از تو ممنونم... نکردی جوابم...

  • ۱۸:۳۷
حسین جان!
چه کردی با دل من،
در کربلایت؟!
که این دل،
برای بین الحرمینت،
دل دل میزند...
  • ۲۸۱

از گذشته چه خبر؟!

  • ۱۷:۳۶

وقتی یه بابای تاریخ خوان، تاریخ دان و تاریخ دوست داشته باشی، بالاخره به هر ترتیبی شده تاریخ یه جایی توی زندگیت پیدا میکنه... 

هر کسی برای اولین بار وارد کتابخونه بزرگش میشه، میتونه به راحتی کتاب تاریخی موردنظرش رو پیدا کنه؛ چون بابا با عشق کتاب هاش رو بر اساس سلسله ها از همون اول تا دوره معاصر مرتب کرده.

نمی دونم بابا میدونه ماها زیاد از تاریخ خوشمون نمیاد یا نه... شاید هم از بی میلی مون نسبت به مباحث پایان نامه اش، یه چیزایی حدس زده باشه که سعی میکنه کم کم ما رو توی راه بیاره... مثل وقتی که خاطرات اعتمادالسلطنه رو خریده بود، بهم نشون داد و گفت توی ادبیاتتون ازش حرف زده بخونش جالبه... یا وقتی به هر شهری سفر میکنیم حتما اماکن تاریخیش رو نشونمون میده و بهتر از مسئولین اونجا در مورد پیشینه اش توضیح میده... همین طور به محض اینکه اسم یه رمان تاریخی رو پیشش بیاری، توی آرشیو ذهنیش میمونه و بالاخره توی یکی از جمعه بازارها پیداش میکنه.

 یکی دو سال پیش گفتم دبیر تاریخ دبیرستانمون کتاب مورگان شوستر آمریکایی رو معرفی کرده بود تا بعد از کنکور بخونیم، هفته پیش چشمش بهش افتاده بود، برام خریده بود و با ذوق بهم دادش ^_^ 

امروز هم کتاب دخترم فرح رو واسم خرید که یه زمانی گفته بودم دوست دارم بخونمش... 

بابا بی صبرانه منتظره تا بازنشسته بشه و سفری به چین و مصر داشته باشه... همیشه میگه اگه گذشته رو خوب مطالعه کنی، میتونی آینده رو پیش بینی کنی، چون تاریخ مرتب تکرار میشه...

خدا رو چه دیدی شاید ما هم به تاریخ علاقه مند شدیم و خبر نداریم! 

+ چند ماه پیش، لیست کتابهای فریبا وفی و نسیم مرعشی رو برای بابا نوشتم تا برام بخره، فکر کنم یادش رفته! خودم باید دست به کار بشم ؛))

  • ۵۱۳

بنگاه خیریه!

  • ۰۹:۰۶

' تصمیم گرفتیم تا پایان درست، شوهرت بدیم! '

الان من چی بگم که جرئت ندارم برم توی بخش فلان، دنبال استاد پایان نامه ام؟!

از منشی های مختلفش تا آقای فلانی که مسئول خدماتیشه، من رو میکشن کنار و مورد معرفی میکنن بهم :| 

خب آدم معذب میشه، بعد بهونه پیدا می کنه و دیگه سراغ استادش نمیره، بعد پایان نامه اش روی دستش باد میکنه! 

+ دوشنبه اول ماه قمری و طرح ختم سوره واقعه...

  • ۸۰۷

Salesman

  • ۱۷:۳۵

وقتی ساعت 10 و نیم صبح میرین سینما، انتظار داشته باشین که سینما وی آی پی برای شما باشه و کوچکترین صداها اعم از باز کردن چیپس و خوردنش بسیار بلند به نظر برسه!

خیلی فیلم خوبی بود و البته طولانی و پر کشش... بازی های باورپذیر فیلم، قصه ی جذاب و پرتعلیقش، شهری که خاکستری رنگه، غیرت قشنگ عماد و گریه ی آخر سرش، ترس رعنا از دستشویی رفتن، نگاه پر از التماس پیرمرد و خس خس طبیعی قفسه ی سینه اش، شیرین زبونی صدرا و ترسش از بحث رعنا و عماد، نگاه با مکث بابک به لباس مجلسی مستاجر قبلی، لحن با اضطراب زن توی تاکسی و سردرگمی عماد، قربون صدقه ی زن پیرمرد که حسی مخلوط از تنفر به پیرمرد و ترحم به زن رو منتقل میکرد، پریدن ناگهانی نون تست، شرمندگی پسر سر کلاس... همه و همه از جمله صحنه های ماندگار فیلم بودن...

بعد از رسیدن به خونه و پرسیدن مامان که فیلم چطور بود؟ فقط گفتم: مامان! دیگه هیچ وقت بدون اینکه گوشی آیفون رو برنداشتی و نگفتی کیه؟ در رو باز نکن روی ما... زودتر تصویریش کنین خواهشا...

  • ۴۵۸

مهردخت ؛)

  • ۱۴:۰۰

هر سال...

روز تولدم،

شمع های بیشتری برایم

اشک می ریزند...


گردن آویز پاییزی ام ؛)

+ موهام، تا دیروز تا انتهای مهره های کمری م امتداد داشتن... امروز اومدن تا زیر شونه هام... امان از دست آرایشگرها و قیچی توی دستشون.

  • ۸۹۸

دیگه این مدلش رو نداشتم که خداروشکر کلکسیونم تکمیل شد :|

  • ۱۵:۵۶

  • ۵۲۹

چالش انتخاب 3 از 10 بهار پاتریکیان

  • ۱۴:۳۳

- زیباترین عکسی که از طبیعت گرفتین ؟

- اولین خاطره ای که از زندگی دارید،چیست؟

دورترین خاطره های که دارم برمیگرده به دو یا سه سالگیم، تصاویری خیلی محو... توی یه خونه قدیمی کوچیک اما حیاط دار زندگی میکردیم... ازون خونه هایی که آشپزخونه شون اون طرف حیاطن... یه تصویر مربوط به وقتیه که شیرینی خریده بودیم و مامانم اجازه نمیداد برم سر یخچال :| من هم عصر که کنارش خوابیده بودم، وقتی مطمئن شدم مامانم خوابه آروم بلند شدم رفتم سر یخچالمون... ازون یخچالای قفل دار بود... به زور درش رو باز کردم و یادم نیست آخر شیرینی رو خوردم یا نه ولی یادمه همه اش حواسم به اون طرف حیاط بود که مامانم نیاد سراغم ؛)))

دوباره یه خاطره ازون زمان دارم که الان برام خیلی چندشناکه... شب بود و توی حیاط بساط کباب پختن به راه بود... من عاشق دنبه بودم اون موقع :||| با نون منتظر وایساده بودم تا دنبه ها بپزه و بخورم... فکرش رو که الان میکنم، بدنم یه جوری میشه :|


- بدترین سوتی که دادی چی بوده؟

زیاد حضور ذهن ندارم برای سوتی هام... اونایی که یادم بیاد و می نویسم اگه خنده دار نبود، ببخشین به بزرگی خودتون

1.کلاس کنکور بودیم، مختلط بود و شلوغ... منم خیلی ادعام میشد و سوال هم زیاد می پرسیدم... استاد فیزیک داشت درس میداد و فرمول میگفت، دستم رو بالا بردم و گفتم: ببخشین این فرمولی که گفتین خانوممون یه جور دیگه گفته!  یکی از پسرای بیمزه به صورت کشیده گفت خانمتووووون؟! و همه خندیدن... خب چیکار میکردم اون موقع زیاد نمیگفتیم دبیرمون :|

2.ترمکی بودیم و هیچ جا رو نمیشناختیم... روز اول میخواستیم بریم تریا... نمیدونستیم زنونه مردونه است، رفتیم قسمت مردونه و وایسادیم که سفارش بدیم، مسئولش گفت ندیدین تابلوی آقایان به اون بززگی رو؟! خب ضایع شدیم و برگشتیم جلوی اون همه پسر...

3.این سوتی واسه من نیست مال یکی از دخترای فامیله... عمه عروس شده بود، خواهرشوهرش لال و ناشنوا بود، توی حرف هاشون هی میگفتن لاله بهمان و بیسار... دختر فامیل ما هم فکر کرده بود اسم طرف لاله است :| موقع تعارف چایی گفت بفرمایین لاله خانوم :|| حالا خود طرف که متوجه نمیشد ولی قیافه بقیه خواهرشوهرهاش دیدن داشت :||


+ لینک اصلی چالش---> اینجا

+ باز هم دعوت می کنم از هر کسی که دوست داره توی این چالش شرکت کنه ؛)


  • ۴۶۰

عزیز مهر من ؛)

  • ۱۱:۴۳

 شب یلدا بود و قهوه ای های نا منظم و دلبر، بین خرمن موهای مشکی... بدترین شب یلدای همه عمر...

دو ماهه که قهوه ای ها گم شدن، جای موقتشون رو پس دادن...

و حالا دوباره مشکی پر کلاغی، با قار قارش خبر از رسیدن زیباترین فصل سال می کنه...


+ منطق پاییز، 

مثل بی منطقی زنی است

که وقتی دارد

 از زندگی مردی می رود ،

موهایش را رنگ می کند...

#کامران_رسول_زاده


+ چقدر بی منطق بودم :|

+ انقدر مهر برام خاطره انگیز بوده و دوستش دارم که نتونم ازش دلگیر باشم، عزیز مهر من رسید ؛)

  • ۳۰۱

باید اعترافی بکنم... مادرم که می خندد، خوشبختم

  • ۲۲:۴۴

 ننه جون همیشه میگفته که 70 روز بعد از عید به دنیا اومده؛ یعنی حدودا اوایل خرداد... ولی شناسنامه اش چیز دیگه ای میگه و 31 شهریور رو نشون میده... 

 چندین سال پیش خرداد رو برای تبریک بهش انتخاب کرده بودیم و حتی خرداد ماهی که چهارم دبستان بودم براش یه مجله خانواده کادو گرفتم! 

کلا مامان خیلی سخت گیره! ازونایی که به ندرت از هدیه هایی که براش میخریم، خوشش میاد...

 اولین هدیه ای که براش خریدم و یادم میاد مربوط به میشه روز مادر کلاس دوم یا سوم دبستانم... با ذوق براش یه روسری قهوه ای تیره یه دست خریدم! واکنش مامان این بود که مگه من پیرزنم که ازین رنگ واسم خریدی؟! امشب که گله ی اون هدیه رو بهش کردم خندید و گفت اگه الان هم برام اون روسری رو بخری، باز هم سرم نمیکنم، مگه من پیرزنم... مامان عاشق رنگ های شاده به خصوص نارنجی!

از چند سال پیش طی یک قانون نانوشته قرار شد که تولد مامان همون 31 شهریور باشه... 

امروز زادروز مامان بود، می خواستیم طی یک سری حرکات پنهانی و گانگستری بعد از چند سال سورپرایزش کنیم...  داداشی که رفت ورزشگاه تا فوتبال ببینه و هنوز هم نرسیده خونه! 

من هم وقتی خواهری حواس مامان رو پرت کرد، جیم زدم و رفتم براش به سختی و وسواس یه پیراهن بافت سفید مشکی از طرف داداشی، یه پیراهن حریر گل گلی مشکی از طرف خودم و یک شال سبزآبی گلدوزی شده از طرف خواهری( امروز مامان از دهنش پریده بود که چقدر شال عمه خوشگل بود! من هم یه شال تقریبا همون شکل واسش پیدا کردم! ) خریدم... دوباره با حرکات گانگستری اومدم خونه، بابا مامان رو به زور برد بیرون و سرش رو گرم کرد... خونه رو با بادکنک تزئین کردیم و بعد والدین گرام اومدن و مختصر جشن 4 نفرمون رو گرفتیم و رسیدیم به قسمت کادو! بابا که نقدی کادو داد و ما هم کادوهامون رو دادیم... 

باورکردنی نبود... مامان عاشق پیراهن حریرگل قرمز شد و همون موقع پوشیدش... شال رو هم با ذوق سرش کرد و گفت اینکه خیلی شبیه به شال عمه تونه :))) ولی...

با اینکه از بافت خوشش اومد ولی گفت هوپ! تو که میدونی من گرمایی شدیدم و لباس گرم خیلی نمی پوشم... باشه واسه خودت :| 

و وقتی قیافه پنچر من رو دید، قول داد وقتی خیلی سرد شد، یه بار بپوشه :| ولی من که میدونم نمی پوشه و آخرشم میده به خودم! 

بیایید توی ذوق هدیه دهنده نزنیم :|

+ ایده تولد سوپرایزی امسال مامان رو، بهار توی سرم انداخت، سپاس!

+ خداجونم مرسی واسه اینکه هر چی که ندارم،در عوض یه خانواده کوچیک خوب دارم... با اینکه زیاد به هم ابراز محبت نمی کنیم، ولی خودمون هم میدونیم چقدر همدیگه رو دوست داریم...

+ خداجونم! میشه سایه مامان بابام، حالا حالاها روی سر من و خواهر و برادرم باشه؟ ؛)

+ خداجونم... دوستت دارم ؛)


  • ۳۸۰

دل نیست کبوتر...

  • ۱۷:۰۴

هنوز هم دوسش داری دیوونه؟

...

با تو ام!

راستش رو بخوای...نه... دیگه نمیخوامش، حتی یه ذره... 

یعنی دلت نمی خواست الان هم نفست بود؟

باورت میشه؟ نه... دلم از اون بوم پریده... از اون دام رها شده... 

پس چرا؟

چرا چی؟!

چرا می ذاری فکرش بیاد توی سرت؟

خودش میاد... تازگیا خیلی کم... ولی میدونی؟

چیو؟

دیگه فکرش اذیتم نمی کنه... دیگه... دیگه قبول کردم همه چی رو... سریع از ذهنم می پره... این روزها یه جور غریبی خیالم آسوده است... شنیدی که شاعر چی میگه؟ 

                  ما چون ز دری پای کشیدیم... کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم... بریدیم

دل نیست کبوتر... که چو برخاست...  نشیند

از گوشه بامی که پریدیم...  پریدیم

رم دادن صید خود... از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ...رمیدیم*

   *وحشی بافقی

  • ۳۸۳
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan