- پنجشنبه ۳ تیر ۹۵
- ۱۳:۳۴
زیر ابروهایم کود پاشیده اند ...
امروز حرس شان می کنم ،
فردا دوباره سبز می شوند و میوه می دهند !
- ۳۷۵
زیر ابروهایم کود پاشیده اند ...
امروز حرس شان می کنم ،
فردا دوباره سبز می شوند و میوه می دهند !
شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خوونی
با بزرگون میشینی ، حرف میزنی...همه چی میدونی
شما که کله ت پُره ، معلم مردم گنگی
واسه هر چی که میگن جواب داری ، در نمیمونی
بگو از چیه که من دلم گرفته...
راه میرم دلم گرفته ، می شینم دلم گرفته
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته !
#محمد صالح اعلا
این حجم طولانی سکوت و ننوشتن از من بعید بود ، از خودم انتظار نداشتم ، چطوره در مورد یه موضوع دیگه سکوت کنم ؟ :|
جا داره از این تریبون استفاده کنم و بگم : داون ویت دانشگاه !
مرگ بر امتحان توی ماه رمضون گرم!
درود بر رزمندگان اسلام
سلام بر شهیدان !
مرگ بر ...
+ فقط دوست دارم فاز تبلیغات خوراکی و بستنی که بین برنامه ماه عسل پخش میشه رو متوجه بشم !! یعنی میخوان توی اوج گرسنگی ملت دلشون رو آب کنن تا بعد افطار دوان دوان برن بخرن ؟! آیم ساری فور دم !
+ کسی ندونه فکر میکنه چند ماهی هست چیزی ننوشتم :))
عروسکی بودم برات ، که تو بهم نفس دادی
دلم رو یه روز خریدی ، فرداش آوردی پس دادی
حس بد فقط اون موقع که آهنگ قدیمی ای که 14 سال پیش باهاش می رقصیدی و مسخره بازی درمی آوردی ، اشکت رو درمیاره ...
تکنولوژی همیشه هم خوب نیست ، مثل وقتی که داری برای آخرین امتحانت درس میخونی و یهو صدای گوشیت بلند میشه ، وقتی چک می کنی می بینی که نمرات یکی از درس ها رو زدن و بچه ها عکس گرفتن و تو به معنای واقعی کلمه خراب کردی ، یادت میوفته اولین امتحانی بوده که توی ماه رمضون دادی ، همونی که حالت تا حدی خراب بود ، ولی روزه ات رو گرفتی و کامل نتونستی درست رو بخونی... اعصابت به هم میریزه ، ده دقیقه تمام اشک میریزی و با حسرت به نمرت نگاه میکنی ...
پایین ترین نمره این چند ترم دانشجوییت !
تمرکز و اخلاقت بهم ریخته ... حوصله هیچ کس رو نداری ... ولی با این وجود تا دم افطار بدون استراحت ، برای اینکه خودت رو تنبیه کنی ، درس میخونی ...
موقع افطار ، میبینی که استامبولی پلو با گوشت چرخ کرده دارین ، زیاد دوست نداری ولی همیشه بدون اعتراض میخوری ... اما امشب دنبال بهونه میگردی و غر میزنی و نمیخوری ... با مامانت بد حرف میزنی ... پشیمونی ولی حوصله توجیه رفتارت و نداری ...
آخر شب ، وقتی سری به یخچال میزنی ، کنار زردآلو ها ،کاسه ی اضافه استامبولی و میبینی ... مامان همیشه به اندازه افراد جدا میکنه و توی قابلمه میریزه تا نزدیک سحر گرمش کنه ...توی قابلمه رو هم نگاه میکنی ... به اندازه دو نفر فقط غذا هست ، بابا و خواهرت ... مامانت تورو حساب نکرده ... حقته ...
غذای دیگه ای برای سحری ندارین ، تو که همیشه گوشت هاش و جدا میکردی و میخوردی ... این یه بار هم بخور دختر لوس !
سعی میکنی آروم و بی سر و صدا ، چند کفگیر از محتویات کاسه رو به قابلمه اضافه کنی ...
از ذهنت این فکر رد میشه که : موقع سحر از مامان معذرت خواهی میکنم ... میگم که ناراحت بودم و کنترل رفتارم و از دست دادم ... آره ... باید معذرت خواهی کنم ...
+ این پست رو دو سال پیش ، یعنی ماه رمضون 93 نوشتم ، خیلی زود گذشت و چقدر جالب که الان اصلا اون نمره ی کم ، به نظرم مهم نیست ، حتی با وجود اینکه کمترین نمره دانشجوییم باقی مونده با تمام افتخار !! گذر زمان باعث شد حتی با خنده ازش یاد کنم ...
گذشت زمان همه چیز رو درست می کنه ، غصه ای که امروز داری ، چند ماه و چند سال دیگه ، یه خاطره ی دوره ، خیلی دوررر
+ حلول ماه مبارک رمضان مبارک دوستان :)
- خانوم اسم بچتون چیه ؟
- صبحانه کریمی .
چرخش 180 درجه ی سر ، گشاد شدن چشم و تحلیل اسم در ذهن!
مگه صبحانه هم اسمه ؟!
بعد از بالا و پایین کردن اسامی توی ذهن ، ان شاالله که منظورش ' سبحان کریمی' بوده :|
+ یحتمل یه مکث نا به جا در ادا کردن اسم بوده فقط !
کوکوی سیب زمینی پلاس خیارشور را نباید خورد ، باید زندگی کرد!
یا
نباید تنها به قصد سیرشدن به کوکوی سیب زمینی نزدیک شد ، بلکه باید آنقدر خوردش ، که ترکید !! ( چرا یه جوری شد جمله ام ؟!!! )
دوستی که گفتم در چند پست قبل سر به سرم گذاشته بود ، اومد پی وی و ازم پرسید که وقتی از لحاظ روحی خوب نیستم و داغونم ، چجوری خودم رو آروم و جمع و جور میکنم ؟
سریع یک پاراگراف تکست براش فرستادم :
یکم گریه می کنم حالا بسته به اینکه حال روحیم چقد خراب باشه 😁 بعدشم خودم و میزنم ب اون راه و میگم ... لقش 😊 اکثر وقت هام با خدا حرف میزنم ، دعای توسل میخونم ، فیلم میبینم ، کتاب میخونم و حتی میرم پیش خانواده الکی میخندم ،سر به سر داداشم میذارم ، سرش جیغ میزنم ، آشپزی میکنم ، میرم خرید و ایروبیک ...
یک بار با دقت به پیامی که براش فرستادم دقت کردم ، تمام این چند ماه اخیر برام تداعی شد ، یک هو دلم خواست که خودم رو بغل کنم ، سفت ... طولانی ... و نوازش کنم بازوهام رو و بگم : دست مریزاد دختر !
بعد برم سراغ مامانم ، موجودی که عاشقشم ، این بار اون رو بغل کنم و ببوسم ، بگم ببخش من رو که باعث ناراحتیت شدم ، مرسی که همراهمی ، ممنونم که توی این چند ماه لحظه به لحظه حواست بهم بوده و لوسم کردی ، بی حوصلگی هام رو طاقت آوردی و سعی کردی حواسم رو پرت کنی ، میشه باز هم سر تیتر همه خواسته هات ، من رو دعا کنی ؟
بعد اشک های زیر چشمش رو پاک کنم ، بغضم رو فرو بدم و برم سر درسم !