سرگیجه

  • ۱۸:۱۹

مچاله زیر پتو... لامپ خاموش... گوشی به دست... جهش از یک سایت به سایت دیگه... لبخند بخاطر افتخارآفرینی سردار ایرانی در شب گذشته... تاسف برای کلیپ مسخره کردن دانش آموز اصفهانی توسط معلم هایش... نگاه به شعله ی بالای بخاری... چشمان خواب آلود... مقاومت در برابر خواب... پاک کردن خط چشم با آستین پشمین پیراهن... عضله منقبض کمر و یادآوری حرکت جدید دوست داشتنی*... حوله و لباس روی صندلی... نفس لوامه ی فعال و سرزنش گر... لپ تاپ و فلش و برگه های آچار اطرافش..

دل مضطرب... 

دل مضطرب، ولی مصمم... 

دل مضطرب، ولی مصمم و امیدوار به اون بالایی برای برگرداندن مکرشان به خودشان**...

برخواستن... به جنگ درون پر آشوب رفتن...


* حرکتی در پیلاتس که دراز می کشیم، پاها رو صاف و کشیده، عمود بر بدن میکنیم و با فشار کف دستها روی زمین، انگشتان پا رو به به بالای سر روی زمین میزنیم و من این حرکت رو عاشقم...

** الان متوجه شدم یه جورایی این بند، به 4 آذر و منع خشونت علیه زنان ربط داره ولی نپرسین چرا :))

  • ۴۲۰

رطب خورده، منع رطب چون کند؟!

  • ۰۰:۱۵

هر شب، دقیقا هر شب! باید از نو برای خودم فلسفه ی مسواک زدن رو توضیح بدم تا نیمه ی تنبل وجودم، اجازه ی از جا بلند شدن و مسواک زدن رو بهم بده... 

انصافا این حجم زیاد جدال درونی برای مسواک زدن شبانه، اون هم برای کسی که روزها زبونش مو درمیاره از بس به بقیه میگه مسواک بزنین، نخ دندون بکشین، مایه ی خجالته! 

اف بر تو باد ای ...!!


#از جمله اعترافات یک دنتیست آینده 


  • ۲۷۸

furtune teller 2

  • ۱۲:۲۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۳۰

یعنی چی شده؟!

  • ۲۱:۴۷

امروز تصمیم گرفتم بشینم 5-6 تا از مقاله های پایان نامه ام رو بخونم، هنوز هم تصمیم دارم بخونم ولی نمی دونم چرا ظهر هوس کردم ماکارونی درست کنم؟! عصر هوس حلوا کردم؟! و الان هم سالاد میوه؟! ^_^

تازه فردا هم میخوام ته چین درست کنم!

کسی نمی دونه چی شده؟! من که خیلی مشتاقم واسه خوندن مقاله!!! -_-

+ گاهی! یک چای داغ بریز داخل زیباترین استکان خانه؛

یک دانه شیرینی هم بگذار کنارش‌؛

همراه یک آهنگ دلنشین و به خودت بگو:

بفرمایید...‌! چایتان سرد نشود...! 

به خودت‌؛

باورت و زندگی‌ات عشق بورز؛

سن و سال‌ات مشکل عشق نیست... زمان نمی‌‌تواند بلور اصل را کدر کند... مگر آنکه تو پیوسته، برق انداختن آن را از یاد برده باشی!...

برای خودت دعا کن که آرام باشی‌؛ صبور باشی‌...

مهم نیست که آخرین زلزله‌ی زندگی‌ات چند ریشتر بود؛ مهم این است که دوباره از نو بسازی...

#کانال خبرهای خوب

  • ۵۰۳

furtune teller 1

  • ۱۵:۲۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۳۰

رمز خود را از من بخواهید!

  • ۱۱:۳۴
پست بعدی رو با توجه به خطابه ای که توی این پست ارائه دادم! قراره رمزی بنویسم، دوستان آشنا یا وبلاگ داری که مایل به دریافت رمزن، بگن تا براشون رمز رو بفرستم ؛)

قسمتی از پست بعد( مثلا میخوام هیجانش رو زیاد کنم!! ):
فقط یه کنجکاوی بود، دوست داشتیم به عنوان یک فان بهش نگاه کنیم... سرگرمی ای که قول دادیم بهم دفعه اول و آخرمون باشه!
  • ۴۳۷

باغی که دیگه تا گلو، تو پاییزه...

  • ۲۰:۰۱

مریض، که خانمی حدودا بالای 50 سال بود رو روی یونیت خوابوندم و استاد رو صدا زدم تا دندونش رو معاینه کنه و اجازه کار بهم بده.

  • ۷۶۸

سکوت می کنم که این سکوت منطقی تره...

  • ۱۷:۱۱

 واقعا در عجبم از درجه ی پستی یک سری از جوون ها( شما بخونین پسرا!)، که متاسفانه روز به روز به تعدادشون اضافه میشه... چطور می تونن انقدر بد باشن؟! چطور می تونن تا این حد گرگ باشن و توی لباس میش فرو برن؟! چطور انقدر خودشون رو خوب نشون میدن برای خانواده ی از همه جا بی خبرشون که از ته دل بهشون افتخار میکنن؟! 

چطور از ابتدای جوونی از راه راست میزنن بیرون قایمکی و هر غلطی که دلشون خواست میکنن، بعد برای ازدواج دست روی پاک ترین ها میذارن؟! لااقل حرمت نماز و روزه ای که میگین بهش اعتقاد دارین رو نگه دارین و سراغ شکننده ترین دخترها نرین، خواهش میکنم یکم به همسر آیندتون فکر کنین و بهش وفادار باشین...

خدایا به زمینت نگاه کن... 

وقتش نیست که موعودت رو بفرستی؟! 

+ آقا پسرای خوب! میدونم خوب و بد تو هر دو جنس هست، شما به خودتون نگیرین لطفا ؛)

  • ۶۵۴

I hate onions

  • ۱۱:۴۰
 عکس زیر نشون دهنده میزان علاقه ی قلبی من به پیازه! 

دو لایه دستکش بر دست-لاتکس و پلاستیکی- تا خدای نکرده دستم بعد از خرد کردن پیاز، بو نگیره! که اگه بو بگیره تا دو سه روز هر بار که دستم رو طرف بینی ام بگیرم، حالم بد میشه! مطمئنم اگه غذا پختن بدون پیاز خوشمزه می شد، سراغش رو اصلا و ابدا نمی گرفتم!!
خوشحالم که در این تنفر تنها نیستم: کلیک

+ این هم عکس جا نمازی که اکثرا روش نماز میخونم، پیش به سوی نماز جماعت وبلاگی! 

اون پارچه ی سبز، از حرمین کاظمین ه ^_^ 

+ حرف های زیادی برای گفتن دارم ولی نوشتنم نمیاد! شاعر میگه:
دل تنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...



  • ۵۰۵

چی شد که اعتراف کردی مامان؟!

  • ۱۴:۳۰

 هی به خودت میبالی که صورتت فلانه، چشمات بهمانه و وقتی گریه می کنی صورت و چشمات سریع حالت عادی پیدا میکنن! ولی نه عزیزدلم، نه دخترم... 

من مادرتم... هر بار که از دستشویی میومدی با یه نگاه به چشمات می فهمیدم کلی اشک ریختی، هر بار که از حمام میومدی از صدای گرفته ات می فهمیدم زیر دوش ضجه زدی، هر صبح که بیدار میشدی می فهمیدم شب قبلش خوب خوابت نبرده بعد می رفتم بالش ت رو می دیدم که خیسه... ولی چکار میتونستم بکنم؟! تو غمت رو توی خودت می ریختی و مظلوم بودی...

میذاشتم همه از خونه برین بیرون، اون موقع بود که می نشستم یه دل سیر گریه می کردم؛ اینجوری نگرانی اینو نداشتم که شما متوجه میشین چون تا ظهر سرخی چشم و صورتم رفته بود...

  • ۳۱۳
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan