چه بویی پیچیده اینجا، به به! :-/

  • ۱۶:۱۸

 باز بابا قصد خروج از خونه رو کرده. بوی گلاب و حرم توی خونه پیچیده، فضا خیلی معنوی شده و دوباره من و مادرجان بینی هامون رو گرفتیم که سردرد نگیریم. فکر نکنین بابام به خودش گلاب یا عطر مشهدی میزنه ها، نه! بلکه پدرجانم اخیرا از عطر معروفی که زمان خودش گرون قیمت هم بوده، استفاده میکنه. 

همین چند سال پیش بود که جوگیر شدم و خواستم لاکچری بازی دربیارم و برای اولین بار عطر گرون قیمت بخرم هرچند زیاد عطر نمیزنم. این شد که تنهایی وارد اولین مغازه عطرفروشی شدم. دیدین توی مغازه از بس عطرای مختلف رو بو میکنین گیج می شین و نمی فهمین چی شد؟! نمی دونم چطور عطری که خریدم توی مغازه انقدر خوشبو بود! حتی دفعات اولی که میزدم به خودم هم می گفتم: " اوه مای گاد! چقدررر بوش خوبه. الانه که هر کسی ازت بپرسه اسم عطرت چیه و کلی فیس بدی باهاش! " ولی زهی خیال باطل. از بس خواهر و مادرم گفتن " بوی بد میده؛ بوی گلاب میده، سرمون درد گرفت و ..." که دلم رو زد و دیگه ازش استفاده نکردم. چند سالی گوشه کمدم خاک می خورد تا اینکه به خودم گفتم بدم بابا بو کنه شاید دوستش داشت، حالا کاری ندارم عطر زنونه رو به جای مردونه به پدرجان انداختم؛ ولی سورپرایزینگلی بابام ازش خوشش اومد! شروع کرد به استفاده و بعدها گفت که همکارانش هم گفتن اسم عطرت چیه آقای هوپیان و چقدر خوش بوئه و این صحبتا و این شد که پدرجان تشویق شد هر بار که بیرون میره با این عطر دوش بگیره و تا ساعت ها توی خونه بوی گلاب بپیچه و بوش روی تک تک اعصاب من اسکی بره! احتمالا تموم هم بشه بابا میره یه بُکس ١٢ تایی ازش میگیره، انقدر که این عطر مورد پسندش واقع شده!

 این جاست که میگن هر چه را برای خود نمی پسندی، برای دیگران هم نپسند. 

 حرف از عطر مشهدی شد، تولد شاه خراسان هم مبارک باشه. همین چند وقت پیش بود که 88/8/8 بود و تولد امام رضا(ع) ها! چقدر زود می گذره...

  • ۹۳۶

10 سال آینده ی شما چه شکلی ست؟

  • ۱۳:۱۴

چشم هام رو می بندم و به ده سال آینده ام سفر می کنم. به سال های نیمه ی سی سالگیم. با نیمه ی همیشگیم ازدواج کردم. پسرم امسال میره اول دبستان و من ذوق لباس فرم سرمه ای و دندون های شیری افتاده اش دارم. میگه میخواد خلبان بشه. تصمیم داریم عضو دیگه ای به خانواده ی خوشبختمون اضافه کنیم. از ته دلم دوست دارم که دختر باشه. توی ایران، شهر آبا و اجدادیم و خونه ی خودمون که یک ساله دیگه وام هاش تموم میشه و ما نفس راحتی می تونیم بکشیم، زندگی می کنیم. عاشق قسمت سنتی خونمون با پنجره های رنگی رنگی و گل های شمعدونی پشتشون هستم. 2-3 سالی هست که دوران طولانی طرح تخصصم تموم شده و بالاخره بعد از دوندگی های زیاد هفته ی دیگه مطب خودم رو باز می کنم. تصمیم دارم حجم کاری ام رو کمتر کنم و به جای هر روز هفته، 3 روز در هفته کار کنم؛ هرچند وام کلانی برای افتتاح مطبم گرفتم! کماکان ورزشم رو مرتب ادامه میدم و خداروشکر دچار بدن درد ناشی از کار زیاد نشدم. در تمام این سال ها با بیمارهام خوش اخلاق بودم و وجدان کاریم هنوز طبق قولی که به اون بالایی دادم، باهامه. طبق برنامه ی هر ساله مون، سالگرد ازدواجمون رو مسافرتیم. تا الان با همسر پایه سفرم به همه ی جاهای دیدنی ایران سفر کردیم. شهر آبی ونیز، برج ایفل پاریس، دیوار چین، تاج محل هند و اهرام ثلاثه ی مصر رو از نزدیک دیدیم. هر شب زمان ساعت کتاب که می رسه، کنار هم می نشینیم و کتاب می خونیم و بعد دقایقی درباره ی کتابی که خوندیم با هم حرف می زنیم. همیشه هم حضور پسرک شیطونمون رو که نخوابیده و منتظر لبخند من یا پدرشه تا بیاد بینمون بشینه و شیرین زبونی کنه رو احساس می کنیم. زندگیم بدون مشکل نیست. پستی و بلندی زیاد داره ولی شیرینه، خیلی شیرین...


+ سفر به ده سال آینده ام به دعوت الی جان و راه اندازی ماری جوونا. می دونم یک جاهایی رویایی بود ولی سعی کردم کاملا واقع بینانه و طبق توانایی هایی که در خودم می بینم باشه. 

  • ۷۱۲

کنترل+ آ، شیفت+دلیت

  • ۲۳:۴۲

میدونی رفیق؟ همیشه اولین قدمم واسه فرار از یک ناراحتی، نادیده گرفتن هر چیزی که مربوطه بهش بوده. 

عکس ها، آهنگ ها، فیلم ها، ایمیل ها، چت ها، پست ها سریع پاک میشن.

هدیه ها، یادگاری ها از جلوی چشمم دور میشن.

اسم ها، کافه ها، خیابان ها، شهرها وارد منطقه ی "اسمش رو نبر" میشن.

این جوری ذهنم فریب می خوره و فکر می کنه همه چی خوبه. بعد وقتی اوضاع آروم تر شد، می شینه و فکر می کنه " چی شد که به اینجا رسید؟ ". درست مثل الان که به وبلاگ سابقم سر زدم و دیدم همه ی پست های ناراحت کننده ای که حذف کردم دوباره برگشتن؛ اول تک تکشون رو همراه با کامنت ها با بی حسی کامل خوندم و بعد به طور کل وب رو حذف کردم...


  • ۲۹۳

توری پنجره ی اتاقم سوراخه چون!

  • ۰۲:۰۸

نیمه شب ها، وقتی که سرم به طور کامل منگ خواب شده ولی پشه ها سرحال و قبراق دور سرم می چرخند؛ صفحه ی گوشی ام را در اتاق تاریکم روشن می کنم و به انتظار می نشینم... یک، دو، سه. بعد تک تک پشه های جمع شده به دور نور را چلیق! له می کنم و در آرامش می خوابم. منظره صفحه ی گوشی ام در فردای آن روز تماشایی است!

#نیمه_شب_نوشت

  • ۸۱۱

روزی که اعضای بدن به سخن می آیند!

  • ۱۸:۲۵

مطمئنم روز قیامت، اعضای بدنم درباره ی هر گناه کرده و نکرده ای مرام به خرج بدن و آبروم رو نبرن؛ از ماه رمضون امسال و ورزش کردنم با زبون روزه نمی گذرن و حتما چغلیم رو به خدا میکنن*! قشنگ وسط تایم ورزش احساس می کنم بدن بیچاره ام با زبون خشک و لرزون ناله میکنه که آخه من چه گناهی کردم که باهام اینجوری تا می کنی؟! 

چرا؟؟

چرااا؟؟؟


*«یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ» (آیه 24 سوره نور)

  • ۳۹۶

دلبر جانان من، برده دل و جان من/ برده دل و جان من، دلبر جانان من

  • ۰۰:۵۹

نوجوون بودم و جاهل. قدرت نه گفتن نداشتم. به قد و قواره ام نگاه می کردن و پیش خودشون می گفتن: خودشه! صورتشون رو با چادر مشکی قاب می گرفتن و می اومدن جلو. با هزار خجالت و سرخ و سفید شدن می گفتم که بچه ام و وقتش نیست. بعضی ها قانع می شدن و یک سری اصرار پشت اصرار که حالا شما ازدواج کنین، درست رو توی خونه ما ادامه بده و خودم غذا می پزم واستون و این صحبت ها. اون وقت بود که کوله ام رو روی شونه ی چپم می انداختم و محکم میله ی اتوبوس رو می گرفتم و با من من می گفتم: راستش نامزد پسرداییمم... می دونین؟ نشون کرده ی پسرداییمم... خیلی وقته شیرینی خورده ی پسرداییم هستم...  لبخند ملیحشون سریع جمع میشد و می رفتن. من هم نفس راحتی می کشیدم. در منطق بچه گانه ام همین که پسردایی وجود خارجی نداشت، بعدا برام مشکلی ایجاد نمی شد!

 شما که غریبه نیستین همه ناامید بودیم که دایی رضایت به بچه ی دوم بده. تک پسر بود و تنها دایی جان ما. تا اینکه اون روز توی مهمونی یک لحظه احساس کردم زندایی حامله است و درست حدس زده بودم. چند ماه گذشت و گفتن منتظر پسردایی تون باشین! وقتش بود که از راز نوجوونیم پرده بردارم. موجبات خنده ی همه فراهم شد و زندایی با اینکه اعتراف کرد از عروسش راضیه، ولی کم مادرشوهربازی درنیاورد! 

این همه صغری کبری چیدم که بگم شوهرکوچولوی من دیروز به دنیا اومد. درسته که خیلی منتظرش بودم و یکم تفاوت سنیمون زیاده، تقریبا چیزی شبیه رئیس جمهور فرانسه و همسرش، ولی مهم عشق و علاقه است که بین من و شوشو نی نی از روز اول بسی فراوان برقراره. قرار شده اجازه بدیم یکم بزرگ بشه و من هم درسم تموم و بریم سر خونه زندگیمون... بگو ان شاالله

؛))


+ چند روزه اینترنت مخابرات بازی در آورده و آدرس های با نشانی ir. رو اصلا باز نمی کنه برام. کلی وبلاگ نخونده دارم. به سختی با نت خط می تونم پنلم رو باز کنم... 

++ پژال جان، لطفا ایمیلت رو چک کن عزیزم ؛)

  • ۱۶۲۶

#بدن_من

  • ۲۳:۲۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۸۲۰

اینجا همه چی درهمه! (3)

  • ۲۳:۲۱

+ هنوز نتونستم فاز اون خانم مسنی که ترم اولشه میاد پیلاتس و میره ردیف اول، جای تقریبا ثابت و همیشگی چند ماه اخیر من می ایسته رو درک کنم! بعد جالبه وقتی مربی یک حرکت جدید رو میگه و بلند میشه تا تک تک بچه ها رو چک بکنه، این خانم حرکت یادش میره و برمیگرده عقب و خیره میشه به حرکات من! اکثر اوقات هم حرکات رو ناهماهنگ میزنه و باعث گیج شدن پشت سری هاش میشه. 

چندین بار سعی کردم بهش بگم باید ردیف دوم به بعد بایستی ولی از خشم درونش که در چهره ی اخموش متبلوره! ترسیدم و به موی سفیدش احترام گذاشتم. تا اینکه مجموعه قوانین کلاس پیلاتس رو پیدا کردم و فرستادم توی گروه تلگراممون، توی یکی از بندها به صراحت گفته: " ردیف اول برای افراد پیشرفته است تا افرادی که مربی رو نمی بینن از روی اون ها حرکات رو بزنن." ولی میدونین؟ پیامم زیر ده ها پیام انتخاباتی مدفون شد. :-/

الان کاری که میکنم نیم ساعت مونده به شروع کلاس میرم باشگاه و جا میگیرم! مثل بچه های دبستانی! به همین برکت قسم!! 

++ اینکه خانوادگی جزو 23 ملیونی ها نبودیم و همین طور اینکه من حتی جزو 15 ملیونی ها هم نبودم؛ دلیل نمیشد که پدرجان ما رو شام مهمون نکنه! بهانه ی این ضیافت، خوشحالی پدرجان از شرکت پرغرور ملت در انتخابات و آرامش کشور بعد از این اتفاق بود. ان شاالله رئیس جمهور منتخب در عمل به وعده هایی که داده موفق باشه ؛)

+++ مردی به نام اوه، کتاب ساده و خوبی بود. جالبه این روزها خیلی از کتاب هایی که می خونم فیلمش هم ساخته شده؛ من هم به سختی با خودم مقابله می کنم که اول کتابش رو کامل بخونم و بعد برم سراغ دیدن عکس های شخصیت های فیلم و ببینم چقدر به تصورم نزدیک هستن. اوه ی در فیلم، دقیقا همونی بود که تصورش رو می کردم! یک مرد غول پیکر و بی اعصاب و اخمو ولی با قلبی به کوچیکی یک گنجشک!

++++ یعنی اگه من داستان های فرار خودم از دست این بیمار سیریش توی دانشکده رو برای یک فیلمنامه نویس تعریف کنم؛ می تونه به راحتی یک فیلم کمدی از توش در بیاره!! 

یک جا نوشته بود که " دندانپزشکان خانم باید تو مطبشون بزرگ بنویسن: «مراجعه‌کننده محترم. اینکه دارم دندونت رو درست میکنم، به این معنی نیست که ازت خوشم اومده! اینو بفهم (هوپ: درک کن)!»

+++++ دکتر روژین رو دورادور می شناختم. چند روزه شروع کردم به خوندن آرشیو وبلاگش. لازمه بگم با خوندن خیلی از خاطراتش بغضو میشم چون نویسنده شون زیر خروارها خاکه؟! برای آرامش روح مهربونش دعا کنیم...


  • ۹۵۸

رستم زایی یا روت کانال؟! این بار مسئله این است!

  • ۱۵:۵۹

+نمی دونم چه حکمتیه که چند روزه در حین خوردن ناهار، یاد خاطره ی وقتی میوفتم که بیمار اصرار داشت، دندون مصنوعیش پوسیده شده و جنسش خوب نبوده؛ من هم انکار می کردم که امکان نداره، اون وقت بیمار دست دندونش رو از دهانش درآورد و ناحیه ی سبز و قهوه ای رنگی رو در کنار یکی از دندون های خلفی نشون داد! باز هم گفتم امکان نداره پوسیدگی باشه و قارچه. بیمار باز هم قبول نکرد. اون روز حالم بد نشد ولی الان هر چی یادم میاد... :-/


++ مورتالیته و جیغ سیاه، کتاب خیلی خیلی جذابی برای من بود. خاطرات یک رزیدنت زنان در جو مخوف بخش زنان یک بیمارستان. شنیده بودم که تخصص زنان، چون چندین ساله که کاملا زنونه شده، جو خیلی بدی داره ولی فکر نمی کردم در این حد باشه! خوندن این کتاب رو به افرادی که عشق پزشکی هستن و یا از خوندن خاطرات پزشکان که نمونه هاش در بلاگستان کم هم نیست لذت می برن، به شدت توصیه می کنم.

میدونین من از بچگی و در کل دوران مدرسه ام، عاشق پزشکی بودم و تخصص زنان. طوری که یادمه برای بچه های اول یا دوم زن های فامیل پیشاپیش نوبت رستم زایی!* داده بودم. اما بعد از اومدن نتایج، با نظر خانواده و مشورت با مشاورم و یک دندونپزشک که میگفتن دندون از هر لحاظ برای یک دختر بهتره چون اولا درس و طول دوره اش یک سال کمتره، ثانیا کشیک زیاد نداری، ثالثا پولش بیش تره، رابعا مجبور نیستی حتما تخصص بگیری، خامسا مسئولیت کمتری داری در قبال مردم و ... دندونپزشکی رو انتخاب کردم. کل دوران علوم پایه هم پشیمون و هنوز عشق پزشکی بودم، در حدی که به فکر تغییر رشته هم افتاده بودم. ولی توی دوره ی بالینی و با یاد گرفتن پروسیجرهای مختلف کم کم از دندونپزشکی خوشم اومد و الان بخصوص بعد از تک و توک کشیک های توی بیمارستان و دیدن جو غمگین و سنگینش می بینم که آدم پزشکی نبودم. مسلما تنوع کاری ما خیلی کمتر از پزشکی هاست، به قول دوستی محدود هستیم به یک حفره ی 5×5×5 ولی همین که الان می تونم با آموزش بهداشت دهان باعث جلوگیری از خراب شدن دندون های کودکان و بزرگسالان بشم، با جرم گیری لود میکروبی دهان رو پایین بیارم، اینکه با ترمیم یک دندون اجازه ندم پوسیدگیش پیشرفت کنه، یک نفر لبخند زیباتری داشته باشه، یا اگه پوسیدگی پیشرفت کرده و درد امان بیمار رو بریده دردش رو با عصب کشی کم کنم، یا نه دندون غیرقابل نگه داری رو بکشم و پروتزهای مختلفی بسازم که بیمار بتونه باهاش غذا بخوره و ... حس خیلی خوبی داره و باید خدا رو شاکر باشم. هر چند به خاطر خستگی زیاد و مشکلات جسمی که ممکنه برام پیش بیاد عمر مفید کاریم کمتر از یک پزشکه، ولی خب میشه با ورزش کردن و پوزیشن صحیح در حین کار، عوارضش رو کمتر کرد.

این توضیحات مبسوط رو برای این دادم که تا به حال خواننده های زیادی ازم خواستن بگم دندون بهتره یا پزشکی؟! باز هم میگم به علاقه ی خودتون نگاه کنین و انتخاب کنین، هر کسی توی هر رشته ای چه پزشکی و پیراپزشکی و چه رشته های فنی و علوم انسانی، باید نهایت تلاشش رو برای یادگیری و موفقیت بکنه. کشور ما به همه رشته ها نیاز داره، نه فقط پزشک و دندونپزشک.


* ترجمه ی فارسی سزارین، یا سزار زایی!

  • ۸۸۵

اینجا همه چی درهمه! (2)

  • ۱۲:۰۹

1. دختر 30 ساله ی دوست داشتنی، مثل ذکر تسبیح این جمله رو مرتب تکرار می کرد: " خانوم دکتر! به خودا حالم بهم میخوره!" و جلوی دهانش رو میگرفت؛ من هم که می دیدم کوچکترین نشونه ای از حالت تهوع نداره، به شوخی می گفتم: " ناخن هاش رو! " خجالت می کشید و دست هاش رو از روی دهانش بر میداشت و داخل جیب مانتوش می کرد تا ناخن های بلند یک سانتیش رو قایم کنه. دهانش رو باز می کردم و کار خودم رو میکردم و هیچ وَقَعی نمی نهادم (خیلی این فعل رو دوست دارم!). وقتی اِلواتور نزدیک ریشه های دندون هاش می شد، جیغ و داد بود که به هوا می رفت: " دردت میگیره عزیزم؟ " ابرو بالا می انداخت " نه. به خودا حالم بهم میخوره. " با قربون صدقه رفتن و کمک خاله اش که بیچاره با دیدن خون حالش بد می شد، سریع 4 تا ریشه های قدامیش رو کشیدم. ریشه هایی خیلی کوتاه.  " ببخشین خانوم دکتر اذیتتون کردم! ولی به خودا حالم بهم میخوره... "

 محبوبه جان مبتلا به سندروم داون بود. به نظر استاد، به خوبی منیجش کردم.

2. از بیمار تخت مجاور تخت پدرش سوال می پرسم و درحالی که حواسم هی پرت میشه که چقدر چشم های این مرد میان سال با این رنگ آبی تیله ایش خاص و عجیبه، جوری که انگار ته چشم هاش هم پیداست؛ می بینم که مرتب سراغ پدرش میره و آروم میگه: " برو دندونادا نشونش بده. " پیرمرد مقاومت میکنه ولی پسر اصرار: " طوری که نی، ضرری که ندارِد مفتیِس! " جلوی خنده ام رو به سختی می گیرم و ادامه سوالات رو از مرد چشم تیله ای می پرسم.

3. بعد از رکودی دو ماهه، که خرابی لپ تاپ و اذیت کردن مسئولین ذیربط پایان نامم باعثش بودن؛ دوباره چند روزی هست که درگیر جمع آوری داده و نوشتن شدم. نوشتنش سخت نیست، ولی حوصله ی زیادی میخواد. 

4. قضیه کل کل من و برادرجان تمامی نداره. روم به دیوار بعد از یک دعوای لفظی و کل کل شدید، برای تنبیه کردنش کیبورد کامپیوترش رو برداشتم و جایی قایم کردم که عقل جن هم نمیرسید. اون هم وقتی من توی سرویس بهداشتی بودم، گوشیم رو از توی شارژر کشید و قایم کرد! اما اگه فکر کردین من کسی بودم که اول کوتاه اومد، اشتباه می کنین!! الان هم مثلا قهریم، ازون قهرهایی که وقتی حواسمون نیست، با هم حرف می زنیم. :))))

5. آدم باید توی هر صنفی آشنا داشته باشه تا در مواقع اورژانسی سریع مشکلش حل بشه. از آرایشگر آشنا گرفته تا صافکار آشنا! :-/ حالا قضیه اصلا حاد نبود، ولی برای قایم کردن از پدرجان لازمه!  

6. روی صندلی نشسته ام و کفش سرمه ای رو امتحان می کنم. پیرمرد و پیرزنی وارد میشن. مرد با دقتی عجیب به تک تک کفش ها که همگی زنونه هستن، نگاه می کنه و میگه: " نپسندیدم. بریم مغازه بعدی" خانم فروشنده با خنده میگه: " ماشالا حاج خانم قدر شوهرتون رو بدونین که دنبالتون واسه ی خرید کفش اومدن. " زنی تقریبا 40 ساله از اون ور مغازه میگه: " والا شوهرهای ما که حوصله ندارن بیان دنبال ما بازار." پیرزن به جدی و شوخی اخم می کنه و میگه: " حاج آقا بیا بریم تا از راه به در نشدی. "  و بعد سریع دست شوهرش رو می گیره و از مغازه فرار می کنه.

7. گاهی اَبَرجوشی روی صورتت ظاهر میشه که به اضلاع صورتت اضافه میکنه؛ اونم به صورت کاملا شیک و مجلس پسند! خدایا شکرت.

8. این روزها از همه جا صدای حامد همایون میاد؛ از تک تک ماشین های پشت چراغ خطر گرفته تا مغازه های مختلف و رستوران و ... . جالبه بعضی از سایت های دانلود آهنگ اینجوری طبقه بندی کردن آهنگ هاشون رو: سنتی، غمگین، شاد، حاووومد هماوویون! من که خیلی وقته از آهنگ هاش سیر شدم و سریع میزنم ترک بعدی!

9.  وقت هایی هم هست که گوشیت از بی شارژی خاموش شده و حال دلت خرابه و نمی دونی با کی درددل کنی. اینجور وقت ها یه دفترچه یادداشت بردار و بشین همه ی حرف هات رو به خدا بزن. مثل یک دوست خیلی صمیمی. وقتی به خودت بیای می بینی چندین و چند صفحه رو پر کردی. ولی بعدش یا سربه نیست کن دفتر رو یا جایی قایم کن که کسی پیداش نکنه! :)))

#توییتر نوشته: قدیما وقتی احساست را روی کاغذ می‌نوشتی می‌شد مچاله‌اش کرد.کاغذ‌ها مچاله شوند بهتر از این است که درد دل کردن‌های اشتباهی مچاله‌ات کند  *پرنیان*


+ از عنوان مشخصه، از هر دری سخنی هست در این پست. پس به دنبال پیدا کردن ارتباط بین شماره های مختلف نگردین. با تچکر ؛)

  • ۸۸۱
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan