آرزو کن واسه فردا، اگه امروزِتو چیدن/ آرزوهاتو بغل کن، آرزوهات همه چیتَن.

  • ۲۲:۴۷

چَمدونم وسط اتاقمه. کمد لباسام رو هم خالی کردم وسط اتاق. آهنگ های آلبوم جدید قمیشی پشت سر هم دارن پخش میشن. دامنِ مشکیِ کوتاهِ چین چین رو جلوی چشمام میگیرم. آه می کشم. می فرستمش ته کمد. کنار بقیه ی لباس ها. چی فکر می کردم و چی شد؟ دو سال پیش تصورش رو هم نمی کردم بعد از پایان درسم، در این نقطه باشم. ناشُکری نمی کنم، ولی به این اطمینان قلبی رسیدم که آدم از فردای خودش اصلا خبر نداره. مسیر سرنوشت چقدر راحت عوض  میشه. قمیشی می خونه و زَخمه به دل من میزنه. می خونه و اشک های من سرازیر می شن. می خونه و ...

آرزو از سیاوش قمیشی

+ روز سختی در پیش دارم. خیلی سخت. انرژی های مثبت تون رو از دور خواهانم...

  • ۴۵

ای دوست بگیر سفت و کلاهت رو بچسب؟!

  • ۱۳:۱۴

نمیدونم چند نفرتون فیلم in time رو دیدین. فیلم خیلی جالبیه. اگه نخوام اسپویل کنم فقط میتونم بگم داستان شهریه که واحد پولش زمانه و مردم وقتی به ٢٥ سالگی می رسن، سنشون متوقف میشه و از اون به بعد برای ادامه ی زندگیشون باید دنبال زمان باشن. 

می دونین ذهنم درگیر سنم شده. دقیقا بعد از تولدم. ٢٥ سالگی و ربع قرنی و نیمه ی دهه ی طلایی و این طور فکرها. به این باور رسیدم که انسان به هر سنی برسه باز هم فکر می کنه جوونه، سنی نداره ولی از طرفی فوبیای نزدیک شدن به سی سالگی اعصابم رو به هم ریخته! همش به این فکرم زمانم داره میره و کاری نکردم جز درس خوندن و کتاب خوندن و فیلم دیدن. این وسط چند وقت یک بار سفری با هدف خیریه هم بوده حالا!  بعد اون یکی نیمه ی وجودیم میزنه تو سر این یکی نیمه و میگه همین درس خوندنت برای یادگیری حرفه ی آینده ات بوده که به تبع اون با افراد زیادی معاشرت کردی. کتاب و فیلم دیدنت هم دید جدیدی بهت داده و  همه ی این ها به بلوغ فکری و اجتماعی ات کمک کردن. الان توی استرس محل طرحتی و بیکار، نبینم ناامید بشی!

چند وقتی هم هست که دارم روی خودم کار می کنم تا یک سری از صفاتم رو عوض کنم. خودم اسمش رو گذاشتم دگردیسی ٢٥ سالگی! مثلا اینکه رودربایستی رو کنار بذارم و اجازه ندم حرفی توی دلم بمونه و خواسته ای داشتم حتما بگم. یا اینکه از کسی ناراحت شدم، ساکت نشم و بعدش خودخوری کنم و همون موقع با لحن خوب و تا حدی شوخ حرفم رو بزنم. همین طور خوبه مثل قبل با بقیه مشورت کنم ولی انقدر انعطاف پذیر نباشم که حتما نظر بقیه رو اعمال کنم و نظر هوپ کوچولوی درونم رو نادیده بگیرم. شاید به نظر بعضی ها این دگردیسی و رک شدن محترمانه خوب نباشه، ولی خودم خیلی خوشحالم و حس می کنم یکی از ابعاد شخصیتیم داره شکل می گیره. چون توی جامعه ی امروز این طور نباشی، کلاهت پس معرکه است!




* عنوان از یسنا فاضلی

  • ۱۶۷

این روا نیست که یک ثانیه بیمار شوی...

  • ۲۳:۴۷

فکر می کردم حالم بد بشه. سخت باشه واسم. تحمل نتونم بکنم؛ ولی تونستم. انقدر قوی بودم این چند روز که خودم هم خوشم اومد! برخلاف سه ماه پیش که توی سفر بودم و وقتی جریان رو فهمیدم؛ شوکه شدم و خیلی سریع اشک های یواشکیم به هق هق تبدیل شدن و همه دوست هام ترسیدن که چی شده؟ این بار اجازه ندادم کوچکترین اشکی از چشم هام بیاد.

سخته ٨ ساعت پشت در اتاق عمل بودن. سخته انتظار کشیدن. نگهبان به من و خاله و شوهرش نگاه کرد و رو به من گفت: تو بیا داخل. دنبال تختش می دویدم و تلاش می کردم در حین اینکه شونه های برهنه اش رو می پوشونم تا سردش نشه، خاله ی گریونش رو از تخت دور نگه دارم تا نبینه و ناامید نشه. انقدر این چند روز امید دادم به تک تک اعضای فامیل که دکترها کم کم دارن پیش میرن و مهم اینه که بیماریش درمان داره، انقدر که تلاش کردم با پسرک بدقلقش بازی کنم، بخندونمش، بهش غذا بدم که حال خودم هم بهتر شد. مرتب به خودم می گفتم تو حق نداری حتی لحظه ای به نبودش، به تنهایی شوهر و پسرکش فکر کنی، دلسوزی کنی و گریه کنی! حواست باشه.

 حین تعویض کیسه ادرارش با صدای لرزون میگفت شرمنده اتم برو خونه، بذار خاله بیاد. فقط می گفتم سیس! هیچی نیست. اونم می گفت ایشالا واسه زایمانت جبران کنم. می خندیدم و می گفتم بلند بگو ایشالا! داستان های خنده دار فریبا از شاگردهای شیطونش رو تعریف می کردم واسش، درددل می کردم باهاش از همه چیز و سعی می کردم حواسش رو پرت کنم. درسته به عنوان اولین تجربه ی همراه بیمار بودن، ناشی گری های زیادی داشتم؛ ولی بیشتر موندن توی بیمارستان واسه منی که سابقه ی کشیک داشتم، مشکلی نداشت. نمی گم از درد و رنج بقیه ناراحت نمی شدم، نه. اما جوّ بیمارستان واسم تا حدی عادی بود و بهتر بود عمه ی حساس و دوست داشتنیم نیاد و دوباره بهم نریزه. حالا دست هام درد بگیره از ماساژ دادنش، چه باک؟! بالاخره که باید آموزش ماساژی که دوستم بهم داده بود، به یک دردی بخوره یا نه؟! همه ی این ها به دیدن سلامتی و خنده ی خوشگل اون و پسرش می ارزید...


+ فکر می کنم ما بلاگرها یه قانون نانوشته داریم و دوست داریم خواننده هامون رعایتش کنن. اونم اینه که کنجکاوی بیجا ممنوع! پست رو بخون، نظر و احساست رو بگو؛ ولی اینکه بخوای تمام جزئیات ماجرا رو دربیاری، ممنوع! 

ممنونم که این قانون رو رعایت می کنین :-)


*عنوان از بیژن شکیبی


  • ۴۹

تا خاطر تو ذهن مرا ناز کند...

  • ۱۳:۵۳

یه سوال سهل ممتنع ذهنم رو درگیر کرده!

اگه موقعیتی پیش بیاد واستون که هم زمان کسی رو دوست داشته باشین ولی احتمالا اون نه و از طرفی کسی شما رو دوست داشته باشه ولی شما نه، چکار می کنین؟ به اون طرف از علاقه تون میگین و تلاش می کنین اون هم از شما خوشش بیاد یا نه دل به علاقه ی نفر دوم می سپارین به امید اینکه روزی شما هم عاشقش بشین؟! 


از این سوال هدف دارم ولی نمیگم!! 

با تشکر از اون هایی که فقط به سوال جواب میدن و نمی زنن تو جاده خاکی! :دی


عنوان از #کاوه_احمدزاده

  • ۳۲۳

من چنان گریه می کنم، که خدا بغل کند مگر مرا...

  • ۱۹:۴۹

یه بنده خدایی می گفت: هیئت رفتن فقط اونجاش که میری یه دلِ سیر گریه میکنی و زار میزنی تا تلافی یواشکی گریه کردنات در بیاد. 

یادمه بچه بودم با دوستام یه حلقه تشکیل می دادیم توی روضه های دهه محرم و به سبک خودمون عزاداری می کردیم؛ ولی من هر چقدر تلاش می کردم، گریه ام نمی گرفت. روسری ام رو می کشیدم روی صورتم و الکی صدای گریه کردن در می آوردم تا از دوست هام عقب نمونمکی می دونه؟ شاید اون ها هم گریه هاشون واقعی نبودامسال دومین محرّمی بود که خیلی دل نازک بودم و اشکم دم مَشکم. اصلا تا به یاد اولین باری که حرم امام حسین(ع) رو دیدم، اولین باری که تلاش کردم توی اون صف منظم دستم به ضریحشون برسه، تنها نمازی که زیر قبه ی حضرت خوندم و تسکین حیرت انگیزی که فضای حرمشون برای دل شکسته ام داشت میوفتم اشک هام جاری میشن. نمی دونم چرا حس می کنم اکثر اون هایی که به طرز سوزناکی توی روضه ها، گریه و ناله می کنن؛ یه غم خیلی بزرگی ته دلشونه. غمی که همیشه سعی می کنن مخفیش کنن ولی وقتی روضه امام حسین خونده میشه و  شرح مصیبت های کربلائیان رو می شنون، با لشکر امام هم ذات پنداری می کنن و اشک هاشون بدون خجالت از بقیه گونه هاشون رو خیس میکنه.

بعضی وقت ها دلم میخواد برم اون زن هایی رو که این شب ها پیشم می شینن و  از بُن جگرشون زار می زنن بغل کنم و بگم درست میشه همه چی. مگه از خدا و معصومش نخواستی؟ درست میشه همه چی.


* شب از آرمان گرشاسبی 



  • ۱۷۴
۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan