- چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۶
- ۱۵:۰۶
بفرمایین ترشی،
تازه ی تازه،
داغِ داغ،
زوم کنین تا بهره ی کافی رو ببرین...
بعدا نوشت: عکس حذف شد!
هر چی گفتین توی دلتون، خودتونین با عرض معذرت! :-))))
- ۷۹۶
بفرمایین ترشی،
تازه ی تازه،
داغِ داغ،
زوم کنین تا بهره ی کافی رو ببرین...
بعدا نوشت: عکس حذف شد!
هر چی گفتین توی دلتون، خودتونین با عرض معذرت! :-))))
عاشق اون بیمارهایی هستم که در می زنن و میان داخل و به در و دیوار با تعجب نگاه می کنن و رو به من میگن: دکتر نیستش؟ نمیاد؟
من هم لبخند سردی ( !! ) می زنم و میگم: خودم هستم.
قیافه ی خجالت کشیده شون، همیشه به خنده می اندازه من رو!
***
به مکالمه ی من و زن و شوهر مسن دقت نومایید:
من: چند سالتونه خانم؟
شوهر: ٦٣ سالشه! پیر شده دیگه!
در حین اینکه دارم عکس می نویسم، نگاهم به سن زن توی دفترچه میوفته: عه خانم ٦١ سالتونه!
زبون زن باز میشه: دیدی ٦١ سالمه! هی می خوای سن من رو بالا ببری!
شوهر: الکی نوشته اونجا خانم دکتر!
زن: چون از من چند سال کوچیکتره و ده ساله دندون مصنوعی داره، حسودیش میشه بهم خانم دکتر!
شوهر: شما زنا پیر می کنین ما رو! هه هه الان هم که می خوای بکشی دندونای آهکیت رو، تو هم دندون مصنوعی میذاری!
زن: من پیر کردم تو رو؟! خودت پیر بودی.
شوهر: ....
زن: ...
شوهر: ....
زن: ...
من: :-)))))))
+ فراوان تفاوت سنی معکوس بین زن و شوهرها دیدم اینجا. زن ٥ سال بزرگتر، ٣ سال بزرگتر و غیره. طوری که وقتی پسر درشت هیکلِ جوان با زن همراهش اومد داخل گفتم حتما زنشه ولی ٧-٨ سالی بزرگتره از پسر. کاشف به عمل اومد که اون زن مادرش بوده نه همسرش! ماشالا بزنم به تخته خیلی خوب مونده بود، البته پسر هم چند سال بزرگتر از سنش به نظر میرسید!
اون بیمار نوجوان خوش خندهه بود که ماجراش رو تعریف کردم، این دفعه وقتی متوجه شد که ازش ده سال بزرگترم شاخ درآورد. می دونستین بی آرایشی شما رو جوان تر نشون میده عزیزانم؟! این هم از نکات مثبت طرح در منطقه ی محروم!
***
روم به دیوار، روم به دیوار... ولی امروز باز بلا سرم اومد. حین کشیدن، دندون لق شد و الواتور دَر رفت و محکم رفت توی انگشتی ( شست له شده اخیرم!!) که برای ساپورت زبون و فک بیمار پشت دندون مریض گذاشته بودم و زخم شد! بیمار مشکوک نبود ولی از بس همکلاسی هام، استرس وارد کردن که اگه این طوری شد، حتما بفرستین مریض آزمایش ایدز بده که از بیمار تست رپید گرفتیم. نتیجه منفی بود خداروشکر.
از طرفی واقعا عذاب وجدان می گیرم وقتی بیمار با دندون درد میاد و به خاطر سختی کارش و توصیه پزشکم، دندونش رو نمی کشم و ارجاعش میدم به مطب های سطح شهر. متاسفم که کاری غیر از ارجاع از دستم برنمیاد. :-(
باورتون نمیشه تا چه حد برای رسیدن آخر هفته و رفتن به سینما با برادرجانم، لحظه شماری می کنم. قراره بریم " آینه بغل" رو ببینیم. البته من دفعه ی دومم میشه. دفعه اول در کنار لحظاتی که با چشم های خیس از اشک در اثر خندیدن زیاد، فکر می کردم چقدر فیلمش بی مفهوم ولی خنده داره، به خواهرم می گفتم جای داداشمون خالیه که صدای خنده های بلندش، کل سینما رو بلرزونه! آخرین بار "بارکد" رو با برادرجان توی سینما دیدیم و در خیلی از صحنه ها من از صدای خندیدنش خنده ام می گرفت. عزیزززم دلم برای سرتق بازی هاش تنگ شد! هفته ی پیش، خواهر و برادرم گفتن هوس اسنک خونگی کردن و خب ما جفتشون رو فرستادیم داخل آشپزخونه و گفتیم این گوی و این میدان! درسته هر دو خیلی به من کنایه انداختن که تنبل خانوم! پاشو تو هم بیا کمک، ولی من سنگرم رو حفظ کردم و گفتم: اولا من خسته ام بعد از یک هفته کار و دوما من مهمونم الان اینجا! نتیجه ی کارشون عالی بود و میشه گفت حتی دلم برای طعم اسنک "خواهر-برادر پَز" هم تنگ شده...
الاول- پسر جوون وارد اتاقم شد و گفت که پدرش سکته مغزی کرده و دندون هاش لق شدن و می ترسه دندون ها بیوفتن ته حلق پدرش، عکس دندون های پدرش رو نشون داد و با نگرانی پرسید: بیارمش شما دندون هاش رو می کشید خانم دکتر؟ گفتم بله فقط نامه از پزشک مرکز بیار واسم. ساعتی بعد، پسر دوباره در زد و گفت پدرم رو آوردم، آنتی بیوتیک رو هم همون طور که گفته بودین، یک ساعت پیش خورده. بیایم داخل؟ اجازه دادم. ویلچر پدر پیرش رو با باز کردن هر دو لنگه ی در داخل آورد و به سمت یونیت برد. دوباره نگران پرسید: میشه روی همین ویلچر واسش بکشین؟ سخته روی یونیت بخوابونمش. دندون های پیرمرد رو معاینه و کردم و گفتم: بله که میشه. چراغ یونیت رو بالای ویلچر تنظیم کردم و خم شدم و سریع دندون هاش رو کشیدم. پسر با وسواس پرسید: کامل در اومد دیگه؟ گفتم: بله خیالتون راحت و فکر کردم: چه پسر خَلف و خوبی...
الثانی- دوستم میگه مگه دستت درد نمی کنه؟ خب نکش! ولی باز وقتی دندون غیرقابل نگه داری می بینم، دلم می سوزه و به خودم میگم آروم آروم لقش کن و بکش واسش. دندون پره مولر دوم پایین( پنجمین دندون از خط وسط) کاملا پوسیده رو با حوصله لق کردم. ریشه کش رو داخل دهان بردم ولی نمی تونست ریشه پوسیده رو بگیره. اِلِواتور ظریف رو وارد حفره دندون کردم و بردم زیر ریشه و هولش دادم بالا. دندون انگار فنر زیرش باشه، پرید از دهان بیرون و محکم خورد تو صورتم و افتاد روی زمین!! طبیعتا صورتم خونی شد! :-/
الثالث- دیدین روی الاغ چطوری می شینن؟ ندیدین؟ خب اسب سواری رو که دیدین! حکایت یک سری از بیمارهای منه که تا روی یونیت میخوابن، پاهاشون رو می اندازن این طرف و اون طرف یونیت! قشنگ کلاس کاری سفینه ی فضایی من رو (به بچه ها میگم اسم یونیتم سفینه فضاییه!)، با ژست خر سواریشون میارن پایین!
الرابع- وقتی بی حسی فک پایین برای اطفال می زنم و نصف فک به اضافه لبشون بی حس میشه، آخر سر یک رول پنبه سمت مخالف دندونی که کار کردم میذارم و به بچه میگم گاز بگیره. این طوری هم به ترمیم سمت مقابلش فشار نمیاره و نمی شکنه و هم اینکه به لبش آسیبی نمیزنه. کلی به مادر سینا توصیه کردم حواستون باشه رول پنبه رو تا یک ساعت گاز بگیره؛ اون وقت از اتاق که بیرون رفته بودن، دهان بچه اش رو شسته و پنبه رو دور انداخته بود. یک ربع بعد، بچه رو با دهان خونی آورد که پانسمانش کنده شده. نگاه کردم دیدم لب خونی بچه پر از جای دندونه. بچه ها وقتی می بینن بی حس شده لبشون، خوششون میاد و هی با کنجکاوی لبشون رو گاز می گیرن! سینا کوچولو هم تا تونسته بود، لبش رو محکم گاز گرفته بود. دلم ریش شد و با افسوس به مادرش که شرمنده شده بود، نگاه کردم...
الخامس- واسه دو تا از دندون های قدامی بیمار ترمیم زیبایی انجام دادم. یکی از دندون هاش کاملا کج بود و پوسیده، تراشش دادم و کلی وقت گذاشتم و با وسواس خوشگلش کردم. عکس اول و پایان کار گرفتم ( نور توی عکس دوم افتاده، وگرنه کاملا همرنگ دندون های کناریشونن) . خود بیمار هم عکس پیش از عمل! گرفت. کارش که تموم شد گفتم برو جلو آینه لبخند بزن ببین دوست داری؟ گفت نه خانوم دکتر عجله دارم مهمون دارم. میرم تو خونه به شوهرم میگم پولش رو بده تا بخندم واست! خندیدم و گفتم: باشه شیطون! برو دلبری کن واسش!
السادس- برف بیاد ولی تنها باشی و کسی نباشه که باهاش برف بازی کنی. تنها فایده ای که واسم داشت این بود که وقتی شست دست راستم بین در ماشین گیر کرد و ناخنش له شد، سریع یک گلوله برف روش گذاشتم. زیر ناخنم که کبود شد ولی امیدوارم ناخنم کشیدنی نشه. چرا من انقدر با دست هام نامهربونم؟!
*عنوان جاده لغزنده است از داماهی
بعدا نوشت: عکس حذف شد
با توجه به حدیث بالا و حجم بالای ترسی که بچه ها از من و اتاقم دارن، مطمئنا من بهشت رو هم ببینم؛ این سرای مذکور رو نمی بینم. هعییی...
برای ارزیابی میزان همکاری بیماران اطفال توی دندونپزشکی یک طبقه بندی به اسم فرانکل داریم. بچه ی کاملا غیر همکار دو منفی، غیرهمکاری که امید میره یکم همکار بشه منفی، بچه همکار و کمی نگران مثبت، و بچه ی کاملا همکار دو مثبته. بعد تصور کنین بچه ای که امروز آخر سر نوبت داده بودم از دو منفی هم به رد بود. از همون اول کار جیغ می زد تا وقتی به زور روی یونیت خوابوندنش. قشنگ اندیکاسیون بیهوشی داشت، ولی هزینه اتاق عمل هم نداشتن. اون تکنیک های مهربونی و جونم و قربونم اصلا فایده ای نداشت. یکم صبر کردم تا گریه هاش تموم بشه، دیدم نه! به مامان بچه آروم گفتم قراره سرش داد بزنم، در جریان باشین! اونجا بود که اون روی هوپانه ام رو گذاشتم زمین و همپای بچه شروع کردم به داد و بیداد!! اول از همه مامان بچه رو با داد همراه چشمک بیرون کردم. بعد خانوم نون که میومد با مهربونی بچه رو ساکت کنه بدتر لوسش می کرد و همین طور آقای میم ( تمیزکار) که اینطور وقت ها از عمد توی اتاقم معطل می کنه و بیرون نمیره و از اون ور اتاق بچه رو دعوا می کنه فرستادم بیرون. گفتم تحت هیچ شرایطی کسی نیاد توی اتاقم! همه رفتن. تابلت( میز دندونپرشکی) رو آوردم روی سینه بچه. یه جورایی گیرش انداختم. بعد خبیث خندیدم و گفتم: نازنین! الان من موندم و تو! همه رفتن خونشون! من تا خود صبح وقت دارم. میخوای زود بری؟ با جیغ گفت: آرهههه مامااااان!
-مامانت نیست. رفت خونتون. گفت هر وقت کار نازنین تموم شد بگین بیام دنبالش!
از ترس یکم صدای گریه اش کم شد و به اطراف نگاه کرد. سریع بی حسی زدم واسش. جیغش دوباره بالا رفت. طفل معصوم متوجه شد انگار گیر افتاده با گریه گفت: خالههه درد نداشته باشه!
- اگه اذیت کنی درد داره.
و واقعا هم اذیت کرد. دست و پا می زد و گریه می کرد. با یک دستم فکش رو باز نگه داشته بودم و با دست دیگه ام تراش می دادم. هعی به خودم می گفتم: تشنج نکنه؟ نبنده دهانش رو کلا انگشتم به فنا بره؟ زبونش سوراخ نشه؟ جیش نکنه؟!! توی همین افکار بودم و تصمیم گرفتم شیفت بدم از خاله عصبانی به خاله ی مهربون. قصه ی همیشگی کِرم های توی دندون که این بار عروسی گرفتن و من عروسیشون رو عزا کردم (واسه همینه که از دهانش خون میاد!) رو تعریف کردم. صدای گریه آروم آروم قطع شد. مثل اینکه بچه متوجه شد خبری نیست و ترس نداره. شروع کرد به سوال پرسیدن با فاصله زمانی سی ثانیه یک بار: خاله کی تموم میشه؟ کی تموم میشه؟ تموم میشه؟ میشه؟! چیکار داری می کنی؟ این چیه؟ اون چیه؟ تلخه؟ شیرینه؟ تنده؟
تموم شد. ازش قول گرفتم دفعه ی بعدی که میاد واسم نقاشی با موضوع دندونپزشکی بکشه که مثل بقیه ی نقاشی های بچه ها، بچسبونم به دیوار اتاق. دستم رو گرفت و با لبخند!! از روی یونیت پا شد. در اتاق که باز شد همه پشت در تجمع کرده بودن. لبخند پدر و مادر نازنین و تشکرشون، خستگیم رو به در کرد.
+ مشخصه به تخصص اطفال دارم جدی فکر می کنم، یا بیشتر توضیح بدم؟! خدایا یعنی میشه؟!
ممنونم که با داد و بیداد و هوچی گری و تهدید به اینکه اگه پول تو حسابم بود، کسی رو توی مرکز زنده نمی گذاشتم، اعصابم رو برای بقیه روز به هم ریختی؛ آقای پدرِ بیمارِ به ظاهر محترم!
+ عکس حذف شد+
بعدا نوشت: با دقت به عکس سه نکته رو متوجه شدم:
یک: من از اولم دست خطم دکتری بوده، روم به دیوار با این دست خط!
دو: انقدر عصبی بودم که یک نقطه هم جا گذاشتم: دندانپرشکی!
سه: کم مونده بوده تا روی درب اتاق، زیر نوبت قبلی خط بکشم!
بیمار مرد ٤٥-٤٦ ساله با سابقه ی ناراحتی قلبی و با نامه ی متخصص قلب وارد اتاقم شد. به قدری بدخط بود که اصلا نمی فهمیدم چی نوشته. یه عبارت اختصاری تو مایه های PCOS!! به عنوان مشکل بیمار نوشته بود. از پزشک مرکز پرسیدم، اون هم متوجه نشد چه بیماری داره ولی بقیه ی خطوط رو خوند: با آرامش و بی حسی بدون وازوکانستریکتور ( رگ فشار) کار شود. ASA ( آسپرین) از سه روز قبل قطع شود.
بیمار گفت چند روزه آسپرین نخورده. با توکل به خدا ریشه ی دندون شش بالاش رو کشیدم. زیاد خونریزی نداشت. خوشحال رفتم سراغ ٤ و ٥ که دیدم اولی خیلی خونریزی می کنه. نیاز به بخیه بود. در حین بخیه زدن حواسم به جای خالی دندون کانین (نیش) بیمار جلب شد. به طرز عجیب غریبی استخوانش گود شده بود. انگار دندونپزشک دندون رو به کل با استخوان اطرافش کشیده بود. ازش پرس و جو کردم و متوجه شدم بیمار در طی یک عملیات انتحاری بخاطر درد زیاد و با توصیه تکنسین داروخانه، سیخ داغ رو وارد دندون پوسیده اش کرده، بعد انقدر دردش تشدید شده که نصفه شب خودش با انبردست دندونش رو با استخوان اطرافش به قول خودش ' کَنده ' ! با تعجب به بیمار نگاه کردم و گفتم: چی بگم؟ یک هفته دیگه بیاین بخیه هاتون رو بکشم. ولی نه، شما که بلدین بخیه رو هم خودتون بکشین! :-/
#بیمارِ_دندانپزشک
***
یه استاد اطفال داشتیم که می گفت دندونپزشکا بعد از یک مدت، تمام توجهشون معطوف میشه به اون دندونی که روش کار می کنن و حواسشون به بقیه دندون ها و حتی بیمار نیست! حین کار مرتب این ذکر رو بگین: به این دندون یک آدم وصله! به این دندون یک آدم وصله!
خدایی تلاشم رو می کنم وقتی بیمار میاد و از وضعیت یک دندونش شکایت داره، همه ی دندون هاش رو به صورت دقیق معاینه و راهنماییش کنم ولی بعضی وقتا انقدر سرم شلوغه که همه ی حواسم به همون دندونی که روش کار می کنم، پرت میشه. ولی اون روز فرق داشت. ترمیم کامپوزیت دندون های قدامی بود. هی یک رنگ سبز پررنگ روی دندون های خلفی بیمار حواسم رو پرت می کرد. آینه رو گرفتم سمتش و در کمال تعجب دیدم اون جسم سبزرنگ که به دندون های خلفی بالا چسبیده، آدامسه!! بعلهههه بیمار دلش نیومده بود آدامسش رو دور بندازه و اون رو چسبونده بود یک گوشه که بعدا دوباره استفاده کنه. بنده خدا از بس بهش تا آخر کار تیکه پروندم کلی خجالت کشید! :-))
#آدامس_مهم_بیمار
***
به امید هفته ای پر از اتفاقات خوب و سرشار از انرژی،
شبتون بخیر :-)
انقدر رفتار و عادات من و همخونه متفاوته که وقتی یک شباهت پیدا می کنیم کلی ذوق می کنیم. به مکالمه اخیر ما توجه فرمایید:
-هووووپ!
-جانم؟
-یه شباهت دیگه هم داریم.
-چی؟
-جفتمون عشق پاستیلیم!
-اممم! من یک هفته است به جرگه ی عاشقان پاستیل پیوستم ها، بخاطر دستم هی خوردم هی خوردم تا عاشقش شدم. البته مامانم می گفت دیروز توی برنامه خانواده، دکتره گفته پاستیل هیچ تاثیری توی ژلاتین و کلاژن سازی نداره!
-وایسا ببینم...چی؟! تو تااازه از پاستیل خوشت اومده؟
-خب آره!
-قبلش پفک میخوردی؟
-چه ربطی داره؟ خب آره!
-میدونستی وقتشه؟
-وقت چی؟
-دختر وقتشه! مگه نشنیدی دختری که از پفک برسه به پاستیل خیلی می فهمه؟
من: :-/
بگو: آااااا...
***
امروز آروم آروم کارم رو شروع کردم. گویا درد دستم بعد از باز کردن گچ، بخاطر خشک شدن عضلاتم بود. وقتی دو سه تا دندون رو با احتیاط کشیدم و دندون فاطمه کوچولوی مظلوم رو ترمیم کردم، متوجه شدم که خوشبختانه دردم خیلی کمتر شده.
باید برم تو کار دَمبل و حلقه ی لاستیکی برای تقویت مچ هام. نباید اجازه بدم دردش مزمن بشه. تا اینجای کار خیلی از دستیارم راضی بودم. بیچاره با اینکه خودش کمر درد داره امروز در حین کار، هی غصه ام رو می خورد و میومد کمر و گردنم رو با اصرار ماساژ می داد! تازه بنده خدا هر روز واسم کیک و شکلات انار میاره و به زور به خوردم میده و میگه: بخورین شما خیلی ضعیفین!
باید فردا برگردم با دستی که کمتر ولی هنوز درد می کنه. امیدوارم بیمارها درکش رو داشته باشن که نمی تونم دیگه زیاد دندون بکشم، نداشتن هم، کاری از "دستِ من" برنمیاد. من به دست ها و سلامتیم حالا حالاها نیاز دارم. خانم نون -دستیارم- زحمت قانع کردنشون رو به عهده گرفته. از طرفی امیدوارم این بار دیگه توی تاکسی بین شهری، وسط ننشینم بخصوص وقتی که کنارم یک مرد کاملا درشت هیکله. درشت هیکل معمولی نه ها! ازون هیکل هایی که نه تنها نیمه ی راست صندلی عقب رو گرفتن بلکه به نیمه چپ که دو تا خانم هستن هم دست اندازی می کنن. بنده خدا خیلی تلاش می کرد به من نخوره ولی توی پیچ های جاده، چاره ای نبود و من به خودم می گفتم بی خیال! هرچند دفعه ی بعدی ترجیح میدم پول یک نفر دیگه رو هم حساب کنم و انقدر تا آخر مسیر منقبض نباشم!
گفتم تاکسی، یاد تاکسی های در سطح شهر طرحم افتادم. هفته ی پیش تا سوار یکی از تاکسی ها شدم، راننده برگشت و بهم نگاه کرد و سریع به رو به رو خیره شد و راه افتاد. چهره اش خیلی آشنا بود. کل مسیر فکر می کردم کجا دیدمش. وقتی رسیدم و برخلاف بقیه تاکسی ها کرایه ی دوبل ازم گرفت، یادم افتاد که قبلا دو تا از دندون های راننده ی دیابتی رو کشیدم. دندون سومی رو هم چون جراحی لازم بود و وسایل جراحی نداریم، نتونستم و ارجاع دادم به مطب های شهرشون. احتمالا حق داشته دوبل حساب کنه!!
هفته ی قبلش هم وارد مغازه ای شدم و مغازه دار، پدر یکی از بیمارهام بود. کلا شهر کوچیک، این مسائل رو هم داره. راه بری آشنا می بینی و اگر هم غریبه باشی خیلی توی چشمی. جرئت نداری حرف بزنی چون مطمئنی کلامی به زبون بیاری، همراه با یک کلاغ چل کلاغ از پذیرش و ماما و تمیزکار و غیره می رسه به گوش رئیس شبکه! فقط باید موقع حرف زدنشون لبخند ژوکوند بزنی و تایید کنی و از گوشه ی چشم به ساعتت نگاه کنی که کِی ساعت کاریت تموم میشه!
مشخصه دوست ندارم برگردم؟!
#تاکسی
#مرد_گنده
#راننده_آشنا
* عنوان بانو از همایون شجریان
حالا گذشته از حجم زیاد لوس کردن خودم واسه خانواده ی گِرامم در این چند روز گذشته که پاستیل می خوام واسه دستم خوبه و نمی تونم صبحونه بخورم نون ترید کنین واسم و قاشق آخر غذای ته بشقاب رو نمیتونم بخورم و قرار دارم منو نیمچه آرایشی بکنین و کلی لوس بازی های چندش آور دیگه! و ذخیره ی مهر و محبتشون واسه هفته های تنهایی پیش روم و غصه ی ایام عید از الان که به احتمال زیاد تا چهارم فروردین فقط تعطیلیم و بعد از اون باید برم شهر طرحم و واسه سیزده به در برگردم خونه [ نفسش از پشت سر هم گفتن جملات بالا می گیرد! پس نفسش را تازه می کند.] من عاشق اون مادر و خواهرایی هستم که در به در دنبال عروس دانشجوی دندونپزشکی/پزشکی هستن واسه گل پسرشون و فقط افق های خیلی دور رو می بینن که عروس کار می کنه و کمک دست پسرشونه تا به قندِ عسلشون خدای نکرده فشار زندگی زیاد وارد نشه. بعد همین مادرها، وقتی تماس می گیرن و می فهمن عروس رویایی موردنظرشون طرحیه تا حداقل یک سال و نیم دیگه و به افق کوتاه مدتی هم باید این وسط توجه می کردن، که نکردن میرن و پشت سرشون رو نگاه نمی کنن!
طرف تا آخر عمرش که طرحی نیست؛ ایششش!
#دیتام_بهم_خورد!