بازم قرص هامو فراموش کردم/ که تجویز کردی واسه بی قراری

  • ۱۹:۴۰

ببین وقتایی هست که به سرت می زنه و اراده ی نداشته ات فقط و فقط به قسمِ جونِ مادرجان شکوهت بنده. شنبه میاد و حالِ مرگ داری از اینکه بخوای دوباره بری سرکار. ولی میری. به حرف های مردم از دندون درد و دندونِ پیله کرده و سوراخ شده و شکسته شون با صبوری گوش میدی. در کمال تعجب می بینی که ظهر حالت بهتره. فرداش بعد از دهگردشی و معاینه کلی بچه ی مدرسه ای که لا به لاشون چهره ی آشنا زیاد می بینی که واست دست تکون میدن و سلام می گن و با خجالت سمت کلاسشون می دَوَن، بالاخره مقاومتت شکسته میشه و با خانوم نون به خونه ی دخترش میری و چقدرررر بهت خوش می گذره. می دونی بعدا شدیدا دلتنگ این خانواده ی مهربون و دوست داشتنی خواهی شد. حالت باز هم بهتر میشه. با دوست قدیمیت کلی چرت و پرت که اکثرش به آرزوی مرگ برای همدیگه ختم میشه، میگی! فیلم می بینی، کتاب می خونی ولی باز هم تهِ دلت می دونی که هنوز روحت خسته است و طلبکاره ازت که کم بهش رسیدگی می کنی. این میشه که وقتی به بیمار بی حسی زدی و منتظری که اثر کنه به سرت می زنه دو سه روزی مرخصی بگیری و بری سفر. قبل از اینکه پشیمون بشی به سه نفر از دوستای اون شهریت ( ! ) خبر میدی و وقتی اون ها رو ذوق مرگ حس می کنی، به مادرجان شکوهت زنگ می زنی که من آخر هفته نیستم دارم میرم سفر. 

همین...


+ ‏برای هر اتفاق تلخی یه دوران نقاهتی هست که بعد از اون همه چیز دوباره عادی میشه،

میخواد غم تموم شدن پفک باشه 

یا غم از دست دادن یک دوست.

*داوود*


*عنوان پاییز جاری از رضا صادقی



  • ۲۵۷

میدونم، که یه روز تو میای سراغ قلبم/ تو یه روز مثل گل وا میشی تو باغ قلبم

  • ۲۰:۴۱

راهنمایی بودیم دنبالمون راه افتادن خواستگاری و گفتیم نه! پسرای همسایه اومدن گفتیم نه! پسرای فامیل و دوست و آشنا رو رد کردیم و گفتیم نه! بعدها همکلاسی و سال بالایی و سال بالایی ترها و استاد اومدن، هوا برمون داشت که نکنه خبریه، گفتیم: نه! بعدتر ها به مریض هامون هم گفتیم نهه! 

خدایا حالا این پسرِ سال پایینی چی میگه دیگه؟! عقوبت الهیه؟! من شکر خوردم، خب؟ :-/


+ آدم یه خواستگار داشته باشه، همونم خودِ خودش باشه، بله بگه بره خونه ی بخت، راحت و خوب! والاع! 

++ هر چی می گذره بیشتر به این نتیجه می رسم که سینگلی رو عشق است...

+++ راستی به تگ طنز درون توجه بشه، نیاین بگین سر خود معطلی و اینا که کلاهمون میره توی هم! 


*عنوان از بانوی عشق: خانوم هایده
  • ۴۵۱

در سینه عشق تازه پروردن که آسون نیست...

  • ۲۳:۵۷

دلم می خواد بدونم چه فعل و انفعالاتی رخ میده که در اوج شادی، یهو غم عالم سرازیر میشه تو دلِ آدم؟ 


**عنوان دلم تنگه از بانو مهستی

  • ۲۹۰

این پست حاوی مقادیری ناهوپی می باشد!

  • ۲۰:۰۷

بچه ها نمی دونم بعدها که این پستم رو بخونم، اوضاع کشور چطوریه و بهتره یا بدتر شده. ولی نمی تونم بگم الان حالم خوبه که تو اوج جوونی و زمانی که طبیعتا وقتشه از زندگیم لذت ببرم به جاش هر روز باید استرس گرونی و دلار و بی آبی رو داشته باشم. 

گفتیم درس می خونیم وارد بازار کار می شیم، پول جمع می کنیم برای مطب و سفر به خارج از کشور و داخل کشور و و و و از زندگیمون اونطور که دوست داریم بهره می بریم؛ بعد الان هر روز خبر می رسه که فلان مطب تا اطلاع ثانوی داره می بنده چون بازار بی ثبات شده و لیدوکائین نیست یا قیمتش چند برابره و مطب داری جز ضرر چیزی نداره. ده بسته بی حسی لیدوکائین درخواست کردم، دو بسته برام فرستادن. میگن نیست، صرفه جویی کنین. چجوری کار کنم؟! بدون بی حسی بکشم؟ بدون بی حسی ترمیم کنم؟ مگه میشه؟! 

الان کیفیت زندگی من که همه میگن واااااووو یه خانم دکتر دندونپزشک مجرده و داره پول چاپ میکنه، در حد یه کارگر در زمانیه که دلار هزار تومن بود. خنده ام میگیره وقتی دریافتیم رو به دلار تبدیل می کنم! بگذریم از اینکه الان یه عده میان میگن برو خداروشکر کن دکتری و همین یه شغلم داری و مهندس نیستی. به خدا واسه مهندس هام ناراحتم. چرا باید وضع این باشه؟!

 والا مردم هم ترجیح میدن تو این شرایط یه نونی بیارن تو سفره شون تا n تومن خرج کنن و دندونشون رو عصب کشی و روکش کنن. امروز مرد جوون وقتی از درد نالید: به خدا ندارم دندونم رو عصب کشی کنم وگرنه که نمی کشیدمش؛ یکم نگاهش کردم و گفتم بخواب بکشم برات. اصول اخلاقیم چی میگه این وسط وقتی مردم ندارن، نمی تونن؟! 

شما میگین چی میشه؟ قراره تا کجا ادامه داشته باشه؟ ما چکار باید بکنیم؟


+حالا خیلی حالم خوبه، این آهنگ از آرشیو قدیمیم هم پخش شد! چکاریه انقدر غمگین می خونی آخه؟! :-/

  • ۳۳۷

من تا قیامتم، حتی ببخشمت از یاد نمی برم...

  • ۱۹:۱۰

می دونی؟ اوایلش خیلی سختته. هی لحظات و دقایق و ساعت ها رو می شماری: دو ساعت و سی و هفت دقیقه است که باهاش حرف نزدم... ده ساعته که پیام نداده... چهار روز و سه ساعت و نیمه که ندیدمش... یک هفته است که خبری ازش ندارم... دو هفته است که برای خودم قدغن کردم که کاری بهش داشته باشم... سه ماهه که تلاش می کنم دیگه دوستش نداشته باشم... یک ساله که با شنیدن اسم فلان خواننده و مجری دیگه دلم نمی لرزه و قوی تر شدم.

 البته سه سال و یک هفته بعدش هم هنوز سخته؛ هرچند چیزهایی که یادت مونده، مثل بقایای یک کابوس قدیمی باشه. میگن خاک سرده. من می خوام این نوید رو بدم که حتی اگه خاک سرد بینتون نباشه، باز بعد از یه مدت این غم سرد میشه. ولی اون حفره ی خالی توی دل به این راحتی ها پر نمیشه. حفره ای که خیلی چموشه و یهو در اوج خوشی هات می لرزه و یک چیزهایی رو یادت میاره و ... . 


*باید ببخشمت_امیرعباس گلاب

  • ۳۱۲
۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan