گرمای دست هات

  • ۱۹:۳۳

عاقله مردی 60 ساله بود ، دبیر اسبق زبان و دیابتیک ...

  از پشت گوشش شروع کردم به لمس تا جلوی گوش و بعد زیر چانه اش ، سرش رو کج کردم و یک بار به صورت ملایم و بار دیگر محکم تر ، گردنش رو لمس کردم و بعد به صورت همزمان بالای ترقوه اش رو ... 

نرمال بود ، مشکلی نبود ...

- دخترم ، همیشه انقدر دست هات گرمه ؟! 

تعجب کردم : نه همیشه ولی خب ، اممم ... بله فکر می کنم این طور باشه ! 

- من حرارت دست هات رو احساس کردم دخترم ، جسارتا انرژی بالایی داره دست هات ، می دونی یعنی چی ؟ 

در حالی که به دست هام که دو لایه دستکش دارند ، نگاه می کردم : نه 

- یعنی دست هات به مردم آرامش و انرژی و التیام میده ، شاید مسخره ام کنی و قبول نداشته باشی مثل بقیه هم نسل هات ، ولی متقابلا انرژی های منفی و مریضی های بقیه رو راحت جذب می کنی و زود به زود مریض میشی ! 

دست هام را بالا آوردم و دقیق تر نگاهشون کردم ... 

- بهش میگن انرژی درمانی ! احتمالا توی ذهنت بهم بخندی ولی یه توصیه هم بهت دارم روزی چند بار دست هات رو بکن توی یه کیسه نمک ، انرژی های منفی مردم رو این طوری از خودت دور کن ...

سعی کردم چشم های گرد شده از تعجبم رو به حالت عادی دربیارم : ا ... خب ... من نمی دونم چی بگم ! 

- ببخش سرت رو درد آوردم ... 

در حالیکه با احتیاط و ترس ، دوباره دستم رو نزدیک صورتش می بردم : خواهش می کنم .

انرژی درمانی

  • ۵۴۴

درس فوبیا

  • ۰۶:۵۰

متاسفانه بین نیاز به تمرکز برای درس خوندن 

و 

پرت شدن حواس به جاهایی که نباید و 

غمگین شدن متعاقبش ،

رابطه مستقیم وجود داره ...


+ چطوره دیگه درس نخونم ؟ :-/ 

  • ۳۷۹

یادم باشد

  • ۱۸:۰۹

همیشه این رو به خاطر داشته باش که بزرگی به مدرک و مقام نیست که بهش بنازی و دماغت رو بگیری بالا و از کنار بقیه با غرور رد بشی ! 

همینطور آویزه ی گوشت باشه که تو تحت هر شرایطی باید با مردم با احترام و خوبی صحبت کنی ... چه بی حوصله باشی ، چه ناراحت و چه بیمار ... 

بدون که حالا حالاها باید تمرین صبر و تحمل کنی در رابطه با دیگران ، چه یک پیرزن کم تحمل و کنجکاو باشه ، چه یک دختر حراف و چه یک مرد بی ادب ... هنر اینه که با همه مهربون و خوش خلق باشی وگرنه با فرد سازگار که همه راحتن و مشکلی ندارن! 

بیشتر از این ها ازت انتظار میره ، سعی کن انتظارها رو برآورده کنی و هیچ وقت ندای وجدانت رو نادیده نگیری :)

دوستدارت : لوامه درون

  • ۲۵۳

اُسکل می شویم

  • ۱۹:۴۲
یکی از دوست هام چند روزی بود که حواس درست و حسابی نداشت ، باهام درددل کرده بود که خواستگاری داره که ازش خوشش نمیاد و هرچقدر جواب رد بهش میدن ، بی خیال نمیشن و باز هم زنگ میزنن خونشون که شما دارین گناه می کنین ، این دو تا جوون هم رو میخوان ، چرا نمی ذارین به هم برسن ؟  من هم کلی راهنماییش می کردم و دلداریش می دادم که اگه دلت باهاش نیست اصلا و ابدا بهش جواب مثبت نده ... دلت برای گریه و زاری هاش نسوزه ، فکر نکن گناه داره ، فقط خودت مهمی و این جور صحبت ها !

خلاصه هفته گذشته خیلی ذهنش درگیر بود و چند باری هم خرابکاری کرد ، تا اینکه دیشب بهم پیام داد :

 * هوپ جونم ! بالاخره انقدر پسره رفت و اومد که ما راضی شدیم ... امروزم خرید عقدمون بود ... لباس عروسم و ببین ؛ خوشگله ؟ راستی آدرس آرایشگاه بوووق رو میدی بهم ؟!
این رو گفت و بدون اینکه منتظر عکس العمل من بشه ، رفت ! حالا قیافه من به معنای واقعی کلمه پوکر فیس بود :| اولش اصلا باورم نمیشد ، اینکه میگفت اصلا پسره به دلش ننشسته ! ده روز دیگه ماه رمضونه ، چه عجله ایه ؟ چرا انقدر هول هولکی ؟
 بعد به عکس که نگاه می کردم می دیدم لباسی که پوشیده ، به لباس عروس که نه ولی بخاطر رنگ سفیدش به لباس نامزدی می خوره !
کم کم باور کردم ، دوست ناقلای من هم آنلاین نمی شد دیگه ! من رو گذاشته بود توی خماری و رفته بود :| دیگه وقتی که داشتیم با دوست مشترکمون برنامه می چیدیم که چی بپوشیم توی عقدش ، خانم آنلاین شدن و گفتن : هاهاهاها ... فکر نمی کردم انقدر زود اسکل بشی !
من : :|
 - آخه من با این حال و هوام که گفتم ازش بدم میاد ، انقدر زود نظرم عوض میشه و بله میگم بهش ؟
و دوباره من : :-/
- می خواستم یکی رو بذارم سرکار تا حال و هوام عوض بشه ^_^
 من : خیلی بی شووری :|
هیچی دیگه ، خوشحالم که با اسکل شدنم ، نقشی هر چند کوچیک در خوشحالیش ایفا کردم !


  • ۳۷۷

در مجمع عکاسان

  • ۱۶:۰۱
دیروز عقد صمیمی ترین و دوست داشتنی ترین دوستم بود  ، حیسا مثل خواهرم میمونه ، خواهری که 20 روز ازم کوچیکتره ...
دختری که عاشق عکاسیه و با علاقه در کنار رشته ی دانشگاهیش اون رو دنبال می کنه ...
 همیشه هم کلی عکس از دوست و خانواده و فامیلش دنبالشه ، جوری که دیروز مهمون ها با اینکه اکثرا دفعه اولی بود که همدیگه رو از نزدیک می دیدن ، ولی کامل هم رو می شناختن و با خنده میگفتن شما باید فلانی باشی ، عکس هات رو حیسا نشونم داده ! 
مثلا مادربزرگش اومد من رو بغل کرد و کلی قربون صدقه ام رفت  که من تو رو می شناسم ، دوست حیسایی ، مثل نوه ی خودم دوست دارم ، دعا میکنم تو هم سفیدبخت بشی ؛ که با حرف هاش من هر چقدر تلاش کرده بودم که گریه نکنم ، کمی گریه ام گرفت ...

داشتم میگفتم دست بر قضا عروس خانوم توی دوره های عکاسی  با ماه داماد آشنا شد ... عکاس مراسمشون هم یکی از هم دوره های عکاسیش بود که فک کنم تا آخر جشن چند هزار تایی عکس گرفت ! یه جا عکاس باشی گفت صحنه ی حلقه دست کردن رو مرحله به مرحله اجرا کنن ، یعنی حلقه یکی یکی از بند انگشت عبور کنه و اون عکس بگیره :)) جوری که حوصله ی حیسا سر رفت و بند آخر و سریع رد کرد ... 
جالب تر از همه آخرای جشن بود که داماد دوربین رو از عکاس گرفت و خودش شروع کرد از عروس خوشگلش عکس گرفتن ... و بعد هم از تک تک مهمون ها عکس گرفت :))) خیلی صحنه ی فانی بود ، فکرش رو بکنین داماد دوربین به دست بیاد جلوی شما و ازتون عکس بگیره ! 
امیدوارم به حق روز عزیزی که در اون به هم محرم شدن ، دل هاشون برای ابد به هم محرم بمونه ... آمین 
این هم دسته گل که نه ، قفس گل ناقابل من برای دوست جونم 
  • ۲۹۰

آینه درمانی در راستای تحقق رویا

  • ۱۵:۴۳
قبلا در این پست در مورد یکی از رویاهام نوشته بودم ، من واقعا عاشق جینگیلیجات سنتی ام ، توی ذهنم هست که ان شاالله بعدا توی خونه خودم یک قسمتی رو به صورت سنتی دربیارم ، که دری با پنجره های رنگی رنگی حتما جزوی ازین قسمته :)
واسه همینه که چهارشنبه شب وقتی داشتیم خانوادگی از جلوی مغازه ها رد می شدیم ، چشمم این آینه رو گرفت و قلبم شروع کرد به تالاپ تولوپ ... بابایی هم به مناسبت روز جوان برام خریدش ( مرسی بابا ) 
دیروز با هزار ذوق و شوق به دیوار اتاقم زدمش ، دقیقا رو به روی پنجره آفتاب گیر امه ، از اون موقع تا حالا هی با ذوق میرم جلوش می ایستم و خودم رو نگاه می کنم ، شاید باورتون نشه ولی واقعا از بقیه آینه ها آدم و زیباتر نشون میده !  اونقدری که حتی ابروهای تابه تای محصول دست آرایشگر ناشیم رو هم  زیبا نشون میده ! 
بازی رنگ ها غوغا می کنه ...


  • ۳۱۴

در سطح شهر

  • ۱۶:۵۷

به تازگی توی سطح شهر پر شده از این بیلبورد پند آموز فرهنگ شهروندی : 

همه جدایی ها بد نیست* ...

امیدوارم این پیام های اخلاقی که هر چند وقت یک بار عوض میشه ، واقعا روی مردم تاثیرگذار باشه . مثلا یک مدت آموزش صبر و تحمل میدادن ، یک وقتی درباره مذمت غیبت حرف میزدن و مدتی بعد توصیه میکردن به صله رحم ...

 شاید به این امید که مردم همیشه عجله دار ایران ، وقتی برای دقایقی پشت چراغ خطر می ایستند به جای اینکه سرشون رو به این طرف و ماشین بغلی و مغازه اون ور خیابون بدوزن ، حواسشون پرت این تابلوها بشه و کمی فکر کنن در موردش و باز هم شاید تغییر هر چند کوچیکی در رفتارشون بدن ...

* هر چند من جور دیگه ای از این جمله برداشت کردم ، ولی گویا هدف و رمز این جمله چیزی دیگه ای بوده :))

  • ۳۲۵

از هر دری سخنی

  • ۲۲:۰۲

وان - خانومه بهم گفت یک ساعت قبلش پماد لیدوکایین و بزن بیا ، من از ترس درد لیزر دو ساعت و نیم قبلش استفادش کردم ، نتیجه اش این شد که هنوز که هنوزه پام بی حسه و سنگین :| حس فلجا رو دارم ! ولی اصلا درد نداشت :)) 

تو - فرمون ماشین امروز تق صدا میداد ! بابا سوارش شد ، گفت خطریه ممکنه یهو حین رانندگی در بیاد ، بیاد تو دستت !!

تیری - به مامانم امروز گفتم : مادرجان شکوه ! تازگیا حس می کنم الویه غذا نیست ، فقط یه سالاد خوشمزس !! بسکه خوش خوراکه و نیم ساعت بعدش دوباره گشنه ات میشه ... مامانم هم چپ چپ نگاه کرد و گفت : بسکه برنجی شدین شماها ...

فور - سرویس عقد دوست صمیمیم رو دیدم ، ته مایه ی گلدن رز داشت ، با قیمت خیلی مناسب از تهران خریده بود ، حدودا 4-5 میلیون ارزونتر ، چرا من فکر می کردم تهران چیزاش باید گرون تر باشه ؟ 

فایو - میشه واسه خوشبختی دوستم ، که مثل خواهرم دوسش دارم دعا کنین ؟ 

سیکس - شماها هم مامانتون قهر می کنه ، در کابینت و یخچال و محکم میکوبه به هم ؟! :-\

سون - امروز تمرین صبر کردم با خانوم اسمال زاده ! جان خودم ، خودش گفت اسمال زاده هستم ...یکی دو بار نزدیک بود از کوره در برم ها ! 

ایت - آدم گناه کار میشه توی گروه ورودی بخواد رمزی حرف بزنه ، چون تک تک بلند میشن میان پی وی و میپرسن جریان چیه ؟ یادم باشه ازین به بعد بیشتر حواسم به زبونم باشه :| 

ناین - پیرو مورد قبلی ولی یه کار دیگه هم باید یاد بگیرم ، اینکه شجاع باشم و زیر ظلم نرم ، می خواد ظلم استاد باشه یا هم ورودی ! 

تن - وابستگی به ماشین خر است ! من بدون ماشین چیکار کنم ؟

الون - ایروبیک متابولیسم بدنم رو برده بالا ، خوراکم بیشتر شده و مقابله با میل به خوردن خیلی سخته ! 

توالو! - اصن نگاه به شماره پاراگراف می کنم ، خندم میگیره یادم میره چی میخواستم بگم ! حرف هام تموم شدن اصلا ...

  • ۴۰۰

سخنان برادرانه

  • ۰۰:۵۲

 ازت خواهش میکنم احساس قشنگت و سفت و محکم در دلت نگهش دار تا بتونی به کسی که واقعا شایسته توست بدی و نگذار که اذیتت کنه.

میدونم تو سرشار از احساسی، سرشار از عشق و محبتی هم نیاز داری که دوست بداری و هم نیاز داری که دوست داشته شوی،

میدونم که گاهی از شدت تنهایی و هجوم احساسات یا خاطرات، بار سنگینی بر روی سینه ات حس می کنی،


بدون موهبت جلا خوردن روح و وسیع تر شدن احساس و شخصیتت به تو داده شده،


گاهی باید گام در پرتگاه بگذاری تا بدانی پرواز را بلدی و انگاه اوج بگیر.


ایزد یکتا تو را دوست دارد و از تو جواهری ناب می سازد،...

عشق موهبتی است الهی، آزمونهای سختی دارد، تو بزرگ و قوی باش و سرت را بالا بگیر و از دل این آزمونها بگذر...

تو دختری  که تجربه ای گرانبها و به قیمت بسیار زیاد و سخت و دشوار بدست آورده هستی، این کم چیزی نیست،...

 تو دیگر آن دختر سابق نیستی، تو بزرگتر، عمیق تر و عاقل تر هستی، اینها حاصل همین زخمیست که خورده ای. و تو باید ترمیمش کنی....


+ مرسی که هستی ،حتی به صورت مجازی :)

  • ۴۷۲

مسلمان نشنود ، کافر نبیند !

  • ۱۸:۳۳
یکی از اهداف نوشتنم در اینجا رو دیروز کشف کردم ...
 اینکه حواسم باشه تگ مطالب  'غم درون' از ' هوپ درون' جلو نزنه ! که اگه اینجور بشه یعنی اوضاع به قول یارو گفتنی خیلی کیشمیشی ه و باید خودم رو دریابم !
یه جورایی نبرد بین خیر و شره توی وجود هر کس ... وقتایی هست که نا امیدی مثل بختک چمبره میزنه روی وجود آدم و می خواد جوونه ی امید و بخشکونه ؛ هر چقدر هم بهش بی توجهی کنی و دست و پاش رو بگیری و پرتش کنی از زندگیت بیرون ، ولت نمی کنه و از درماندگی تو به وجد میاد ... این جور وقت هاست که باید هوپ-امید درونیت دست به کار بشه و از حوزه ی استقرارش دفاع کنه ، باید انقدر با روش های مختلف تقویت شده باشه این جوونه که بتونه از پس دیو ناامیدی بربیاد ...

+ به امید اینکه امید و شادی بر غم و ناراحتی همه پیروز بشه و هیچ بنی بشری حتی دشمنتون ، رنجی که من کشیدم رو تجربه نکنه ... 
آمین :)
  • ۴۲۳
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan