اندکی صبر... سحر نزدیک است؟!

  • ۱۶:۰۲

چند ماه پیش بر و بچ بلاگستان، گروهی توی تلگرام زدن و من رو اد کردن( هرچند بخاطر دلایلی که واسشون توضیح دادم، مدتی بعد مجبور به ترک اون گروه شدم). یکی از بچه ها (فکر کنم الی. جان) کلیپ زیبایی رو به اشتراک گذاشت که در مورد لیست کارهاییه که در زمان مجردی هر کسی باید انجام بده. امروز دوباره چک کردم، در چند ماه اخیر ٤-٥ تا آیتم دیگه اش رو هم انجام دادم و فقط یکی دو تا قسمت رو هنوز انجام ندادم. 


١- با دوست صمیمی خود به مسافرت بروید. ( بارها و بارها با دوست هام مسافرت رفتم، البته تنهای تنها نبودیم، در قالب یک گروه! )

٢- آشپزی یاد بگیرید. ( آدم طرحی باشه، غذای بیمارستان هم تک و توک قابل خوردن باشه، بعد آشپزی نکنه؟! شف هوپ می شم من به زودی! )

٣- استقلال مالی پیدا کنید. ( پیدا کردم. )

٤- با بزرگ ترین ترس خود مواجه شوید. ( مواجه شدم، نکُشت من رو، قوی ترم کرد! )

٥- تنها زندگی کنید. ( هوپ هستم یک طرحی دور از خانواده! )

٦- یکی از اهداف خود را به سرانجام برسانید. ( رسانیدم! حتی چندین تا هدف رو. چاره اش واسم نوشتن و برنامه ریزی دقیقه!)

٧- شناخت علایق شخصی، مثل نوشیدنی مخصوص خود و غیره. (من عشق هات چاکلتم!)

٨- پیشقدم شوید. ( ... )

٩- خود را به چالش بکشید. ( کشیدیم، سخت بود ولی! )

١٠- با ماشین به یک مسافرت طولانی بروید. ( این رو متوجه نشدم دقیق، اگه منظورش این بوده که خودم رانندگی کنم فقط یک بار اومدم شهر محل کارم و انقدر خسته شدم که به خودم گفتم دیگه عمرا این اتفاق بیوفته! )

١١- یک رستوران شیک را به تنهایی تجربه کنید. ( رفتم تهنایی و قارچ و سیب زمینی خوردم و عکسش رو واسه سوزوندن دل خواهرم واسش فرستادم :-))) )

١٢- محل اقامت خود را تغییر دهید. ( اینم اتفاق افتاد واسم! هعییی )

١٣- رانندگی با دنده را بیاموزید. ( حله! )

١٤- یک سریال جدید پیدا کنید و کل آخر هفته ی خود را به دیدن آن بگذرانید. ( بعد از alias,lost و friends، به تازگی بازی تاج و تخت رو شروع کردم. #استغفر_الله !)

١٥- به وزن ایده آل برسید. ( اینم حله!)

١٦- تجربه کار دست ساز داشته باشید. ( اینو نداشتم! البته از گچ بلدم دندون بتراشم! حسابه؟!! )

١٧- طلوع خورشید را ببینید. ( دیدیم. بسیار!)

١٨- اجرای زنده هنرمند موردعلاقه ی خود را ببینید. ( دیدیم. هرچند به بلیتای کنسرت بهنام بانی جانم نرسیدم و فِسردگی تحت حاد گرفتم! )

١٩-لیستی از کتاب هایی که باید بخوانید تهیه کنید و همه ی آنها را بخوانید.( به یارهای مهربانم مراجعه شود.)

٢٠- مبارزه کردن را یاد بگیرید. ( داریم یاد میگیریم. چقدر سخته اینم خدایی!)

٢١- کار داوطلبانه انجام دهید. (تف به ریا!)

٢٢- سرگرمی جدید برای خود پیدا کنید. ( اممم، چی مثلا؟ رفتن تو صف نونوایی و خیره شدن به تنور و نونوا که سنگای تنور رو صاف می کنه، سرگرمی حساب میشه؟ :-/ )

٢٣- برای شغل رویایی خود درخواست کار بدهید. (حله اینم)

٢٤- بنویسید. ( الان دارم چیکار می کنم پس؟ هرچند چندین ماهه داستان ننوشتم. نرسیدم به واقع)

٢٥- با یک غریبه، مکالمات طولانی داشته باشید. (مشکلی نیس، تجربه اش رو داشتم روم به دیوار! )

٢٦- حداقل یک بار کاری که به نظرتان دیوانه بازیست را انجام دهید. ( من دختری هستم که در عین ترسو بودن، خیلی اهل کارهای هیجانیم! )

٢٧- خودتان را بشناسید. ( فکر می کنم خیلی زیاد خودم رو شناختم. هرچند هنوز زوایای پنهانی توی وجودم هست که بعضی وقت ها خودم رو هم شگفت زده می کنه. )


+ شما ها چند تا از این موارد رو انجام دادین؟! وقتشه یا نه؟ ؛-)))

+ دوستانی که توی وبلاگ هاشون شرکت کردن:

جولیک - علی آقا - کروکودیل بانو - نیلگون 


  • ۴۴۶

پروانه شدن خوبه، از پیله بزن بیرون...

  • ۱۸:۴۳

نشسته ام پشت میز سبز رنگم که خیلی خوشگل با یونیت و پرده ها هماهنگه و رَوِش کار اتوکِلاو ( دستگاهی که وسایل رو استریل می کنه) رو از توی دفترچه اش می خونم. در اتاقم رو بستم؛ ولی حواسم هست که نترسم چون به ندرت پیش میاد بیماری در بزنه و اکثرا یهویی می پرن داخل! صدای آشنا و خش دار مَردی از بیرون میاد. یکم فکر می کنم. کیه صاحب این صدا؟ از جا می پرم! مقنعه ام رو مرتب می کنم. در رو باز می کنم و میرم بیرون. ولی خبری از رئیس دانشکده و هیئت همراهش نیست. پس صدای کی بود؟! آقای میم سینی چایی به دست جلوم می ایسته و میگه: چایی نمی خواین خانم دکتر؟! خندم می گیره. صدای آقای میم بوده نه رئیس دانشکده مون. آخه اون میاد اینجا چیکار؟

اوایل کاره و مردم هنوز نمی دونن مرکز دندونپزشک داره. تا وقتی که برم توی مدرسه ها و بچه ها رو که گروه هدف ما هستن، معاینه کنم و نوبت بدم بهشون، احتمالا زمان های زیادی سرم خلوته! اولین روزی که وارد اتاق دندونپزشک شدم، از کثیفی و به هم ریختگیش جا خوردم. مونیکای درونم ( شخصیت سریال فرندز) فعال شد. با کمک همین آقای میم که پی بردم خیلی تنبله و باید هزار بار بهش بگم تا یه کاری رو انجام بده، تمام کشوها رو ریختم بیرون و مرتب کردم. کلی کمبود وسایل داشتیم که سفارش دادم تا بیارن. سخته که دستیار ندارم و فقط یه تمیزکار( اونم از زیر کار در رو!) بهم دادن. ولی درستش می کنم. به قول دوستم ما آدمای اردوی جهادی هستیم! شرایط اینجا که بدتر نیست.

بعد ها متوجه شدم که آقای رئیس اهل همین جاست. پس عجیب نبوده که انقدر صدا و لحن صدای آقای میم به آقای رئیس شبیهه. :دی


* پیله از سیاوش قمیشی

+ بشینین برنامه قرعه کشی جام جهانی رو ببینین، پایه ی خنده است حرف های عادل فردوسی پور! 


  • ۲۶۰

بنشین تا بگویم شرح چنگیز سبیل چخماقی که به روسری بنفشم چشم داشت را!

  • ۰۵:۰۹

١- واسه پدرجان پاورپوینت مقاله اش رو آماده می کردم. موضوع اش درباره ی تکنیک های جنگ روانی که مغول ها پیاده کردن و تونستن با استفاده از این روش ها عملیات نظامی شون رو به راحتی در ایران پیاده بکنن، بود. حالا جدا از وسواس علائم نگارشی که با آموزش های شباهنگ پیدا کردم و باید حتما بلافاصله بعد از پایان جمله نقطه بیاد، بعد یک فاصله و جمله بعد شروع بشه و پدرجان اصلا رعایت نکرده بود! من که سرم سوت کشید از تاکتیک هاشون: حمله مغول رو بلای آسمانی و نتیجه ی گناهان مردم جلوه دادن، تفرقه افکنی بین مردم با پیش کشیدن اختلافات مذهبی (سنی و شیعه)، قومی ( ترک و فارس و ...)، نژادی و طبقاتی، ایجاد رعب و وحشت شدید بین مردم با مُثله کردن، درست کردن کله مناره ها و ... . با دغل کاری وارد شدن هر مغولی با چندین اسب به میدان جنگ و راه انداختن مردم اسیر به دنبال سپاه تعدادشون رو بیش از چیزی که بود نشون دادن تا سپاه ایران بترسه که چقدر مغول ها زیادن، تطمیع حکام مسلمان به اینکه در مساجد برای چنگیزخان دعا کنن! دنبال کردن شهر به شهر سلطان محمد تا جایی که مانع از تفکر و گرفتن تصمیم درستش بشن. با ترس شدیدی که در بین مردم ایجاد کرده بودن فلج افکار مردم رو باعث شده بودن به طوری که : < یک سرباز مغولی مردی را اسیر کرد ولی سلاحی نداشت که او را بکشد. لذا به او گفت سر خود را بر روی زمین بگذار و تکان نخور. رفت و شمشیر بیاورد. وقتی برگشت دید آن مرد هنوز آنجاست و او را کشت! >

ایجاد ناامیدی در مردم با دستور چنگیزخان که زنان اسیر شهر به شهر گریه و زاری کنن، تخریب قنات ها، بریدن درختان، کشتن همه حیوانات حتی سگ و گربه و خیلی وحشی گری های دیگه! 

چیزی که جالب و شاید تاسف باره اینه که الان هم خیلی از روش ها داره پیاده میشه توی کشور و ما حواسمون نیست که چقدر اثرگذارن. مثل همین پخش سریع اخبار ناامیدکننده قتل و کشتار و تجاوز  به کودکان که داره واسمون عادی میشه؛ یا اختلافات فارس ها و ترک ها و لرها و کردها و غیره، خدایی چند بار تا حالا جک های قومیتی گفتیم و خندیدیم به هموطن هامون؟! 

تاریخ مرتب در حال تکراره و ما درس نمی گیریم که نمی گیریم!


٢- بهترین روش درمان فِسُردگی در خانم ها، خرید درمانی می باشد. هرچند الان ما معترضیم به سایز مانتوها، چرا کسی پاسخگو نیست؟ تا وقتی ٣٨ بودیم همه مانتوها سایز ٣٦ داشتن، الان که سایز کم کردیم همه مانتوها از ٤٠ شروع میشن و توی تنمون زار میزنن! ما هم می زنیم توی کار free size که الان مُد می باشد! باشد که اگر خوب نگه داری کنیم از آن، بتوانیم در بارداری چند سال آتی خود استفاده اش بُنماییم! :-/

حالا آن به کنار مانده بودیم با زنی که در روسری فروشی هر روسری به سر می کردیم، از سرمان می کشید و می گفت من هم می خواهم، چه کنیم! بنفش سر می کردیم می گفت بده به من، نارنجی سر می کردیم می خواست! آخر دستش را کشیده و به کنار دسته روسری ها برده و گفتیم: جان بچه ات بی خیال ما شو، خودت انتخاب بُنما!


٣- یکی از دوستان من رو به چالش معرفی لپ تاپ دعوت کرده. والا لپ تاپ من ابزاری ترکیده بیش نیست، پس معرفی نمیخواد! فقط کار پایان نامه ام رو باهاش انجام دادم و الان باهاش فیلم می بینم. همه کارهام با گوشی ام انجام میشه. حتی ٩٩.٩٪؜ پست هام رو هم با گوشی می نویسم! 


٤- وقتی این پست بهار رو خوندم، یاد خاطره ای از دوران درخشان مدرسه ام افتادم! کل تابستون های اول راهنمایی تا سوم دبیرستانم رو کلاس زبان می رفتم، هرچند الان خیلی از معلومات زبانی ام فراموش شده! بعد یادمه سوم راهنمایی بودم و احساس شاخی می کردم توی زبان، مخصوصا اینکه دوم که بودیم دبیرمون یک سری از سوالاتش رو از من می پرسید. دبیر زبان سوم راهنمایی مون، خانم مسنی بود که اون سال بازنشسته میشد. جلسه اول رفت روی تابلو دو تا خط نزدیک به هم کشید و شروع کرد از اول حروف انگلیسی رو به ما آموزش دادن! آقا ما رو میگی؟ خنده مون گرفته بود. هی پچ پچ و خنده بود که از ته کلاس که من اونجا نشسته بودم بلند می شد. اومد بالای سرم و دید که چیزی نمی نویسم! گفت واسه چی می خندی؟ با اعتماد به نفس پا شدم و اعتراض کردم به آموزشش! گفتم من که انقدر زبانم خوبه و حروف رو می چسبونم به هم و می نویسم، الان a,b,c بنویسم؟ نتیجه چی شد؟ تنبیه به اینکه هر کدوم از حروف رو خوانا توی یک صفحه انگلیسی تمرین کنم و جلسه بعد بیارم و بدتر از اون یک تخته پاک کن درست کنم. از دعوایی که بابام حین بریدن موکت و چوب و درست کردن تخته پاک کن کرد، چیزی نمی گم ولی انقدر بعد از اون بچه ی سر به راهی شدم که همین دبیر کذایی عاشقم شده بود و یه بار کلاس رو دستم سپرد و گفت نقش دبیر زبان رو ایفا کن! هر جایی هستی سلامت باشی خانم ایزدی...


٥- کتاب صوتی یکی از نعمات جالبی بود که به تازگی کشفش کردم! انقدر خوبه دراز بکشی و چشمات رو ببندی و واست کتاب رو بخونن که نگو! قشنگ بر میگردی به دوران کودکی و قصه های آخر شبی که واست تعریف می کردن تا بخوابی.


٦- خیلی وقت بود پست به این طولانی ای! ننوشته بودم. خوشم میاد از طویله نویسی. جایزه ی اونایی که تا آخر خوندن اینه که بیان یکی یه دندون واسشون بکشم و بهشون یادگاری بدم! :-))

عنوانم هم عجیب غریبه می دونم، خواستم نشون بدم بندهای مختلف به هم ربط دارن! بعله! 

  • ۲۱۴

و بالاخره قسمت 200 اُم : دِنتیستری دایِریز!!

  • ۱۷:۱۲

اگه بهارِ عزیزم نگفته بود اصلا و ابدا حواسم به تعداد پست هام نبود! 200 تا پست بیانی! مرسی از اون هایی که خاطرات دندونی ِ خودشون رو برای من فرستادن و ممنون از بقیه که بهانه آوردن که خاطره  ندارن و یا خاطره شون قابل پخش نیست! با بعضی هاش خیلی خندیدم، از یک سری از خاطرات ترسیدم چون می دونم اگه حواسم جمع نباشه ممکنه واسه ی بیمارهای من هم پیش بیاد، چند نفر هم گلایه کرده بودن که من نهایت تلاشم رو می کنم که حواسم بعدا جمع باشه در این زمینه ها. خاطرات رو به ترتیب فرستادن توی پست گذاشتم: 

  • ۳۴۸

کسی که چشماش یه کمی روشنه/ شاید یه قدری هم شبیه منه

  • ۱۶:۱۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۵۰
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan