مرغ آمین...

  • ۲۳:۲۹

دیشب بعد از افطار، برای لحظه ای دلم یک چیزِ شیرین مثل حلوا خواست و امشب سر سفره ی افطار، زنگ خونه رو زدن و یک بشقاب حلوا واسمون آوردن. 

اگه الان، در همین لحظه، دعا کنم روزی در بغلم بگیرمت، ناز و نوازشت کنم، بِبوسمت، از شیره ی جونم بهت بدم، با خنده هات بخندم و با گریه هات اشک بریزم؛ بگو دقیقا کِی بهت می رسم حلوای شیرینم؟



  • ۳۳۶

شیطنتِ درون!

  • ۰۰:۳۰

به مناسبت مسابقه ی باحال شیطنت یک آشنا:

 تعریف از خود نباشه من همیشه بچه خوبی بودم، درس خون، مودب، گوگولی (چش نخورم ایشالا!) ولی تنها عیبی که داشتم " زبونِ دراز" ام بود! دبیرها طبیعتا همیشه شاگرد زرنگ های کلاسشون رو دوست دارن و معلم های من هم دوستم داشتن. ولی وقتی یک دفعه از دستم درمی رفت و حاضرجوابی می کردم، به شدت بهشون بر میخورد. همین الان هم زیر بار حرف زور رئیس روسای شبکه بهداشت نمی رم و کلی با نیش و کنایه حرف هام رو بهشون می زنم! دو تا خاطره ی محو از دوران راهنماییم دارم که توی یکی از اونها دبیر دینی از دستم سرش رو گذاشت روی نیمکت آخر و گریه کرد و واقعا یادم نمیاد چی گفتم بهش که بعدا به غلط کردن افتادم! دومی هم دبیر ریاضیمون بود که در پاسخ به اعتراضم که چرا خوب درس نمی دین، اشک تو چشم هاش جمع شد و رفتن به زور از آبدارخونه در حالی که به شدت گریه می کرد، بیرونش آوردن... بله دوباره معذرت خواهی کردم! 

خدایی نمی دونم چرا انقدر احساس شاخ بودن داشتم که از تلفظ دبیر زبان دوم راهنماییمون ایراد می گرفتم ولی خداروشکر دبیر زبان سوم راهنمایی خوب شاخم رو شکست! سال آخر تدریسش بود و کوهی از تجربه. همون اول کار اومد و بعد از سلام و معرفی، رفت از اول روی تابلو بهمون حروف انگلیسی رو آموزش دادن، من هم که گفتم اون موقع ها از بس کلاس زبان می رفتم حس شاخی داشتم، از همون ته کلاس سرمشق می نوشتم و غر می زدم: مگه ما بچه ایم؟! و از این شامورتی بازی ها. طبق معمول بچه ها وقتی دیدن شاگرد اولشون داره اعتراض می کنه اون ها هم کم کم صداشون بلند شد. آقا چشمتون روز بد نبینه خانم الف با دعوا کردن و اینکه که دختر پررو باید بری تخته پاک کن درست کنی بیاری تا منفی هات رو پاک کنم، به شدت ضایع و سر به راهم کرد! 

مورد داشتیم سال پیش دانشگاهی، دو سه هفته مونده به عید به بچه ها گفتم دیگه نمیام مدرسه و فرداش به جز دو سه نفر هیچ کس نرفت سر کلاس چون " هوپ نمیره پس به ما هم گیر نمیدن! " ولی از دفتر زنگ زدن و تک تکمون رو کشیدن مدرسه و البته پای من به دفتر و نصایح خانم مدیر هم باز شد که بیخود می کنی به بچه ها خط میدی! 

یادم نمیره یکی از دبیرها داشت گوشه ی کلاس امتحان شفاهی می گرفت از بچه ها و من و دوست هام اون سمت کلاس عروسی گرفته بودیم، یکی عروس و یکی دوماد و من هم مادرشوهر بودم! دبیر بیچاره باورش نمیشد وقتی اومد بالاسرمون. یا سر کلاس علوم راهنمایی با گل رز واسه هم لاک درست می کردیم و دست هامون رو جلوی چشم دبیر تکون تکون می دادیم که نمیدونم چرا دبیر مربوطه لج کرد و نمره همه رو به غیر از من کم کرد! انقدر هم پررو بودم که از عمد آخرای زنگ تفریح که می شد می رفتم بستنی می خریدم و وارد کلاس می شدم یا وقتی دبیر وارد کلاس می شد تازه شروع می کردم سیبم رو گاز زدن و بعد با قیافه گربه شرک می گفتم: نمیشه که بندازمش دور! و نصف ساعت کلاس خوردنشون رو طول می دادم!

دبیر آمار دبیرستان هم یک روز وسط حرف زدن هامون جیغ زد: مگه اینجا حموم زنونه است؟ و بلههه ایشون هم قهر کرد و مجبور شدیم پول جمع کنیم با گل بریم دفتر که باهامون آشتی کنه! 

چرا اکثرا کارهای ریسکی که با ترس و لرز انجام میشن، انقدر لذت بخشن؟ مثلا همین استفاده از دستشویی دبیرها که هم نزدیک تر بود و هم ممنوعه بود و هر بار یک نفر نگهبانی می داد و اون یکی می رفت داخلش، به شدت حال می داد! 

گفتم ممنوعه؟! یاد ممنوعه ترین کار اول دبیرستانمون افتادم! اون موقع ها تازه موبایل های بلوتوث دار اومده بود. یکی از بچه های اکیپ ٧-٨ نفرمون یک روز اول صبح اومد و با غرور گفت که گوشیش رو قایمکی آورده و یک کلیپ خیلی خفن داره! قرار شد زنگ ورزش که بقیه بچه ها رفتن توی حیاط، ما بشینیم کلیپ رو ببینیم. هنوز نمی تونم درک کنم چرا اونقدر کنجکاو بودیم که با اینکه می دونستیم محتواش آزاردهنده است، تا حدی که هنوز بعد از ده سال به اندازه ی روز اول، یادآوریش دلم رو فشرده و حالم رو بد میکنه؛ تک تک گوشی رو گرفتیم و کلیپی از دختری مانتو شلوارپوش نسبتا باحجاب رو دیدیم که توی یک جمع مردونه با دوست پسر افغانش می رقصه و بقیه دست می زنن... صحنه های شنیع ت*اوز بعد از اون رو که توضیح ندم بهتره. همه شوکه شده بودیم. اون روز بود که فهمیدیم دنیا به اون صورتی و پروانگی که ما فکر می کردیم نیست. دقیقا تا یک هفته زنگ تفریح ها دور هم می نشستیم و گریه می کردیم؛ تا اینکه یکی از دخترها در برابر سوال های مادرش که چت شده؟ نتونست دووم بیاره و جریان رو لو داد و همین سرآغاز آشوبی در مدرسه شد که در نهایت منجر به احضار ما به دفتر و اخراج دختر کلیپ پخش کُن از دبیرستان شد. بعد از اون جریان چندین مرتبه دبیر پرورشی عزیز و مهربونمون باهامون حرف زد تا یکم آروم شدیم و اشک هامون بند اومد. هر چیزی ارزش تجربه رو نداره عزیزانم.

این ها مجموعه شیطنت هاییه که به یاد میارم ( بهتون ثابت شد که چقدر بچه خوبی بودم؟! ) و اینکه هفته ی این فرشته های زمینی، که ماها خیلی اذیتشون می کنیم، مبــارکــ


  • ۳۱۲

هر چه می خواهد دلِ تَنگت، بپرس!

  • ۰۹:۰۰


حقیقتش همیشه حس دوگانه ای نسبت به صندلی داغ داشتم. از طرفی می ترسم بقیه سوال هایی رو ازم بپرسن که نباید! و از یک طرف هیجان شرکت در اون رو به شدت دوست دارم. یک ماهی هست که حریر جان چالش صندلی داغ رو به راه انداخته. بخاطر همون موضع اولم، خودم اعلام آمادگی نکردم ولی گویا یک سری از بچه ها لطف کردن و من رو پیشنهاد دادن، این شد که من هم پذیرفتم که به عنوان یکی از بلاگران محبوب ( فدایی دارین!) بشینم روی این صندلی سوزان.

منتظر سوال هاتون تا ٢٤ ساعت آتی هستم. با ذکر این چند نکته که: 

- از جواب دادن به سوال های خصوصی مثل اسم و فامیل، شهر محل تحصیل و کار و در کل سوال هایی که احساس می کنم زیاد از حد به خط قرمزهام نزدیک میشن، با عرض پوزش قبلی معذورم! 

- بهتره کیفیت سوال ها رو فدای کمیّتش نکنین!

- و اینکه الان سرِ کارم! شما بپرسین و دعا کنین بیمار کم داشته باشم امروز، منم قول می دم سریع بیام!

  • ۸۲۹

هم وطن ایرانی بخر!

  • ۲۳:۰۶

 هیچ وقت نمی شنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویایی اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش... 


جزء از کُل- استیو تولتز


 کتاب با این پاراگراف شروع شد و من رو از همون اول به فکر فرو برد. به یاد زمستان گذشته افتادم که تا چه حد بلا سر دست هام آوردم و برام درس شد که حواسم بیشتر به وضعیت جسمانیم به خصوص دست هام باشه. هنوز مچ دست چپم هر از چند گاهی خفیف درد می گیره و اما ناخن شست راستم که سیاه شده بود؛ چند روز پیش از کنار جدا شد. خودم که دلش رو نداشتم ولی خواهرجانم با ناخن گیر ناخن مُرده ام رو برداشت و همین طور لخته های خشک شده ی خون زیرش رو. کابوس اینکه الان وقتشه که ناخنم رو کامل بکشن، رهام نمی کرد. عید بود و همه جا تعطیل. بالاخره ١٤ ام شد و درمانگاه پوست یکی از بیمارستان ها باز شد.

 آقاجانِ من! من خودم تو فیلد درمانم، ولی به شدت به حریم خصوصی بیمارهام اهمیت میدم. دو تا دو تا نمیگم بیان تو. جلوی یک بیمار از مشکل بیمار دیگه حرف نمی زنم میگم شاید اینکه دندون هاش خرابه، باعث خجالتش بشه. اون وقت میری مطب متخصص زنان، ٥ نفر ٥ نفر می فرستن داخل. میری پیش متخصص پوست البته توی درمانگاه دولتی، ٣ نفری میگه برین تو! واقعا به این روند اعتراض دارم مخصوصا مطب پزشک زنان. شاید من ِ نوعی دوست نداشته باشم از مشکلات ج*نسی بیمار قبلیم باخبر بشم، شاید چندشم بشه وقتی ریز بیماری هاش رو بفهمم و در مقابل دوست نداشته باشم جز پزشک کس دیگه ای از مشکلم باخبر بشه! البته که این طور وقت ها، قبلش کلی تحقیق میکنم، اصطلاحات علمی مشکلم رو یاد میگیرم و با پزشکم با اصطلاحات تخصصی صحبت می کنم تا بتونم حریم خصوصیم رو بیشتر حفظ کنم! 


روز- داخلی- اتاق متخصص پوست و مو

 من و دو نفر دیگه رفتیم داخل. یک خانم دکتر بی نهایت با حوصله و ملیحِ میان سال متخصص پوست اون روز بود. بعد از ویزیت اون ها نوبت من شد. دستم رو نشونش دادم و با چهره ی آویزون گفتم: "خانم دکتر شستم رو ببینین چطور شده؟! "

یعنی وضعیت طوری بود که میگفت برو اورژانس واست بکشنش، اشکم سرازیر میشد! 

خانم دکتر مهربون دستم رو گرفت و معاینه کرد و گفت: " درسته بستر ناخنت آسیب دیده ولی نیازی نیست بکشی اش. الان واست یک کرم ترمیم کننده ی ایرانی می نویسم استفاده کن. روند بهبودیش ٦ ماه طول می کشه ولی مثل اولش نمیشه. "

با اینکه خوشحال شدم نیازی به کشیدنش نیست ولی چهره ام آویزون موند. هیچ وقت مثل اولش نمیشه. هعی...

-کرم رو میزنی و باید دستکش نخی دستت بکنی. بعد روی اون دستکش دیگه ای و ظرف بشوری. این صابون رو واست می نویسم با این فقط دستت رو بشور.

-خانم دکتر جسارتا من دستکش لاتکس دست می کنم، دستکش نخی که نمی تونم اون موقع استفاده کنم!

-لاتکس چرا؟

-دندونپزشکم.

-عه خب پس... آهان بذار من این کرم و صابون رو خط بزنم، نه اصلا توی یه سرنسخه دیگه می نویسم. این کرم ترمیم کننده و صابون فرانسویه. دو تا از هر کدوم میخری، یکی برای خونه یکی واسه مطب. توی مطب میزنی به ناخنت بعد دستکش پلاستیکی و بعد لاتکس. اصلا پودر لاتکس نخوره به ناخنت.

-مرسی خانم دکتر. راستی تا یادم نرفته و نرفتم دیار غربت پوستم هم فلان شده، موهام هم بهمان شده ( از سانسور خود خوشنود می شود!) 

-... ( لیستی بلند بالا از کرم ها و شامپو ها و قرص های خارجکی ردیف شد. )


همان روز- داخلی- داروخانه

هوپ با سلام و صلوات به پای صندوق داروخانه می رود. قیمت را می شنود و آب دهانش را قورت می دهد! بعد با به یاد آوردن حرف دوستش فریبا که: " خوشگلی دردسر داره! " و  در جایی دیگر " پول هام رو واسه سلامتی خودم خرج نکنم واسه کی خرج کنم؟! " خودش را قانع کرده و کارت بانکی اش را با دستی لرزان به صندوق دار می دهد!



  • ۳۲۰

نترس هانی، فقط بگو: بسم الله الرحمن الرحیم!

  • ۰۲:۳۸

یادمه وقتی عمه بزرگه از مکه اومد، راهنمایی بودم. همه خونه ی عمه جمع شده بودیم. واقعا که چه صفایی داشت این دورهمی های چند روزه. روز دوم یا سوم بود که دیدیم پسرها مشکوک می زنن. می رفتن طبقه ی بالا و در رو قفل می کردن. با دخترعمه وسطی و دخترعمو که ٣-٤ سال از من بزرگترن، انقدر در زدیم تا در رو باز کردن. کاشف به عمل اومد که دارن "خوابگاه دختران" می بینن. از ما اصرار که ما هم بیایم ببینیم و از پسرها انکار که نه ترسناکه و اگه ببینین غش می کنین از ترس! ولی ما قانع نمی شدیم و می گفتیم میریم به بزرگترها میگیم! بالاخره کوتاه اومدن و اجازه دادن اون دو نفر که بزرگترن بمونن ولی گفتن: هوپ! تو بچه ای! برو پایین.

این شد که اون زمان این فیلم جنجالی رو ندیدم. می خوام بگم اونها من رو خوب شناخته بودن چون امشب که بعد از ١٢-١٣ سال شرایط مهیا بود که بالاخره خوابگاه دختران رو ببینم، از دقیقه ی اولش تا دقیقه بیستم که هیچ صحنه ی ترسناکی هنوز پیش نیومده بود، یک ریز به خواهرم گفتم ' من نمی بینم، من بترسم توی پانسیون تنهایی کی به دادم میرسه؟ برام تعریف کن صحنه های ترسناکش رو که آماده باشم ( با اینکه به شدت از لو دادن فیلم بدم میاد!) ' و این طور اراجیف که نهایتا تحملم تموم شد و ضربدر اون گوشه راست بالا رو زدم و سریع هم فیلم رو شیفت دلیت کردم تا بعدا هم وسوسه نشم ببینم!

بله من همونیم که دیشب از بس وایت واکر دیدم، خوابم نمی برد تا اینکه خودم رو قانع کردم همش الکیه و توده ی سیاه گوشه اتاقم فقط چوب لباسیمه تا آروم گرفتم و غش کردم!

در این حد تباه

و 

ترسو...

  • ۳۰۴
۱ ۲ ۳ . . . ۱۰ ۱۱ ۱۲
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan