می شود دیگر به خوابم هم نیایی؟!

  • ۱۰:۰۴

 سایه ی سنگین حضورت را که در واقعیت برداشتی و رفتی، می شود دیگر در خواب راحتم بگذاری؟ آن هم خواب هایی آنقدر واقعی، که پس از بیدارشدن مثل یک خاطره بد با تمام جزئیات در ذهن ثبت می شوند و رنج مضاعف اند... 

 من... من هیچ وقت آرزوی غم و غصه ات را هم نداشته ام، چه برسد به مرگت... پس سعی نکن با مردنت در خوابم و ایجاد تپش قلب سر نماز صبح، کل روزم را خراب کنی...

  حضور مجازی پر دردسرت را، بردار و ببر... 

  کسی دیگر اینجا خواهانت نیست... 

  حتی در رویا!

  • ۲۹۴

مثلا... زندگی کنی

  • ۰۱:۰۰


مثلا 3 ساعت بشینی سر کلاس آشپزی و تند تند نوت برداری و فیلم و عکس بگیری و با ذوق منتظر پخت فینگرفودها باشی، بعد وقتی تست کنی، از بس غذاها بو و طعم سیر میدن، فقط از دو مدل از 6 مدل خوشت بیاد :|

مثلا نه تنها خودت نخوری که حتی خانواده ات هم چون ذائقه ای شبیه به تو دارن، نتونن بخورن! ولی دختر عمه ات برای کاری بیاد خونتون و تمامش رو بخوره و به به و چه چه کنه که به خواهرم هم یاد بده تا واسمون درست کنه

و جالب اینه که مثلا داداشت بگه برات سورپرایز دارم و به شرط سوسیس توی یخچالت بهت میدم و قبول کنی و از پشت سرش رمان شوهر آهو خانم ت رو که پیدا کرده، دربیاره!

و بعدش دوباره مثلا زانوی چپت ضعیف باشه و از ورجه ورجه های ایروبیک آسیب دیده باشه، جوری که به راحتی نتونی برقصی ولی با پرروبازی باز هم برقصی!

و مثلا قرار باشه به شهر آینده ی دخترعمه ات بری تا توی جهیزیه چینی کمک کنی :)

و بهتر از اون مثلا شهر آینده دخترعمه، شهر یکی از دوستای مجازیت باشه و قرار باشه برای اولین بار ببینیش!

و مثلا تر! امام خوبی ها دوباره تورو طلبیده باشه :)

مثلا دنبال نکات لذت بخش برای خوب شدن حالت باشی...

مثلا... 

        مثلا...

                زندگی کنی!

+ عکس و من گرفتم ولی کار خودم نیست این هنرمندی 

  • ۳۶۶

فاز فرهنگی می گیریم!

  • ۲۱:۱۱
امروز با دوست جان جان رفتیم سینما هنر و تجربه و ساکن طبقه وسط شهاب حسینی و خانواده اش رو دیدیم، میشه گفت با سرعت جیک بر ثانیه گریمش عوض میشد! کل فیلم به دنبال جاودانگی و هدف زندگی و پایان فیلم نامه اش بود و در آخر به آغوش پریچهرش برگشت :))
و در راستای ادامه ی روز فرهنگیمون، رساله درباره ی نادر فارابی از مصطفی مستور رو به توصیه ی آووکادوی عزیز خریدم، امیدوارم مثل کتاب های دیگه ی مستور به دلم بشینه، دوست جان جان تازه عروس هم کتاب رازهایی درباره ی مردان باربارا دی آنجلیس رو با هدف شناخت بیشتر آقاشون گرفت :)
و بعد رفتیم به کافه نقلی و خوشگل پر از شمعدونی و شکلات گلاسه محبوبم و حرف و حرف و حرف و
 سبک شدن... 
  • ۴۰۴

خجسته دلان

  • ۲۲:۵۴

حضور در یک جمع شاد و شوخ و شنگ، انرژی چند روزتون رو ردیف میکنه... به انرژی مثبت افراد ایمان بیارین، هر جا آدمی با انرژی مثبت دیدین، رهاش نکنین و از هاله ی انرژیش بهره ببرین...

پنج شنبه یه روز فوق عالی با خانواده های زندایی یکی یه دونه ام و یکی از دوستان خانوادگیشون بود... یکی یکی  تصویرهای زیر پشت سر هم از ذهنم رد میشن و لبخند روی لبم میارن:

دست زدن و رقصیدن توی ماشین دایی، وقتی هنوز آفتاب نزده و غر زدن دایی که دیر بیدار شدیم و همه ی جاها پر شدن...

با زندایی سر به سر خواهری گذاشتن که پسر خانواده ی نون چشمش تو رو گرفته و داریم عروس میبریم باغ و ناز کردن خواهری به شوخی...

پیدا کردن یک باغ توی اون شلوغی و اجازه گرفتن از صاحبش...

باغ لب آب و هوای خوب و آواز پرنده ها...

  • ۳۶۷

حاشیه هایی مهم تر از متن

  • ۰۳:۱۷

یک دفعه موضوعش پیش اومد، داشتیم بازی های والیبال رو نگاه می کردیم و طبق معمول حواسمون بیشتر به بازیکن ها بود تا خود بازی!!  نگاهمون به بازوهای زایتسف* افتاد... خالکوبی سبزرنگی کل بازوش رو پر کرده بود و روی اون خطوط مشکی جدیدی دیده میشد...

خواهری: میگم خالکوبی چیز جالبیه ها...

من: کجاش جالبه؟ درک نمیکنم چجوری دردش رو تحمل میکنن و بعد دستشون رو انقدر زشت میکنن!

- ولی به نظر من کوچیکش پشت گردن، ساق پا یا روی مچ دست خوشگله خیلی.

کمی فکر کردم: فقط یه پروانه کوچیک پشت کتف چپ... اوووم... خیلی هیجان انگیزه... ولی با یه برچسب آدامس خرسی هم کارم راه میوفته یا با حنای تزئینی!

- بی سلیقه! فکرش رو بکن ازدواج که کردم ، میخوام اسم شوهرم رو دور انگشت حلقه ام  خالکوبی کنم...

با قیافه ی پوکر فیس: بعد اگه خدای نکرده نساختین با هم چی؟

- میرم با خالکوبی روش خط خطی میکنم...

من خیره به دوربین :|


پ.ن1:  جالبه دیشب پس از دیدن خالکوبی بارکد روی گردن، میلاد و حامد** جو زده شده و عجیب دلم شبیهش رو خواسته!

پ.ن 2: بالاخره بعد از تقریبا یک هفته رمان بربادرفته رو تموم کردم، الان من دلم رت باتلر خواسته، باید چیکار کنم؟ :|

پ.ن3: یکی بیاد من رو بشونه سر مقاله های پروپوزالم، خیلی عقب افتادم و میلی به خوندشون ندارم :| 

پ.ن 4: دوست دارم رمان "شوهر آهو خانم" ام رو از عمه جانم بگیرم، قبل از عید وقتی با ذوق رمان جدیدم رو نشونش دادم، در حالیکه 30 صفحه بیشتر ازش نخونده بودم، ازم گرفتش و یک دفعه همه دخترعمه ها و عمه ها با هم گفتن لازم نیست تو این رمان رو الان بخونی، اعصابت به هم میریزه :|

پ.ن5: ماهی سیاه کوچولومون، دو هفته پیش مرده بوده و من تازه دیروز تنگ خالی اش رو دیدم... دلم براش تنگ شده...

پ.ن6: پیش به سوی آخرین سحری امسال... خدایا یعنی سال دیگه ماه رمضون چه حالی دارم؟ میشه حال بهتری باشه؟ :)


* بازیکن تیم ملی ایتالیا

** فیلم بارکد

  • ۳۵۹

وقتی من کنکوری بودم 2

  • ۰۰:۰۸

 

 داشتم میگفتم...

خیلی وقت ها خسته می شدم از درس خوندن، حتی با وجود اینکه با عشق و لذت درس می خوندم؛ یعنی حتی اگه از درسی خوشم نمی اومد هم، به خودم میگفتم آش کشک خالته، پس سعی کن باهاش بسازی!

 تمام تفریح من و دوست هام شده بود مسیر خونه- دبیرستان- آموزشگاه :| دلمون برای خرید و بازار رفتن تنگ شده بود... جوری که وقتی یک شب رفتم برای خرید لباس عید، سر از پا نمی شناختم!

مهمونی و دورهمی و مسافرت هم که کلا تعطیل بود... یادم نمیره عروسی یکی از فامیل های دور نرفتم و جالب اینجا بود که وقتی عصر داشتم از کلاس برمی گشتم ماشین عروسشون رو در حال گشت و گزار و فیلم برداری توی خیابون دیدم و همین باعث خوشحالیم شد!

  • ۷۶۹

دپسردگی تحت حاد

  • ۰۰:۰۸

چرا کسی نمیاد بریم سینما؟!

 خو مگه تقصیر منه سانس بعد از افطار 11 تا 1 ه :| 

الان ایستاده در غبار، بارکد، اژدها وارد میشود و آادت میکنیم منتظر من هستن خو! 

بعد میگن چرا همش سرت تو گوشیته؟

هر روز میشینم کلی سینما تیکت رو زیر و رو میکنم، بعد وقتی افطار میکنن و سنگین میشن، از جاشون تکون نمیتونن بخورن، من و خواهریم که ساعت 11 طبیعتا نمیشه بریم بیرون تنهایی، هفته پیش زورکی اجازه دادن ساعت ده و نیم شب بریم کافی شاپ سر خیابون...

یکی از معدود خوبی های مخاطب خاص داشتن، کاهش گیر دادن خانواده و کشف تک تک کافی شاپ های شهره :|

  • ۲۹۷

جات توی گلدونه...

  • ۱۹:۳۰

وارد حیاط بزرگ و باصفاشون شدیم، چمن کاری های خوشگل، نیمکت های چوبی، حوض پر آب... هوای خوب ... ظواهر نشون میداد که همه شرایط برای یه زندگی خوب فراهمه، ولی اینطور نبود...  یه حس خاصی اونجا جریان داشت... یه حسی مثل حس غروب جمعه، به همون دلگیری... به همون تلخی... 

نگاهم به دو پیرمردی افتاد که روی نیمکتی نشسته بودن و پشت سر هم سیگار دود می کردن... نگاهشون بی تفاوت بود و میلی به صحبت کردن با غریبه ها نداشتن..

  به شوق جواهر رفته بودم و دوست داشتم زود از بقیه جدا بشم و پیداش کنم... مخصوصا که چند ماه پیش اخبار با انگشت جوهری رو به دوربین نشونش داده بود...

  • ۴۱۵

وقتی من کنکوری بودم 1

  • ۱۰:۳۱

من توی اتاق خودمم و خواهری توی اتاق خودش ته راهرو ، دورتادورش پر از جزوه است و کتاب تست ... یک هفته ای هست که درس خوندن رو شروع کرده و تلگرام و اینستاگرامش رو پاک کرده ... 

 میگه باید یه جای خوب قبول شم ، چون تو انتظارات رو از من بالا بردی و همه از من انتظار دارن مثل خواهرم باشم ... بعضی وقت ها با شوخی دعوام میکنه ، اکثرا میگه بهت حسودیم میشه چون توی مسیر زندگیت افتادی و داره درست تموم میشه ...

خرخونک من خیلی زودتر از اون موقع های من درس خوندن رو شروع کرده ، من اینجور که یادمه 20 ام تیر شروع کردم به درس خوندن ، اونم نه به جدیت خواهری ، اون روزها عشق فوتبال بودم ؛ گذاشتم خوب بازی های جام جهانی رو دیدم و بعد نرم نرمک درس خوندم ... 

هنوز هم که به سال کنکورم فکر میکنم حس خوبی پیدا می کنم ، میشه گفت بهترین و مفیدترین سال زندگیم بود ... خاطرات اون سال محاله یادم بره ! 

  • ۷۷۹

شبی برتر از هزاران ماه

  • ۰۲:۱۵

یاد شب های قدر بچگی بخیر ! 

  یادم میاد وقتایی که دبستانی بودم و ماه رمضان توی پاییز بود ، صبحش با همکلاسی ها قرار می گذاشتیم مامان هامون رو راضی کنیم تا شب همگی به یه هیئت برای احیا بریم ، بعد با ذوق و شوق منتظر رسیدن شب می شدیم ، می رفتیم هیئت و دنبال دوست هامون می گشتیم ، همدیگه رو که می دیدیم واسه هم دست تکون میدادیم  ، بعد یه دایره تشکیل می دادیم و می نشستیم . سعی می کردیم شیطنت هامون کنترل شده باشه ، حرف کمتر بزنیم  تا دعوامون نکنن  ، خوابمون نبره تا نکنه فرشته ها بیان و برن و ما نبینیمشون ...

من که مقاومتم یه خواب فقط تا وقتی بود که چراغ ها خاموش نشده بودن ، بعد از اون به شدت خوابم میگرفت ! 

چشم هام نیمه باز می شدن و بعضی وقت ها توی همین خواب و بیداری واقعا حس یا به خودم تلقین می کردم که هاله ای از یه فرشته رو دیدم ... یکم که میگذشت مقابله با خواب واقعا سخت میشد واسم ، سرم هی رو به پایین می افتاد ، اون موقع بود که از دوست هام فائزه ، آزاده یا مریم ( چقدر دلم واسشون تنگ شده) میخواستم که سرم رو روی پاشون بذارم ! اون ها هم قبول می کردن ، به ثانیه نکشیده ، خوابم میبرد ... 

و تا تمام شدن مراسم بیدار نمی شدم ... که این روند خواب موندن من در شب احیا چندین سال ادامه داشت ! 

امشب که تا الان درس می خوندم و یه جور دیگه احیا گرفتم ، کاش از شب های دیگه بی نصیب نمونم ...


+التماس دعا دوستان

+ خونمون نزدیکی های مسجده ، صدای جیغ و داد و بازی کردن پسربچه ها میاد ، یکیشون الان اومد زیر پنجره اتاقم یه جیغ بنفش کشید و رفت ، این هم یه جور احیا کردنه !

  • ۳۲۵
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan