لعنت به وابستگی و دلبستگی و اصلا هر چی بستگیه!

  • ۰۱:۲۷

آخرین شبی هست که توی پانسیونم و حس می کنم دلم داره از غصه می ترکه. اولین همخونه که رفت به خودم اولتیماتوم دادم که مگه نگفتم نباید به کس دیگه ای وابسته بشی؟ تا حدی هم موفق بودم. ولی وابستگی رو کنترل کنم، با دلبستگی چه کنم؟ به شدت ناراحتم برای جدایی از دوست هام و خانوم نون و حتی راننده سرویسم.

حس می کنم باید کسی رو بغل کنم و زار زار از ته دلم اشک بریزم. چه کسی بهتر از خودم جان؟

:-((

  • ۴۶۳

دندان لق

  • ۰۷:۳۹

به یک آدم هایی میگویند: دندان لق!!!

همان هایی که نه رفتن بلدن نه راه ماندن را!

همان هایی که هیچ وقت تکلیف شان در زندگی مشخص نیست!

نمیدانند چه میخواهند، کجا زندگی میکنند!

و بدترش این است که حتی روابط اجتماعی را هم نمیدانند!

مدام غر میزنند!

چشم هایشان را روی احساسات شما میبندند!

یکدفعه مهربان میشوند!

یا

تلخ میشوند!

برایشان،

نه  اشک شما مهم است!

نه خنده هایتان!

آنها،

خودازاری وخیم دارند!

یک روز هایی فرشته میشوند!

و

یک روزهایی مسئول گرفتن جان ات!

میبینی؟! خیلی برایتان آشناست!

از این دست ادم ها زیاد دور و برتان است!

اینها همان دندان لق زندگی شما هستند!

همان هایی که میدانید دوستتان ندارند!

میدانید بد هستند!

میدانید نمیتوانند عاشق باشند!

اما قبول کنید

آدم تا یک جایی تحمل دارد!

تا یک جایی می کشد این درد را در زندگیش!

قبل از متنفر شدن از خودتان

آنها را بیندازید دور!

آنقدر دور که جای خالیشان، در حد یک جای خالی باشد!

مثل همان دندان های شیری که افتاد!

و فرصت دادیم

برای دائمی ها!


##فرنوش_همتى



  • ۲۸۴

رَستن از دامت نتوانم...

  • ۱۴:۰۸

آدما وقتی بی حس می شن، راحت ترن. شاید اذیت بشن از تنهایی شون، شاید دل شون پَر بزنه برای یه مخاطب خاص که از جیک و پوک هم خبر دارن، ولی در عوض روح شون در آرامشه. تا کی میخوایم روان مون رو آزار بدیم و برای چیزی اصرار کنیم که هنوز زمانش نرسیده؟ تا کی قراره شادی مون رو وابسته به کسی بدونیم که نیست اونی که باید؟ چیکار باید بکنیم که این قلب لعنتی یکم آروم بشینه و انقدر جلوی راه عقل رو نگیره؟! هان؟



* محبوبِ زیبا از طاهر قریشی


+ فرصت نکردم قالب جدید رو ادیت کنم که کسی نتونه مطالبم رو کپی کنه. بعد از مدت ها سر زدم به قسمت مالکیت معنوی و دیدم چقدرررر از پست هام کپی شده. درک نمی کنم این کار رو. پس تا وقتی که برسم قالب جدید رو ادیت کنم، به قالب سیب دوست داشتنیم برمیگردم!

  • ۳۲۲

بازم قرص هامو فراموش کردم/ که تجویز کردی واسه بی قراری

  • ۱۹:۴۰

ببین وقتایی هست که به سرت می زنه و اراده ی نداشته ات فقط و فقط به قسمِ جونِ مادرجان شکوهت بنده. شنبه میاد و حالِ مرگ داری از اینکه بخوای دوباره بری سرکار. ولی میری. به حرف های مردم از دندون درد و دندونِ پیله کرده و سوراخ شده و شکسته شون با صبوری گوش میدی. در کمال تعجب می بینی که ظهر حالت بهتره. فرداش بعد از دهگردشی و معاینه کلی بچه ی مدرسه ای که لا به لاشون چهره ی آشنا زیاد می بینی که واست دست تکون میدن و سلام می گن و با خجالت سمت کلاسشون می دَوَن، بالاخره مقاومتت شکسته میشه و با خانوم نون به خونه ی دخترش میری و چقدرررر بهت خوش می گذره. می دونی بعدا شدیدا دلتنگ این خانواده ی مهربون و دوست داشتنی خواهی شد. حالت باز هم بهتر میشه. با دوست قدیمیت کلی چرت و پرت که اکثرش به آرزوی مرگ برای همدیگه ختم میشه، میگی! فیلم می بینی، کتاب می خونی ولی باز هم تهِ دلت می دونی که هنوز روحت خسته است و طلبکاره ازت که کم بهش رسیدگی می کنی. این میشه که وقتی به بیمار بی حسی زدی و منتظری که اثر کنه به سرت می زنه دو سه روزی مرخصی بگیری و بری سفر. قبل از اینکه پشیمون بشی به سه نفر از دوستای اون شهریت ( ! ) خبر میدی و وقتی اون ها رو ذوق مرگ حس می کنی، به مادرجان شکوهت زنگ می زنی که من آخر هفته نیستم دارم میرم سفر. 

همین...


+ ‏برای هر اتفاق تلخی یه دوران نقاهتی هست که بعد از اون همه چیز دوباره عادی میشه،

میخواد غم تموم شدن پفک باشه 

یا غم از دست دادن یک دوست.

*داوود*


*عنوان پاییز جاری از رضا صادقی



  • ۶۱۹

در سینه عشق تازه پروردن که آسون نیست...

  • ۲۳:۵۷

دلم می خواد بدونم چه فعل و انفعالاتی رخ میده که در اوج شادی، یهو غم عالم سرازیر میشه تو دلِ آدم؟ 


**عنوان دلم تنگه از بانو مهستی

  • ۵۸۱

این پست حاوی مقادیری ناهوپی می باشد!

  • ۲۰:۰۷

بچه ها نمی دونم بعدها که این پستم رو بخونم، اوضاع کشور چطوریه و بهتره یا بدتر شده. ولی نمی تونم بگم الان حالم خوبه که تو اوج جوونی و زمانی که طبیعتا وقتشه از زندگیم لذت ببرم به جاش هر روز باید استرس گرونی و دلار و بی آبی رو داشته باشم. 

گفتیم درس می خونیم وارد بازار کار می شیم، پول جمع می کنیم برای مطب و سفر به خارج از کشور و داخل کشور و و و و از زندگیمون اونطور که دوست داریم بهره می بریم؛ بعد الان هر روز خبر می رسه که فلان مطب تا اطلاع ثانوی داره می بنده چون بازار بی ثبات شده و لیدوکائین نیست یا قیمتش چند برابره و مطب داری جز ضرر چیزی نداره. ده بسته بی حسی لیدوکائین درخواست کردم، دو بسته برام فرستادن. میگن نیست، صرفه جویی کنین. چجوری کار کنم؟! بدون بی حسی بکشم؟ بدون بی حسی ترمیم کنم؟ مگه میشه؟! 

الان کیفیت زندگی من که همه میگن واااااووو یه خانم دکتر دندونپزشک مجرده و داره پول چاپ میکنه، در حد یه کارگر در زمانیه که دلار هزار تومن بود. خنده ام میگیره وقتی دریافتیم رو به دلار تبدیل می کنم! بگذریم از اینکه الان یه عده میان میگن برو خداروشکر کن دکتری و همین یه شغلم داری و مهندس نیستی. به خدا واسه مهندس هام ناراحتم. چرا باید وضع این باشه؟!

 والا مردم هم ترجیح میدن تو این شرایط یه نونی بیارن تو سفره شون تا n تومن خرج کنن و دندونشون رو عصب کشی و روکش کنن. امروز مرد جوون وقتی از درد نالید: به خدا ندارم دندونم رو عصب کشی کنم وگرنه که نمی کشیدمش؛ یکم نگاهش کردم و گفتم بخواب بکشم برات. اصول اخلاقیم چی میگه این وسط وقتی مردم ندارن، نمی تونن؟! 

شما میگین چی میشه؟ قراره تا کجا ادامه داشته باشه؟ ما چکار باید بکنیم؟


+حالا خیلی حالم خوبه، این آهنگ از آرشیو قدیمیم هم پخش شد! چکاریه انقدر غمگین می خونی آخه؟! :-/

  • ۶۴۳

من تا قیامتم، حتی ببخشمت از یاد نمی برم...

  • ۱۹:۱۰

می دونی؟ اوایلش خیلی سختته. هی لحظات و دقایق و ساعت ها رو می شماری: دو ساعت و سی و هفت دقیقه است که باهاش حرف نزدم... ده ساعته که پیام نداده... چهار روز و سه ساعت و نیمه که ندیدمش... یک هفته است که خبری ازش ندارم... دو هفته است که برای خودم قدغن کردم که کاری بهش داشته باشم... سه ماهه که تلاش می کنم دیگه دوستش نداشته باشم... یک ساله که با شنیدن اسم فلان خواننده و مجری دیگه دلم نمی لرزه و قوی تر شدم.

 البته سه سال و یک هفته بعدش هم هنوز سخته؛ هرچند چیزهایی که یادت مونده، مثل بقایای یک کابوس قدیمی باشه. میگن خاک سرده. من می خوام این نوید رو بدم که حتی اگه خاک سرد بینتون نباشه، باز بعد از یه مدت این غم سرد میشه. ولی اون حفره ی خالی توی دل به این راحتی ها پر نمیشه. حفره ای که خیلی چموشه و یهو در اوج خوشی هات می لرزه و یک چیزهایی رو یادت میاره و ... . 


*باید ببخشمت_امیرعباس گلاب

  • ۵۷۷

بی حسی

  • ۰۹:۱۹

یکی از زمان هایی که خیلی با خودم حال میکنم وقتیه که بچه ترسون و لرزون یا به ندرت ساکت و شجاع زیر دستم خوابیده و حین معاینه می بینم یکی از دندون هاش لقه. این میشه که سریع بدون اینکه خبر بدم با پنس، سوند یا حتی بی هیچی! دندونش رو می کشم و می ذارم کف دستش. بچه تا میاد گریه کنه، خنده اش می گیره که چقدر زود تموم شد. کاش می شد بعد از این همه ضربه ی دردناک که تو این چند ماه به پیکره ی ملتمون وارد شده و میشه، بعد از این همه خبر بد که باعث شده به بی حسی برسیم و عمر شادی هامون به ساعت نرسه، یک لحظه چشم هامون رو می بستیم و تا سه می شمردیم: یک، دو، سه... 

و تموم می شد...

تموم می شد.

  • ۵۵۷

حس ناب بودن با تو...

  • ۱۴:۵۵

ببین عزیز من،

مردها هر چقدر هم که ادعا کنند عاشقت هستند، اینو بدون که می تونند بدون تو هم سر کنند،

زندگی کنند... 

عاشق یکی دیگه بشوند و...

اما بدون هرگز نمی تونند حسی رو که با تو تجربه کردند، با کس دیگه ای تجربه کنند. چون هر زنی یک حس خاص داره، که زن دیگه نداره.

وقتی مردی آزارت میده، وقتی میره؛ اصلا لازم نیست هیچ کاری انجام بدی. نه دنبالش برو، نه توی خودت دنبال عیب و ایراد بگرد.

همین که دیگه حسی که با تو داشته رو تو آغوش زن دیگه پیدا نمی کنه؛ و میره سراغ بعدی و باز هم نمی رسه به حس تو،

و هی بعدی ها و بعدی ها،

و بالاخره تو زندگی اش به جایی می رسه که حالش از خودش به هم می خوره؛ از آغوشش که واسه هزار تا زن باز شدن ولی هیچ کدومشون تو نشدن.

کافیه...

همین کافیه براش عزیزدلم...

کافیه که روزی هزار بار بمیره و زنده بشه.

این بهترین انتقامیه که روزگار ازش می گیره.

فقط به خودت و آرامش آغوشت ایمان داشته باش.

اونی که رفته، 

گور آرامش خودش رو با دستاش کنده...


#فاطمه_صابری نیا

  • ۳۳۳

کُلَ مریض...

  • ۱۵:۵۰

این روزها اصلا حال و حوصله ندارم. نه حرف می زنم. نه از خونه بیرون میرم. نه چیزی از گلوم پایین میره. کتاب می خونم و کتاب می خونم و الکی توی صفحات مجازی می گردم تا غصه ام یادم بره.

غصه ی اینکه تنها بابابزرگم بیماره. 

خدایا من همین یه بابابزرگ رو دارم. نگه دارش برای من.

خب؟ 

  • ۳۶۴
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan