- جمعه ۱۷ ارديبهشت ۹۵
- ۲۱:۱۷
بعضی از شعرای عادل دانتیسم به قدری شرح حال منه که در حال خوندن چند باره اش ، ماتم می بره !
شرح چشمان من و لبخندی که الان من رو از هر چی شبیهشه بیزار کرده :
- ۴۸۲
بعضی از شعرای عادل دانتیسم به قدری شرح حال منه که در حال خوندن چند باره اش ، ماتم می بره !
شرح چشمان من و لبخندی که الان من رو از هر چی شبیهشه بیزار کرده :
بالاخره بعد از سه هفته رو انداختن به این و اون که بریم ' ابد و یک روز ' و ببینیم و شنیدن این جملات :
- فردا امتحان دارم
- میگن گریه دار و اعصاب خوردکنه ، بریم 50 کیلو آلبالو
- من فیلم طنز دوست دارم فقط
- از سینما اصن خوشم نمیاد
تصمیم گرفتم که خودم تنهایی ! برم سینما ، راستش من برعکس اون دوست بالایی با دیدن ' من سالوادور نیستم ' دیگه به فیلمای طنز ایرانی اعتماد ندارم ! خلاصه کنم دم دمای رفتن خواهرم هم گفت میاد ، دو تایی با بلیتای اینترنتیمون رفتیم و به راحتی صف طویل دم سینما رو دور زدیم :)
نمیگم فیلم فوق العاده ای بود ، ولی واقعا دلنشین بودن تک تک صحنه هاش ، مهربونی و حرف گوش کنی های سمیه ، رفتارهای مادر خانواده که تک و توک خیلی بامزه بودن ، مظلومیت نوید ، بوس فرستادن های پشت خط مرتضی و بازی خوب و کاملا باورپذیر محسن ؛ همه و همه عالی بودن ...
من خودم رو آماده کرده بودم چند لیتر اشک بریزم ولی متاسفانه اصلا گریم نگرفت ، فقط آخرای فیلم احساس کردم دارم بغض می کنم که به حمدالله با صحنه ی پایانی برطرف شد ...
در کل توصیه می کنم حتما حتما این فیلم رو ببینید ، واقعا ارزشش رو داره .
+ هزار بار به خودم گفتم هوپ جان ! وقتی میری بیرون فقط به لیست خرید گوشیت نگاه کن نه به کیف پرپولت ! چون نتیجه این میشه که باز بی جنبه بازی درمیاری و توی یه مغازه گیر میوفتی و با کیف خالی از پول خارج میشی :|
حالا گفتن نداره ، دست شما بیانی ها رو هم می بوسیم که خیلی زود مشکل رو برطرف کردین و نذاشتین مثل بلاگفا وبلاگمون بپره ، ولی ... من آمار بازدیدم صفر شد و دوباره از اول شروع شد :|
و اینکه صندوق بیان من چند هفته ای هست که خیلی بازی درمیاره !!
+ امروز یه روز خوب بود ، خداروشکر :)
بهمون زور میگین ؟
صلاح دونستین فقط از ما امتحان بگیرین ؟
اگه ندیم ازمون نمره کم میشه ولی اگه بدیم هیچ تاثیری نداره توی نمره نهایی ؟! آخه زورگو ها ؟
میخواین وقت تلگرام و نت بازی آخر هفته ما رو بگیرین ؟؟
هه ! زهی خیال باطل ...
ما هم کتاب و میذاریم کنار دستمون ، بین تلگرام بازی یه نگاهی بهش میندازیم !
توی این فکرم چرا ما جمعیت اناث ایرانی از مسئله ای مثل عادت ماهیانه خجالت می کشیم ؟! چرا وقتی از درد داریم به خودمون می پیچیم ، باید تظاهر کنیم به اینکه سردرد داریم تا بتونیم مثلا از خدماتی مرد دانشگاه ژلوفن بگیریم ؟
چرا وقتی مسکن هم چاره ساز نبوده و حالمون سر کلاس بد شده ، بیشتر ازین که نگران خودمون باشیم ، نگران این هستیم که وای پسرای کلاس حالا پچ پچشون شروع میشه ؟
چرا وقتی کل ماه رو منتظریم تا پریود بشیم تا با خیال راحت لاک بزنیم و نگران پاک کردنش واسه نماز خوندن نباشیم ، از ترس اینکه فلان پسر هم کلاسی ، فامیل یا برادر بفهمه ، ناخن های لاک زده خوشگلمون رو قایم می کنیم ؟
اصلا چرا اینجا مثل ژاپن ما زن ها نشونه ی این دوره رو به لباسمون نمی زنیم تا بقیه بفهمن و توی این چند روز سر به سرمون نذارن ؟ رعایت حالمون رو بکنن ؟ مهربون باشن باهامون ؟!
خدایی من به شخصه تغیرات روحیم توی این چند روز اصلا دست خودم نیست ، به شدت زودرنج میشم و رنجور و بی حوصله ... درد دارم و ندارم ، حالم خوبه و نیست ، پریود شدن رو دوست دارم و ازش متنفرم !
+ امروز سر همین حساسیت با باباییم بحثم شد :|
یک روز از پسِ یک اتفاق؛ بزرگ می شوی !
روز اول حالت سنگین می شود ، گیج می شوی
هرلحظه گمان می کنی دنیا خراب می شود وسط سرت و تمام
روز دوم چشمهایت تب می کند؛ می سوزد
ولی حالت دیگر به سنگینیِ دیروز نیست
روز سوم
امان از روز سوم که وقتی به نیمه می رسد ،خودت را برمی داری
می روی گوشه ای
و می باری و می باری و می باری
به حال تمام خوش باوری هایت ، به حال تمام رویاهایت
به حال خواستن هایی که خواسته نشد
حرف هایی که گفته نشد
و دلی که دیده نشد
می باری و می باری و می باری
و بعد تمام
از پسِ تمام اشک هایت
بزرگ می شوی
گفته بودم
گاهی اتفاق ها درست می افتد
وسط خوش باوری هایت .
گاهی خدا آنقدر دلش به حالِ باورهایِ ساده ی ما می سوزد
که زمین می زند ما را با همان باورها
و بعد کنارم ان می ایستد
دستش را دراز می کند
و ما را از دوباره شروع می کند
با یک زخم
که یادمان باشد
گاهی سادگی
درماندگی می آورد
#عادل_دانتیسم
+ امان از باریدن های گاه و بی گاه ، امان از زخم دل ، امان ...
مرز بین عشق و تنفر خیلی خیلی باریکه ، یه روزی اینجا از عشق و علاقه ام به اون میگفتم ، ولی امشب میخوام بگم که من اون مرز و رد کردم و الان ازش متنفرم ، جوری که امروز با اینکه باورم نمیشد ولی آرزوی مرگش رو کردم :|
هیچ وقت اون روز و اون صحبت های خاصت رو یادم نمیره بابا : دخترم ، اگه همه ی دنیا تنهات بذارن ، من کنارتم ؛ از مامانت نزدیک تر به من که کسی نیست ، بدون این و که خدای ناکرده احتمالش هست که من و اون نسبتی با هم نداشته باشیم یک زمانی ، ولی تو همیشه و همیشه دختر منی ، از خون منی ، مایه ی افتخار منی ...
با این حرفت دلم و گرم کردی و خیالم رو راحت که پشتم گرمه گرمه
+ شاید از سختگیری هات اغلب اوقات خسته بشم بابا ، شاید بعضی وقت ها وقتی حرف میزنی سرم تو گوشی و حواسم بهت نباشه ، ولی این رو بدون بابا ، با اینکه یادم نمیاد آخرین بار کی بهت گفتم دوستت دارم ، تو تنها قهرمان زندگی منی ، بی برو و برگرد ...
یه فکری مثل خوره توی سرم وول میخورد ، باید ازش حلالیت میخواستم ... به مامان هم گفته بودم ، باهام موافق بود ...
نمیدونم چرا دفعه آخر که از سمج بودنش عصبانی شدم ، باهاش به بدی رفتار کردم مگه نه اینکه همیشه حواسم بود دل کسی رو نشکنم و تحقیرش نکنم ... اون روز ، نگذاشتم حرفش و بزنه و به جاش باهاش دعوا کردم که خسته شدم از سمج بودنت ، دست از سرم بردار ...
میدونی ؟ حس کردم دلش شکست ، حال خیلی بدی داشتم ، بعد از اون هر اتفاق بدی که واسم می افتاد به دل شکسته اون ربط می دادم ، مخصوصا وقتی قلب بیچاره ی خودم هم افتاد زیر پای بی رحم یکی دیگه و خورد و خمیر شد ، بیشتر به این فکر افتادم که از آه و دل شکسته اون بوده ...
میخواستم ازش حلالیت بخوام ، برام مهم نبود چی فکر کنه در موردم یا توی ذهنش مسخرم کنه ...
ولی امروز ...
امروز حسی بهم گفت به دست چپش دقت کن و بعد غرورت رو زیر پا بذار ، نگاه کردم ، یه چیزی توی دستش برق میزد !
خیالم راحت شد ...