کانال عنوان نمی‌خواست راحت بودما!

  • ۱۳:۲۱

امروز که از صبح اینجا هم بالا نمی‌اومد و همین‌طور اپلیکیشنی که از اول بارداری توش عضوم هنگ کرده بود و استخری که جدیدا پیدا کردم هم بلیت‌فروشی آنلاینش مشکل داشت و تلفنش هم توی سایت پول تیکت نبود، کلافه‌تر شدم. هرچقدر ماها خودمون رو وفق می‌دیم با شرایط، بدتر می‌کنن انگار! به خدا که مردم نجیبی داریم. لیاقتمون این نبود.


  • ۳۲۲

حقیقتا نمی‌دونم آپدیت کردنم توی این اوضاع کار درستیه یا نه!

  • ۲۳:۴۸

از ظهر دلم پیش تنهایی او مونده. درسته از نظر عقیده توی دو تا ساید مقابل هستیم ولی باز هم پسرش نباید اون‌طور باهاش صحبت می‌کرد. کاش مردم مقابل هم قرار نمی‌گرفتن، یا شاید بهتره بگم مردم رو مقابل هم قرار نمی‌دادن! 

از اون سر پرشوری که چند سال قبل داشتم تقریبا چیزی نمونده. اون موقع خودم بودم و خودم. الان واقعا محتاط و ترسو شدم. باید بخاطر کلوچه زنده و سلامت بمونم. از اخبار دوری می‌کنم. خودم رو درگیر زندگی کردم. درست مثل جنگ دوازده روزه که شش ماهه باردار بودم و همه استرس داشتن که من نترسم  ولی من خودم رو از همه اخبار دور نگه‌‌داشته بودم و سعی می‌کردم فیلم طنز ببینم اونم با صدای بلند که چیزی از سر و صدای بیرون نشنوم. 

این روزها هم می‌گذره. کاش آخر این شب، صبح دل انگیزی در انتظارمون باشه...


  • ۴۶۹

از سر ناچاری..‌.

  • ۰۹:۵۱

سه سال بود که اینجا ننوشته بودم. الان که کلوچه خوابیده و برنج ناهار رو گذاشتم خیس بخوره، زد به سرم که بیام و اینجا بنویسم. 

بله از کلوچه نام بردم. اون‌ دوستانی که توی کانالم عضون، آشنا هستن با این شخصیت کوچولو و دلبر من. ولی برای اینکه واسه بقیه دوستان یه آپدیتی بدم میگم که من توی این سه سال ازدواج کردم و الان مادر یه طفل سه ماه و نیمه‌ام که شده تمام زندگی و دنیای من ولی دلیل نمی‌شه با اوضاع این روزها توی دلم هول و ولا نباشه که چرا بچه‌دار شدم؟

کسی اینجا رو می‌خونه هنوز؟ 

پ.ن: چقدر عجیب که عمر این وبلاگ ده ساله شده.

  • ۶۳۵

فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت به این نقطه برسم...

  • ۱۱:۰۸

حس خوبی ندارم به وبلاگم دیگه‌. همیشه کسایی که کانال می‌زدن و از اینجا می‌رفتن رو سرزنش می‌کردم، ولی الان که توی کانال خیلی‌هاتون عضو شدم، هی دارم با خودم کلنجار می‌رم که دیگه وبلاگم رو آپدیت نکنم و برم کانال بزنم ولی دلم نمیاد‌.


پی‌نوشت: دلم اومد و زدم...


  • ۱۶۸۸

همه‌چی آرومه، من چقدر خوشحالم...

  • ۲۲:۳۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۶۵۵

سوخت

  • ۱۷:۵۱

چراغ بنزین روشن شد، نزدیک‌ترین پمپ بنزین بعد میدون بود. قبل از اینکه وارد پمپ بزنین بشم، به خودم گفتم درسته سری قبل برای اولین بار بعد از این همه سال رانندگی، خودت بنزین زدی و انقدر ذوق داشتی که به همه از این موفقیت گفتی، ولی این بار مریضی و بی‌حال، انگار هنوز قرص و آمپول‌ها اثر نکردن؛ بذار مسئولش بنزین بزنه‌.

 مسئول اشاره کرد بیا این طرف و بعد رفت سمت ماشین جلویی تا واسش بنزین بزنه. 

پشت سرم رو نگاه کردم، ماشینی نبود که معطل بشه و عصبانی. این بار راحت‌تر بود و مسلط‌تر عمل کردم. سی لیتر زدم و با غرور پشت رل نشستم و کارت بانکیم رو به مسئول دادم. خندید و دندون‌های پیشین لکه‌دارش به چشمم خورد: خانوم می‌خواین کارتتون رو بذارین، بچه‌ها استفاده کنن؟! 

وای کارت سوختم رو یادم رفته بود بردارم! با دستپاچگی گفتم: حالم خوب نبود، فراموش کردم.

دوباره خندید: شوخی کردم.

 

  • ۸۵۰

گیانم

  • ۰۰:۴۹

غمگین‌ترین پستی که می‌شد خوند رو الان دیدم:

برام دعا کنین بتونم کفن پدرم رو همین الان توی اتاقش پیدا کنم...


واران مهربونم، صبر آرزو می‌کنم برات... :-(

  • ۳۳۲

جام

  • ۱۵:۴۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۹۹۸

کِرِ داود وِدورت!

  • ۱۰:۴۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۷۰۱

عجبا

  • ۱۳:۰۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۵۷۸
۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۶۱ ۶۲ ۶۳
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan