- يكشنبه ۲۹ دی ۰۴
- ۱۹:۱۴
ولی منطقیش این بود وقتی میچلونمش و سفت بغلش میکنم، گریه و زاری راه بندازه نه که خوشش بیاد و لبخند رضایت بزنه. قلبم ظرفیت این همه عشق رو نداره جدی!
- ۱۲۵
ولی منطقیش این بود وقتی میچلونمش و سفت بغلش میکنم، گریه و زاری راه بندازه نه که خوشش بیاد و لبخند رضایت بزنه. قلبم ظرفیت این همه عشق رو نداره جدی!
استخر رفتن گاه و بیگاه، از معدود کارهاییه که این روزها برای دل خودم انجام میدم. مادری کردن خیلی خیلی شیرینه، مخصوصا وقتی آرزوی تمام عمرت باشه؛ ولی به همون اندازه سخته. بیخوابی بلایی به سرت میاره که انگار توی مه مغزی گیر کردی. هیچ حرف و بحثی نداری جز در مورد شیر و پیپی بچت.
یه موجود کوچیک و نحیف، به تو کاملا وابسته است و تو باید تا زمانی که بتونه خودش مراقب خودش باشه، بیست چاری حواست بهش باشه. پس با این اوصاف غیر از چند روز یک بار شنای یک ساعته، هیچ تایم شخصی برای خودت نداری. تازه گویا چند ماه دیگه وارد دوره اضطراب جدایی میشه بچه و همین یک ساعت رو هم نخواهم داشت دیگه. البته که فدای سرش. مگه چند بار قراره بچهدار شم؟ و مگه چند بار این بچه دورانی به این گوگولیای خواهد داشت؟
یادتونه چقدر از خاطرات هوپ و بیماران مینوشتم؟ توی هفت ماه گذشته، فقط دو تا مریض دیدم اونم توی مطب. دیگه توی هیچ کلینیکی کار نمیکنم؛ از بس که دوره بارداری سخت و ویار بدی داشتم و مرتب شیفت کنسل میکردم. شوبر میگه از خداشه که برگردم سرکار و کمی از شیفتهای مطب رو بهم بسپاره، ولی به زور میتونه یک ساعت از پس کلوچ بربیاد! نمیدونم شاید چند ماه دیگه یکی دو شیفت کوتاه برم سرکار. فعلا همه فکر و ذکر و زندگی من این طفل بامزهاست.
کاش دنیامون به پاکی دنیای کلوچ بود. ثانیهای بعد از اینکه غش کرده از گریه، چون مراسم صبحگاهی پاک کردن دماغش رو اجرا کردم، تا با دهانم صدا درمیارم میخنده.
امروز که از صبح اینجا هم بالا نمیاومد و همینطور اپلیکیشنی که از اول بارداری توش عضوم هنگ کرده بود و استخری که جدیدا پیدا کردم هم بلیتفروشی آنلاینش مشکل داشت و تلفنش هم توی سایت پول تیکت نبود، کلافهتر شدم. هرچقدر ماها خودمون رو وفق میدیم با شرایط، بدتر میکنن انگار! به خدا که مردم نجیبی داریم. لیاقتمون این نبود.
از ظهر دلم پیش تنهایی او مونده. درسته از نظر عقیده توی دو تا ساید مقابل هستیم ولی باز هم پسرش نباید اونطور باهاش صحبت میکرد. کاش مردم مقابل هم قرار نمیگرفتن، یا شاید بهتره بگم مردم رو مقابل هم قرار نمیدادن!
از اون سر پرشوری که چند سال قبل داشتم تقریبا چیزی نمونده. اون موقع خودم بودم و خودم. الان واقعا محتاط و ترسو شدم. باید بخاطر کلوچه زنده و سلامت بمونم. از اخبار دوری میکنم. خودم رو درگیر زندگی کردم. درست مثل جنگ دوازده روزه که شش ماهه باردار بودم و همه استرس داشتن که من نترسم ولی من خودم رو از همه اخبار دور نگهداشته بودم و سعی میکردم فیلم طنز ببینم اونم با صدای بلند که چیزی از سر و صدای بیرون نشنوم.
این روزها هم میگذره. کاش آخر این شب، صبح دل انگیزی در انتظارمون باشه...
سه سال بود که اینجا ننوشته بودم. الان که کلوچه خوابیده و برنج ناهار رو گذاشتم خیس بخوره، زد به سرم که بیام و اینجا بنویسم.
بله از کلوچه نام بردم. اون دوستانی که توی کانالم عضون، آشنا هستن با این شخصیت کوچولو و دلبر من. ولی برای اینکه واسه بقیه دوستان یه آپدیتی بدم میگم که من توی این سه سال ازدواج کردم و الان مادر یه طفل سه ماه و نیمهام که شده تمام زندگی و دنیای من ولی دلیل نمیشه با اوضاع این روزها توی دلم هول و ولا نباشه که چرا بچهدار شدم؟
کسی اینجا رو میخونه هنوز؟
پ.ن: چقدر عجیب که عمر این وبلاگ ده ساله شده.