Singing dentist

  • ۱۳:۲۰

  یک ماهی هست که موقع ترمیم دندون، میرم داخل گالری گوشیم و آهنگ پخش می کنم تا حوصلم سر نره. فاز خوبی بهم میده و آرامشم رو بالاتر می بره. اوایل می گفتم نکنه یهو بره روی آهنگ های خواننده های زن و بهم گیر بدن؛ ولی راستش الان عین خیالم نیست. اتاق خودمه و اختیارش هم با خودم! چند روزی هم هست که دوست دارم حرکت جدیدی رو امتحان کنم ولی هنوز یکم خجالت می کشم. نظرتون چیه زیر لب یا حتی کمی بلندتر با موزیک ها همخوانی کنم؟! 

دندونپزشک آوازه خون چطوره؟

:-)))

 * دکتر شادروح، عاشق آهنگ هاشم 


  • ۶۵۰

دروغ نگو به من!

  • ۱۵:۴۶

  دختر قدبلند و لاغرِ ٢٨ ساله با دوست حرّافش اومدن توی اتاقم. دندونش رو معاینه کردم و گفتم که کشیدنیه ولی باید عکسش رو داشته باشم تا بکشم. شروع کرد به اصرار که عکس ندارم و اصلا عکس نمی خواد و بکش. من هم گفتم نمی کشم. می دونین؟ اوایل خیلی بدون عکس دندون می کشیدم که باعث می شد به نوعی دستم بره تو پوست گردو؛ چون هیچ تصوری نداشتم الان این دندون تا کجا پوسیده است؟ ریشه اش چقدر بلنده؟ چند ریشه اس؟ ریشه اش کرو ( انحنا، خمیدگی در ریشه) داره یا نه؟ انکیلوزه ( فک جوش) یا نه؟ یا بدتر از همه نکنه همانژیوم زیر دندون باشه؟  کورکورانه نیرو وارد می کردم و تاج خرد میشد و ریشه می شکست و حالا خر بیار و باقالی بار کن! دندونی رو که به راحتی با نیروی صحیح و دیدِ باز می شد بکشم، شکونده بودم و باید کلی بهش وَر! می رفتم تا بتونم خارجش کنم. ازونور اگه همانژیوم زیر دندون باشه و دندون رو بکشی، مریض انقدر خونریزی می کنه که حتی ممکنه بمیره! اینه که الان معاینه می کنم، اگه احساس کنم نیاز به عکس داره، به هیج وجه بدون عکس دست به دندون نمی زنم و البته توصیه ی همه اساتیدمون هم همین بود که " بدون گرافی هرگز! واسه خودتون دردسر درست نکنین. "

این دختر هم دید من رفتم نشستم سر جام و از کشیدن دندونش منصرف شدم؛ یهو گفت که عکس دارم ولی تو خونمونه. گفتم مال کِیه؟ گفت: قبل از ماه رمضون. گفتم خوبه برو بیار. گوشی آیفونش رو درآورد و با پدرش تماس گرفت تا عکس رو واسش بیاره. ده دقیقه بعد با عکسش اومد. بهش نگاه کردم خیلی داغون و قدیمی بود. گفتم: گفتی مال کیه؟ 

-قبل ماه رمضون

گرافی رو چرخوندم و به تاریخش نگاه کردم: ٩٥/٨/١٤. اخم کردم: اینجا نوشته سال ٩٥ که! 

رنگش پرید. گفتم: واسه چی دروغ میگی به من؟ 

-عه عه... ببخشین. ترسیدم نکشین واسم. دکتر فلانی ( دندونپزشک یکی از مراکز دیگه شهر) دندون عقلم رو از روی همین عکس کشید.

-شانس آوردی دندونت توی این عکس قدیمی یه هاله ای ازش پیداست ولی دلیل نمیشه من رو احمق فرض کنی! دفترچه ات رو بده.

دفترچه اش رو باز کردم. عکس یک خانم مسن اولین صفحه چسبیده بود. از دروغ هاش عصبی شده بودم. دفترچه رو هل دادم سمتش: با دفترچه فرد دیگه کار نمی کنم واست.

-عه خانم دکتر فلانی عقلم رو با همین دفترچه کشید. 

-اصول ایشون با من شاید فرق داره. من با دفترچه فرد دیگه کار انجام نمی دم. مشکلی داری برو مرکز همین خانم دکتری که میگی واست بکشه.

-نه می خوام شما بکشی. تعریف شما رو شنیدم.

-من با دفترچه خودت فقط می کشم. نداشتی آزاد حساب میشه.

-خیلی سخت میگیری خانم دکتر. آزادش چقدره؟ 

-٢٤ تومن

-با دفترچه چقدر؟ 

-٧ و خرده ای.

-خب نمیشه که تفاوتش خیلیه! 

-نه همچین زیاد هم نیست؛ این دندون داغون تو که هر جا رفتی قبول نکردن؛ بری مطب شخصی حداقل سه چهار برابرِ قیمتِ آزادِ اینجا باهات حساب می کنن.

-حالا بکش با همین دفترچه.

-نمیکشم واسم مسئولیت داره. از لحاظ قانونی و شرعی هم درست نیست.

-این همه دزدی میشه تو این مملکت حالا شما گیر این دفترچه ای خانوم دکتر؟

-بقیه به من ربطی ندارن. من نمیخوام تو این دزدی سهیم باشم. قانون شخصی من اینه. 

این مکالمه ی طولانی حدودا ده بار با همین جزئیات بین من و دختر و دوستش تکرار شد ولی من زیرِ بار نرفتم. آخر سر خسته شدم و روم رو برگردوندم و حواسم رو دادم به سیستم و نسخه هایی که باید وارد می کردم. رفتن بیرون و ده دقیقه بعد دوباره برگشتن که باشه آزاد بکش واسم.  سریع دندونش رو کشیدم و گاز رو فشار دادم روی لثه اش و گفتم: پاشو. همونطور که با دهان پُر تشکر می کرد که چقدر خوب کشیدی، گفت: ولی خیلی سخت میگیری!

قسمت جالب ماجرا این بود که گفتم اسمت چیه؟ گفت: یاسمین. کد ملیش رو زدم توی سامانه صفحه ی آزاده نامی باز شد که اصلا دندون عقلی تا به حال نکشیده بود!! گفتم: اسمت رو هم الکی میگی؟ دندونت رو هم که قبلا نکشیده کسی با این عکس قدیمیت. برو تا بیشتر از این بهم دروغ نگفتی!

 شاید بگین چرا همون اول بدون عکس و با دفترچه ی مادرش واسش نکشیدی که انقدر مخت رو نخوره؟ روزی حداقل دو سه تا بیمار این مدلی دارم که بحث می کنن، میخوان حرف حرفِ خودشون باشه ولی من جلوشون می ایستم و میگم: قانون رو من تعیین می کنم نه شما! 

  من از همون اول یک سری اصول واسه خودم گذاشتم که دوست ندارم زیر پا بذارمشون؛ چون وقتی شروع کنی حتی واسه یکی دو نفر به این اصول عمل نکنی، شُل میشی و برای بقیه هم میگی: طوری که نیست، حالا اینم روش! همه انجام میدن واسه چی من انجام ندم؟ اصولم یکی همین ننوشتن توی دفترچه دیگرانه. دومی فقط با عکس کشیدنه و آخری هم گواهی دروغ ننوشتنه!  اوایل طرحم بود که دفترچه یکی از فامیلِهای پذیرش رو پس فرستادم و قاطع گفتم: گواهی نمی نویسم. به من ربطی نداره که سه روز نرفته سرکار و بجاش رفته سفر. درسته مسئول پذیرش بهش برخورد ولی الان راحت شدم چون همه یاد گرفتن که فلانی گواهی نمی نویسه! هر چی هم می خوان پشت سرم بگن، واسم مهم نیست. شاید خیلی خودشیفته طور باشه ولی چیزی که برام اهمیت داره اینه که خیلی از مریض ها و حتی افراد شبکه من رو به بقیه دندونپزشک های اینجا ترجیح میدن و کارم رو قبول دارن، چون خیلی بازخورد مثبت از گوشه کنار به گوشم رسیده. حالا پیش یک عده منفور بشم چون خلاف قانون عمل نمی کنم، چه باک؟





  • ۵۵۰

شازده کوچولو

  • ۱۸:۴۹

تایپ می کند - سلام استاد، زنگ زدم به کلینیک نوبت بگیرم برای یکی از دندون هام، گفتن نیستین اونجا دیگه.

+ سلام عزیزم خوبی؟ راستش من یک مسافرت کوچولو دارم و کلا کار نمی کنم. ایشالا چند ماه دیگه برمیگردم. 

نتیجه گیری کرد که حتما میخواد بره خارج - باشه خیلی ممنون!

چند ماهی می گذرد و هوپ طبق عادت، هر از چندی پروفایل مخاطبین تلگرامش را چک می کند. عکس پروفایل استادش به نوزادی تغییر پیدا کرده است. شواهد نشان می دهد که بچه دار شده است. به خودش می گوید: عه مگه مسافرت نبود؟ یعنی رفته اونور زایمان کرده؟ 

صفحه ی چت با استادش را برای تبریک گفتن باز می کند که می بیند استاد گفته بوده: یک مسافر کوچولو دارم [...] .

خنده اش می گیرد و می گوید: اوف بر تو ای هوپ! آیا کوری چیزی هستی؟ :-))))

***

داشتم با یکی از مریض هام سر و کله می زدم که گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب دادم. مردی بود با صدای کلفت و دو رگه. کلی سلام و احوال پرسی کرد. هر چی فکر کردم نشناختمش. از وقتی اومدم طرح شماره ناشناس بهم زیاد زنگ میزنه؛ بعد که جواب میدم می بینم فلانی از افراد شبکه است که بَهمان فامیلشون رو میخواد بدون نوبت بفرسته پیشم! یا بچه اش دانشجوئه و دنبال دندون نیش واسه اندو می گرده و غیره. وگرنه که قبلا اکثرا ناشناس ها رو جواب نمی دادم. بهش گفتم: شما؟ گفت: زمانی هستم. و دوباره بدون اینکه فرصت بده، احوال پرسی رو از سر گرفت. دوباره پریدم وسط حرفش: جسارتا کدوم زمانی آقا؟ 

-صاحبخونه ات! 

به قدری با اطمینان این حرف رو زد که واسه چند لحظه واقعا گیج شدم. مریض هم از اونور حرفش رو از سر گرفت، سریع چک کردم ببینم صاحبخونه ای به اسم زمانی دارم یا نه؛ توی شهر خودم که خونه ی پدریم هستم و صدای یارو به بابام اصلا شبیه نیست! صدای پدرجانم حتی از صدای داداشم جوون تره. در ضمن فامیل بابام زمانی نیست همه اینا به کنار مگه پدر آدم صاحبخونه حساب میشه؟! توی شهر طرحی هم که تو پانسیون شبکه ام. صاحبخونه نداشتم! نکنه رئیس شبکه است؟ نه مگه شبکه ملک پدریشه؟ تازه اونم که زمانی نیست. بالاخره مغزم جمع بندی کرد که من اصلا مستاجر نیستم. بهش گفتم، راضی شد قطع کنه. 

هوپ! گیج کی بودی تو؟ 


  • ۵۹۶

اینجا همه چی درهمه! (٥)

  • ۰۸:۲۶

١- می دونی اینکه کار کنی و دستت بره تو جیب خودت، خیلی باحاله. لذت پیامک واریز حقوق با هیچ چیز دیگه ای قابل تعویض نیست. بعد کنار همه ی ولخرجی هایی که من دارم و به سختی بعضی وقتا جلوی خودم رو می گیرم که هوپ می دونی فلان چیز اندازه چند روز حقوقته؟ نیاز داری واقعا بهش؟ یک مسئله ای رو امروز متوجه شدم که خیلی واسم جالب بود. اونقدری که حواسم هست وسایلی که خودم خریدم گم یا خراب نشن؛ یا خوراکی هایی که واسه پانسیون می خرم به اندازه مصرف یک هفته ام باشن و تا آخر هفته بشه، تند تند می خورم تا فاسد نشن؛ روم به دیوار هیچ وقت اونقدر نگران حیف کردن پول پدرجانم نبودم! انگار تازه ارزش پول و زحمت رو درک کردم اون هم توی این وضع گرونی دلار و بی ارزش شدن ریال. 


٢- تازه به مشهد رسیده بودیم و منتظر بودیم تا چمدون ها پشت سر هم قطار بشن. توی اون شلوغی اطراف نوار نقاله، پیرمردی عصا به دست و هن هن کنان چند نفر رو کنار زد و اومد نزدیکم و با من من سلام کرد و تلاش کرد برگه ای رو دستم بده. با تعجب به دوستم نگاه کردم و رو به پیرمرد گفتم: کاری داشتین پدرجان؟ دوباره برگه رو جلوی چشمم گرفت، انگار یک نفر با عجله شماره تلفن و آدرس محل کار و منزلش رو روی برگه نوشته بود: این برگه رو بگیر دخترم. همینم مونده بود از یک مرد به این سن و سال شماره بگیرم! این بار با خنده به دوستم نگاه کردم. با فاصله ی چند متر پشت سرش تمام حواس پسری پیش ما بود انگار. شستم خبردار شد. پیرمرد جوری با مهر و محبت نگاهم کرد و گفت: جسارتا می خواستم دخترم بشی! که نتونستم در اون لحظه دلش رو بشکنم. برگه رو با خجالت و احترام رد کردم و شماره ی بابا رو بهش دادم. (فکرتون جای دیگه نره، هفته پیش با پدرجان تماس گرفتن و با هماهنگی قبلی با من قبول نکردیم دختر اون پیرمرد مهربون بشم! )


٣- انقدر از برد ایران خوشحالم که واسم مهم نیس با گل به خودی بردیم. تا چهارشنبه ساعت ده و نیم شب، ما شادترین ملت جهانیم! قرار بود با خواهرجانم بریم سینما بازی رو ببینیم ولی چقدر دلچسب شد که نرفتیم؛ لذت شادی خانوادگی و دیدن دور قهرمانی پدرجان و برادرجان تو خونه، داد و بیدادشون، جیغ های ما مونث های خونه، خیلی بالاتر بود. مبارکتون باشه ایرونی های عزیز. 


+ خبببب... پست از هر وَری دَری ام رو منتشر کردم. برم واسه راند بعدی خوابم. :-)))




  • ۶۴۱

صبح میشه این شب...

  • ۰۹:۵۵

یک صفحه بلند بالا تایپ کردم پر از ناله های بیخود. بعد یک دور از روش خوندم به خودم گفتم واسه چی همچین چیزی رو می خوای منتشر کنی؟ این شد که پاکش کردم. به قول شهرزاد ( باز میشه این در، صبح میشه این شب... صبر داشته باش. ) این شد که تصمیم گرفتم به صبوریم ادامه بدم و ناراحتیم رو نفرستم توی قوی باش رفیق!

دیروز بی حوصله نشسته بودم توی اتاقم که مریض شنگولم وارد شد. می دونی یک سری از بیمارها انقدر رفتارشون خاصه که توی ذهنت با دهان و دندانشون موندگار میشن. زن ٢٢-٢٣ ساله ی تازه زایمان کرده ای بود که ایام عید اومد پیشم؛ دندون پره مولر بالاییش(آسیاب کوچک) که به تازگی پوسیدگیش به عصب رسیده بود رو اصرار می کرد که بکشه. با هزار ضرب و زور قانعش کردم که نکش و سنت کمه و حیفه و برو عصب کشی کن و راهنماییش کردم بره فلان کلینیک. رفت و یک ساعت بعد اومد و گفت دکتر نبود و دوباره اصرار که بکش و از من انکار که باید نگه داری دندونت رو. با خنده و شنگول بازی حرف می زد منم هی سر به سرش می ذاشتم. دیروز اومده بود مرکز برای مراقبت های خودش و بچه اش که پیش منم اومد. با ذوق و شوق و غش و خنده گفت: (خانم دکتر، دندونی بود گفتی نکش ها، رفتم کشیدمممم! ها ها ها ها! خخخخخخخ! یوهاهاهاها! ) حالا من از یک طرف خنده ام گرفته بود، ازون ور می خواستم یعنی دعواش کنم که حرفم رو گوش نکرده: (خیلی کار خوبی کردی، اومدی واسه من تعریف هم میکنی؟ بخند! اینجوری نه همون طور که غش و ضعف میری بخند. آهان ببین می خندی جای خالی دندونت توی ذوق می زنه، زشت شدی! پیر شد چهره ات! )

فکر کردین براش مهم بود؟ نخیرررر، دوباره زد به خنده و مسخره بازی! این جاست که میگن اولویت های افراد با هم فرق می کنه و چیزی که برای تو مهمه یک فرد دیگه به مو ش ( مویش!) هم نیست!  

اون از صبحم، یک فرد شنگول دیگه هم عصرم رو ساخت. راستش به تازگی معتاد توئیتر شدم. بعد یک شخص فوق شنگولی اونجا بود که ٧٤ درصد توئیت هاش باعث میشه من بلند بلند بخندم. نگاه کردم توی بیوش زده: دانشجوی تخصص فک و صورت. راستش دیدم این حجم از طنازی و بیکاری به رزیدنت های این رشته اصلا نمی خوره. شک کردم. رفتم بهش گفتم: ش***رد عزیز! مطمئنی که رزیدنتی؟ بهت نمیاد. ازون اصرار که من رزیدنتم و از من انکار که بهت اصلا نمیاد. ازم پرسید کجایی؟ گفتم طرح. گیج شد و اینجا بود که شکم به یقین تبدیل شد که دندونپزشک نیست. پرسیدم رزیدنت کجایی گفت فلان جا. گفتم سال چند؟ جواب داد: سال دو. بعد از شانس من یکی از پسرای سال بالاییمون اونجا درس می خونه. بهش گفتم عهههه پسر همشهری ما هم همکلاسیته که! میشناسیش حتما. آقا اینو گفتم من، ساکت شد و بعد از پنج دقیقه اعتراف کرد که اصلا رزیدنت نیست و محض سرکار گذاشتن اینو نوشته و بچه های علوم پزشکی بلانسبت من! گوشت تلخن که منم تاییدش کردم. کلی از جوابای خنده دارش خندیدم و خیلی حال کردم راستش.

 تصمیم گرفتم منم بزنم تو فاز شنگولی و سرخوشی. چیه تحمل و یادآوری این همه غم و ناراحتی؟ 


" اولین گام برای یادگرفتن شنا، نترسیدن از آب و رها شدن است.

مربی همیشه می گوید:  بپر، خودت را رها کن، زیر آب چشم هایت را باز کن. بعد خودت آرام آرام برمیگردی به سطح آب.

شرط اول همان دست و پا نزدن است، گاهی باید واقعا بیخیال شد و رفت گوشه ای نشست. باید بی خیال دست و پا زدن شد. گاهی باید بگذاریم زندگی کارش را بکند شاید بعدش آرام آرام برگشتیم به سطح آب

به زندگی

بی خفگی ...  "

#عادل_دانتسیم



  • ۵۲۶

بله این پست در نصفه شب و با عصبانیت نوشته شده!

  • ۰۳:۰۶

تقسیم بندی افراد طبق سال تولدشون درست نیست به نظرم. ولی دیگه به اینکه طرف بیاد جلو و متولد ٦١ باشه، آلرژی پیدا کردم. آخه یک بار، دو بار باشه می گیم طبیعیه؛ ولی وقتی چندین و چند بار تکرار بشه و طرف متولد ٦١ باشه و نه ٦٢ یا حتی ٦٠، فاصله ی سنی ده ساله اش بولد میشه توی ذهنم و باعث میشه یه گارد چند لایه بگیرم و از همون اول جواب سربالا بدم بهش تا دمش رو بذاره رو کولش و بره! به ٦١ی هایی که اینجا رو می خونن امیدوارم بر نخوره ولی طبق تجربه از متولدینِ ذکور این سال خوشم نمیاد. نگین چرا که حتما یه چیزی دیدم که این طور شدم، خب؟ 

تامام



محض یادآوری میگم که: وقتی کامنت دونی بسته است، یعنی نویسنده تمایلی نداره درباره ی اون پست نظری دریافت کنه!


  • ۲۷۹

مرغ آمین...

  • ۲۳:۲۹

دیشب بعد از افطار، برای لحظه ای دلم یک چیزِ شیرین مثل حلوا خواست و امشب سر سفره ی افطار، زنگ خونه رو زدن و یک بشقاب حلوا واسمون آوردن. 

اگه الان، در همین لحظه، دعا کنم روزی در بغلم بگیرمت، ناز و نوازشت کنم، بِبوسمت، از شیره ی جونم بهت بدم، با خنده هات بخندم و با گریه هات اشک بریزم؛ بگو دقیقا کِی بهت می رسم حلوای شیرینم؟



  • ۸۳۳

شیطنتِ درون!

  • ۰۰:۳۰

به مناسبت مسابقه ی باحال شیطنت یک آشنا:

 تعریف از خود نباشه من همیشه بچه خوبی بودم، درس خون، مودب، گوگولی (چش نخورم ایشالا!) ولی تنها عیبی که داشتم " زبونِ دراز" ام بود! دبیرها طبیعتا همیشه شاگرد زرنگ های کلاسشون رو دوست دارن و معلم های من هم دوستم داشتن. ولی وقتی یک دفعه از دستم درمی رفت و حاضرجوابی می کردم، به شدت بهشون بر میخورد. همین الان هم زیر بار حرف زور رئیس روسای شبکه بهداشت نمی رم و کلی با نیش و کنایه حرف هام رو بهشون می زنم! دو تا خاطره ی محو از دوران راهنماییم دارم که توی یکی از اونها دبیر دینی از دستم سرش رو گذاشت روی نیمکت آخر و گریه کرد و واقعا یادم نمیاد چی گفتم بهش که بعدا به غلط کردن افتادم! دومی هم دبیر ریاضیمون بود که در پاسخ به اعتراضم که چرا خوب درس نمی دین، اشک تو چشم هاش جمع شد و رفتن به زور از آبدارخونه در حالی که به شدت گریه می کرد، بیرونش آوردن... بله دوباره معذرت خواهی کردم! 

خدایی نمی دونم چرا انقدر احساس شاخ بودن داشتم که از تلفظ دبیر زبان دوم راهنماییمون ایراد می گرفتم ولی خداروشکر دبیر زبان سوم راهنمایی خوب شاخم رو شکست! سال آخر تدریسش بود و کوهی از تجربه. همون اول کار اومد و بعد از سلام و معرفی، رفت از اول روی تابلو بهمون حروف انگلیسی رو آموزش دادن، من هم که گفتم اون موقع ها از بس کلاس زبان می رفتم حس شاخی داشتم، از همون ته کلاس سرمشق می نوشتم و غر می زدم: مگه ما بچه ایم؟! و از این شامورتی بازی ها. طبق معمول بچه ها وقتی دیدن شاگرد اولشون داره اعتراض می کنه اون ها هم کم کم صداشون بلند شد. آقا چشمتون روز بد نبینه خانم الف با دعوا کردن و اینکه که دختر پررو باید بری تخته پاک کن درست کنی بیاری تا منفی هات رو پاک کنم، به شدت ضایع و سر به راهم کرد! 

مورد داشتیم سال پیش دانشگاهی، دو سه هفته مونده به عید به بچه ها گفتم دیگه نمیام مدرسه و فرداش به جز دو سه نفر هیچ کس نرفت سر کلاس چون " هوپ نمیره پس به ما هم گیر نمیدن! " ولی از دفتر زنگ زدن و تک تکمون رو کشیدن مدرسه و البته پای من به دفتر و نصایح خانم مدیر هم باز شد که بیخود می کنی به بچه ها خط میدی! 

یادم نمیره یکی از دبیرها داشت گوشه ی کلاس امتحان شفاهی می گرفت از بچه ها و من و دوست هام اون سمت کلاس عروسی گرفته بودیم، یکی عروس و یکی دوماد و من هم مادرشوهر بودم! دبیر بیچاره باورش نمیشد وقتی اومد بالاسرمون. یا سر کلاس علوم راهنمایی با گل رز واسه هم لاک درست می کردیم و دست هامون رو جلوی چشم دبیر تکون تکون می دادیم که نمیدونم چرا دبیر مربوطه لج کرد و نمره همه رو به غیر از من کم کرد! انقدر هم پررو بودم که از عمد آخرای زنگ تفریح که می شد می رفتم بستنی می خریدم و وارد کلاس می شدم یا وقتی دبیر وارد کلاس می شد تازه شروع می کردم سیبم رو گاز زدن و بعد با قیافه گربه شرک می گفتم: نمیشه که بندازمش دور! و نصف ساعت کلاس خوردنشون رو طول می دادم!

دبیر آمار دبیرستان هم یک روز وسط حرف زدن هامون جیغ زد: مگه اینجا حموم زنونه است؟ و بلههه ایشون هم قهر کرد و مجبور شدیم پول جمع کنیم با گل بریم دفتر که باهامون آشتی کنه! 

چرا اکثرا کارهای ریسکی که با ترس و لرز انجام میشن، انقدر لذت بخشن؟ مثلا همین استفاده از دستشویی دبیرها که هم نزدیک تر بود و هم ممنوعه بود و هر بار یک نفر نگهبانی می داد و اون یکی می رفت داخلش، به شدت حال می داد! 

گفتم ممنوعه؟! یاد ممنوعه ترین کار اول دبیرستانمون افتادم! اون موقع ها تازه موبایل های بلوتوث دار اومده بود. یکی از بچه های اکیپ ٧-٨ نفرمون یک روز اول صبح اومد و با غرور گفت که گوشیش رو قایمکی آورده و یک کلیپ خیلی خفن داره! قرار شد زنگ ورزش که بقیه بچه ها رفتن توی حیاط، ما بشینیم کلیپ رو ببینیم. هنوز نمی تونم درک کنم چرا اونقدر کنجکاو بودیم که با اینکه می دونستیم محتواش آزاردهنده است، تا حدی که هنوز بعد از ده سال به اندازه ی روز اول، یادآوریش دلم رو فشرده و حالم رو بد میکنه؛ تک تک گوشی رو گرفتیم و کلیپی از دختری مانتو شلوارپوش نسبتا باحجاب رو دیدیم که توی یک جمع مردونه با دوست پسر افغانش می رقصه و بقیه دست می زنن... صحنه های شنیع ت*اوز بعد از اون رو که توضیح ندم بهتره. همه شوکه شده بودیم. اون روز بود که فهمیدیم دنیا به اون صورتی و پروانگی که ما فکر می کردیم نیست. دقیقا تا یک هفته زنگ تفریح ها دور هم می نشستیم و گریه می کردیم؛ تا اینکه یکی از دخترها در برابر سوال های مادرش که چت شده؟ نتونست دووم بیاره و جریان رو لو داد و همین سرآغاز آشوبی در مدرسه شد که در نهایت منجر به احضار ما به دفتر و اخراج دختر کلیپ پخش کُن از دبیرستان شد. بعد از اون جریان چندین مرتبه دبیر پرورشی عزیز و مهربونمون باهامون حرف زد تا یکم آروم شدیم و اشک هامون بند اومد. هر چیزی ارزش تجربه رو نداره عزیزانم.

این ها مجموعه شیطنت هاییه که به یاد میارم ( بهتون ثابت شد که چقدر بچه خوبی بودم؟! ) و اینکه هفته ی این فرشته های زمینی، که ماها خیلی اذیتشون می کنیم، مبــارکــ


  • ۱۰۳۷

هر چه می خواهد دلِ تَنگت، بپرس!

  • ۰۹:۰۰


حقیقتش همیشه حس دوگانه ای نسبت به صندلی داغ داشتم. از طرفی می ترسم بقیه سوال هایی رو ازم بپرسن که نباید! و از یک طرف هیجان شرکت در اون رو به شدت دوست دارم. یک ماهی هست که حریر جان چالش صندلی داغ رو به راه انداخته. بخاطر همون موضع اولم، خودم اعلام آمادگی نکردم ولی گویا یک سری از بچه ها لطف کردن و من رو پیشنهاد دادن، این شد که من هم پذیرفتم که به عنوان یکی از بلاگران محبوب ( فدایی دارین!) بشینم روی این صندلی سوزان.

منتظر سوال هاتون تا ٢٤ ساعت آتی هستم. با ذکر این چند نکته که: 

- از جواب دادن به سوال های خصوصی مثل اسم و فامیل، شهر محل تحصیل و کار و در کل سوال هایی که احساس می کنم زیاد از حد به خط قرمزهام نزدیک میشن، با عرض پوزش قبلی معذورم! 

- بهتره کیفیت سوال ها رو فدای کمیّتش نکنین!

- و اینکه الان سرِ کارم! شما بپرسین و دعا کنین بیمار کم داشته باشم امروز، منم قول می دم سریع بیام!

  • ۱۴۰۳

هم وطن ایرانی بخر!

  • ۲۳:۰۶

 هیچ وقت نمی شنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویایی اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش... 


جزء از کُل- استیو تولتز


 کتاب با این پاراگراف شروع شد و من رو از همون اول به فکر فرو برد. به یاد زمستان گذشته افتادم که تا چه حد بلا سر دست هام آوردم و برام درس شد که حواسم بیشتر به وضعیت جسمانیم به خصوص دست هام باشه. هنوز مچ دست چپم هر از چند گاهی خفیف درد می گیره و اما ناخن شست راستم که سیاه شده بود؛ چند روز پیش از کنار جدا شد. خودم که دلش رو نداشتم ولی خواهرجانم با ناخن گیر ناخن مُرده ام رو برداشت و همین طور لخته های خشک شده ی خون زیرش رو. کابوس اینکه الان وقتشه که ناخنم رو کامل بکشن، رهام نمی کرد. عید بود و همه جا تعطیل. بالاخره ١٤ ام شد و درمانگاه پوست یکی از بیمارستان ها باز شد.

 آقاجانِ من! من خودم تو فیلد درمانم، ولی به شدت به حریم خصوصی بیمارهام اهمیت میدم. دو تا دو تا نمیگم بیان تو. جلوی یک بیمار از مشکل بیمار دیگه حرف نمی زنم میگم شاید اینکه دندون هاش خرابه، باعث خجالتش بشه. اون وقت میری مطب متخصص زنان، ٥ نفر ٥ نفر می فرستن داخل. میری پیش متخصص پوست البته توی درمانگاه دولتی، ٣ نفری میگه برین تو! واقعا به این روند اعتراض دارم مخصوصا مطب پزشک زنان. شاید من ِ نوعی دوست نداشته باشم از مشکلات ج*نسی بیمار قبلیم باخبر بشم، شاید چندشم بشه وقتی ریز بیماری هاش رو بفهمم و در مقابل دوست نداشته باشم جز پزشک کس دیگه ای از مشکلم باخبر بشه! البته که این طور وقت ها، قبلش کلی تحقیق میکنم، اصطلاحات علمی مشکلم رو یاد میگیرم و با پزشکم با اصطلاحات تخصصی صحبت می کنم تا بتونم حریم خصوصیم رو بیشتر حفظ کنم! 


روز- داخلی- اتاق متخصص پوست و مو

 من و دو نفر دیگه رفتیم داخل. یک خانم دکتر بی نهایت با حوصله و ملیحِ میان سال متخصص پوست اون روز بود. بعد از ویزیت اون ها نوبت من شد. دستم رو نشونش دادم و با چهره ی آویزون گفتم: "خانم دکتر شستم رو ببینین چطور شده؟! "

یعنی وضعیت طوری بود که میگفت برو اورژانس واست بکشنش، اشکم سرازیر میشد! 

خانم دکتر مهربون دستم رو گرفت و معاینه کرد و گفت: " درسته بستر ناخنت آسیب دیده ولی نیازی نیست بکشی اش. الان واست یک کرم ترمیم کننده ی ایرانی می نویسم استفاده کن. روند بهبودیش ٦ ماه طول می کشه ولی مثل اولش نمیشه. "

با اینکه خوشحال شدم نیازی به کشیدنش نیست ولی چهره ام آویزون موند. هیچ وقت مثل اولش نمیشه. هعی...

-کرم رو میزنی و باید دستکش نخی دستت بکنی. بعد روی اون دستکش دیگه ای و ظرف بشوری. این صابون رو واست می نویسم با این فقط دستت رو بشور.

-خانم دکتر جسارتا من دستکش لاتکس دست می کنم، دستکش نخی که نمی تونم اون موقع استفاده کنم!

-لاتکس چرا؟

-دندونپزشکم.

-عه خب پس... آهان بذار من این کرم و صابون رو خط بزنم، نه اصلا توی یه سرنسخه دیگه می نویسم. این کرم ترمیم کننده و صابون فرانسویه. دو تا از هر کدوم میخری، یکی برای خونه یکی واسه مطب. توی مطب میزنی به ناخنت بعد دستکش پلاستیکی و بعد لاتکس. اصلا پودر لاتکس نخوره به ناخنت.

-مرسی خانم دکتر. راستی تا یادم نرفته و نرفتم دیار غربت پوستم هم فلان شده، موهام هم بهمان شده ( از سانسور خود خوشنود می شود!) 

-... ( لیستی بلند بالا از کرم ها و شامپو ها و قرص های خارجکی ردیف شد. )


همان روز- داخلی- داروخانه

هوپ با سلام و صلوات به پای صندوق داروخانه می رود. قیمت را می شنود و آب دهانش را قورت می دهد! بعد با به یاد آوردن حرف دوستش فریبا که: " خوشگلی دردسر داره! " و  در جایی دیگر " پول هام رو واسه سلامتی خودم خرج نکنم واسه کی خرج کنم؟! " خودش را قانع کرده و کارت بانکی اش را با دستی لرزان به صندوق دار می دهد!



  • ۶۷۸
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan