پرسه در مه

  • ۱۸:۰۵

استخر رفتن گاه و بی‌گاه، از معدود کارهاییه که این روزها برای دل خودم انجام می‌دم. مادری کردن خیلی خیلی شیرینه، مخصوصا وقتی آرزوی تمام عمرت باشه؛ ولی به همون اندازه سخته. بی‌خوابی بلایی به سرت میاره که انگار توی مه مغزی گیر کردی. هیچ حرف و بحثی نداری جز در مورد شیر و پی‌پی بچت. 

یه موجود کوچیک و نحیف، به تو کاملا وابسته‌ است و تو باید تا زمانی که بتونه خودش مراقب خودش باشه، بیست چاری حواست بهش باشه. پس با این اوصاف غیر از چند روز یک بار شنای یک ساعته، هیچ تایم شخصی برای خودت نداری. تازه گویا چند ماه دیگه وارد دوره اضطراب جدایی می‌شه بچه و همین یک ساعت رو هم نخواهم داشت دیگه. البته که فدای سرش. مگه چند بار قراره بچه‌دار شم؟ و مگه چند بار این بچه دورانی به این گوگولی‌ای خواهد داشت؟

یادتونه چقدر از خاطرات هوپ و بیماران می‌نوشتم؟ توی هفت ماه گذشته، فقط دو تا مریض دیدم اونم توی مطب. دیگه توی هیچ کلینیکی کار نمی‌کنم؛ از بس که دوره بارداری سخت و ویار بدی داشتم و مرتب شیفت کنسل می‌کردم. شوبر می‌گه از خداشه که برگردم سرکار و کمی از شیفت‌های مطب رو بهم بسپاره، ولی به زور می‌تونه یک ساعت از پس کلوچ بربیاد! نمی‌دونم شاید چند ماه دیگه یکی دو شیفت کوتاه برم سرکار. فعلا همه فکر و ذکر و زندگی من این طفل بامزه‌است. 

  • ۲۶۷
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan