- چهارشنبه ۶ شهریور ۹۸
- ۱۳:۳۶
این شما و این حاصل نزدیک چهار ساعت کار بی وقفه و با وسواسی که اواخرش خسته ام کرده بود دیگه. خودم که خیلی راضی بودم. بیمار و دستیارم هم خوششون اومده بود. دست چپم رو دیگه حس نمی کنم! :-/
- ۸۸۷
این شما و این حاصل نزدیک چهار ساعت کار بی وقفه و با وسواسی که اواخرش خسته ام کرده بود دیگه. خودم که خیلی راضی بودم. بیمار و دستیارم هم خوششون اومده بود. دست چپم رو دیگه حس نمی کنم! :-/
حالا نه به این شدت ولی یه استرس خفیفی دارم!
البته دلیل داره. یک اینکه مریضی رو قبول کردم تا طرح لبخندش رو تغییر بدم؛ ولی شرط کردم فقط طبیعی کار میکنم و خداروشکر خودش هم رنگ طبیعی می خواست، نه سوپربلیچ! کل شیفت فردا رو اختصاص دادم بهش. گفته بودم بعد از اصرار زیادِ خواهرم، شکل دو تا از دندون های جلوش رو تغییر دادم و خیلی خوب شد و وقتی لبخند می زنه من با شیفتگی زل می زنم تو دهنش؟!
دو اینکه دو روز دیگه قراره تعدادی از دوستام رو مهمون کنم خونمون و برای اولین بار از صفر تا صد غذا و دسر رو خودم درست کنم! یه لیست از خریدها تهیه کردم و هی هر کدوم رو انجام میدم، جلوش تیک می زنم.
کاش جفت این کارها به خیر و خوشی بگذره و جمعه نفسی از راحتی بکشم.
+ یکی از کلینیک هایی که میرم، اصلا مریض نداره. میرم میشینم چند ساعت به در و دیوار خیره میشم و برمیگردم! سه ماهه بهم قول دادن که: خانم دکتر کلینیکمون رو شلوغ میکنیم، داریم قرارداد می بندیم با ارگان ها به ما زمان بدین. دیروز زنگ زدن گفتن: فردا کی میاین؟ گفتم: مریض گذاشتین؟ گفتن: نه.
-پس نمیام. مهلتی که بهتون داده بودم تموم شد.
تعجب کردن ولی حقشونه! هر چی مریض میاد میذارن واسه دکترای باسابقه شون و به من میگن بشین تا مریض بیاد برات و ویزیتش کنی. صبرم تموم شده دیگه. ترجیح میدم برم سراغ کلینیک های شهرهای اطراف که حتی اگه مریض هم نداشته باشه، لااقل بتونم امتیاز مطب جمع کنم! :-/
یه جایی خونده بودم که توی هر رابطه ای سعی کنین بهترین خودتون باشین. از گفتن احساستون نترسین. بی منت محبت کنین و در کل انقدر خوب باشین که بعدها حتی اگه بخوان هم نتونن در موردتون به بدی حرف بزنن.
اون روزها اونقدر بچه بودم و عاطفی، که حتی اگه می خواستم هم نمی تونستم محبتم رو مخفی کنم و سیاست داشته باشم. بعدها به نظرم این جملات مزخرفی بیش نبودن و جز توی موضع ضعف رابطه قرار گرفتن و له شدن احساس هیچ عاقبتی نداشتن. اتفاق دیگه ای که چند ماه قبل افتاد و آرامشم رو کمی تا قسمتی بهم زد؛ باعث شد بیشتر به این اصل ایمان بیارم که نباید دلت رو توی طَبَق اخلاص تقدیم کنی، قرار نیست وقتی کسی یک قدم برات برداشت، تو دو قدم به سمتش پرواز کنی. حتی می تونی نیم قدم عقب بری و ببینی کی پا پس کشیدن و احتیاطت رو می بینه و باز مشتاقانه جلو میاد؟
اما الان که با تمام دردناک بودن قضیه شنیدم که بعد از چند سال هنوز پشت سر من به خوبی حرف می زنه و میگه اون دختر فرق داشت با بقیه برام و حسابش جداست، گیج و ویج خیره شدم به دیوار که چی شد که اینطوری شد؟!
**عنوان شکایت از سوگند
١- دخترک هفت ساله رو به توصیه ی همکارم که بیمار اطفال قبول نمی کنه، روی یونیت خوابوندم تا دندونش رو پالپوتومی کنم. پدر و مادرش بالای سرش ایستادن. چهره ی مرد برام آشنا بود: شما دکتر فلانی نیستین؟
- بله خودم هستم.
-من قبلا مریضتون بودم توی کلینیک کاردرمانی برای زانوم!
دکتر لبخند زد. ولی دختر کوچولوی لوسش بیچاره ام کرد تا اجازه داد واسش کار کنم!
٢- حقیقتا خودم به شخصه هنوز جرئت ندارم طراحی لبخند انجام بدم. شده دو تا سه دندون قدامی رو کامپوزیت ونیر کنم تا با دندون های دیگه هماهنگ بشن، ولی اینکه شروع کنم مثل خیلی از همکارهام فقط کار زیبایی انجام بدم و اکثرا گند! بزنم توی لبخند بیمار ( و باز هم اکثرا به خواست خود بیمار!)، ازم واقعا برنمیاد. نمونه اش دندون های پذیرش بود که یکی از دکترها دندون های قدامیش رو ونیر کرد ، وقتی کارش تموم شد بهم نشون داد و گفت: چطوره خانم دکتر؟
در حالی که به دندون های درشت شده و زیادی سفیدش که تماما لبه هاش زاویه نود درجه داشت نگاه می کردم، گفتم: مبارکت باشه!
چی می گفتم بهش؟
٣- دختر هم سن و سال خودم بود. دو تا دندون لترالش (پسین!) رو ترمیم کردم. در مدت زمانی که منتظر بودم بی حسی اش اثر کنه تا دندون عقل پوسیده اش رو بکشم، شروع کردیم به صحبت و لا به لای حرف هاش گفت: خوش به حال مادرت که دخترش دندونپزشکه!
٤- وقتی دندون عقل مریضِ بالایی رو کشیدم و لازم به ذکره که توی کلینیک ها معمولا فقط یه دکتر رو توی یه روز مخصوص می ذارن برای کشیدن دندون ها و بقیه دندونپزشک ها زیر بار کشیدن نمیرن، خلاصه که پذیرش ذوق کرد و بدو بدو اومد: یه آقایی یه دندونی دارن که عصب کشیه ولی میخواد بکشه، می کشین شما؟
-نه من دندون قابل نگهداری رو به هیچ وجه نمی کشم.
رفت و اومد دوباره: مرده قبول نمیکنه بره میگه خودم باید با خانم دکتر حرف بزنم.
مرد اومد. قد بلند. چهارشونه و با چهره ی پشمالو و موهای از ته زده شده. حقیقتا باید می ترسیدم از چنین هیبتی ولی زیر بار نرفتم و براش توضیح دادم حیف دندونته، دارو نوشتم که دردش بخوابه و گفتم بیاد پیش فلان دکتر که همه دندون ها رو می کشه. رفت و هفته ی بعد اومد و خواست همون دندون کذایی رو براش عصب کشی کنم. دندون سه کاناله بود. گفتم فقط کار اندوت رو انجام میدم، ترمیمش رو جلسه بعد بیا. اصرار پشت اصرار که تموم کن کارش رو مرخصی ندارم. قبول کردم. موقع بی حسی ازش پرسیدم: بیماری خاصی نداری؟ دارویی استفاده نمی کنی؟ اول سر بالا داد و گفت: نه ولی بعدش گفت: مشروب می خوردم، طوری که نیس؟
-نه طوری نیس.
وقتی مرخصش کردم. نرسم گفت: واسه ده روز دیگه که بهش مرخصی بدن، دوباره نوبت گرفت.
-مرخصی از کجا؟
-زندان دیگه. وقتی گفت مشروب می خوره و مرخصی نداره، پرس و جو کردم و فهمیدم از زندان میاد.
-آهان!
٥- به اندازه ی چهل تا پست طویله ی شباهنگ (نمیتونم با اسم جدید صداش کنم، سختمه! من هنوز تی رکس رو نفس نقره ای صدا میکنم!) می تونم در مورد اندو یا همون عصب کِشی، کُشی یا درست ترش تمیزکردن کانال دندون، غر بزنم. خدای من در همون لحظه ای که دیگه میگم ماهر شدم توش دندونی میاد که پدرم رو درمیاره تا کانال هاش پیدا بشه. مورد داشتیم دندون شش پایین که حتما حداقل سه کانال رو داره. یه کانال توی ریشه مزیال ( نزدیک به خط وسط دندون ها!) پیدا کردم، یکی توی ریشه دیستال ( دورتر نسبت به خط وسط) . بعد این دندون حتما حداقل دو تا کانال مزیالی رو داره. نبود. در حین گشتن یک کانال دیگه توی ریشه دیستال پیدا کردم. ولی باز کانال مزیولینگوال نبود! دیگه داشتم خودم رو شرحه شرحه می کردم که به آقای دکتر باتجربمون گفتم اومد پیدا کرد کانال کذایی رو. حالا کانال پیدا شد، تمیز کردن ریشه ها رو که می تونه باادب باشه و صاف ولی میتونه کِرو( انحنا) داشته باشه و باز اینجا بیچاره ات کنه. که این مرحله برای من راحت تر از مرحله قبل و بعدی که ابچوره (پر کردن ریشه دندون) است. یعنی خداااای من اولین گوتا رو گذاشتی، دومی اسپیریدر میره گوتا نمیره! و تو خودت رو می کشی تا تموم بشه این مرحله. بعد اون لحظه ای که کار مریض تموم میشه و میره تا عکس نهایی رو بگیره،
فقط زیر لب یا خدا یا خدا میگی. عکس میاد و خیالت راحت میشه ولی باز میگی باید بهتر بشم! و تازه اونجاست که می فهمی کمر و گردنت به شدت درد میکنه و انگشتات خم نمیشن.
درسته حتی اندازه ی ده روز از روزهای شلوغ طرحیم توی این چند ماه مریض نداشتم، ولی واقعا استرس کاریم چند برابر شده. هی به خودم انرژی میدم میگم اوایل طرحت هم اذیت بودی، یکم تحمل کن، عادت می کنی. تو می تونی و ... .
٦- مرد خوابید زیر دست خانم دکتر یونیت بغلی و حین نشون دادن دندونش گفت: خانم دکتر یه جوری درست کنین که عمری باشه!
خانم دکتر جوابی داد که خیلی حال کردم و از این به بعد حتما استفاده می کنم! : چند سالتونه؟
-٣٢
-شما این دندون به این محکمی رو ٣٢ سال نتونستی نگه داری، چطوری من تا آخر عمرت تضمین کنم درمان من می مونه؟
٧- پسربچه ده ساله رو با شکایت از اینکه دندون شیریش آبسه کرده آوردن و چشای من افتاد به دندون سانترالش (پیشین) که لبه اش به صورت اوریب شکسته بود و به شدت توی ذوق می زد. مورد داشتیم با دوستم رفتیم مغازه واسه خرید شلوار لی، فروشنده دندونش شکسته بود، انقدر روی اعصابم بود که وقتی دوستم توی اتاق پرو بود رفتم بیرون مغازه ایستادم تا نگاهم به فروشنده نیوفته!
این شد که به مادر بچه گفتم دندون شیریش رو که می کشم ولی دندون جلوییش چی شده؟ ماجرای زمین خوردن بچه رو تعریف کرد. راضیش کردم که دندونش رو ترمیم کنم. بچه ها معمولا تحمل کار زیبایی رو ندارن و زود خسته میشن. مرتب بهش می گفتم: یکم دیگه تحمل کن پسر خوب! عوضش دیگه راحت می خندی. مادرش گفت: بچم تا دو هفته با ماسک می رفت بیرون خجالت می کشید! الان دندونش مثل اولش شد.
-مثل اولش شد ولی حواست باشه پسر خوب که مثل دندون خودت نیست ها، چیز میز سفت باهاش گاز نگیر، خب؟
٨- راستش نه دیگه من اون دکترِ با اعصاب فولادین طرحم که بچه زیر دستم نعره بزنه و من کار خودم رو بکنم و نه بچه های اینجا به اندازه ی بچه های شهر طرحم قابلیت کنترل رو دارن! الان دو تا بچه ی ٤-٥ ساله دارم که دو جلسه است فقط اومدن واسه آموزش و آشنایی با محیط دندونپزشکی و نذاشتن دست به دندونشون بذارم و این خط این نشون ده جلسه دیگه هم بیان، باز نمی ذارن! ولی من دیگه حاضر نیستم به زور واسه اطفال کار کنم و باعث بشم تا آخر عمرشون از دندونپزشکی بترسن.
حتی با وجود بهترین و همراه ترین خانواده هم، از یک سنی به بعد باید خونه ی خودت رو داشته باشی. خونه ات رو اونطوری که دوست داری تزئین کنی، خرید کنی براش، آشپزی کنی، تمیزش کنی، مهمونی بگیری و هر کسی رو تمایل داشتی دعوت کنی، با همسایه هات مراوده کنی، اونطور که دوست داری زمانت رو توش بگذرونی، هر لباس راحتی که دلت خواست بپوشی، حتی به جای خرج کردن های الکی نگران اجاره خونه ات باشی و خرد خرد پول جمع کنی برای رهایی از مستاجر بودن و ... .
یکی از اصلی ترین دلایلی که آدم ها به ازدواج تمایل دارن، همین حس استقلالیه که با تشکیل خانواده و نقل مکان به خونه کوچیک خودت پیدا می کنی. ولی مگه استقلال کامل فقط از راه ازدواج میسره؟ یعنی نمیشه دختر یا پسر مجرد که دستش رفته توی جیب خودش، از خانواده اش جدا بشه و برای خودش تنها و توی شهر خودش خونه اجاره کنه و چند روز یک بار به خانوادش سر بزنه؟
این روزهای بعد از طرح و نیمچه استقلالی که در شهر طرحی تجربه کردم همش توی فکرم. با اینکه هنوز توی کلینیک هایی که میرم جا نیوفتادم و به اصطلاح مریض گیر نشدم و درآمدم حتی از شهر طرحیم کمتره و عملا از جیب دارم خرج می کنم و دخل و خرجم چندان به هم نمی خونن، ولی خیلی به فکر مستقل شدن هستم. همش به خودم میگم گیریم که تو اصلا هیچ وقت اون فرد موردنظرت رو که قانعت کنه ادامه زندگیت رو باهاش بگذرونی، پیدا نکردی و توی طالع تو ازدواج وجود نداشت، اون وقت میخوای تا چند سالگیت توی خونه پدریت زندگی کنی؟
به خانواده هم چند باری گفتم که تا دو سه سال دیگه که یه سرمایه ای جمع کنم، خونه ی خودم رو اجاره می کنم و مستقل میشم ولی حس می کنم جدی نگرفتن و هیچ وقت نمی تونن بپذیرن که دختر مجردشون توی شهر خودشون خونه مجردی بگیره و ندونن شب کی خونه میاد و کی میره و اینطور داستان ها. البته بنده خداها کاری بهم ندارن ولی خب می بینم که نسبت بهم هنوز احساس مسئولیت دارن و نگران عرف جامعه هستن.
آدم از آینده ی خودش خبر نداره ولی می تونه براش برنامه ریزی و هدف گذاری داشته باشه، نه؟
سوال اینه فقط منم که انقدر با تغییرات جدید بیان مشکل دارم یا شما هم مثل من هستین؟
من با گوشی پست و کامنت می ذارم. از دردسر پست گذاشتن که بگذریم، به سختی می تونم برای کسی نظر بنویسم. باید نظرم رو توی نوت بنویسم و بعد کپی کنم که باعث میشه اکثرا بی خیالش بشم!
توی پست آخر وبلاگ بیان سوال پرسیدم که قرار نیست این دردسرها حل شه؟ اصلا کسی سین نکرده! :-/
+ کسانی که مشکل من رو دارین، برای دونستن راه حلش کامنت گندم و من... رو بخونین.
اگر بخواهی به هر چیزی که به تو گفته می شود واکنش عاطفی نشان بدهی؛ به رنج بردن ادامه خواهی داد.
قدرت حقیقی در عقب رفتن و مشاهده گر بودن است.
قدرت در خودداری است.
اگر اجازه بدهی کلمات دیگران تو را کنترل کند، هر چیز دیگر هم تو را زیر سلطه خواهد گرفت.
نفس بکش
و
بگذار بگذرد...
* از پیج دکتر سوده جباری
** عنوان منزوی از رستاک حلاج
از صبح تا حالا این مصرع توی ذهنم پشت سر هم تکرار میشه:
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده*
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
این تفکر که اگه ما خوب باشیم و خوبی کنیم، دنیا بر وفق مراد ما می چرخه و همه قدرمون رو می دونن؛ اگه نگم هیچ وقت باید بگم خیلی وقت ها درست نیست. این دنیای بی وفا اونقدر که با شیادهاست با بقیه نیست!
درسته خدا عادله ولی به عینه بهم ثابت شده که برخلاف ما صبوره؛ خیلی خیلی صبوره... طوری که باعث میشه ما به عدالتش شک کنیم...
خدایا حکمتت رو شکر، صبورترم کن. خب؟
*حافظ
I) پیرزن با داماد و عروسش وارد شد. از لباس محلی که پوشیده بود و همین طور لهجه اش متوجه شدم که مال دیارهای اطرافه. گویا اباتمنتِ ایمپلنتش افتاده بود و چون دسترسی به دکترش نداشت و بعد از چند ماه اومده بود، روی فیکسچرش کامل با بافت پوشیده شده بود، از طرفی فک بالاش دنچر کامل بود و زخم شده بود. حالا من هر چقدر با زبون ساده توضیح می دادم که فک پایینت رو خود دکترت باید واست درست کنه من دست نمی زنم و فک بالات رو هم باید این کارو بکنی، اون کارو بکنی، فلان دهان شویه رو استفاده بکنی؛ گوش نمی داد، کلافه بود. به عروسش گفتم: فارسی متوجه میشن؟
-بله ولی چون فکر میکنن شما متوجه منظورشون نمیشین بی قراری میکنن!
آخر زنگ زدن به جراحی که واسشون ایمپلنت گذاشته بود و قرار شد فرداش اورژانسی بیاد واسه ی پیرزن کارش رو انجام بده. من هم ده باری روند درمانی فک بالا و پایین رو آروم و شمرده توضیح داده بودم که فکر می کنم بالاخره پذیرفت و راضی شد و رفت!
II) دهان مرد میان سال که به نظر بازنشسته آموزش پرورش بود، رو معاینه کردم و طرح درمان تک تک دندونهای مشکل دارش رو توضیح دادم. بعد جرم گیری کردم. یه ریشه کوچیک مونده بود براش کشیدم و گفتم تموم شد می تونین برین.
خوابیده بود روی یونیت و پا نمیشد.
-بله؟
-راستش من یه کامنتی در مورد فلان دندونم ازتون میخواستم.
یه لحظه یاد وبلاگ نویسی افتادم!
-بفرمایین.
-اون دندونم بود که گفتین فلانه ها، اگه بهمانش کنم بهتر نمیشه؟
...
از اول شروع به گفتن کردم. دو سه باری هم با حوصله برای این مرد، توضیح دادم. دهانم کف کرده بود که راضی شد و رفت!
III) زن رو روی یونیت خوابونده بودم و داشتم به عکسش نگاه می کردم تا شکل کانال دندونش رو دقیق متوجه بشم که مردی مو سپید اومد بالای سرمون و بعد از کلی خوش و بش و خسته نباشید گفت: حواستون به عزیزِ من باشه ها!
خنده ام گرفت: چشم!
به زن گفتم: حاج آقا خیلی حواسشون بهتونه.
جلسه بعد هم همین حرف ها رو اومد زد و رفت توی اتاق انتظار. البته با وجود اینکه حواسم خیلی بهش بود، یکی از کانال ها یکم اُوِر کار شد که اعصابم رو تا آخر شب بهم ریخت. بازم از استرس ها و اعصاب خردیهای اندو براتون میگم. :-/
IV) یک سری از افراد هستن (حتی لا به لای شماها که اینجا رو میخونین) که برای چندین سال دندون هاشون رو ول می کنن به امون خدا و نادیده شون می گیرن. بعد یک روز می زنه به سرشون و میرن دندونپزشکی و میگن می خوام همه دندونام درست بشه. پسرِ جوون از جمله این افراد بود که وقتی دهانش رو زیر دست دکتر کناری باز کرد، می شنیدم که دکتر تک تک دندون هاش رو با تعجب معاینه می کنه و طرح درمان پیشنهاد میده. حتی یک بار اومد و دو تا از دندون هاش رو هم من ترمیم کردم. رفت و نیم ساعت بعد زنگ زد که ترمیمم ریخته. با تعجب که امکان نداره گفتیم سریع بیا درستش کنیم. معاینه کردم دیدم دندونی که نیم ساعت پیش بهش گفتم باید بکشی رو میگه ریخته! واقعا لزوم پر کردن پرونده برای همچین وقتاییه تا نشون بدی کدوم دندون رو دست زدی، کدوم رو نه.
V) یکی دو بار اومدم غر بزنم که این دکتر جدیدی که جای من رفته شهر طرحی دیوانه ام کرده با سوال های زیادش، بعد هی زدم توی سر خودم تو هم الان که توی کلینیک کار میکنی از دکتر فلانی خیلی سوال می پرسی، بعد ساکت میشم دیگه غر نمیزنم. راستی گفته بودم یه پیرمرده رفته بوده پیش خانوم نون و اصرار که روز آخر خانم دکتر با چشم گریون رفت، اون اینجا رو خیلی دوست داشت. من شوهر خوب واسش سراغ دارم که بیاد موندگار بشه اینجا و مطب بزنه؟!
VI) مرد اصرار داشت که دندون های قدامیش روکش یا کامپوزیت ونیر بشه. بهش گفتم با توجه به اینکه دندون های بالا و پایینت نوک به نوک و خیلی نامرتبن، فقط ارتودنسی و حتی ممکنه ارتوسرجری مشکلش رو حل کنه. حس کردم قانع نشده. به خانم دکتر کناری ام که هم سن مادرجان شکوه و خیلی باتجربس ارجاعش دادم. با تردید نگاهم کرد: شما دانشجویی؟
-نه فارغ التحصیل شدم.
-یعنی الان برای کارورزیت اینجا کار میکنی؟
-نه آقای محترم من چند ساله درسم تموم شده.
-آهان!
VII) زن میان سال با درد شدید آخرای ساعت کاری اومد که از دیشب تا حالا از درد خوابم نبرده. به عکس دندون عقل پوسیده اش نگاه کردم و گفتم باید بخوابی بکشم برات. دستیار ازون ور گفت: نه فردا بیاین آقای دکتر فلانی بکشن. جراحمون هستن.
-خانم فلانی می تونم بکشم کاری نداره.
خوابید و سریع واسش کشیدم و دندون رو توی دستم گرفتم: ببین کامل خارج شد.
دستیار اومد جلو و با تعجب گفت: درومد؟
-بله عمده کارم توی شهر طرحی کشیدن بود مثل اینکه!
VIII) کار کردن توی شهر خودت این مسئله رو داره که وقتی فامیلت رو می پرسن، اکثر اوقات میگن: شما با فلانی که توی بهمان خیابونه نسبتی داری؟
پیرمرد تا جواب بله ام رو شنید، خوشحال شد: پس باید فلانی رو هم بشناسی.
-نه والا!
-اقای بهمانی چی؟
-فکر نمیکنم شاید مادربزرگم بشناسن.
-پس مادربزرگتون حتما بابای من رو میشناسن. رفت و امد داشتن.
-احتمالا.
+خانم دکتر عکسشون اومد.
خداروشکر که عکس اومد وگرنه تا کل شجره نامه خانوادگیم رو نمی گفتم، ول نمی کرد!
IX) زن شصت و خرده ای ساله بود. ازون زن های مسنی که خوشبختانه به خودشون به شدت می رسن . چند واحد ایمپلنت توی دهانش بود و راهنماییش کردم دندون لترالش (شماره ٢) رو هم ایمپلنت کنه به جای مریلند بریج. دو تا از دندون هاش رو ترمیم کامپوزیت کردم. خوشحال شد که برخلاف حرفی که بهش زده بودن به عصب نرسیدن. آخرهای کارش بود که موبایلش زنگ خورد: عروسمه.
جواب داد: دندونپزشکیم بهت زنگ میزنم.
گوشی اش رو قطع کرد: هر وقت بهم زنگ می زنه یا ازم پول می خواد یا میگه ماااامان بچه ام رو نگه دارین من یه دو ساعت کار دارم.
من و دستیار به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده.