- يكشنبه ۵ دی ۹۵
- ۰۱:۰۳
- ۴۳۸
1.دیروز برای بار هزار و دویست و شصت و هفتم، از یکی از فامیل/دوستان/آشنایان شنیدم که:
' کی مطب میزنی؟! من دندون هام رو 6 ساله دندونپزشکی نرفتم، نگه داشتم برای تو ها! '
یعنی واقعا بعدا این ها میان سراغ من؟ البته یک گروهی رو مطمئنم میان پیشم و از الان دغدغه دارم باید رایگان کار کنم واسشون یا باتخفیف؟! ولی در مورد یک سری دیگه شک دارم، چون خبر دارم همیشه پیش بهترین های شهر که همون اساتید بنام و باتجربمون هستن، میرن...
فکر می کنم که باید در مورد آینده، همون آینده فکر کرد... روزی و عزت و آبروی هر کسی دست اون بالاییه...
2.چند هفته ای بود موقع رد شدن از مغازه، چشمم بهش میوفتاد و دلم تاپ تاپ می کرد... نامرد بدجور دلبری می کرد! هی برای خریدش دست دست کردم تا وقتی که دیشب با مامان وارد مغازه شدیم و مانکنش رو به فروشنده نشون دادیم، گفت: آخریشه. بعد نگاهی به من که با پالتوی کلفتم مثل غول شده بودم کرد و گفت: سایز یکه، به شما نمی خوره...
با صورت آویزون از مغازه بیرون زدیم و رفتم سراغ مفازه بغلی و یک بارونی کرم رو امتحان کردم ولی حواسم تو مغازه ی قبلی بود... به مامان گفتم: اینو نمیخوام بریم سراغ همون قبلی من بااااید امتحانش کنم...
از قیافه ی شاکی فروشنده و غرولند زیر لبش وقتی که به سختی لباس رو از تن مانکن درمی آورد چیزی نمیگم، ولی اجازه بدین از قیافه ی متعجبش وقتی دید خوب روی تنم نشسته و گفت قشنگ فیت تنتونه! صحبت کنم... این همه ورزش نمی کنم برای هیچی که، کم کردن سایز کمترین حقم بوده... بله!
3. نظرتون در مورد آپارتمان چند طبقه ی چسبیده به اتوبان با نام 'خواب آرام' چیه؟! به نظر من که پارادوکسی بیش نیست!
هر شب، دقیقا هر شب! باید از نو برای خودم فلسفه ی مسواک زدن رو توضیح بدم تا نیمه ی تنبل وجودم، اجازه ی از جا بلند شدن و مسواک زدن رو بهم بده...
انصافا این حجم زیاد جدال درونی برای مسواک زدن شبانه، اون هم برای کسی که روزها زبونش مو درمیاره از بس به بقیه میگه مسواک بزنین، نخ دندون بکشین، مایه ی خجالته!
اف بر تو باد ای ...!!
#از جمله اعترافات یک دنتیست آینده
هنوز هم دوسش داری دیوونه؟
...
با تو ام!
راستش رو بخوای...نه... دیگه نمیخوامش، حتی یه ذره...
یعنی دلت نمی خواست الان هم نفست بود؟
باورت میشه؟ نه... دلم از اون بوم پریده... از اون دام رها شده...
پس چرا؟
چرا چی؟!
چرا می ذاری فکرش بیاد توی سرت؟
خودش میاد... تازگیا خیلی کم... ولی میدونی؟
چیو؟
دیگه فکرش اذیتم نمی کنه... دیگه... دیگه قبول کردم همه چی رو... سریع از ذهنم می پره... این روزها یه جور غریبی خیالم آسوده است... شنیدی که شاعر چی میگه؟
ما چون ز دری پای کشیدیم... کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم... بریدیم
دل نیست کبوتر... که چو برخاست... نشیند
از گوشه بامی که پریدیم... پریدیم
رم دادن صید خود... از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ...رمیدیم*
*وحشی بافقی
به دختر گفته بودن برای فراموشی خاطرات گذشته، هر چه که مربوط به اون بوده رو بنداز دور؛ بخصوص عطر و ادوکلن... چون رایحه ها خیلی قدرت دارند، حس بویاییت میتونه پرتاپت کنه وسط یه صحنه ی بخصوص و همون جا نگه ات داره و زجرت بده... گفته بودن عطرهای جدید رو امتحان کن...
به سختی از کوکوشنل محبوبش دست کشید، توی چله زمستون در و پنجره ها رو باز گذاشت و با تکان دادن روسریش در هوا سعی کرد بوی اون رو از اتاقش بیرون کنه و موفق هم شد...
زمان به طرز غیرقابل باوری می گذشت... فکر می کرد مثل بقیه چیزهایی که فراموش کرده، بوی عطرش رو هم یادش رفته... یا شاید امیدوار بود حافظه ی بویایی ضعیفی داشته باشه... ولی... اون شب توی اتوبوس... بین اون همه مرد... وقتی غریب بود و تنها... با هر بار رد شدن شاگرد شوفر همشهریش، بوی ضعیف آشنایی بین صندلی ها می پیچید و متاسفانه باعث آرامش خاطرش میشد...
یا همین چند روز پیش... توی روسری فروشی... پسر جوان دستش رو دراز کرد که کارت رو ازش بگیره و دوباره اون بوی لعنتی به هوا رفت... سعی کرد نفس نکشه، سریع دست مادرش رو بگیره و از مغازه خارج بشه؛ ولی با بغض توی گلوش چکار می کرد؟!
این زخم ناسور تا کی میخواست باقی بمونه؟! به زن فیلمی که عصر نشون میداد، حسودیش شد! قرار بود تومور مغزیش جراحی بشه، به احتمال زیاد حافظه اش رو از دست میداد و از عمل کردن می ترسید. زن بیچاره نمی دونست که چندین نفر در آرزوی فراموشی خاطراتشون روز رو شب میکنن...
کنترل آ، شیفت دیلیت...
پ.ن: بینی انسان به مرکز حافظه اش متصل است، به همین خاطر بوییدن سریع خاطرات را به یادمان می آورد.
چرا کسی نمیاد بریم سینما؟!
خو مگه تقصیر منه سانس بعد از افطار 11 تا 1 ه :|
الان ایستاده در غبار، بارکد، اژدها وارد میشود و آادت میکنیم منتظر من هستن خو!
بعد میگن چرا همش سرت تو گوشیته؟
هر روز میشینم کلی سینما تیکت رو زیر و رو میکنم، بعد وقتی افطار میکنن و سنگین میشن، از جاشون تکون نمیتونن بخورن، من و خواهریم که ساعت 11 طبیعتا نمیشه بریم بیرون تنهایی، هفته پیش زورکی اجازه دادن ساعت ده و نیم شب بریم کافی شاپ سر خیابون...
یکی از معدود خوبی های مخاطب خاص داشتن، کاهش گیر دادن خانواده و کشف تک تک کافی شاپ های شهره :|