دیده ات دیدم، تو دیدی دیده ات در دید من؟

  • ۱۰:۰۰

چند روزه دارم فکر می کنم به اینکه چطور باید با کسی آشنا شد، بدون اینکه عاشقش شد. منظورم این نیست که اون به دل نشستن اولیه هم وجود نداشته باشه ها، چون اگه نباشه اصلا چرا باید تلاش کنی واسه شناخت و یکی شدن با روح یک نفر؟ 

دغدغه من اینه وقتی دو نفری دارین زمان می ذارین واسه شناخت همدیگه، مسلما سرعت گذر از مراحل احساسی برای جفتتون یکسان نیست؛ چطور باید منطقی باشی و زیادی عاطفی نکنی جریان رو برای خودت؟

اعداد دقیقش رو بخاطر ندارم ولی مطلبی خونده بودم در این باره که مردها حتی در بهترین رابطه عالم هم باشن، نهایت ده پونزده درصد از مغزشون در طول روز درگیر رابطشونه؛ ولی خانوم ها طراحی مغزشون به نحوی هست که پنجاه درصد و حتی بیشتر افکار روزانه شون مربوط به مردیه که باهاش در ارتباطن. حالا به قول اون پسر به ظاهر محترم، من اخلاقم خیلی مردونه است! ( متنفرم از جنسیت زدگی ذهنش) ولی خب همین منی که بیشتر روزم رو بیرون از خونه هستم و مستقلم و در تعامل با افراد مختلف جامعه ام و از دید خیلی ها شاید اخلاقم به اکثریت خانوم های دیگه نخوره، نخوام بگم پنجاه درصد، دست کم یک سوم ذهنم اینطور مواقع درگیر میشه و این مساوی نبودنه به نظرم چندان خوب نیست. البته احساسی تر بودنت واسه وقتی که مطمئنی از ثبات و درستی رابطه عالیه، ولی طی مراحل آشنایی فقط به ضرر دختره.

از طرفی این مسئله ناگزیره و نمیشه به جنگ مغز زنونه ام برم. فقط باید حواسم باشه مرتب گوشش رو بگیرم که: هی حواست باشه و واسه خودت جلو جلو افکار پروانه ای نداشته باش و فلان حرف رو بهمان طور برداشت نکن. فرصت واسه عاشقی زیاده. به اندازه کل روزهایی که از عمرت مونده.

و این پیچوندن گوش خیلی دردناکه...


*عنوان از نیلوفر منصوری


بعدا نوشت: دوستان می خواستم بگم بهتون که من خودم توی کانال دکتر گلسای عزیزمون عضو نیستم، امروز بازم یکی از شما خصوصی داد و خواهش کرد به گلسا لینکش کنم، ولی متاسفانه من هیچ راه ارتباطی باهاش ندارم. 


  • ۶۳۲

گُلهای گُلم...

  • ۱۵:۵۸

اسپری اسبق اَتَک رو که الان پر شده با آبجوش سرد شده، دستم می گیرم و با فاصله به شیش تا، نه نه پنج تا گلدونم می پاشم. هنوزم نتونستم با جای خالیِ گلِ برگ-قاشقیم کنار بیام. روزی که همراه با آگلونما خریدمش، خوشحال بودم که انقدر سبزه و برگ هاش ضخیمن و به نظر نازک نارنجی نمیاد. جفتشون رو گذاشتم روی میز کوچیکی که با فاصله از ایوون گذاشته بودم. کنار گلدون پتوسی که دوستم عیدی برام فرستاده بود و هم چنین سه تا کاکتوس آگاوی که بابا گیاه اصلیش رو از مامان بزرگه گرفته و توی چند تا گلدون پخششون کرده بود و عشق به نگه داری از گل های آپارتمانی رو در من ایجاد کرده بودن.

فروشنده بهم قرص جوشان سبزی رو داد و گفت: دو هفته یه بار توی آب حل کن و بهشون بده و من خوشحال از اینکه چه مامان خوبی بشم. 

تا اینکه یکی دو تا از برگ های پایینیِ آگلونما شروع به زرد و خشک شدن کرد و قلب من خون شد تا فهمیدم بعد از هر جا به جایی مکان این مسئله طبیعیه، ولی بعد از یک ماه بالاخره شروع کرد به رویش برگ های جدیدِ سفید رنگ که نهایتا سبز میشن و خیالم از بابتش راحت شد. 

اون مدت نهایت تلاشم این بود آهنگ های قشنگ به خوردشون بدم تا نشنون دارم قربون صدقه برگ قاشقی میرم؛ مخصوصا آگاوها حسودی نکنن که به تازه واردهای سوسول بیشتر اهمیت میدم. 

 گذشت تا اینکه یه روز بیدار شدم فهمیدم شاخه ای از گل محبوبم، قهوه ای و خم شده. ترسیدم. سریع سرچ کردم و فهمیدم که از گرمای هوا زده به سرش و بچه ام تشنه است. با هول و ولا گلدون رو گذاشتم توی تشت آب تا بهوش بیاد ولی نیومد. بدتر شد. وقتی با غم زیاد گلدون به دست به مغازه آقای فروشنده رفتم، بی توجه به ناراحتی من خندید و گفت: خانوم! ریشه گل گندیده، چیکار کردی؟ قارچی شده. این پودر ضدقارچ رو بگیر ببر حل کن توی آب گل هات و از بقیه شون یه مدت جداش کن. 

بعد تند تند همه شاخه های قهوه ای و پلاسیده رو کند و گلدون لخت و تک شاخه ای رو واسم باقی گذاشت. دلم نمیخواست نگاهش کنم ولی حواسم بهش بود که هیچ واکنشی به تیمارم نشون نمیده. گل های دیگه ام می شکفتن و برگ تکون می دادن برام که: مامان ما رو هم ببین، منم دست نوازش به سرشون می کشیدم که حواسم بهتون هست قشنگام، اما با غم اون یکی بچه چه کنم؟ 

نفس های آخر برگ قاشقیم دو روز پیش بود. تک شاخه که ماه آخر به زورِ نخ دندون به چوب بسته شده و سرپا بود، بیشتر نتونست دووم بیاره و سیاه شد و افتاد. دو روزه دارم با خودم کلنجار میرم که گلدونش رو خالی کنم و قلمه های جدید برگ قاشقی رو از مامان بزرگه بگیرم و جای خالیش رو پر کنم ولی هنوز دلم نمیاد. حس اون زنی رو دارم که توی یکی از اپیزودهای "خانه کوچک" همراه شوهرِ خشنش یک خواهر و برادر یتیم رو به فرزندی قبول کردن تا جای خالی دختر فوت شده اش رو پر کنن.

آخ...


پی نوشت: چند روز اخیر کامنت های خصوصی از افرادی که وبلاگ ندارن، داشتم. عزیزان من هیچ جوری نمیتونم به کامنتتون جواب بدم. حتی اگه برام ایمیل گذاشته باشین. 

  • ۴۱۰

هوپ و بیماران در هفته ای که گذشت. (٤١)

  • ۱۴:۲۳

نپتونیم- لباس های کارم رو با مانتو و شال عوض و با بچه های پذیرش و نرس ها خداحافظی کردم که خانمی ماسک پوش رو مشغول صحبت با پذیرش دیدم. آشنا بود برام. فکر کردم خانم الف مدیریت کلینیکه. سلام و احوال پرسی کردم که شروع کرد قربون صدقه ام رفتن که ماشالا چقدر باهوشین شما و بعد چند ماه من رو شناختین با وجود ماسک. رخ عقاب گرفتم: حافظه تصویریم عالیه.

ولی یکم سیم هام اتصالی کرد. من که خانم الف رو هفته پیش دیدم و در مورد مشکلات باهاش حرف زدم، چی میگه الان؟ بعد اون که انقدر خوش اخلاق نبود! 

یهو یادم اومد که اشتباه گرفتم و این خانم مریض خوش اخلاق چند ماه پیشمه!! هیچی دیگه غش غش خندیدم که حافظه تصویریم هم داغونه و اشتباه گرفتم. 


پلوتونیم- اون مدتی که مرتب برق می رفت، مدام استرس داشتم که نکنه شیفتم شروع بشه و برق تا پایان شیفت بره. تا اینکه بالاخره انتظارم به پایان رسید و وقتی شیفتم توی دورترین کلینیک نسبت به خونه امون شروع کرده و روکش مریض رو چسبونده بودم، برق رفت! موتور برق هم جواب نمی داد. بیمار هم که دقایقی پیش میگفت روکش کاملا اندازه است الان میگفت بلنده، اذیت میکنه، اینجاشو بزن، بهمان جاشو بزن و من شکموام، اذیتم، باید برگردم شهر محل کارم و یک ماه دیگه برمیگردم. 

این شد که نزدیک به سه ساعت صبر کردم تا برق بیاد، روکش مریض رو با توجه به کروکی که کشیده بود! اصلاح کنم. انقدر از لحاظ روحی خسته و له شده بودم توی اون مدت و به در و دیوار و باعث و بانیش لعنت فرستاده بودم، که بلافاصله فرار کنم به سمت خونه!


امریسیم- راستش اوایل واسم سخت بود کار با بیمارانی که ژل لب زده ان، الان یه پا متخصص ژل شدم و می دونم چطور لب های بالشتکی رو کنترل کنم که توی دست و پام نباشن و جیغ خانم زیر دستم درنیاد که حواستون به لب هام باشه!

یک نفرشون اون خانم ترسوعه بود که هر بار از در وارد میشه میگه: ژل بی حسی! سلام، خوبین؟

شوهرش یه بار می گفت: توی خونه تعریف شما رو می کنه، میگه خانم دکتر خیلی دل به دلم میده و حوصله اش زیاده.

به دختر گفتم: یه بارم خودت رو در رو تعریف کنی ازم به جایی برنمیخوره ها! 

می خندید فقط.


کوریم- یه دختربچه ای هم داشتم، از اونایی که اولش نشون نمیدن قراره اذیت کنن، ولی من رو به خدای احد و واحد می رسونن. با بدبختی کارش رو تموم کردم. نرس ها چند دقیقه یک بار تهدیدش می کردن به آقای دکتر یونیت بغلی می گن که بیاد جای من ها و دختر محل نمیذاشت و جیغ خودش رو می زد. آقای دکتر مذکور دستش آزاد شد و اومد بالای سرمون. گفت: من بشینم جای خانوم دکتر؟

دختربچه بیشتر عربده زد. اومد دستش رو بگیره و نصیحتش کنه که دخترک داد زد: دسسسسست بهم نزن. برو کنار.

درسته بعد از این کار همکارم، همکاریش با من بیشتر شد و سریع تموم کردم، ولی واقعا متنفرم توی این کلینیک اطفال کار کنم. محیط شلوغ. یونیت های با فاصله کم. منم جای بچه باشم وحشت می کنم. 

داشتم این دخترک رو می گفتم، آخر سر برچسب السا بهش دادم؛ گرفت و گفت: برچسب ستاره ام میخوام!

خندیدم و برچسب ستاره هم بهش دادم: خیلی دختر خوبی بودی، دوبل هم جایزه می گیری؟



برکلیم- نمیدونم کجا چکار خوبی کردم که امروز بهم الهام شد کفش ورنی بپوشم برم کلینیک؛ وگرنه کی می تونست لکه استفراغ جهشی اون بدقلق ترین پسربچه کائنات رو از رویه ی کفش اسپرت پارچه ایم پاک کنه؟ :-/

حالا این به کنار با غم این جمله چکار کنم: واسه دندون های دیگش کی نوبت بگیریم؟!


کالیفورنیم- چهره این بیمار رو یادم نیست که جزئیات بیشتر بنویسم در موردش ولی یادمه یه خانومی توی یه شیفتی وقتی واسش بی حسی زدم گفت: فوبیِ بی حسی داشتم، آخیش چقدر خوب زدین، نفهمیدم. تعریفش روزمو ساخت.


اینشتینیم- توی یکی از شیفت هام، پذیرش گفت دو تا معاینه دارین. اولی اومد داخل دختربچه ای ده ساله با پدرش بود و کشیدن دندون شیری داشت. دومی هم دقیقا دختربچه  ی ده ساله ای بود که با پدرش اومده  و اون هم کشیدن دندون شیری داشت و قضیه اون جایی جالب تر شد که اسم جفتشون یه چیز بود ولی من رو اگه تا به الان نمی شناختین، توی این پست خوب شناختین. یادم نمیاد اسمشون چی بود!! (توی رسید اون روز نگاه کردم، صبا بود اسمشون!) 

خلاصه واسه جفتشون یه عالمه قربون صدقه و ناز کشیدن از طرف من و نرس ها و پدرهاشون انجام شد و دندونشون رو کشیدم. یک نفر از این ...ها ( اسم فراموش شده!) خیلی اذیت شد سر کشیدن. اونقدری که هدیه ی کوچیکی که بهش دادم رو با بی میلی گرفت و آخر شیفت دیدم روی صندلی های اتاق انتظار گذاشته و رفته. شاید باورتون نشه ولی چند ساعتی ناراحتیِ خفیفی این اتفاق واسم رقم زد!!!


فرمیم- توی کلمات کلیدیم زدم هفته سخت. ولی واقعا دوست ندارم در موردش حرف بزنم. شما هم بخونین هفته سخت و تصور کنین بدترین اتفاقات ممکن مرتبط با سه نفر از بیمارهام، که کوچکترینش استفراغ جهنده بود برام اتفاق افتاد. :-/

البته همشون ختم به خیر شدن ولی از لحاظ روحی داغون شدم در اون بازه.



مندلیفیم- اوایل ذوق می کردم بچه های کوچیک زیادی باهوش باشن و بزرگتر از سنشون رفتار کنن و حرف بزنن، ولی تازگیا توی ذوقم میخوره. حس میکنم بچه زیادی با آدم بزرگا وقت گذرونده و کودکی نکرده. اینطور بچه ها معمولا از غیرهمکارترین ها هستن، چون براشون مرحله به مرحله کار رو توضیح بدی باز هم نمیخوابن و در واقع گول نمی خورن. مثل اون پسرک فسقلی پنج ساله که از لحاظ هیکل بهش میخورد سه ساله باشه. جلسه اول واسش دندون کشیدم. جلسه بعد از در داخل نشد و گفت: امروز قرار نبود بیایم دندونپزشکی. امروز روز خونه ی مامان جانه. با دندونپزشکی شروع بشه، نحس میشه تا شب!!! 

به جان خودم دقیقا با همین کلمات. بعد وقتی ما می خندیدیم، اخم می کرد و میگفت: خنده نداره.

می گفتم: اخم نکن.

با پرخاش می گفت: مردها باید اخم کنن.

قول داد هفته بعد می خوابه. منم که از اون هوپ با اعصاب فولادینِ زمان طرح فاصله گرفتم قبول کردم. فکر می کنین جلسه بعد خوابید؟ بله خوابید ولی تا مرحله ژل بی حسی فقط. موقع بی حسی زدن سرش رو تکون داد و از زیر دستم که مثل سپر جلوی چشم هاش بوده سایه ی سرنگ رو دید و اصرار کرد حتما باید ببینه و قول میده ببینه، بخوابه. ناچار فقط سر سرنگ رو نشونش دادم. شما هم باشین می ترسین چه برسه به این بزرگمرد کوچک! شروع کرد به گریه که باید با وسیله ی دیگه برام کار کنی و اجازه نمیدم. دوباره اخم کرد و منم گفتم پاشو برو خونتون!



نوبلیم- یه خانم مسن پرحرفی هم داشتم، که توی اون یک ساعت کارش، دست کم نیم ساعت داشت درددل می کرد باهام و از شوهر مهربون و همدلش که به تازگی فوت کرده و از سرطانی که به سختی و با همراهی شوهرش شکستش داده تعریف می کرد، البته جلسه بعد رو به بهونه مهمونی بودن پیچوند و وقت من رو تلف کرد و گفتم دیگه با من بهش نوبت ندن؛ ولی نکته ی جالب دیگه ای که در موردش یادم میاد این بود که دندون مصنوعی پارسیلش ( تکه ای) رو می ذاشت لای دستمال و بعد میذاشت بین تای آستین مانتوش. وقتی هم که گفتم ماسکش رو دربیاره، گذاشتش بین اون یکی تای آستینش.


لارنسیم- اون نرس کمی تا قسمتی کنجکاوه بود ( شما مترادفش رو بخونین!)، رابطه ام باهاش خوبه. دیگه خداروشکر گیر نمیده بهم و اوضاع در صلح و صفاست؛ اگه واقعا اون شخص منفوره که می دونین منظورم کیه، بعد از سه ماه ندیدنش، به هر بهونه ای وارد اتاق کار من نمی شد و می فهمید اینکه جواب سلامشو به سردترین حالت ممکن میدم، یعنی واقعا ازش بدم میاد. ولی خب یک سری از آدم ها هوش هیجانی پایینی دارن، نه؟

بی خیال. اون نرسه که همش داریم می گیم و می خندیم باهاش اون روز داشت با لحن صحبت فلان دکتر حرف می زد گفتم: بگو ببینم بی تربیت! ادای منو چطوری درمیاری؟

نامرد رفت سمت مانیتور و گفت: شما هر وقت میخوای گرافی مریضو ببینی خم میشی سمت مانیتور.... این مدلی... بعد یه پاتو میدی بالا!

غشششش کردم.... راست می گفت!



رادرفوردیم- یه پسری هم بود چند ماه پیش یه جلسه اومد و توی یه جلسه طولانی یه نیم فکش رو سرویس کردم! بعد از پنج ماه و با درد یه قسمت دیگه اومد و از اول تا آخر داشت می گفت: توی فامیل تعریفتون رو کردم گفتم برین پیش فلانی.

بگذریم از تعریف اغراق آمیزِ پسر که من رگه هایی از مسائل دیگه رو هم در اون دیدم. ولی خب اورژانسی و آخر وقت موندم و کار دندونش رو تموم کردم. از اون جایی که خاطره اش رو نوشته بودم، استثنائا یادم بود و جلوی دستیارم از دهنم دررفت که: ایشون شغلش نظامیه و مرخصی نداره، نمی تونه بازم بیاد، باید کارشو تموم کنم.

وقتی کار تموم شد پسر گفت: ماشالا فکر نمی کردم انقدر حافظه خوبی داشته باشین... لبخند ژکوند زد... کاش می گفتین چطور می تونم این همه لطف شما رو جبران کنم؟ بازم لبخند ژکوند...

گفتم: واقعا کاری نکردم. شغلمه.

نرسم آروم از پشت سر گفت: برو کارت بکش!

به سختی جلوی قهقهه ام رو گرفتم.

  • ۵۲۲

نامه ای برای تو ( چالش)

  • ۱۶:۴۱

دو روز پیش بود که کلیپی رو از عکسای نوزادی و بچگی و حتی بارداری مامانت سر آرمین گذاشتی. جدید بودن عکس ها. هی به چال گونه ی عکس نوزادی برادرت نگاه می کردم و بغضم رو قورت می دادم. راستش همیشه ی خدا ترس از دست دادن داشتم و از وقتی  که اون اتفاق برای تو افتاد و می بینم چطور داغونت کرده، بیشتر و بیشتر می ترسم. 

هیچ کاری از دستم برنمیاد واسه کم کردن این داغ بزرگ. هیچ کاری. ولی همین که دو سه تا از کلیپای مرتبط با سوگ رو برات فرستادم و دوست داشتی، خوشحالم می کنه. کاش اون اتفاق نمی افتاد. کاش اینطور نمی شد. کاش داداشت زنده بود شارمین.


  • ۴۱۳

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند.

  • ۱۸:۱۵

مغز ما آدمیزادا خیلی عجیب غریبه. حتی بوی کِرم پرایمر هم می تونه وسط آرایش غیرمعمولت، تو رو پرت کنه وسط یه خاطره یا شایدم خاطرات دِیت/قرارهای اول!

چون یا به دومی نمی کشه یا دفعه های بعدی حس این جینگولک بازی ها رو نداری.


+هوپ! دقت کردی تازگیا به کرشمه نه که محل نذاری، ولی به زور دستت می گیری؟ این رسمشه؟


*عنوان از حافظ

  • ۱۷۵

تاتی تاتی

  • ۱۷:۰۶

اولین قدم ها رو دارم برمیدارم و پر شدم از هیجان و استرس.

البته بخوام دقیق بگم اولین قدم نیست، ده ساله وارد این راه شدم و چهار ساله که کم کم تجربه اندوزی می کنم. من آدم محتاطی هستم. وقتی میخوام برم جلو اول باید با نوک پام مطمئن بشم راه جلوم محکمه و بعد قدم بردارم. ولی بهم ثابت شده که این دنیا جای آدمای محافظه کار نیست. یکم باید از این موضع پایین بیام و امیدم به اون بالایی باشه. 

میخواستم بگم اگه روزی توی فضای دیگه ای غیر از اینجا، خاطرات آشنایی از هوپ و بیماران خوندین، وقتی فالو کردین آشنایی بیاین بدین ولی حواستون باشه که جلوی اغیار لو ندین اولین خواننده ها و مشوقین من شماها بودین!


  • ۲۲۳

ترس درون ( چالش)

  • ۱۳:۱۸

- ده مورد از چیزهایی که واستون ترس و وحشت ایجاد می کنند.

به دعوت از رنگین کمان

و در ادامه سری پست های چالش بارون شارمین.


اولی- در کل من آدم ترسویی ام. واقعا از دیدن فیلم های ترسناک وحشتزده میشم. در حدی که بیست دقیقه ابتدایی خوابگاه دختران رو پارسال دیدم به جای ترسناکش که رسید، پاکش کردم. سری بعدی در معیت خانواده تا آخرشو رفتم! ولی خب دیروز با خواهرم قسمت جدید کانجورینگ رو دیدم، درسته که واسه صحنه های ترسناکش آماده باش نشسته بودم و سرم رو می کردم تو یقه ام و از پشت پارچه می دیدم؛ ولی خب اونطوری که انتظار داشتم ترسناک نبود! و اینکه ترسم بریزه از دیدنشون ترسناکه!


دومی- اسکیپ روم! بله دقیقا اتاق فرارِ ژانر وحشت من رو می ترسونه. می دونم الکیه ولی فقط یک بار تونستم با دوستام و خواهرم و دوستاش برم که انقدر جیغ زدم بقیه مرتب بهم می گفتن: زهرمار! ساکت شو بتونیم حل کنیم معما رو. :-/


سومی- اینکه کسی از عزیزانم رو از دست بدم واقعا حالم رو بد می کنه. شاید خودخواهانه به نظر بیاد ولی دوست دارم اگه قراره روزی عزیزم نباشه، قبلش من نباشم. تحمل ندارم.


چهارمی- از کرونا! البته چون یه دوز واکسن زدم، یکم ترسم ریخته ولی باز هم جزو اون دسته از افرادیم که خیلی می ترسم و کامل رعایت می کنم.


پنجمی- تنهایی. تنهایی به معنای اینکه تو خونه تنها باشم و شب تنها بخوابم نه. از اینکه نتونم همراه زندگیم رو پیدا کنم، می ترسم. البته سعی کردم به این ترسم غلبه کنم. چون می دونم و بهم ثابت شده خیلی از روابط نه تنها باعث رفعش نمیشن، بلکه تنهایی رو از یه نوع دردناک دیگه به آدم می چشونن.


شیشمی- مادر نشدن. به معنای واقعی کلمه از اینکه پیر بشم و مادر و به دنبال اون مادربزرگ نشده باشم، می ترسم. چند سال پیش تو بحبوحه ی کارهای پایان نامه ام متوجه شدم هورمون هام بالا پایین شدن و حتی متخصص زنانی ترسوند من رو که زود ازدواج کن و بچه دار شو! یادمه رسیدم خونه و انقدر گریه کردم، انقدر گریه کردم که اشک بقیه در اومد! البته خداروشکر با یک سال ورزش شدید و دارو درمانی مشکلم حل شد.


هفتمی- درست از موقعی که بهم گفتن کیف فلانی رو پشت چراغ خطر زدن، یعنی دستشون رو از شیشه سمت شاگرد آوردن داخل و کیف رو برداشتن، همیشه حواسم هست تا می شینم توی ماشین، سریع قفل ماشین رو بزنم و شیشه سمت شاگرد رو زیاد پایین نیارم یا کیفم رو بذارم عقب.

یا وقتی توی جاهای شلوغم پیاده هستم می ترسم گوشی یا کیفم رو بزنن.


هشتمی- از شکستن فایل ( سوزن عصب کشی) داخل دندون خیلی می ترسم. چند بار تجربه کردم. حس فوق العاده بدی داره. برای همین با وسواس حواسم هست هر فایل رو چقدر استفاده کردم و زود به زود عوضشون کنم. کلا از اینکه به مردم آسیب بزنم می ترسم و آرزوم اینه تا حدی که می تونم مدیون کسی نشم.


نهمی- اینکه وقتی سرم به کار خودم گرمه، کسی یهو و بدون اینکه صدای پاش رو بشنوم، وارد اتاقم بشه باعث میشه یکدفعه از جام بپرم و قلبم تند تند بزنه!


دهمی- از تصادف کردن هم می ترسم. اولین و خداروشکر آخرین تصادفم رو یک هفته بعد از اینکه گواهینامه ام اومد تجربه کردم. به حد مرگ ترسوند من رو و خیلی با خودم کلنجار رفتم که دوباره پشت فرمون بشینم. واسه همین فاصله مطمئنه رو همیشه رعایت می کنم. از اون راننده هایی نیستم که راه رو بند میارن و ترافیک ایجاد می کنن ولی اون مدلی هم نیستم که تو سرعت بالا ماشین رو بچسبونم به جلویی و چراغ و بوق بزنم. اگه بزنه رو ترمز و تصادف بشه چی؟


یازدهمی- بگذریم از اینکه می ترسم هر نوع، تاکید می کنم هر نوع حیوونی رو لمس کنم ولی واقعا از دور دوستشون دارم و ذوقشون رو می کنم. رابطه ام با خزنده جماعت بدتر از این هم هست و حتی دیدن مستندهاشون هم اذیتم می کنه.


 + حس می کنم بازم فکر کنم ترس های بیشتر پیدا میشه، ولی بسه دیگه. این پست رو توی کلانتری نوشتم. البته به عنوان شاکی. شاید بعدا در موردش نوشتم.

  • ۴۶۹

اولین سری از پست های چالشی

  • ۱۱:۴۸

سلام. ایشالا که در جریان پست پرچالش شارمین هستین. منم میشناسین. تنبلم. واسه همین از چالش آسونا شروع می کنم به نوشتن تا دستم راه بیوفته و کم کم بقیه اش رو هم بنویسم. 

دردانه از همه (حتی شما دوست عزیز!) خواسته که ده بیست تا از وبلاگ هایی رو که مرتب می خونیم، معرفی کنیم. اولش بگم که واقعا حس اینکه تک تکشون رو لینک کنم ندارم. پس عذر تقصیر! ( دروغ گفتم کم کم لینک میکنم. صبور باشین.) 

به ترتیبی که وبلاگ های فعال یادم بیاد، می نویسم. چندین وبلاگ گوشه ذهنم هستن، ولی چون رمزیه اکثر پست هاشون اسم نمی برم. یه سری وبلاگ ها رو هم دنبال می کنم، ولی متاسفانه دیر به دیر آپدیت میکنن، پس اسمی نمیارم. 


اولی- وبلاگ خودش. شباهنگی که الان دردانه شده ولی واسه من همون نسرین شباهنگیه و خواهد بود. اگه عشق خوندن طویله نویسی پر از جزئیات و یه ذهن دقیق، جدی و دسته بندی شده هستین، وبلاگش رو توصیه میکنم!


دومی- کودکانه هایم تمامی ندارد از شارمین امیریان. نوشته ها و خاطرات دکتر و مشاور کودک و نوجوان که مخصوصا توی پست هایی که از برادرزاده و خواهرزاده هاش می نویسه، نشون میده هنوز کودک درونش زندست.


سومی- قلعه ای در آسمان از جودی. خاطرات دختری ایرانی که به تازگی دکتراش رو از یک دانشگاه آمریکایی گرفته و مدتی هست که استاد دانشگاه شده. خوندن تلاش هاش، ناامیدی ها و امیدواری هاش حتی غرغرهاش واسم جذابه.


چهارمی- جایی برای گفتن دلتنگی ها از دکتر ربولی حسن کور. هسته کلی پست های دکتر ربولی خاطرات جالبش از مریض هاشه. میشه گفت یه جورایی پست های هوپ و بیماران از این وبلاگ الهام گرفته شده.


پنجمی- دلنوشته های مهربانو. مهربانوی عزیزم نمونه بارز یک انسانه. کسی که اگه توی ایرانمون نمونه اش رو توی سیاسیون و منصب داران داشتیم، وطنمون گلستان بود. همراهش باشین و لذت ببرین.


شیشمی- بوی پوست گردو از مانته نیا. خاطرات و تراوشات رگباری و بعضا چند وقت یک بارِ دختری پرتلاش، خانم معلمی بی نظیر. کسی که وقتی به یک چیزی علاقه مند بشه غر میزنه ولی تهش بهش میرسه.


هفتمی- یاسی ترین، این وبلاگ رو دیر پیدا کردم و هنوز نتونستم پست های قدیمیش رو بخونم ولی با خوندن هر پست پر از جزئیات و عشقش، عشق مادری توی وجودم غل غل میکنه!


هشتمی- هیچ. وبلاگی جدید از نویسنده ای قدیمی. کسی که عاشقانه هاش انقدر قشنگن که خواننده هاش پست هاش رو میخونن و ضبط میکنن. تاریخ و داستان های تاریخی رو دوست داره و مرتب داستان های جدید آپ می کنه.


نهمی- بزرگراه از ماوی. خانم معلم کوچولویی با قلمی زیبا و روحی نکته سنج.


دهمی- ٢٢ فوریه از فوریه جان. تازه مادر بیان. کسی که موتورش روشن بشه تند تند پست میذاره اونم از نوع جوندار و دلنشینش؛ ولی سعی کنین به پست هاش دل نبندین چون یهو میزنه به سرش و همشون رو پاک میکنه. 


یازدهمی- در دیار نیلگون خواب از گندم. وبلاگی پر از خاطرات زن و شوهری جوون توی یکی از استان های جنوبی کشور که چندین ساله دارن تلاش میکنن تا کارگاه مصنوعات چوبی بزنن و پره از راهکار و امید واسه راه اندازی کارهای جدید.


دوازدهمی- نت های زندگی یک رنگین کمان از دختری سال آخری پزشکی که چند سال پیش وبلاگ فعالی داشت ولی مدتی غیبش زد و الان بیشتر از دلتنگی هاش واسه همسر دور از خودش و غرغرهای بیمارستانی می نویسه.


سیزدهمی- زمزمه های تنهایی از نسرین. یکی از قوی ترین قلم ها رو توی وبلاگ نویسی داره این دبیر ادبیات. دنبالش کنین ضرر نمی کنین. نسرین هی می نویسه و به خودم میگم: وای این که منه. 


چهاردهمی- مامان مینا گزارش می کند. راستش توی این وبلاگ حضور فعالی ندارم، ولی خوشم میاد از خوندن ماجراهای زندگی این مادر و بچش و بیم و امیدی که دارن واسه رفتن به انگلیس و ملحق شدن به همسرش. تلاش دائمی که واسه بهبود حالش داره رو واقعا دوست دارم.


پونزدهمی- روزهای یک دکتر تمام وقت، دکتر رخساره رو شاید قبلا دنبال کرده باشین. الان درگیر رزیدنتی و زندگی متاهلی شده ولی واقعا خوندن پست هاشو دوست دارم، هرچند از وقتی کامنت ها رو جواب نمیده، ری اکشنی به پست هاش نشون نمیدم.


شونزدهمی- یک دانشجوی پزشکی از مهربان که زمانی به شدت فعال بود ولی از وقتی وبلاگش توی میهن بلاگ رو بستن، هنوز نتونسته خیلی با فضای بیان اخت بگیره و اخیرا کامنت هاش به پست های تراوشات ذهنیش رو تایید نمیکنه.


هفدهمی- هنوز هم من از آریانه ای که اصرار داره آتنه صداش کنیم ولی خوشحالم که همگی متفق القول آریانه صداش می کنیم. قلم خوبی داره ولی انتظار اینکه تمام خبرها و مکنونات قلبی و ذهنیش رو به شما بگه، نداشته باشین.


هجدهمی- کار، زندگی، یادگیری از نیروانا که همون طور که عنوان وبلاگ میگه انتظار خوندن این دست پست ها رو از نویسنده استاد دانشگاه باید داشته باشین.


نوزدهمی- نفس بکش از نیمچه مهندس. روال کارش تقریبا دیر به دیر آپدیت کردنه ولی پست هاش رو دوست دارم. تلاشش واسه پیشرفت، ذهن دغدغه مندش و فکرهای روشن فکرانه اش رو می پسندم.


بیستمی- تماماً مخصوص از یانوشکا. دوست عزیزم که اخیرا هفتگی فقط آپدیت میکنه و از برنامه ی درسی هفته اخیرش و کارهای جدیدی که یاد گرفته صحبت میکنه. سال پایینیِ قشنگ و پرتلاش من!


بیست و یکمی- اینجا بدون من از ریحانه. روزنوشت خاطرات و نگرانی های مادر جوون دو تا گل دختر قند و نبات.



  • ۵۲۷

تو نیز شیهه بکش گاهی!

  • ۱۲:۵۹

چهار سالی هست این ماشین رو دارم. میشه گفت نسبتاً آدم مقررات رعایت کنی هستم و تنها مشکلی که دارم سرعت بالای رانندگیمه. اونم نه در حد وحشتناک سریع. مثلا اگه زدن توی اتوبان شهری ٧٠ تا باید بری، من ٩٠ تا میرم و به دوربین که می رسم سرعت رو کم میکنم. یا توی خیابونای خلوت و وسیع ٧٠ تا میرم. یا از وقتی منع تردد شبانه رو گذاشتن، بعضی وقتا که شیفتم طول میکشه، به دوربین ها که میرسم، سرعتم رو خیلی خیلی کم کنم تا نگیرن من رو. 

خلاصه که همیشه استرس داشتم دوربینی از دستم رفته باشه و خلافی که چک کنم بگن: ماشینو بذار و برو.

چند وقت پیش چک کردم و دیدم فقط ١٣٠ تومن جریمه شدم اونم جفتش بخاطر پارک کردن بوده. اولی توی یکی از شهرهای اطراف که اصلا اون تاریخ اونجا نبودم و دیگری واسه پارک کنار خیابون شلوغی که از اول اردیبهشت پارک ممنوع بوده و نمیدونستم. یادم اومد وقتی ماشین قبلی رو میخواستیم به صاحب اسبقش بفروشیم، خلافیم سفید سفید بود. خیالم راحت شد و متاسفانه از وقتی متوجه شدم هیچ دوربینی سرعت بالام رو ثبت نکرده، بی قانون تر شدم.

میخواستم از این پست نتیجه گیری با توجه به نظریات کتاب انسان خردمند بگیرم، ولی حوصله بحث اعتقادی مذهبی رو ندارم. پس بی خیال.

راستی بررسی کتاب روانشناسی اگزیستانسیال توی پادکست رواق تموم شد بالاخره. انقدر این پادکست رو دوست داشتم که دلم میخواد از اول گوش کنم.


*عنوان مسافت بارانی از محسن چاووشی


  • ۴۱۹

هوپ و بیماران در هفته ای که گذشت. (٤٠)

  • ۲۳:۱۲

بیسموت- دخترک چهار ساله همراه خواهرش اومده بود. قبلا برای خواهرش کار کرده بودم و بهش برچسب هدیه داده بودم. الان خواهر کوچولو اومده بود و البته که اصلا نمی خوابید و حتی نمیذاشت معاینه اش کنم ولی روی یه تکه کاغذ کوچولو نقاشی کشیده بود و میگفت: این شمایین! مامانشون میگفت: سری قبلی مجبور کرد خواهرش رو که برچسب هاشو  نصف کنه باهاش.

البته از من هم به زور برچسب گرفت و رفت.


پولونیم- عشقم کیانا رو یادتونه؟ نشون داد نمونه بارز اون بچه ایه که زیادی محبت کنی بهش، رودار میشه. آخر جلسه گفتم میخوام عکس بگیرم باهات. گفت پس عروسکی که آویزونه به دیوار رو بدین بهم. دادیم بهش و عکس گرفتیم ولی دیگه عروسک رو نداد و جیغ و گریه که من برچسب السا نمیخوام، عروسک میخوام. عروسک دقیقا اندازه هیکل خودش و جزو اموال کلینیک بود و البته به غایت کثیف. دیگه آخرش با وعده خریدن عروسکی شبیه به همین یکی، به زور بردنش.


استاتین- خانم خوشرو روی یونیت خوابید و گفت: منو از دست این خدیجه سلطان راحت کنین!

گفتم: جااانم؟ کیو میگین.

گفت: این دندونمو میگم امونمو بریده.

در حالی که غش غش می خندیدم گفت: چرا خدیجه سلطان حالا؟

گفت: از هر کی بدم بیاد میگم بهش خدیجه سلطان.


رادون- خانمی به شدت شیک و پیک و به خود رسیده! رو ( اون کلمه کذایی رو نمیخوام بگم) ویزیت کردم با این شکایت که دندون هاش رو ماه قبل جای دیگه ای کامپوزیت ونیر کرده و از رنگش ناراضیه. واقعا فکر کردم دوست داره طبیعی تر بشه، چون وقتی لبخند می زد، رنگ ونیرهاش بلیچ بود؛ یعنی همون سفید یخچالی. 

ولی گفت: نه! من سفیدتر میخواستم. اینطوری معلوم نیست کلی پول دادم.

کلی همراه با دستیارهام باهاش صحبت کردیم که قانع بشه و بی خیال.


فرانسیم- ساعت نه شب بود و آخر شیفت. زنی سی و اندی ساله، با چهره ای که ازش استرس می بارید اومد بالای سر من و بیمار آخرم و گفت: دندونم شکست نمیدونم کجاست. به دندون سانترالِ ( شماره یک، پیشین) کف برش نگاه کردم. گفتم: روکشت کو؟ نمیدونم داشتم صورتمو می شستم دیدم نیست. با هول و ولا ادامه داد: تو رو خدا یه کاری بکنین. امشب مراسم داریم. ( البته یه جا هم گفت که چند روز دیگه عروسیمه). 

بهش گفتم: عزیزم دقیقه نود کاری نمیشه بکنم، باید واست پست و کور و بعد روکش ایجاد کنیم.

داشت گریه اش می گرفت: تو رو خدا یه کاری کنین. خیلی زشت شدم.

یاد دوستم و کیس هفته قبلش افتادم، به خودم گفتم امتحان کن. با آرامش گفتم: بشین کار این بیمار تموم بشه، یه روکش و پست موقت واست درست می کنم. ولی انتظار زیبایی چندانی نداشته باش.

گفت: باشه خانم دکتر فقط یه چیزی باشه پر کنه اینجا رو بعد از مراسم میام درمان اصلی. قول میدم.

نیم ساعت بعد، آینه رو دادم دست زن و گفتم: خوبه؟ 

قربون صدقه هاش خستگیم رو شست برد. آخر شب عکس کار رو واسه دوستم فرستادم و گفتم: نصف دعاها مال تو بود.


رادیوم- خانوم قبلی رو فرستادم رفت و دیگه واقعا داشتم آماده میشدم که برم ولی در باز شد و یه آقای دیگه با درد شدید اومد، از روی عکس بدون معاینه گفتم: عصب کشی دارین. وقتی خوابید گفت: پدرزنم گفته بهم دندوناتو بکش، به درد نمیخوره ولی من باهاش شرط بستم که همشو درست میکنم.

معاینه کردم و حس کردم دندون لقه. یکم دستکاری کردم و تاج شکسته ی دندون اومد توی دستم. سعی کردم آروم به مرد بگم که شرط رو باخته!


اکتینیم- خانوم میانسال بیمار دکتر بغلی بود، وقتی بی حسی خورد بلند گفت: خانوم دکتر من وسط کار، استرس بگیرم فحش میدم، ناراحت نشین!


توریم- خانمی که به توصیه همسرش با ژل بی حسی و رعایت کامل واسش کار می کنم، وقتی در سومین جلسه، سومین دندونش رو باز کردم و چرک زد بالا و بوی بدی بلند شد، دو سه دقیقه تحمل کرد و گفت: خانوم دکتر لطفا دستکشتون رو عوض کنین، بو گرفته داره حالم بد میشه.

گفتم: چند دقیقه دیگه تحمل کن، شستشو رو کامل کنم عوض می کنم.


پروتاکتینیوم- به پسربچه گفتم: خاله من ژل بی حسی بزنم به لپت تا کرم ها بخوابن.

گفت: خاله چراغ رو خاموش کن، شب بشه تا کرما بخوابن!


اورانیوم- لپم زخم شده بود و دردش دو سه روز به شدت اذیتم می کرد. کلافه شده بودم. بالاخره روز چهارم همت کردم و دقیق معاینه کردم خودمو و دیدم آفت زده. سریع از توی جعبه داروهام داروی موردنظرم رو دراوردم و استفاده کردم. خوب شد! چرا واقعا چهار روز درد کشیدم؟ نه واقعا چرا؟! 

  • ۳۸۹
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ . . . ۶۱ ۶۲ ۶۳
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan