هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم/ بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

  • ۱۴:۴۷

هوپ جانم!

حواست باشه تو قسمِ جونِ مادرجان شکوهت که عزیزترینه برات رو خوردی. یکم قوی باش. یکم اراده داشته باش. یکم برای خودت ارزش قائل باش. یکم قدر خودت رو بدون. فقط یک کم... 

تلاش کن بدون حذف صورت مسئله، خودت رو کنترل کنی. 

به ندای عقلت انقدر بی توجهی نکن؛ خب؟


**عنوان عادت از سیاوش قمیشی




  • ۷۳

میدونم، که یه روز تو میای سراغ قلبم/ تو یه روز مثل گل وا میشی تو باغ قلبم

  • ۲۰:۴۱

راهنمایی بودیم دنبالمون راه افتادن خواستگاری و گفتیم نه! پسرای همسایه اومدن گفتیم نه! پسرای فامیل و دوست و آشنا رو رد کردیم و گفتیم نه! بعدها همکلاسی و سال بالایی و سال بالایی ترها و استاد اومدن، هوا برمون داشت که نکنه خبریه، گفتیم: نه! بعدتر ها به مریض هامون هم گفتیم نهه! 

خدایا حالا این پسرِ سال پایینی چی میگه دیگه؟! عقوبت الهیه؟! من شکر خوردم، خب؟ :-/


+ آدم یه خواستگار داشته باشه، همونم خودِ خودش باشه، بله بگه بره خونه ی بخت، راحت و خوب! والاع! 

++ هر چی می گذره بیشتر به این نتیجه می رسم که سینگلی رو عشق است...

+++ راستی به تگ طنز درون توجه بشه، نیاین بگین سر خود معطلی و اینا که کلاهمون میره توی هم! 


*عنوان از بانوی عشق: خانوم هایده
  • ۴۵۱

هوپ و بیماران در هفته ای که گذشت

  • ۱۵:۰۶

بیر- از معدود دفعاتی بود که بیمار اطفالم ساکت و آروم  دراز کشیده بود و من هم در آرامش کامل داشتم واسش کرم های دندونش رو می کشیدم بیرون. چند تاییشون مقاومت کردن، مجبور شدم بکُشمشون و خون و خونریزی توی دندونش به پا بود به شدت دیدنی! من بودم و خانوم نون و یکی از پرسنل که از سر کنجکاوی یا شاید بیکاری بالا سرم ایستاده بودن. هوا کاملا آفتابی بود و گرم. کولر هرچقدر زور می زد نمی تونست هوا رو خنک کنه. فایل رو کردم توی کانال دندونش که یهو یه صدای خیلی خیلی بلندی اومد: بووووومب! کمپرسور یونیت درست بغل گوشم ترکیده بود. همه پریدن بیرون از اتاق. مامان بچه ترسیده بود و جیغ میزد. در صدم ثانیه کودک رو که وزنش کم هم نبود از روی یونیت کشیدم پایین و سریع از اتاق بیرونش بردم. صدا تموم شد. با احتیاط وارد اتاق شدم. ساکشن زیر یونیت گیر کرده بود. آینه دندونپزشکی اونور اتاق افتاده بود. خانوم نون هم غیبش زده بود. به بچه گفتم: ترسیدی خاله؟ با قیافه ی پوکرفیس نگاهم کرد و گفت: نه! ترس نداشت! بگیر خاله. و سوند رو به دستم داد! سوند دست اون چیکار می کرد؟! تا یک ساعت بعدش گوش چپم سوت می کشید.


ایکی- معاینه مدارس بیچاره کرده من رو. برای هر روز کلی بیمار از قبل نوبت دادم. اون وقت بچه مدرسه ای ها هم پنج تا، پنج تا پا میشن با کارت سلامتشون میان پشت در اتاق تجمع می کنن. اون روز دیگه چونه ی مقنعه ام روی مغز سرم بود. از شدت سرشلوغی کم مونده بود بشینم کف مطب و گریه کنم که یه اکیپ دختر ١٥ ساله وارد شدن. با خستگی گفتم: تک تک بیاین تو. نفر ٥ ام دختر خیلی چاقی بود که تا بهش گفتم بخواب؛ گفت: وای می ترسم. جدی گفتم: بخواب دیگه از آینه می ترسی؟ معاینه اش کردم و به خانم نون گفتم که بهش نوبت بده. دختر زبون باز کرد: میدونین؟ من از دندونپزشکی نمی ترسم. از شما می ترسم. یه نگاه به هیکل خودم انداختم؛ یه نگاه به قد و بالای دختر: از من می ترسی؟ بنده خدا دو برابر منه هیکلت. کجام ترسناکه؟ 

همین که این حرف از دهانم خارج شد، پشیمون شدم. من حق نداشتم مسخره اش کنم. ولی درست گفتن که آدمای چاق مهربونن. به حرفم کلی خندید و شروع کرد به پرسیدن که رتبه تون چند بوده و زیاد درس می خوندین و در آخر هم ازم معذرت خواست که بهم گفته: ترسناکِ باجذبه! سریع گفتم: من باید ازت معذرت بخوام، شوخی کردم ها به دل نگیر.


اوچ- حالا بگذریم از اون پسر هم سن و سالَم که تیپ مذهبی داشت و در تمام مدتی که معاینه اش می کردم و واسش حرف می زدم به در و دیوار و خانوم نون نگاه می کرد و جواب می داد و نهایت تلاشش این بود که اصلا نگاهش به من نیوفته؛ ولی واسم جالب بود که پیرزنی وارد شد و جواب سلام من رو نداد و رفت سمت خانوم نون و دهانش رو باز کرد که: واسم اینو بکش! با خنده گفتم: حاج خانوم دکتر منم نه ایشون. روتون رو به سمت من بگیرین!


دؤرد- این خاطره رو تعریف کنم مطمئنم میگین: اوف بر تو باد ای هوپ ظالم! این بود آرمان های ما؟!

دُرسای ٦ ساله یکی از وحشتناک و غیرهمکارترین بچه هایی بود که تا به حال باهاشون سر و کار داشتم. جیغ می کشید. لگد می زد. صورتش رو می چرخوند. صورتش رو می گرفتی، شونه هاش رو می زد توی صورتم طوری که نیدل (سوزن) از عرض رفت توی انگشتم. دهان باز کن رو ده بار پرت کرد از دهانش بیرون و خیلی کارهای محیرالعقول دیگه. خانوم نون نبود. مامانش شونه هاش رو گرفته بود و خواهر ١٠ ساله اش، دست هاش رو. دوباره شروع کرد کله معلق زدن روی یونیت که عصبانی شدم و شترررررق زدم توی گوشش! اونم جلوی چشم مامانش. مامانش هیچیییی نگفت و بدتر درسا رو دعوا کرد. من هم بهت زده بودم چون دفعه اولم بود که دستم رو بچه ای بلند می شد! حالا درسته محکم نزدم ولی همون رو هم باید کنترل می کردم. خیال خامه اگه فکر کردین ترسید و ساکت شد. انقدر گریه اش رو ادامه داد و من تند تند واسش کار کردم که خوابش برد! :-/


بئش- نه به اونایی که انقدر حواسشون به بچه هاشون نیست که دندون دائمی بچه کشیدنی میشه در سن پایین. نه به مادری که مخ من رو واسه نیم ساعت گذاشت تو فرغون که بچه ی یک ساله اش با دو تا دندون بالا و دو تا دندون پایین نیاز به ارتودنسی داره و نگرانشه و هر چقدر من می گفتم این بچه که یکم فکش رو میاره جلو مشکلی نداره. جراحی نمی خواد بذارین لااقل تمام دندون های شیری اش رویش پیدا بکنه، بعد واسه راحتی خیال خودتون ببرش پیش متخصص ولی قبول نمی کرد. آخه باباجان من! بذار دندون مولر شیری بچه در بیاد و استاپ خلفی پیدا کنه، بعد انقدر حساسیت به خرج بده. یعنی هاااا از تصور ارتودنسی واسه بچه یک ساله خنده ام می گیره. 


آلْتی- این پیرمرد پیرزنِ تام و جری وار رو یادتونه؟! امروز دوباره اومده بودن. چهره شون که خاطرم نبود از بحث های خنده دارشون با همدیگه یادم اومد که قبلا هم اومدن پیشم. 

پیرمرد: خانم دکتر، این زن قراره دندوناش رو بکشه. دیگه به درد من نمی خوره. باید برم یه زن جوون بگیرم!

پیرزن: تو این گرونی کی بهت زن میده؟ 

پیرمرد خندید و چشمک زد: حواستون بهش باشه. ترسوعه. خوب بی حسی بزنین بهش درد نداشته باشه ها.

-چشم حواسم هست. نگاه حاج خانوم! دوستتون داره که انقدر نگرانتونه ها! 

پیرمرد: خوب زن دوممه. میخوام بلایی سرش نیاد که مجبور بشم برم سراغ سومی. 

:-)))




  • ۳۱۴

شیطنتِ درون!

  • ۰۰:۳۰

به مناسبت مسابقه ی باحال شیطنت یک آشنا:

 تعریف از خود نباشه من همیشه بچه خوبی بودم، درس خون، مودب، گوگولی (چش نخورم ایشالا!) ولی تنها عیبی که داشتم " زبونِ دراز" ام بود! دبیرها طبیعتا همیشه شاگرد زرنگ های کلاسشون رو دوست دارن و معلم های من هم دوستم داشتن. ولی وقتی یک دفعه از دستم درمی رفت و حاضرجوابی می کردم، به شدت بهشون بر میخورد. همین الان هم زیر بار حرف زور رئیس روسای شبکه بهداشت نمی رم و کلی با نیش و کنایه حرف هام رو بهشون می زنم! دو تا خاطره ی محو از دوران راهنماییم دارم که توی یکی از اونها دبیر دینی از دستم سرش رو گذاشت روی نیمکت آخر و گریه کرد و واقعا یادم نمیاد چی گفتم بهش که بعدا به غلط کردن افتادم! دومی هم دبیر ریاضیمون بود که در پاسخ به اعتراضم که چرا خوب درس نمی دین، اشک تو چشم هاش جمع شد و رفتن به زور از آبدارخونه در حالی که به شدت گریه می کرد، بیرونش آوردن... بله دوباره معذرت خواهی کردم! 

خدایی نمی دونم چرا انقدر احساس شاخ بودن داشتم که از تلفظ دبیر زبان دوم راهنماییمون ایراد می گرفتم ولی خداروشکر دبیر زبان سوم راهنمایی خوب شاخم رو شکست! سال آخر تدریسش بود و کوهی از تجربه. همون اول کار اومد و بعد از سلام و معرفی، رفت از اول روی تابلو بهمون حروف انگلیسی رو آموزش دادن، من هم که گفتم اون موقع ها از بس کلاس زبان می رفتم حس شاخی داشتم، از همون ته کلاس سرمشق می نوشتم و غر می زدم: مگه ما بچه ایم؟! و از این شامورتی بازی ها. طبق معمول بچه ها وقتی دیدن شاگرد اولشون داره اعتراض می کنه اون ها هم کم کم صداشون بلند شد. آقا چشمتون روز بد نبینه خانم الف با دعوا کردن و اینکه که دختر پررو باید بری تخته پاک کن درست کنی بیاری تا منفی هات رو پاک کنم، به شدت ضایع و سر به راهم کرد! 

مورد داشتیم سال پیش دانشگاهی، دو سه هفته مونده به عید به بچه ها گفتم دیگه نمیام مدرسه و فرداش به جز دو سه نفر هیچ کس نرفت سر کلاس چون " هوپ نمیره پس به ما هم گیر نمیدن! " ولی از دفتر زنگ زدن و تک تکمون رو کشیدن مدرسه و البته پای من به دفتر و نصایح خانم مدیر هم باز شد که بیخود می کنی به بچه ها خط میدی! 

یادم نمیره یکی از دبیرها داشت گوشه ی کلاس امتحان شفاهی می گرفت از بچه ها و من و دوست هام اون سمت کلاس عروسی گرفته بودیم، یکی عروس و یکی دوماد و من هم مادرشوهر بودم! دبیر بیچاره باورش نمیشد وقتی اومد بالاسرمون. یا سر کلاس علوم راهنمایی با گل رز واسه هم لاک درست می کردیم و دست هامون رو جلوی چشم دبیر تکون تکون می دادیم که نمیدونم چرا دبیر مربوطه لج کرد و نمره همه رو به غیر از من کم کرد! انقدر هم پررو بودم که از عمد آخرای زنگ تفریح که می شد می رفتم بستنی می خریدم و وارد کلاس می شدم یا وقتی دبیر وارد کلاس می شد تازه شروع می کردم سیبم رو گاز زدن و بعد با قیافه گربه شرک می گفتم: نمیشه که بندازمش دور! و نصف ساعت کلاس خوردنشون رو طول می دادم!

دبیر آمار دبیرستان هم یک روز وسط حرف زدن هامون جیغ زد: مگه اینجا حموم زنونه است؟ و بلههه ایشون هم قهر کرد و مجبور شدیم پول جمع کنیم با گل بریم دفتر که باهامون آشتی کنه! 

چرا اکثرا کارهای ریسکی که با ترس و لرز انجام میشن، انقدر لذت بخشن؟ مثلا همین استفاده از دستشویی دبیرها که هم نزدیک تر بود و هم ممنوعه بود و هر بار یک نفر نگهبانی می داد و اون یکی می رفت داخلش، به شدت حال می داد! 

گفتم ممنوعه؟! یاد ممنوعه ترین کار اول دبیرستانمون افتادم! اون موقع ها تازه موبایل های بلوتوث دار اومده بود. یکی از بچه های اکیپ ٧-٨ نفرمون یک روز اول صبح اومد و با غرور گفت که گوشیش رو قایمکی آورده و یک کلیپ خیلی خفن داره! قرار شد زنگ ورزش که بقیه بچه ها رفتن توی حیاط، ما بشینیم کلیپ رو ببینیم. هنوز نمی تونم درک کنم چرا اونقدر کنجکاو بودیم که با اینکه می دونستیم محتواش آزاردهنده است، تا حدی که هنوز بعد از ده سال به اندازه ی روز اول، یادآوریش دلم رو فشرده و حالم رو بد میکنه؛ تک تک گوشی رو گرفتیم و کلیپی از دختری مانتو شلوارپوش نسبتا باحجاب رو دیدیم که توی یک جمع مردونه با دوست پسر افغانش می رقصه و بقیه دست می زنن... صحنه های شنیع ت*اوز بعد از اون رو که توضیح ندم بهتره. همه شوکه شده بودیم. اون روز بود که فهمیدیم دنیا به اون صورتی و پروانگی که ما فکر می کردیم نیست. دقیقا تا یک هفته زنگ تفریح ها دور هم می نشستیم و گریه می کردیم؛ تا اینکه یکی از دخترها در برابر سوال های مادرش که چت شده؟ نتونست دووم بیاره و جریان رو لو داد و همین سرآغاز آشوبی در مدرسه شد که در نهایت منجر به احضار ما به دفتر و اخراج دختر کلیپ پخش کُن از دبیرستان شد. بعد از اون جریان چندین مرتبه دبیر پرورشی عزیز و مهربونمون باهامون حرف زد تا یکم آروم شدیم و اشک هامون بند اومد. هر چیزی ارزش تجربه رو نداره عزیزانم.

این ها مجموعه شیطنت هاییه که به یاد میارم ( بهتون ثابت شد که چقدر بچه خوبی بودم؟! ) و اینکه هفته ی این فرشته های زمینی، که ماها خیلی اذیتشون می کنیم، مبــارکــ


  • ۴۹۶

نَزَن! بچه که زدن نداره مسلمون!

  • ۰۰:۲۹

در حین کار، هر بار که چشمم به صورت کبود پسربچه ی رئال مادریدی میوفتاد، قلبم فشرده می شد و به خودم لعنت می فرستادم. آخه من بودم که با صدای بلند پدرش رو صدا کردم بیاد داخل بچه اش رو ببره چون دهانش رو به هیچ وجه باز نمیکرد. بعدش من و خانوم نون بودیم که سعی می کردیم پدر خشمگین رو که افتاده بود رو پاهای بچه اش و تلاش می کرد دهانش رو باز کنه، ازش دور کنیم که دستش رو بالا برد و محکم خوابوند توی گوش پسرک! به سرعت جای انگشت هاش متورم شد. درسته بعدش که ترسش ریخت، باهام دوست شد و من مرتب با عذاب وجدان جای سیلیش رو نوازش می کردم و پدرش هم ده دقیقه یک بار با اضطراب میومد داخل و از پسرش با زبون بی زبونی عذرخواهی می کرد که: " واست کادو می خرم، میفرستمت کلاس فوتبال فقط منو ببخش و به مامانت هیچی نگو. " ولی بعید می دونم خاطره ی این سیلی هیچ وقت از ذهنش پاک بشه...

***

دندون زیاد کشیدم تو این چند ماه. رکورد کشیدن توی یک روزم ١٤  تا بود که امروز شکوندمش و به ٢٢ تا رسوندم! ولی تا به حال فقط یک بیمار داشتم که همه ی همه ی دندون هاش رو خودم کشیدم. الان سامانه سیب رو چک کردم، ٣٠ تا از دندون های ط! رو توی چهار ماه کشیدم. بنده خدا ٣١ سال بیشتر نداشت ولی از بس بهداشت دهان و دندانش بد بود، دندون سالم و قابل نگه داری توی دهانش نمونده بود. دندون عقلش رو که پریروز کشیدم بهش گفتم: ط زود برو واسه کارهای دندون مصنوعیت، بدجور بی دندون شدی دم عیدی! خندید و لثه های بی دندونش رو بیرون انداخت: تازه خانم دکتر، امشب عروسی هم دعوتم! 

***

شماها چطورین دمِ عیدی؟! دماغتون چاقه؟ کِیفتون کوکه؟


  • ۲۶۶
۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan