سرگرمی

  • ۱۵:۲۶


مادرم همیشه می گفت؛ یک زن هرگز نباید وقت داشته باشد، باید دائم کار کند. وگرنه به محض اینکه بیکار شود، فورا به عشق فکر خواهد کرد!


 #دفترچه ممنوع

 #آلبا_دسس_پدس 

  • ۸۱

به کوچه ی ما هم بیا!

  • ۲۳:۵۰

باید از یاد ببریم که محتمل است سعادت چیزی دور از دسترس باشد؛ چرا که تنها اعتقاد به اینکه سعادت دور از دسترس ماست، سعادت را دور از دسترس ما نگه می دارد.

هیچ چیز همچون باور ساده دلانه و صمیمانه ی سعادت، سعادت را به محله ی ما، به کوچه ما و به خانه ی ما نمی آورد. 

سعادت شاید چیزی نباشد الّا همین اعتقاد مومنانه به سعادت.


یک عاشقانه آرام- نادر ابراهیمی

  • ۸۲

خورشیدِ افغان

  • ۰۹:۲۲

هوپ جانم! توصیه ای برات دارم. 

بیا وقتی داری اطلاعات حاصل از ویزیت بیمارت رو وارد سیستم میکنی، بر کنجکاویت غلبه کن و به فهرست خانوارش کار نداشته باش! چرا که وقت هایی میشه که با دیدن اینکه جمیله ی افغانِ ٣١ ساله همسر مردی ٦٢ است و در طی ده سال چهار دختر براش آورده، حال کل روزت گرفته میشه! 


+ بدون شک یکی از زیباترین کتاب هایی که خوندم، "بادبادک باز" از خالد حسینی نویسنده ی افغانه. " هزار خورشید تابان" کتاب دیگه ای از این نویسنده است که در لیست کتاب های در حال انتظارمه! 


  • ۷۹

من بدون تو، تَکی آیندمو ساختم...

  • ۱۳:۵۶

هی ستاره هاتون روشن میشن و همتون سالی که گذشت رو توصیف می کنین و باعث میشین تنبل هایی مثل من هم تصمیم بگیرن نود و شیششون رو تعریف کنن

٩٦ چطوری بود برام؟! اممم... می خواستم بگم سال خاصی نبود واسم! ولی بعد یکم که فکر کردم دیدم که خیلی بی انصافم چون یکی از بزرگترین اتفاقات زندگیم گره خورده به این سال: فارغ التحصیلیم از دانشگاه. سه ماه ابتدایی سال اکثرا توی یکی دو تا از بیمارستان های شهر بین بیمارها و رزیدنت های پزشکی می چرخیدم تا اطلاعات پایان نامه ام تکمیل بشه، سه ماه تابستان درگیر نوشتن فصول مختلفش بودم و بعد بالاخره تونستم دفاع کنم. بعدش چی شد؟ همه اش رو اینجا تعریف کردم، دو ماه درگیر این بودم که نظام پزشکیم بیاد و محل طرحم رو انتخاب بکنم و بالاخره مستقل شدم. هم از لحاظ کاری که فقط خودم بودم و خودم و هیچ استادی نبود که بهم بگه چکار کن و خرابکاری هام رو راست و ریس کنه و دیدم که در مقایسه با این چهار ماه، توی سال های دانشجوییم ول معطل بودم! هم اینکه از خانوادم دور شدم و خودم مسئول خورد و خوراک و خرید خودم شدم. می دونین؟ خرج کردن پولی که خودت با زحمت به دست آوردی خیلی لذت بخشه، یکی دو ماه کلی ولخرجی کردم تا اینکه به خودم اومدم و تصمیم گرفتم هدفمندتر باشم؛ البته که زیاد موفق نبودم ولی توی سال جدید تلاش بیشتری توی این زمینه می کنم! 

از طرفی به نظرم اینکه به عنوان یک فرد مفید وارد جامعه بشی، خودش یک نوع مدرسه است و شخصیتت رو به طور کامل شکل میده. 

در کنار درس و مشق و کار، چکار کردم؟ ورزشم رو به صورت مرتب تا زمان طرحم ادامه دادم، توی شهر محل طرح هم رفتم باشگاه ولی متاسفانه نه منظم! کلی فیلم و سریال دیدم. کلی کتاب خوندم، خیلی بیشتر از پارسال و تلاشم اینه دوئلِ چخوف رو هم تا آخر امشب تموم کنم. 

از لحاظ عاطفی هم ٩٩ درصد موارد در کنار اینکه تلاش کردم مثبت اندیش باشم، اکثرا سیب زمینی ای بیش نبودم و یکم ترسیدم از این بی احساس شدنم! هرچند دوری از خانوادم هم باعث شد بیشتر قدرشون رو بدونم و وقت هایی که خونه ام، بیشتر باهاشون معاشرت کنم و حرف بزنم و مهربونی هاشون رو ذخیره کنم واسه تنهایی هام... 

اتفاق جالب دیگه ی امسال دیدن چهار تا از دوستای وبلاگیم بود و ایمان آوردم که بعضی از دوستی های مجازی، بی ریا و واقعی تر از دوستی های دیگه است.

دوست دارم سال ٩٧ چطوری باشه واسم؟ حال دل خودم و خانواده ام و دوستهام خوب باشه. کار دندونپزشکیم بهتر و بهتر بشه. بتونم خوب و بدون تنبلی درس بخونم و اینکه از این حالت سیب زمینی بودن دربیام!

بگو ایشالا!

سال نوتون جدید دوستان خوبم، پارسال دعا کردم ایشالا به بهترین و نهانی ترین آرزویی که کنج دلتون لونه کرده برسین، امسال هم باز همین رو از خدا میخوام براتون.


**عنوان: یک لحظه نگام کن از ماکان بند

  • ۲۲۸

فرزندم را لای کتاب قنداق می کنم...

  • ۱۶:۲۴

فرزندم را لای کتاب قنداق می‌کنم و با کتاب می‌خوابانمش و با کتاب بیدارش می‌کنم و با کتاب دستش را می‌گیرم و از خیابان‌های زندگی ردش می‌کنم!

هیچوقت بهش نمی‌گویم وقتت را با کتاب تلف نکن و پولت را پای کتاب‌ها نریز!

هیچوقت بهش نمی‌گویم کتاب برایت آب و نان نمی‌شود!

هیچوقت غر نمیزنم که چرا سرت را از توی کتاب‌هایت بیرون نمیاوری!

شاید خیلی‌ها کتابخوان میشدند اگر کسی این حرف‌ها را در گوششان نمی‌خواند و آنوقت مطمئنن دنیا جای بهتری برای زندگی می‌شد!

من کتابخوانم و با یک کتابخوان ازدواج میکنم و فرزندانی کتابخوان به این دنیا میاوریم! تا آدم‌هایی باشیم که عمیق‌تر نگاه میکنند و بیشتر فکر میکنند! آدمهایی که بلدند صبور باشند تا انتهای قصه‌ها و دلشان گنده است اندازه‌ی تمامِ غصه‌هایی که پای هر قصه‌ای خورده‌اند!

ما کتاب میخوانیم تا یاد بگیریم میشود از قصه‌ی زندگی کسی باخبر شوی ولی توی زندگی‌اش سرک نکشی، قضاوتش نکنی، پای پست‌هایش کامنت نگذاری!

کاش همه‌ی ما شخصیت‌های کتاب‌ها بودیم و همه هم کتابخوان بودیم و یکدیگر را در کتاب‌ها میخواندیم! کتاب‌ تنها جایی‌ست که تو پرونده‌ی زندگی‌ها را میخوانی و قضاوت نمیکنی و یاد میگیری جای خدا ننشینی و قاضی‌القضات نشوی!

ما کتاب میخوانیم تا عرضِ زندگیِ نه چندان طویلمان را بیشتر کنیم! تا باتجربه‌تر و صبورتر و پخته تر شویم!

ما کتاب‌ میخوانیم تا آدم‌های بهتری باشیم و بهتر زندگی کنیم!

تا جهان را به جای بهتری برای زیستن تبدیل کنیم!


#مانگ_میرزایی

@maangmirzaei

  • ۱۰۷
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan