- پنجشنبه ۱۳ آبان ۹۵
- ۱۹:۴۰
- ۶۹۵
بنده به صورت غیر رسمی! دعوت شدم به این چالش، از جانب ابواسفنج خان...
اگه دارین پرتقالی،
نارنج ی،
چیزی می خورین،
همین الان چاقوهاتون رو بذارین کنار و عکس ابرگوگولی بلاگفان رو تماشا کنین، بنده مسئولیتی قبول نمی کنم بعدا :)))
لینک ( حذف شد!)
1. ما جماعتی که به وبلاگ هامون دلبسته ایم و خیلی از ناگفته هامون رو به راحتی اینجا میگیم چون فکر می کنیم کسی ما رو نمی شناسه، اگه یه روزی متوجه بشیم که یه آشنا نوشته هامون رو می خونه، چکار می کنیم؟
همین ده پانزده روز پیش بود که به پژال گفتم بیمار زن و مرد فرقی ندارند و تا به حال بیماری نداشتم که بخواد حتما دانشجوی پسر براش کار کنه که...
هوس که شاخ و دم نداره! یه روز رنگینک هوس میکنی و دو روز بعدش حلوا.
قبول ندارم که حلوا رو فقط باید توی عزا پخت و خورد، شب جمعه هم میشه این دسر خوشمزه رو به نیت اموات درستش کرد و زد بر بدن...
رنگینک فرد اعلا :)
حلوای شب جمعه!!
+ بد نیست نگاهی به پست شب جمعه زیزیگلو بندازیم!
+شما هم اگه تک و توک بین موهاتون موی سفید پیدا کنین، از نزدیک انتهای مو اون رو می چینین یا من فقط اینجوریم؟! :|
بعد از کشیدن کارت و گرفتن جعبه کفش، این مصرع ناخودآگاه روی لبم جاری شد:
من به چشم خویشتن دیدم ک جانم می رود!
+ عامل فرار کردن جان من!
+ همانا پول به سختی به دست آمده و به آسانی خرج می شود :|
بعد از کلی پایین و بالا کردن، جای پارکی پیدا و به راحتی پارک کرد و برای بار هزارم یادش اومد که او پارک دوبل را به سختی میزد... خیابان ترافیک مزخرفی داشت و دلیلش کلینیک ها و مطب های متعددی بود که توی محدوده اش قرار داشتند، برای علی خوشحال بود، تلاش هاش به ثمر نشسته و کلینیک نوپاش بین مردم خوب جا افتاده بود... بالاخره تونسته بود وقتی خالی کنه و به دوست قدیمیش سر بزنه ولی مطمئن بود دوباره پیشنهاد کاریش رو رد میکنه... قبل از اینکه چشمش به آبمیوه فروشی بیوفته و یاد گذشته براش زنده بشه، خودش رو توی ساختمان پرتاب کرد!
د: هوپ دیشب خوابت رو دیدم از صبح تا حالا جلوی چشممه!
ه: عه چی دیدی؟
د: خواب دیدم تو یه لباس عروس آبی پوشیده بودی... من یه لباس عروس سفید... چندتا دختر دیگه هم بودن که یادم نیست کیا بودن ولی لباسای مجلسی پوشیده بودن اونا! بعد یه سری در بود که باید از اینا رد میشدیم یه دنیای دیگه اونور در بود که نسبت به دنیای اینور در خیلی بهتر بود :دی
هوپ جونم نمیریم :)))
روز خوب که در نمیزنه بیاد داخل!
روز خوب که ازجعبه شانس درنمیاد!
روز خوب که یکی از روزهای هفته نیست در مسلسل ناگزیر تقویم طلوع کنه!
روز خوب که سر برج نیست خود بخود- البته گاهی باناز وکرشمه- بیاد!
قبض آب وبرق و ... نیست که وقت و بی وقت، وقتی خسته ازسرکاربرمیگردی از شکاف در آویزون باشه!
روز خوب که...
نه!
روز خوب را باید ساخت،
باید نوازشش کرد،
باید آراست و پیراست،
باید به گیسوهاش گلهای وحشی صحرایی زد،
باید عطر دلخواهش رو خرید،
گل دلخواهش رو روی میز گذاشت،
شعر دلخواهش رو سرود،
باید نازش را کشید،
به رویش خندید،
روزخوب را باید خلق کرد،
وبعد در آغوش آرام یک روز خوب لذت دنیا را چشید...
# رویا صدر
+ وقتی حال دلتون خوب نیست، وقتی نمی دونین چرا دلتون گرفته، یا می دونین و نمی خواین به روی خودتون بیارین، از بقیه انتظاری نداشته باشین برای خوب کردن حالتون...
روز خوب رو باید ساخت... باید به دنبال کوچکترین بهانه ها بود... هرچند سالگرد ازدواج پدر و مادر، بهانه کوچیکی نیست ؛)
+یعنی نوشتم 25 ؛))
دهه محرم امسال هم تموم شد، معلوم نیست سال دیگه باشیم و بتونیم عزاداری کنیم... محرم امسال حال و هوای دیگه ای واسه ی من داشت... بعد از سفرم به کربلا، واقعا علاقه ام به امام حسین زیاد شده؛ حتی می تونم بگم بیشتر از امام رضا ^_^
با جک ساختن درباره ی محرم موافق نیستم، ولی یه جایی خوندم که میگفت:
' من الان 20 درصد بدنم آبه، 80 درصد بقیه لپه!'
ولی متاسفانه الان 98 درصد حجم بدن من رو، سبزی و لوبیا تشکیل دادن :|
امسال بعد از سال ها، با مامان و خواهری و بعضا بابا و عمه وسطی اکثر شب ها روضه می رفتیم، ولی نه یک جای ثابت؛ مثلا یک شب روضه ی بالاشهری رفتیم، که خیلی باکلاسانه با شیرینی و سیب و قورمه سبزی ازمون پذیرایی شد ولی خب به دلمون فضاش نچسبید؛ شب بعدش رفتیم یک روضه عالی و خیلی خیلی شلوغ که همه ساکت به حرف های روحانیش گوش میدادن و خورشت آلوچه بهمون دادن؛ فردا شبش دیرمون شد و رفتیم یه روضه نزدیک که باز قورمه سبزی بود...
از اون شب فهمیدیم که بهترین جا همون جای دومه، و تصمیم گرفتیم دیگه هر شب همون جا بریم... باور نمی کنین روحانیش که با لفظ استاد خطاب میشد، چقدر جذاب حرف میزد...
فردا شبش نشد روضه بریم و شب بعد باز هم دیر رسیدیم و بهمون قورمه سبزی دادن و این در حالی بود که در فراق قیمه می سوختیم... جوری که من صبح تاسوعا، نذری قیمه شب قبل بابا رو با حالت قحطی زده وار، به عنوان صبحانه خوردم :| با اینکه می دونستم ظهر قیمه نذری عمه اینا رو هم میخوریم! با اجازتون ظهر هم کلی قیمه خوردم... ولی اشباع نشدم و دلم باز هم می خواست... آخ که چقدر قیمه نذری خوشمزه است... دوست داشتم یک بار به خودم قیمه نذری بدن :))
ظهر عاشورا، منزل خانواده دو شهید رفتیم و باز دور قورمه سبزی شروع شد :| شب هم قورمه سبزی بود در روضه ی جای خوب! که ترجیح دادیم اصلا نخوریم...( امروز ظهر گرم کردم و خوردم!! )
به طرز جالبی قیمه خونمون پایین بود و سبزیش بالا! که بالاخره دیشب توی اختتامیه اون جا خوبه، بهمون قیمه دادن و معده من کمی آرامش گرفت :|
پ.ن1: در یخچالمون رو باز کنین پر از ظرف نذریه مامان و خواهریه، ولی من با افتخار همه نذری هایی که گرفتم رو خوردم :|| شکمو هم خودتونین!
پ.ن2: آخه 5 بار قورمه؟! :-/
پ.ن3: خیلی قیمه قورمه کردم تو این پست، میدونم :))
پ.ن4: راستی یه بار چایی نذری با نعلبکی! و شیرکاکائو ته گرفته هم خوردم! البته شیرکاکائو رو نخوردم، قابل خوردن نبود!
پ.ن5: خارج از شوخی، باور کنین بخاطر نذری دادن روضه نمیرفتیم، کما اینکه دیشب فک میکردیم چون شب 11 امه نذری نمیدن، ولی دادن و قیمه دادن و ما رو خوشحال کردن :))
پ.ن6: خداروشکر امسال آشغال ریختن مردم روی زمین کمتر شده بود، امیدوارم فرهنگش کم کم جا بیوفته، فقط کمی صبوری میخواد...
پ.ن7: برای خواهری 3 تا خواستگار پیدا شد این چند شب! شدیدا به دلم افتاده که اول من خاله میشم :)))
فکرش و بکن پسره 21 سالشه توی مطب دکتر سر نوبت با خواهرم بحثش شده بعد رفته نشسته کنار بابام، گفته من عاشق دخترتون شدم، میشه منو به غلامی قبول کنین؟! :|| پسر 74 ایم مگه زن میگیره؟ :|||
پ.ن8: در آخر اینکه لطفا اگه گریه می کنین برای امام حسین، سعی کنین خودتون رو کنترل کنین، باور کنین ضجه زدن و فریاد زدنتون تو گوش جلویی و کناریتون، باعث حواس پرتی بقیه، درآوردنشون از حال و هوای عزاداری و ترسوندن بچه های کوچیک میشه...