- يكشنبه ۸ مرداد ۹۶
- ۱۲:۱۱
- ۱۱۹۸
چشم هام رو می بندم و به ده سال آینده ام سفر می کنم. به سال های نیمه ی سی سالگیم. با نیمه ی همیشگیم ازدواج کردم. پسرم امسال میره اول دبستان و من ذوق لباس فرم سرمه ای و دندون های شیری افتاده اش دارم. میگه میخواد خلبان بشه. تصمیم داریم عضو دیگه ای به خانواده ی خوشبختمون اضافه کنیم. از ته دلم دوست دارم که دختر باشه. توی ایران، شهر آبا و اجدادیم و خونه ی خودمون که یک ساله دیگه وام هاش تموم میشه و ما نفس راحتی می تونیم بکشیم، زندگی می کنیم. عاشق قسمت سنتی خونمون با پنجره های رنگی رنگی و گل های شمعدونی پشتشون هستم. 2-3 سالی هست که دوران طولانی طرح تخصصم تموم شده و بالاخره بعد از دوندگی های زیاد هفته ی دیگه مطب خودم رو باز می کنم. تصمیم دارم حجم کاری ام رو کمتر کنم و به جای هر روز هفته، 3 روز در هفته کار کنم؛ هرچند وام کلانی برای افتتاح مطبم گرفتم! کماکان ورزشم رو مرتب ادامه میدم و خداروشکر دچار بدن درد ناشی از کار زیاد نشدم. در تمام این سال ها با بیمارهام خوش اخلاق بودم و وجدان کاریم هنوز طبق قولی که به اون بالایی دادم، باهامه. طبق برنامه ی هر ساله مون، سالگرد ازدواجمون رو مسافرتیم. تا الان با همسر پایه سفرم به همه ی جاهای دیدنی ایران سفر کردیم. شهر آبی ونیز، برج ایفل پاریس، دیوار چین، تاج محل هند و اهرام ثلاثه ی مصر رو از نزدیک دیدیم. هر شب زمان ساعت کتاب که می رسه، کنار هم می نشینیم و کتاب می خونیم و بعد دقایقی درباره ی کتابی که خوندیم با هم حرف می زنیم. همیشه هم حضور پسرک شیطونمون رو که نخوابیده و منتظر لبخند من یا پدرشه تا بیاد بینمون بشینه و شیرین زبونی کنه رو احساس می کنیم. زندگیم بدون مشکل نیست. پستی و بلندی زیاد داره ولی شیرینه، خیلی شیرین...
+ سفر به ده سال آینده ام به دعوت الی جان و راه اندازی ماری جوونا. می دونم یک جاهایی رویایی بود ولی سعی کردم کاملا واقع بینانه و طبق توانایی هایی که در خودم می بینم باشه.
1. کدوم انسان کامل العقلی وقتی می دونه این روزها توی هر کوی و برزنی از دانشکده، یک نفر قایم شده و به محض دیدنت، می پره توی دلت و شیرینی دفاعش رو می کنه توی حلقت، صبحانه همبرگر از شب قبل مونده اش رو میخوره؟! به این برکت قسم، از همه تون انتقام خواهم گرفت! شیرینی دفاعم رو جوری توی حلقومتون فرو میکنم که مستقیم بره توی لوزالمعده تون و خروجی هم نداشته باشه! :دی
2. شوشو نی نی رو که به خاطر دارین؟ عجقم همون طور که بهم قول داده بود، یکی از مراحل بزرگ شدنش رو طی کرد. درسته مرحله ی خیلی سختی بود و دل همه کباب بود بخاطر جیغ و گریه هاش، ولی لازم بود واسش دیگه!
3. اعلام می کنم که با اقتدار کامل به مرحله ی بعدی نمک شو صعود کردم. نفر اول در گروه چهارم و نفر دوم در کل مرحله ی مقدماتی. اینهههههه! :-))))
لینک داستان بنده
لینک نقد آمیرزا از داستان بنده
خواهرجانم!
دوست صمیمی من،
به دنیای +18 خوش اومدی :-)
رفقا! امروز نوبت گروه چهارم مسابقه ی طنز نویسی نمک شو یا همون گروهیه که من هم جزئی از اون هستم.
روند کار به این صورته که شما 5 تا مطلبی رو که با عنوان مطلب گروه چهارم هست می خونین. به هر کدوم از متن هایی که خوشتون اومد و به نظرتون بامزه تر بود، با دادن لایک رای میدین. برنده ی هر گروه، دارنده ی بیشترین لایکه و به مرحله ی بعدی صعود می کنه. اسامی نویسنده ها مشخص نیست. پس لطفا کاملا عادلانه رای بدین :-)
خب اعتراف می کنم از همون مراحل ابتدایی گرفتارش شدم و مرحله به مرحله بیشتر در منجلاب عشقش فرو رفتم! امشب اصلا و ابدا تصور نمی کردم بتونه از پس فالوورهای زیاد شیخ حسین بربیاد. شاید جوگیر به نظر بیام ولی واقعا از صعود سیده مریم کشفی به جمع چهارنفر برتر خنداننده شو خوشحالم. ؛-)
نمی دونم چه رشته ای می خونی و کجایی. ولی یک روز پیدات می کنم و لپ هات رو دو طرفه می کشم، ای گوگولی من!
+ دقیقا همون چهارنفری که دوستشون داشتم رفتن بالا! هرچند جای بهزاد قدیانلو خالیه :(
++ از طرفی استندآپ های زینب موسوی رو هم خیلی دوست داشتم. پشت تک تک جملاتش فکر داره؛ ولی به قول خودش متاسفانه توی ایران هنوز جنس شوخی هاش رو اونم برای یک زن نمی پسندن. به امید اجراها و متن های فوق العاده ی بعدیش. نوشتن طنز و خندوندن مردم واقعا سخته، خودم هم واسه مسابقه ی نمک شو بیچاره شدم تا یه متنی آماده کردم و تحویل دادم. به امید اینکه هر کسی متن ام رو بخونه، حتی شده یه لبخند کوچیک بزنه ؛-)
میدونی رفیق؟ همیشه اولین قدمم واسه فرار از یک ناراحتی، نادیده گرفتن هر چیزی که مربوطه بهش بوده.
عکس ها، آهنگ ها، فیلم ها، ایمیل ها، چت ها، پست ها سریع پاک میشن.
هدیه ها، یادگاری ها از جلوی چشمم دور میشن.
اسم ها، کافه ها، خیابان ها، شهرها وارد منطقه ی "اسمش رو نبر" میشن.
این جوری ذهنم فریب می خوره و فکر می کنه همه چی خوبه. بعد وقتی اوضاع آروم تر شد، می شینه و فکر می کنه " چی شد که به اینجا رسید؟ ". درست مثل الان که به وبلاگ سابقم سر زدم و دیدم همه ی پست های ناراحت کننده ای که حذف کردم دوباره برگشتن؛ اول تک تکشون رو همراه با کامنت ها با بی حسی کامل خوندم و بعد به طور کل وب رو حذف کردم...
فقط از ذهنم این فکر رد شد که کاش یک نفر مثلا پدرجانی، خواهرجانی، نمی دونم هر کسی میومد و هارد اکسترنال پر از فیلمم رو ازم می گرفت که زندگی واسم نذاشته. نه میتونم دیگه کتاب بخونم، نه برم سر نتیجه گیری پایان نامم و نه هیچ کار دیگه ای. مخصوصا الان که فصل اول فرندز رو تموم کردم و تازه بهش معتاد شدم. این فکری بود که ظهر من در نطفه خفه اش کردم. ولی به طرز عجیب غریبی وقتی امشب دوباره رفتم سراغ هاردم، فولدرش اصلا باز نشد. ارور ناموجود و غیرقابل دسترس داد. به خودم گفتم نگاه این یه نشونه است که باید بری سراغ درس و مشقت! ولی به این برکت قسم تنها 2 ساعت تونستم جلوی خودم رو بگیرم. تا الان داشتم توی سایت های مختلف دنبال راه حل واسه باز شدن قفل هاردم می گشتم و در این لحظه پس از امتحان راه های مختلف، دیگه ناامید شدم. مثل اینکه واقعا کائنات دست به یکی کردن!
به امید اینکه من دووم بیارم و هاردم رو به این زودی ها به کامیپوتری ها نسپارم.
آمین
:-/
پیرو بازی وبلاگی هولدن، رفتم سراغ کتابخانه ام تا دنبال کتاب هایی بگردم که بقیه به من هدیه دادن و صفحه ی اولشون پر از رمز و رازه! فکر می کردم فقط کتابی که یکی از دوستان وبلاگیم بهم هدیه داده رو واسه نشون دادن دارم؛ ولی خوشبختانه چند مورد دیگه رو هم پیدا کردم.
این دوست عزیزم پزشکی می خوند. پس از سوتی هایی که در وبلاگ اولم می دادم، متوجه شد با من هم دانشگاهیه. قرار بود دو سال پیش، روز آخری که میاد دانشگاه واسه ی کارهای انتقالش هم دیگه رو ببینیم که برای من مشکلی پیش اومد و نتونستیم. کتاب " لطفا به من نخندید" رو به یکی از همکلاسی هام داده بود تا به من برسونه. عزیزدلم...
اول دیوان حافظ م، هم امضای مدیر دبیرستانمون دیده میشه:
دبیرستانی که بودم، همین طور عشقی! تصمیم گرفتم در المپیاد ادبیات شرکت کنم، هرچند رشته ام تجربی بود. سورپرایزینگلی! مرحله اولش رو قبول شدم. کتاب شعر "ماه و مهشید" رو هم خود شاعر این کتاب که در کلاس های آماده سازی برای مرحله دوم باهاش آشنا شدم، بهم هدیه کرد.
آخرین مورد هم اول کتاب "عشق و مبارزه" از خوزه مارمول که پدرم از جمعه بازار برام خریده بود، نوشته شده. 21 سال پیش:
+ به طور خاص کسی رو دعوت نمی کنم. هر کسی دوست داره، می تونه در این بازی وبلاگی شرکت کنه.
++ جوگیر شدم و برای مسابقه ی وبلاگی نمک شو اعلام آمادگی کردم. الان استرس گرفتم که چی بنویسم! تقلب هم نمیشه بکنیم تا بتونیم رای جمع کنیم، ای بابا! آخه من بابام مهران مدیری بود یا مامانم شقایق دهقان؟ :-))