هوپ و بیماران در هفته ای که گذشت

  • ۱۵:۰۶

بیر- از معدود دفعاتی بود که بیمار اطفالم ساکت و آروم  دراز کشیده بود و من هم در آرامش کامل داشتم واسش کرم های دندونش رو می کشیدم بیرون. چند تاییشون مقاومت کردن، مجبور شدم بکُشمشون و خون و خونریزی توی دندونش به پا بود به شدت دیدنی! من بودم و خانوم نون و یکی از پرسنل که از سر کنجکاوی یا شاید بیکاری بالا سرم ایستاده بودن. هوا کاملا آفتابی بود و گرم. کولر هرچقدر زور می زد نمی تونست هوا رو خنک کنه. فایل رو کردم توی کانال دندونش که یهو یه صدای خیلی خیلی بلندی اومد: بووووومب! کمپرسور یونیت درست بغل گوشم ترکیده بود. همه پریدن بیرون از اتاق. مامان بچه ترسیده بود و جیغ میزد. در صدم ثانیه کودک رو که وزنش کم هم نبود از روی یونیت کشیدم پایین و سریع از اتاق بیرونش بردم. صدا تموم شد. با احتیاط وارد اتاق شدم. ساکشن زیر یونیت گیر کرده بود. آینه دندونپزشکی اونور اتاق افتاده بود. خانوم نون هم غیبش زده بود. به بچه گفتم: ترسیدی خاله؟ با قیافه ی پوکرفیس نگاهم کرد و گفت: نه! ترس نداشت! بگیر خاله. و سوند رو به دستم داد! سوند دست اون چیکار می کرد؟! تا یک ساعت بعدش گوش چپم سوت می کشید.


ایکی- معاینه مدارس بیچاره کرده من رو. برای هر روز کلی بیمار از قبل نوبت دادم. اون وقت بچه مدرسه ای ها هم پنج تا، پنج تا پا میشن با کارت سلامتشون میان پشت در اتاق تجمع می کنن. اون روز دیگه چونه ی مقنعه ام روی مغز سرم بود. از شدت سرشلوغی کم مونده بود بشینم کف مطب و گریه کنم که یه اکیپ دختر ١٥ ساله وارد شدن. با خستگی گفتم: تک تک بیاین تو. نفر ٥ ام دختر خیلی چاقی بود که تا بهش گفتم بخواب؛ گفت: وای می ترسم. جدی گفتم: بخواب دیگه از آینه می ترسی؟ معاینه اش کردم و به خانم نون گفتم که بهش نوبت بده. دختر زبون باز کرد: میدونین؟ من از دندونپزشکی نمی ترسم. از شما می ترسم. یه نگاه به هیکل خودم انداختم؛ یه نگاه به قد و بالای دختر: از من می ترسی؟ بنده خدا دو برابر منه هیکلت. کجام ترسناکه؟ 

همین که این حرف از دهانم خارج شد، پشیمون شدم. من حق نداشتم مسخره اش کنم. ولی درست گفتن که آدمای چاق مهربونن. به حرفم کلی خندید و شروع کرد به پرسیدن که رتبه تون چند بوده و زیاد درس می خوندین و در آخر هم ازم معذرت خواست که بهم گفته: ترسناکِ باجذبه! سریع گفتم: من باید ازت معذرت بخوام، شوخی کردم ها به دل نگیر.


اوچ- حالا بگذریم از اون پسر هم سن و سالَم که تیپ مذهبی داشت و در تمام مدتی که معاینه اش می کردم و واسش حرف می زدم به در و دیوار و خانوم نون نگاه می کرد و جواب می داد و نهایت تلاشش این بود که اصلا نگاهش به من نیوفته؛ ولی واسم جالب بود که پیرزنی وارد شد و جواب سلام من رو نداد و رفت سمت خانوم نون و دهانش رو باز کرد که: واسم اینو بکش! با خنده گفتم: حاج خانوم دکتر منم نه ایشون. روتون رو به سمت من بگیرین!


دؤرد- این خاطره رو تعریف کنم مطمئنم میگین: اوف بر تو باد ای هوپ ظالم! این بود آرمان های ما؟!

دُرسای ٦ ساله یکی از وحشتناک و غیرهمکارترین بچه هایی بود که تا به حال باهاشون سر و کار داشتم. جیغ می کشید. لگد می زد. صورتش رو می چرخوند. صورتش رو می گرفتی، شونه هاش رو می زد توی صورتم طوری که نیدل (سوزن) از عرض رفت توی انگشتم. دهان باز کن رو ده بار پرت کرد از دهانش بیرون و خیلی کارهای محیرالعقول دیگه. خانوم نون نبود. مامانش شونه هاش رو گرفته بود و خواهر ١٠ ساله اش، دست هاش رو. دوباره شروع کرد کله معلق زدن روی یونیت که عصبانی شدم و شترررررق زدم توی گوشش! اونم جلوی چشم مامانش. مامانش هیچیییی نگفت و بدتر درسا رو دعوا کرد. من هم بهت زده بودم چون دفعه اولم بود که دستم رو بچه ای بلند می شد! حالا درسته محکم نزدم ولی همون رو هم باید کنترل می کردم. خیال خامه اگه فکر کردین ترسید و ساکت شد. انقدر گریه اش رو ادامه داد و من تند تند واسش کار کردم که خوابش برد! :-/


بئش- نه به اونایی که انقدر حواسشون به بچه هاشون نیست که دندون دائمی بچه کشیدنی میشه در سن پایین. نه به مادری که مخ من رو واسه نیم ساعت گذاشت تو فرغون که بچه ی یک ساله اش با دو تا دندون بالا و دو تا دندون پایین نیاز به ارتودنسی داره و نگرانشه و هر چقدر من می گفتم این بچه که یکم فکش رو میاره جلو مشکلی نداره. جراحی نمی خواد بذارین لااقل تمام دندون های شیری اش رویش پیدا بکنه، بعد واسه راحتی خیال خودتون ببرش پیش متخصص ولی قبول نمی کرد. آخه باباجان من! بذار دندون مولر شیری بچه در بیاد و استاپ خلفی پیدا کنه، بعد انقدر حساسیت به خرج بده. یعنی هاااا از تصور ارتودنسی واسه بچه یک ساله خنده ام می گیره. 


آلْتی- این پیرمرد پیرزنِ تام و جری وار رو یادتونه؟! امروز دوباره اومده بودن. چهره شون که خاطرم نبود از بحث های خنده دارشون با همدیگه یادم اومد که قبلا هم اومدن پیشم. 

پیرمرد: خانم دکتر، این زن قراره دندوناش رو بکشه. دیگه به درد من نمی خوره. باید برم یه زن جوون بگیرم!

پیرزن: تو این گرونی کی بهت زن میده؟ 

پیرمرد خندید و چشمک زد: حواستون بهش باشه. ترسوعه. خوب بی حسی بزنین بهش درد نداشته باشه ها.

-چشم حواسم هست. نگاه حاج خانوم! دوستتون داره که انقدر نگرانتونه ها! 

پیرمرد: خوب زن دوممه. میخوام بلایی سرش نیاد که مجبور بشم برم سراغ سومی. 

:-)))




  • ۵۵۳

بله این پست در نصفه شب و با عصبانیت نوشته شده!

  • ۰۳:۰۶

تقسیم بندی افراد طبق سال تولدشون درست نیست به نظرم. ولی دیگه به اینکه طرف بیاد جلو و متولد ٦١ باشه، آلرژی پیدا کردم. آخه یک بار، دو بار باشه می گیم طبیعیه؛ ولی وقتی چندین و چند بار تکرار بشه و طرف متولد ٦١ باشه و نه ٦٢ یا حتی ٦٠، فاصله ی سنی ده ساله اش بولد میشه توی ذهنم و باعث میشه یه گارد چند لایه بگیرم و از همون اول جواب سربالا بدم بهش تا دمش رو بذاره رو کولش و بره! به ٦١ی هایی که اینجا رو می خونن امیدوارم بر نخوره ولی طبق تجربه از متولدینِ ذکور این سال خوشم نمیاد. نگین چرا که حتما یه چیزی دیدم که این طور شدم، خب؟ 

تامام



محض یادآوری میگم که: وقتی کامنت دونی بسته است، یعنی نویسنده تمایلی نداره درباره ی اون پست نظری دریافت کنه!


  • ۲۷۹

زندگی همین یه باره نذار فرصت بره از دست/ آرزوهاتو بغل کن تا خدا هست زندگی هست...

  • ۱۱:۲۵

مادرجان شکوه میگه حرص نخور. سرِ اینکه همسایه بغلیمون تا این حد فضوله و روی مخ، حرص نخور. سر اینکه شبکه ای ها چون در مقابل حرف زورشون کوتاه نیومدی هر طور که از دستشون برمیاد دارن اذیتت می کنن، حرص نخور. سر اینکه حَقِت رو این ماه خوردن و یک آبم روش ولی دستت جایی بند نیست، حرص نخور. می گذره. کلا آروم باش. دیدی برنج وقتی چند تا قُلِ اضافه می خوره، چطور از هم پاشیده می شه؟ مگه نمی بینی از غذا خوردن افتادی؟ مگه نمی دونی با این خودخوری ها چه بلایی سر خودت میاری، پس انقدر حرص نخور! 

باشه مامان. دیشب الکی بهت گفتم دیگه امیدی به زندگی ندارم تا وقتی مریض های قدرشناسی دارم که بعد از تموم شدن کارشون چند دقیقه از ته دل دعام می کنن و قلبم رو می لرزونن، تحمل می کنم؛ من هم خدایی دارم...


با هم گوش کنیم: آرزو 

آرزو کن اگه شاده دیگه هیچ وقت برنگرده...

  • ۲۴۵

بی صدا فریاد کن!

  • ۱۴:۰۶

منِ چای نخور رو به زور چای خور کردن و حالا که معتادش شدم میگن چاییمون تموم شده، پول بده بریم بخریم! یا مثلا یک روز به سرویس نرسم غر می زنن که چرا با آژانس اومدی و خرج شبکه بالا رفت؛ به اون کسی که این حرف رو زد نگاه سردم (!) رو انداختم و گفتم وقتی ویزیت پزشکتون ٥٠٠ تا تک تومنیه و روز شلوغش نهاااایت ٥٠ تا بیمار و ٢٥ هزار تومن واسه مرکز درآمد داره، منِ دندونپزشک روزی حداقل حداقلش واستون ١٠٠ هزار تومن درآمد رو دارم و عملا درآمد مرکزتون از منه، خجالت بکش! 

البته که خیلی دلم میخواست بگم می دونم پول های مرکز رو واسه خودتون هاپولی هاپو می کنین و لجتون می گیره وقتی یک روز من برم سفر و نباشم و درآمدتون بیاد پایین و برای همین رفتین چغلی کردین که تایمکسم رو بیارین توی روستاتون تا نیم ساعت هم شده بیشتر اسیرم کنین، ولی نگفتم، حوصله جر و بحث ندارم دیگه! میدونی به جایی می رسونن آدم رو که دیگه هیچی واست مهم نیست و فقط می خوای تموم بشه. 

همون هفته اول مسئول کارگزینی بهم گفت که اگه بخوام می تونن درجه محرومیت رو واسم بردارن و فیکس ٢٤ ماه بمونم، نمی دونن من دارم مرخصی هام رو نگه می دارم که یک ماه زودتر از دستشون فرار کنم! 

چرا من فیزیکم رو سر کنکور خراب کردم، رتبه کشوریم نیومد زیر ٥٠٠، نتونستم استریت بشم رزیدنتی قبول شم نیام طرح؟!

چرا من بیوشیمی و بهداشت رو از امتحان علوم پایه حذف کردم، تا فقط با چند تا سوال نتونم استریت بشم رزیدنتی قبول شم نیام طرح؟!

چرا ترم های اول علوم پایه سر به هوا بودم و در نهایت با فاصله کم معدلم نرسید به ده درصد برتر خرخون ورودیمون که نتونم استریت بشم رزیدنتی قبول شم نیام طرح؟!

اصلاااا چرا من شوهر نکردم، رینگ استریت بشم رزیدنتی قبول شم نیام طرح؟!

:-//


##وقتی_ حس_اسارت_و_غُر_درونم زده_بالا!


  • ۶۳۴

عاشق شده ام بر وی...

  • ۱۴:۳۶

عاوووشق سرکلیدیم هستم. دندون خانوم...  درسته کوچیکترین دست ها رو تو خونه دارم ولی حالا همچین دست هام کوچولو موچولو هم نیست که هر بار میخوام بیام اینجا و با داداشم شب قبلش خداحافظی می کنم و دست می دم، دستم توی دستش گم میشه و ٥ دقیقه دست هام رو نگه می داره و هعی میگه: مطمئنی با اینا میتونی دندون بکِشی؟! نگرفتی ما رو؟ 

:-/


این ها هم ابرهای گوگولوس هستن، در مسیر شهر های طرحی شماره ١ و شماره ٢! 


جدیدترین نقاشی یکی از بچه هام برای من... تازه سواد دار شده بچه ام [چشم هایش قلب قلبی می شود!] هر چند این بار کلی زیر دستم گریه کرد و پدر صاحاب بچه رو دراورد. :-/


بیا! من بخوام هم درس بخونم و به فیلم و سریال فکر نکنم، خودِ درس حواسم رو فکر می کنه، آخه جان اسنوی عشقول اینجا چیکار می کنه؟


 

خواهش می کنم فحش ندین بهم! ایشالا که دلتون نخواد، نوبرانه های خانوم نون برای من: آلوچه، چاقاله بادوم و کُمبُزه! دفعه اولی بود که کمبزه می خوردم: بُزک نَمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد! :-)))


و احسنت به چنین خانوم دکتر دندونپزشکی که گربه رو دم حجله به خوبی نفله کرد! باشد که به خوبی فراگیریم... ( ببین تو رو خدا از دشت و دمن، باغ و چمن رسیدیم به کجا؟ آخه تو دندونپزشکی؟ :-/ )


+ تلاش کردم یه پستی بنویسم و به خودم و خواننده هام این طور القا کنم که همه چی آرومه، ما چقدر خوشحالیم و این صوبتا! شرایط داخلی مملکت عاووولی، شرایط خارجی مملکت عاووولی! کور بشه کسی که نتونه خوشحالی ما رو ببینه! هر کی گفته مشکل داریم حسودههه! 

-_-


**عنوان: دلبر از محسن چاووشی


  • ۶۶۸

کیست مرا یاری کند؟! + بعدا نوشت: آقا حل شد!

  • ۲۰:۴۴

نه تنها تل-گرامم کار نمی کنه، بلکه هیچ کدوم از فیلترشکن هام هم کار نمیکنن! البته تل-گرام تک و توک با وایفای خونه وصل میشه که یعنی فقط آخر هفته ها دسترسی دارم بهش و وقتی برم شهر محل طرح با اینترنت گوشیم به هیچ جا نمی تونم وصل بشم. از طرفی به اپ استور( که همه برنامه های آیفون رو از اون دانلود و آپدیت می کنم) هم دیگه اصلا نمی تونم وارد بشم! بهم فیلترشکن معرفی کردن، دانلود همشون توی اپ استوره. تناقض اعصاب خردکنیه! اینه که واقعا مستاصل شدم و نمی دونم چکار کنم. کلی گروه و کانال مفید دندونپزشکی داشتم همشون رفتن هوا، یک سریشون رفتن توی اپلیکیشن گپ که یعنی بهترین اپلیکیشنه ایرانیه. نصبش کردم و موندم بهش بخندم یا جدیش بگیرم؟!

کسی میدونه چطور می تونم وی پی ان مناسب ios بدون اینکه نیاز به ورود به اپ استور داشته باشه، دانلود کنم؟!

+ این ها به این فکر کردن که با این کارهاشون روز به روز بیشتر باعث نفرت ما میشن؟! 

++  ترسیدم تل-گرام رو سر هم بنویسم بیان تنها جایی که واسم مونده رو هم فیلتر کنن.

+++  بعدا نوشت: مرسی از دوست عزیزی که با سعه ی صدر به نابَلدی هام گوش داد و در آخر مشکلم رو جوری حل کرد که به نظرم انقدر پیچیده بود که متوجه نشدم چی شد! ولی حل شد آقا، حل شد! منم در عوض قول دادم تنبلی رو کنار بذارم و به زودی در چالشش شرکت کنم! 

  • ۷۹۹

اَی خِدااااااا + امروز نوشت

  • ۱۵:۱۱

امروز نوشت: ببینین اینا فقط نگران مجرد بودن دکتراشون نیستن. بلکه واسشون خواستگار هم پیدا میکنن. پیرزن از در تو نیومده میگه: مجردی خانم دکتر؟

نمیدونم چرا از دهانم پرید و گفتم: بله. 

آقا مگه ول می کرد دیگه؟ دستیارم هم نبود که کمکم کنه.

-یه خواستگار مهندس سراغ دارم واست. 

برای اینکه از دستش راحت بشم: من قصد ازدواج  ندارم حاج خانم. 

-بله بهتره با دکتر باشی ولی پسرم قرار بود با یه دندونپزشک ازدواج کنه ولی آخرش بهم زد گفت قدش کوتاهه!

به زور لبخند زدم و گفتم: ایشالا یه عروس مناسب پیدا کنین. و بی حسی رو زدم بهش تا حواسش پرت شه و از حرف زدن بیوفته. دندونش رو کشیدم و رفت. خانم نون اومد و براش گفتم که خانم فلانی اومد و اینو به من گفت. یکدفعه از خنده منفجر شد و گفت: چی؟ واسه شما؟ پسر اون مهندسه؟ مهندس کجا بود؟ والا از بس شلخته اس و موهاش کثیف و آشفته اس، لقبش گاله! یاسر گال! 

من رو میگی؟ اول کار شوکه شدم و به شدت بهم برخورد. ولی بعد از اون موقع تا حالا دارم می خندم. مطمئنم میره به بقیه میگه قرار بود پسرم با دکتر فلانی ازدواج کنه ولی از بس لاغر و دراز بود، پسرم گفت: نه!

 خدایی چی فکر می کنن پیش خودشون مُردم؟ میگن میریم پیشنهاد میدیم یهو قبول کرد؟! تیری در تاریکی؟

***

دیروز نوشت: میشه گفت تو این چند ماه حراست انقدر بهم زنگ و غر زد که' خانم دکتر یک کپی از مدارکتون برای ما نیاوردین. ' که کم آوردم و بالاخره مدرک به دست رفتم اتاقشون. سوالی که پیش میاد اینه که چرا از همون اول عین بچه آدم مدارکم رو واسشون نبردم؟ جوابم اینه که اولا دوست نداشتم و اصلا از اسم حراست با اینکه تو عمرم تا حالا مشکلی باهاش نداشتم، خوشم نمیاد! دوما اینکه یادم می رفت، می رسیدم شهر محل طرح می دیدم عه! باز جا گذاشتم و نیاوردم. 

القصه! یک برگه گذاشت جلوم و گفت پُرش کن. گفتم میشه ببرم فردا بیارم؟ گفت: حرفش رو نزنین برگه حراسته ها! حالا خوبه فقط اسم و فامیل و سن و آدرس منزل و شماره تلفن و این های خودم بود! جلوی وضعیت تاهل هم که معلومه چی زدم بعد یک جدولی زیرش بود که اسم و فامیل و آدرس بود دوباره، سرم رو بالا آوردم و خِنگ وار به حراستی ِمحترم گفتم: این رو هم باید پر کنم؟ 

گفت: متاهلی خانم دکتر؟

گفتم: نه! 

سری تکون داد و گفت: ایشالا درست میشه!

من: :-/

به قول همخونه ام اینا انقدر فرهنگشون پایینه ماها رو دخترهای شوهر نکرده ای( ترشیده!) می دونن که ناچارا اومدیم منطقه محروم، وگرنه نزدیک شهرمون می زدیم و پیش شوهرمون می موندیم! 

***

بیمار دختری بود متولد ٦٨، چادری ولی با خط چشم زلیخایی و رژ لبی با ته مایه ی بنفش که آینه ام رو به فنا داد! توی پرانتز یه چیزیو بگم: دوستان مونثم! جانان دلها!  بیاین و وقتی میرین دندونپزشکی رژ نزنین! نمی دونین پاک کردن رنگ و سربش از روی آینه ها چقدر سخته و حتی در مواردی اصلا پاک نمیشه! پس رژ رو نزنین، زدین کم رنگ بزنین، نشد تا خواستین وارد اتاق دندونپزشکی بشین پاکش کنین، خب؟!

بیمار از درد دندون عصب کشی شده اش می نالید. واسش عکس نوشتم و گفتم باردار که نیستی؟ با خجالت گفت: نه خانم دکتر من مجردم! 

اومدم درستش کنم گفتم: نه که اینجا همه متاهلن، واسه این گفتم! به همه میگم!

خندید و گفت: آره خانم دکتر اینجا سن پایین ازدواج میکنن.

منم خندیدم و گفتم: متاسفانه! 


  • ۶۲۲

زیبایی ات، اعصاب مرا ریخت بهم!

  • ۲۱:۳۵

خیلی دوست دارم بنیانگذار این موج فرخنده رو که " خانم دکتر حالا که خودت نمیکشی، بی حسی بزن خودمون میریم می کشیم" که اخیرا اینجا ایجاد شده ببینم. آدم دفعه اول به این جمله می خنده، دفعه ی دوم سکوت می کنه ولی بار سوم با اخم نگاه می کنه به این مردهای گُنده و میگه: شما دندونپزشکی یا من؟ شما تشخیص میدی دندون کشیدنیه یا من؟ شما کارت اینه به من دستور بدی چکار باید بکنم و چه کار نباید بکنم؟!

و بیماره که از صدای جدی دختری که هیکلش نصف خودشه، جا میخوره و با معذرت خواهی میره بیرون!!!



نمی دونم قبلا هم بداخلاق بودم یا نه فشار کاری انقدر آستانه ی تحملم رو پایین آورده و جدی و قاطعم کرده. 

دانشجو که بودیم توی یک هفته نهااایت ٤-٥ تا مریض داشتیم؛ اگه بخش جراحی بود، ماشالا از بس زیاد بودیم و بیمار کم بود، خوش شانس بودیم یک دندون می کشیدیم، بقیه ی ساعت روز هم ول می چرخیدیم توی بخش. بقیه ی بخش ها هم مثل ترمیمی و اندو رَوند کار این طور بود که هر روز ساعت ٨-١٢ ما بودیم و یک مریض مظلوم و دهانی که باید چهار ساعت باز بمونه و مایی که نمیدونم خدایی چکار می کردیم تو اون چهار ساعت؟! الان اگه مریض خوب و همکار باشه ( یعنی بچه ای مثل امیررضای ٨ ساله نباشه که دقیقه ای سه بار تشنه اش میشه و ده دقیقه یک بار جیشش میگیره) من که هنوز هم از سرعت دستم راضی نیستم و می دونم جای کار زیاد داره؛ توی همین زمان، کم کم ٤-٥ تا مریض ترمیمی/اطفال راه می اندازم. چند تایی هم این وسط می کشم. کلی هم ویزیت می کنم و با مردم سر و کله می زنم. میگم سر و کله یعنی واقعا سر و کله ها! همین بگو مگوها، توضیح دادن های ناتمام به یک سری از بیمارها و درک نکردنشون بی اعصابم کرده. اعصابه، از پولاد که نیست. خیلی وقت ها بیمار 'درک نَکُن' رو ارجاع میدم به دستیارم و اون باهاشون حرف می زنه، ولی امان از وقتی که خانوم نون نباشه یا من خسته باشم و مریض اذیت کنه. اون وقته که آمپر می چسبونم صدام کمی تا قسمتی بالا میره و جواب مریض رو میدم. البته ٧٣٪؜ موارد عذاب وجدان میگیرم بعدش ولی خدایی چاره ای ندارم. اگه جدی نباشم، اگه قاطعیت نداشته باشم، از پس این همه مریض و خانواده هاشون با این حجم زیاد توقع برنمیام. 

ظهرها توی پانسیون وقتی سه نفری پشت میز آشپزخونه نشستیم، هر بار یک نفرمون از دست بیمارها و مسئول های مرکز اعصابش کیشمیشیه و  توی خودشه. هر بار دو نفر دیگه تلاششون اینه بهش روحیه بدن که: طرحه! مجبوری تحمل کنی تا تموم بشه! دایورت کن به ... و این طور جمله ها. امان از روزهایی که هر سه تامون خسته ایم و بی اعصاب و تنهایی بهمون فشار آورده باشه توی شهر غریب و جَو هم جو خرس و ولن تاین باشه و کسی حوصله ی دلداری به اون یکی رو نداشته باشه! 


خدایا! واقعا ازت صبر میخوام. صبر جمیل...



 * عنوان از جلیل صفربیگی


  • ۹۱۰

اگه بتونم این نکته رو آموزش بدم به بیماران، راحت و سبکبال از دنیا میرم!

  • ۱۴:۳۷

ممنونم که با داد و بیداد و هوچی گری و تهدید به اینکه اگه پول تو حسابم بود، کسی رو توی مرکز زنده نمی گذاشتم، اعصابم رو برای بقیه روز به هم ریختی؛ آقای پدرِ بیمارِ به ظاهر محترم!

+ عکس حذف شد+




 بعدا نوشت: با دقت به عکس سه نکته رو متوجه شدم:

یک: من از اولم دست خطم دکتری بوده، روم به دیوار با این دست خط!

دو: انقدر عصبی بودم که یک نقطه هم جا گذاشتم: دندانپرشکی! 

سه: کم مونده بوده تا روی درب اتاق، زیر نوبت قبلی خط بکشم!

  • ۷۶۹

وقتی صبرت لبریز میشه!

  • ۱۳:۰۸

مادرجان شکوه ام میگه حرص نخور، هر جا صلاحته میری. دوستم میگه حرص نخور، واسه همه همینه. 

ولی من نمی تونم حرص نخورم از دست کارمندهای دانشگاهمون که مدارک فارغ التحصیلیم رو بعد از بیش از یک ماه فرستادن و باعث شدن به این وضع دچار بشم. یک هفته نامه رسان که نامه رو از طبقه همکف می برد طبقه دوم نبود. ده روز خانمی که نامه رو دوباره از طبقه دوم می فرستاد طبقه همکف مرخصی بود، بعدش هم گفتن صبر کنین موقع ثبت نام جدیدالورود هاست! به همین مسخرگی و تباهی! 

فارغ التحصیلیم دیروز اعلام شد و بالاخره می تونم برم نظامم رو بگیرم. از طرفی طراحی سایت طرح دقیقا از امروز عوض شد و من به کمیسیون طرح مهر نرسیدم. الان حداقل باید ده تا استان رو انتخاب کنم و منتظر بمونم ببینم کجا من رو پذیرش می کنن. تمام استان های اطراف و یکی دو تا دورتر رو انتخاب کردم. متاسفانه حق انتخابم فقط در حد اُستانه، دیگه مثل قبل نمی تونم فقط مناطق محروم و امتیاز بالای استان خودمون رو انتخاب کنم. احتمالا باید بی خیال تخصص و جمع آوری امتیاز برای پروانه مطب بشم و منتظر باشم ببینم کجا می فرستن من رو! درست مثل سربازی! حالا این وسط که من کاملا آژیته ام بخاطر اینکه یک امضا می خواستم برای تایید امتیاز مقاله و طرح پژوهشی ام و استاد مربوطه نبود و شنبه می اومد، منشی دفترش ازم خواستگاری کرد واسه فلانی که می خواد بره کانادا! این یکی هم به سرنوشت بقیه دچار شد ولی این فکر توی سرم وول می خوره که اگه انقدر کشورم رو دوست نداشتم، اگه انقدر به خانواده ام وابسته نبودم، چقدر خوب می شد می رفتم و از اینجا با این قوانین مسخره ی مَن درآوردی اش که به راحتی با پارتی و سهمیه عوض میشه، خلاص می شدم!

می دونم خیلی غر زدم. سرتون درد اومد ولی باید آروم می شدم! 

اِپُلجایز می :-/

  • ۶۲۷
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan