن پایین. نه به مادری که مخ من رو واسه نیم ساعت گذاشت تو فرغون که بچه ی یک ساله اش با دو تا دندون بالا و دو تا دندون پایین نیاز به ارتودنسی داره و نگرانشه و هر چقدر من می گفتم این بچه که یکم فکش رو میاره جلو مشکلی نداره. جراحی نمی خواد بذارین لااقل تمام دندون های شیری اش رویش پیدا بکنه، بعد واسه راحتی خیال خودتون ببرش پیش متخصص ولی قبول نمی کرد. آخه باباجان من! بذار دندون مولر شیری بچه در بیاد و استاپ خلفی پیدا کنه، بعد انقدر حساسیت به خرج بده. یعنی هاااا از تصور ارتودنسی واسه بچه یک ساله خنده ام می گیره. 


آلْتی- این پیرمرد پیرزنِ تام و جری وار رو یادتونه؟! امروز دوباره اومده بودن. چهره شون که خاطرم نبود از بحث های خنده دارشون با همدیگه یادم اومد که قبلا هم اومدن پیشم. 

پیرمرد: خانم دکتر، این زن قراره دندوناش رو بکشه. دیگه به درد من نمی خوره. باید برم یه زن جوون بگیرم!

پیرزن: تو این گرونی کی بهت زن میده؟ 

پیرمرد خندید و چشمک زد: حواستون بهش باشه. ترسوعه. خوب بی حسی بزنین بهش درد نداشته باشه ها.

-چشم حواسم هست. نگاه حاج خانوم! دوستتون داره که انقدر نگرانتونه ها! 

پیرمرد: خوب زن دوممه. میخوام بلایی سرش نیاد که مجبور بشم برم سراغ سومی. 

:-)))




  • ۲۸۰

شازده کوچولو

  • ۱۸:۴۹

تایپ می کند - سلام استاد، زنگ زدم به کلینیک نوبت بگیرم برای یکی از دندون هام، گفتن نیستین اونجا دیگه.

+ سلام عزیزم خوبی؟ راستش من یک مسافرت کوچولو دارم و کلا کار نمی کنم. ایشالا چند ماه دیگه برمیگردم. 

نتیجه گیری کرد که حتما میخواد بره خارج - باشه خیلی ممنون!

چند ماهی می گذرد و هوپ طبق عادت، هر از چندی پروفایل مخاطبین تلگرامش را چک می کند. عکس پروفایل استادش به نوزادی تغییر پیدا کرده است. شواهد نشان می دهد که بچه دار شده است. به خودش می گوید: عه مگه مسافرت نبود؟ یعنی رفته اونور زایمان کرده؟ 

صفحه ی چت با استادش را برای تبریک گفتن باز می کند که می بیند استاد گفته بوده: یک مسافر کوچولو دارم [...] .

خنده اش می گیرد و می گوید: اوف بر تو ای هوپ! آیا کوری چیزی هستی؟ :-))))

***

داشتم با یکی از مریض هام سر و کله می زدم که گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب دادم. مردی بود با صدای کلفت و دو رگه. کلی سلام و احوال پرسی کرد. هر چی فکر کردم نشناختمش. از وقتی اومدم طرح شماره ناشناس بهم زیاد زنگ میزنه؛ بعد که جواب میدم می بینم فلانی از افراد شبکه است که بَهمان فامیلشون رو میخواد بدون نوبت بفرسته پیشم! یا بچه اش دانشجوئه و دنبال دندون نیش واسه اندو می گرده و غیره. وگرنه که قبلا اکثرا ناشناس ها رو جواب نمی دادم. بهش گفتم: شما؟ گفت: زمانی هستم. و دوباره بدون اینکه فرصت بده، احوال پرسی رو از سر گرفت. دوباره پریدم وسط حرفش: جسارتا کدوم زمانی آقا؟ 

-صاحبخونه ات! 

به قدری با اطمینان این حرف رو زد که واسه چند لحظه واقعا گیج شدم. مریض هم از اونور حرفش رو از سر گرفت، سریع چک کردم ببینم صاحبخونه ای به اسم زمانی دارم یا نه؛ توی شهر خودم که خونه ی پدریم هستم و صدای یارو به بابام اصلا شبیه نیست! صدای پدرجانم حتی از صدای داداشم جوون تره. در ضمن فامیل بابام زمانی نیست همه اینا به کنار مگه پدر آدم صاحبخونه حساب میشه؟! توی شهر طرحی هم که تو پانسیون شبکه ام. صاحبخونه نداشتم! نکنه رئیس شبکه است؟ نه مگه شبکه ملک پدریشه؟ تازه اونم که زمانی نیست. بالاخره مغزم جمع بندی کرد که من اصلا مستاجر نیستم. بهش گفتم، راضی شد قطع کنه. 

هوپ! گیج کی بودی تو؟ 


  • ۲۴۵
۱ ۲ ۳ . . . ۱۳ ۱۴ ۱۵
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan