هر کسی از ظن خود شد یار من/ از درون من نجست اسرار من

  • ۲۲:۴۰

استاد هوپ: سلام وقتتون بخیر، امروز می تونین به جای ساعتِ فلان، دو ساعت زودتر بیاین؟

هوپ: بله مشکلی نداره آماده ام.

پنج دقیقه بعد: اگه بخواین بهمان ساعت هم میشه بیاین.

-چرا امروز تایم هاتون این شکلیه؟ هنرجو ندارین مگه؟

+ نه امروز رو همه پیچوندن. فکر کنم بخاطر ولنتاینه.


ساعتی بعد سر کلاس:

هوپ: یه سوال، امروز چند نفر حاضر شدن؟

استاد هوپ: دو نفر! فقط شما و یکی از خانم ها که مسنه، اومدین. 

برای لحظه ای ساکت شدم و زدم زیر خنده. خنده ای که قطع نمی شد. 

استاد هم خندید: یکی نیست به روم بیاره حالا که کنایه می زنی، خودت واسه چی امروز کلاس برگزار کردی؟



*استوری روانکاو عزیزدلم که وقتی متوجه شد توی وبلاگم برون ریزی احساسی دارم، کلی تشویقم کرد:

لطفا اگر در حال حاضر در رابطه عاطفی نیستین، برای ولنتاین و برای خودتون ارزش قائل باشین و برای خودتون کادو نخرین.

شما با کادو خریدن به خودتون القا می کنین که من می تونم خلا تنهایی امروزم رو خودم پر کنم.

در حالیکه تنهایی، خلا نیست. ممکنه شرایط امروز شما حاصل یک خرد و تصمیم گیری صحیح و پارتنر داشتن یک شخص حاصل بی خردی و تصمیم گیری اشتباهش باشه.


** عنوان از مولانا


  • ۲۸۸

هوپ به چند سوال پاسخ می دهد.

  • ۱۲:۵۳

به مناسبت چالش روزهای اخیر و خالی نبودن عریضه: 


١- راست دستین یا چپ دست؟

من یک چپ دست مغرورم. الکی گفتم انقدر از دو تا دستم یا از وسایل شما راست دست ها استفاده کردم که باید بگم من یه جفت دستم! 


٢- نقاشی تون در چه حده؟

در حد متوسط رو به پایین. زمان مدرسه خوب رو به عالی بود، حتی یه زمانی عشق طراحی های هنر راهنمایی بودم ولی بخوام نمونه نقاشی های الان رو بگم در همین حده!


٣- اسمتون رو دوست دارین؟

اسم واقعیم رو که بسیار دوست دارم. یعنی خیلیا بهم گفتن که بهت میاد فقط همین اسم رو داشته باشی و همین طور هر جا حرف هوپ (hope) میاد، یاد من می درخشد.


٤- شیرینی یا فست فود؟

جفتشون رو خوشم میاد ولی مسلماً اول شیرینی و کیک. واقعا به سختی جلوی خودم رو میگیرم وقتی از جلوی شیرینی فروشی ها رد میشم. مقاومتم در برابر فست فود بیشتره.

هفته پیش دست خواهرم رو گرفتم رفتیم یه شیرینی فروشی نزدیک خونه که کیک خونگی می فروشن. یه تکه چیزکیک، تیرامیسو و کیک شاتوت گرفتیم و رفتیم یه گوشه توی پارک نزدیک خونه و داشتیم توی سرما و با لذت می خوردیم که خواهرم عق زد و یک موی بلند از دهانش کشید بیرون! از اون موقع تا حالا به شیرینی فکر می کنم حالت تهوع می گیرم. :-/


٥- دوست دارین قد همسر آیندتون چقدر باشه؟ (سانت بگین حتما!)

خب طبیعتاً بخاطر قد تقریبا بلندی که نسبت به خیلی از دخترا دارم، پسرای قد بلند و با هیکل متناسب ( لاغر قد بلند بدم میاد!) چشمم رو سریع می گیرن. (اوف بر من!) ولی اخیراً یکم عقل برگشته به سرم و نظرم اینه دو سانت هم بلندتر بود ولی باشعور و دلنشین بود، قبوله! (دلم نمیخواد سانت بگم!) 


٦- کلاً سوال ٦ نداره این چالش.


٧- عمو یا دایی؟

داییم رو بیشتر دوست داشتم، چون توی بچگی خیلی باهام بازی می کرد و هرررر بار می دیدمش بهم هدیه می داد. منم به بچه هاش خیلی هدیه دادم تا به حال. لازم به ذکره که عروس بالقوه اش هم هستم. عموهام رو هم دوست دارم ولی کوچیکه رو الان بیشتر از داییم هم حتی دوست دارم.


٨- خاله یا عمه؟

با عمه هام راحت ترم. 



٩- مث اینکه به عدد ٩ هم اعتقادی ندارن!


١٠- عدد موردعلاقتون؟

به همین سوی چراغ قسم، یاد دفتر خاطرات دوره دبستان افتادم که بالای هر صفحه سوال بود و هر نفر یه عدد داشت و باید به سوالات مختلف دفتر جواب میداد! 

عدد موردعلاقم رو بگم؟ که چی؟! :-/ عدد موردعلاقه خاصی ندارم.


١١- اولین وبی که زدین رو حذف کردین؟

خیر، اولین وبلاگم توی بلاگفا بود و هنوز بخشی از خاطراتش از گزند اون سونامی در امان مونده ولی دومین وبی رو که زدم حذف کردم.


١٢- با کی بیشتر صمیمی هستین تو بیان؟

اگه فقط معیار بیان باشه: شارمین، آبان، مهربان، یانوشکا، واران، گندم، شباهنگ و ...(بدون لینک بپذیرین!) 


١٣- بابا و مامانتون تو بیان؟! 

شارمین حق داشت هی بگه دهه هشتادیا دهه هشتادیا! چیه این سوال آخه؟!

مامان ندارم ولی مادرشوهر دارم (نیروانا) و همین طور دو تا زن! ( شارمین و مانته نیا که از بلاگفاست.) 


١٤- رو جنس مخالف کراش داری؟ 

نه پس به جنس موافق گرایش دارم. البته حساب شارمین و مانته جداست! داستان داره. 


١٥- مترو یا قطار؟

صد در صد قطار. توی مترو همش استرس رد شدن از ایستگاه های موردنظرم رو دارم، جای نشستن هم نیست معمولا از پنجره هم بیرون رو نگاه کنی منظره قشنگ نمی بینی. قطار رو عاشقم فقط دیر می رسه.


١٦- به نظرت شادی یعنی چی؟

شادی یعنی احساس رضایت از لحظه ای که توشی و کوتاهه، خیلی خیلی کوتاه. 


١٧- سه تا از صفاتت؟

مسئولیت پذیر و باوجدان، بی اعصاب، شوخ


١٨- اگه می تونستی هویتت رو عوض کنی، دوست داشتی جای کی باشی؟ 

همین هوپ باشم با همین خانواده و دوستان ولی نه در ایران. یه دندونپزشک در کشور جهان اول با تمام امکانات روز دنیا. 


١٩- الان از چی ناراحتی یا چی اذیتت می کنه؟

در حال حاضر وسط کمرم درد خفیف داره و اذیتم می کنه.

 از چی ناراحتم؟ حسودی می کنم به اینکه استادم با اینکه بهم گفته از پیشرفتت متعجبم و حتما توی کنسرت شاگردهام بعد کرونا هستی، ولی مرتب هر جلسه یادآوری می کنه که یه شاگرد مسن داره که بهترین شاگردشه و هی اون آقا رو توی سرم می کوبه! :-/

چون فردا ولنتاینه از اینکه تا به حال ولنتاین نداشتم، هم حس ملوی بدی دارم! ( باشه اصن ولنتاین خارجکی، از اینکه تا به حال سپندارمزگان نداشتم هم دلخورم!) 


٢٠- به چی اعتیاد داری؟

گوشیم. کلافه کننده شده دیگه این اعتیاد. 


٢١- اگه می تونستی یه جمله به کل دنیا بگی، چی می گفتی؟

بهشون میگم فکر می کردین یه روز اونقدر به ماسک عادت کنین که بدون اون حس عدم امنیت شدید بهتون دست بده؟! 


٢٢- پنج تا چیز که خوشحالت می کنه؟

این سوال از مواردیه که  یک سال دیگه ازم بپرسن ممکنه یه جواب دیگه بدم؛ ولی در حال حاضر:

١/ وقتی می زنم روی صفحه گوشیم و می بینم کمتر از ١٥ دقیقه تا پایان ورزشم مونده!

٢/ وقتی گرافی پایانی از دندون بیمار ظاهر میشه و همه چیز اکیه.

٣/ وقتی بابام با جعبه شیرینی میان خونه.

٤/ وقتی بعد از n بار تمرین، بالاخره درست می زنم و استادم میگه تو همونی بودی که جلسه اول اون مدلی بودی و من ناامید بودم ازت؟

٥/ وقتی نامزدم فرار نمی کنه و وایمیسته و باهام توی تماس تصویری حرف می زنه. 



٢٣- اگه می تونستی به عقب برگردی، چه نصیحتی به خودت می کردی؟

می گفتم واسه مسئله ای که ٥ سال دیگه برات اهمیت نداره انقدر حرص نخور و خودت رو سرزنش نکن. 


٢٤- چه عادت/ رفتارهایی دارین که باعث آزار بقیه است؟

اینکه اکثرا عجله دارم و روی دور تندم و شاید خودخواه بودنم و تمایل به قانع کردن بقیه با توضیحات زیاد.


٢٥- صبحا اگه مامان/ بابات از خواب بیدارت کنن، چطوری این کار رو می کنن؟

فقط گاهی ماه رمضون بیدارم می کنن. اونم یا تک می زنن که گوشیم سایلنته متوجه نمیشم یا دیگه ببینن خواب موندم میان بالای سرم و من سکته می زنم. در حال حاضر خودم با اولین زنگ هشدارم بیدار میشم همیشه.


٢٦- کراش هاتون زمان مدرسه؟ ( با ذکر جزئیات)

لااله الا الله، چون به خودم قول دادم با صداقت کامل جواب بدم:

توی دبستان روی پسر دوست بابام که همون مدرسه ما و توی شیفت بعدی ما بودن کراش داشتم، یادمه یه بار بعد از تعطیل شدن ما و رسیدن اون ها دو دور دنبالم دور حیاط دوید!! الانم حرفش شد بابام گفت گویا یه شرکت صنایع غذایی زده. نزدیک به بیست ساله که ندیدمش!

زمان راهنمایی روی یکی از پسرای فامیل و همین طور یکی از فوتبالیست های استقلال کراش داشتم. دبیرستانی که شدم انقدر درگیر درس بودم که یادم نمیاد کراشی داشتم یا نه، البته سال کنکور روی معلم ریاضی کنکور دسته جمعی کراش داشتیم که فقط همین آخری مفید بود. بخاطرش بیشتر از زیست، تست ریاضی می زدم!


٢٧- تا حالا شده به کسی اشتباهی پیام بدین؟

واقعا یادم نمیاد. ولی شده الکی پیام بدم به کسی و بعد بگم ای وای اشتباهی بود که سر صحبت باز شه! :-/ ( من زیادی دارم با صداقت جواب می دم!)


٢٨- یک جمله تاثیرگذار برای مخ زنی؟!

من اگه بیل زن بودم... فردا ولنتاینه. هق...


٢٩- چه فرقی بین شما توی فضای مجازی با اونی که توی واقعیت وجود داره، هست؟

واسه دوستای مجازیم که مجازی و حقیقیم فرقی نداره. یک جورم تقریبا وقتی می بینمشون.

ولی توی فضای حقیقی آروم تر، منطقی تر و در مواردی مهربون ترم. توی وبلاگم زیادی رکم که توی فضای حقیقی درجه رک بودنم کمتره و بیشتر محافظه کارم و حسم رو مخفی می کنم.


٣٠- یه دروغی که اینجا به ما گفتین؟

هیچ دروغی نگفتم، فقط خیلی چیزها رو نگفتم.


٣١- توی بیان چند تا اکانت دارین؟

همین یکی.


٣٢- اولین دوستتون توی بیان؟

بذار برم اولین کامنت ها رو چک کنم. 

لیلی نامه (که نیست خیلی وقته)، سحر ( که اخیرا رفت) و شباهنگ


٣٣- چند بار توی وبلاگتون چس ناله گذاشتین؟!

خیلیییی! حتی تگ غر درون دارم. غم درون و شگفتی های برون هم اکثرا چیزناله ان. کلاً نظر من اینه وبلاگ در قدم اول برای برون ریزی شخص نویسنده است. پس حس و حال من و حس آرامشی که بعد از نوشتن پیدا می کنم، بیشتر اهمیت داره تا اونی که می خونه و ناراحت میشه. ( بله خودخواهیم اینجا مشخصه) 


خوشحالم که بالاخره تموم شد...

هر کسی دوست داشت و حوصله و وقت، شرکت کنه.

  • ۴۹۶

هر که طاووس خواهد.

  • ۱۲:۲۷

 به استادم گفتم: روزی که به عنوان مهمون اومدم سر کلاستون، بین سه تار و سنتور مردد بودم. ویولن رو که همون اول کار بخاطر سختی و شغلم از ذهنم خارج کردم. بعد سر کلاس گفتین از لحاظ وزنی، تار خیلی سنگین تره. به خودم گفتم پس همون سه تار و می ترسم از کمردرد و مشکلات بعدش. بعد از شما رفتم سر کلاس سنتور و باز هم از ترس اینکه نکنه خم شم روی ساز و کمردردم عود کنه، دویدم سه تار ثبت نام کردم. چرا بهم نگفتین انگشت درد می گیرم؟! البته که الان خیلی خیلی بهتر شده دردشون.

خندید و گفت: تازه خیلی از خانوما دو ماه که میان و بهشون میگم باید ناخن هاتون رو کوتاه کنین، میرن پشت سرشون رو دیگه نگاه نمی کنن.

دست هام رو جلوی دوربین گرفتم و گفتم: بلههه من هم به جز این تک انگشت، پنج ماهه بقیه ناخن هام از ته گرفته شدن و رنگ لاک هم به خودشون ندیدن چون سیم ها توی حد فاصل ناخن و لاک گیر می کنه. تازه اخیرا که تند تند انگشت هام رو روی پرده ها می ذارم و برمیدارم، سر انگشت هام زبر و پینه بسته شده! 

باز هم خندید. مطمئنم توی دلش داشت می گفت: اینا رو به من نگو خودم تجربه همش رو (بجز لاک البت!) داشتم.


  • ۲۰۲

هیچ رابطه ای نمی تونه مغاک تنهایی رو از بین ببره.

  • ۱۷:۲۱

... اما آدم ها می تونن در تنهایی هم شریک بشن و این تنهایی رو مبنای دوستی هم قرار بدن.

تصور کنین زندگی ما یک رودخونه عریض و عمیقه که مقصد همه نهایتا می رسه به دریا و خودتون رو قایق سواری تصور کنین که سوار یک قایق تک نفره است و روی این رودخونه حرکت می کنه. در واقع از اول مسیری که وارد رودخونه می شین تا وقتی که به دریا می افتین، هیچ کس نمی تونه وارد قایقتون بشه و شما هم همین طور نمی تونین به قایق دیگری وارد بشین. این دقیقا مفهوم تنهاییِ اگزیستانسیاله. 

شما فقط می تونین چند نفر رو انتخاب کنین که در طول زندگی قایقتون رو نزدیک قایق آنها برونین و در پستی و بلندی های رود، کنار هم مسیر رو طی کنین. آدم ها در این شرایط نمی تونن انتظار خاصی از هم داشته باشن، فقط و فقط می تونن همدیگر رو دوست داشته باشن تا تنهایی نتونه شکنجشون کنه. در گذر این رود، روزهایی شرایط جوّی آرومه و شما با لذت و کنار هم قایقرانی می کنین، بعضی وقت ها هم رودخونه خروشان میشه و تا حدی می تونین به کمک هم برین ولی این رو می دونین که ممکنه سر یک پیج مسیر قایق هاتون از هم جدا بشه یا حتی از هم چند صد متر فاصله بگیرین و دیگه توی دایره دید هم نباشین. 

توی این لحظه پُر پیچ و خم ممکنه یک نفر بترسه و بپره توی قایق کناری و شروع کنه دست و پا زدن؛ اما همون طور که اشاره شد قایق یک نفرست و این امر منجر به هلاک شدن هر دو نفر میشه.

پس چقدر خوب میشه که ماهیت این نوع تنهایی رو درک کنیم و بپذیریمش.

چرا که وقتی از فرط ترس تنهایی سراغ آدم ها بریم، با خود آنها مواجه نمی شیم بلکه با چیزی مواجه میشیم که خودمون نیاز داریم و تلاشی برای شناخت اون فرد نمی کنیم و چه خیانتی بالاتر از این در روابط زندگیمون؟! هوم؟

استفاده ابزاری نکنیم از افراد و اون ها رو به اشیاء تبدیل نکنیم. خاصه آدم های عزیز زندگیمون.


،#پادکست_رواق

#اروین_یالوم


  • ۲۴۲

‎به تنهایی عادت نده قلبتو/ نگو هر کی عاشق شده باخته

  • ۲۲:۳۹

  این باور رو دارم که توی این شرایط خیلی نمیشه برای آینده مون برنامه ریزی کنیم، مخصوصا آینده دور. ولی بشره و ترس های وجودیش و رویابافی و برنامه ریزی های که حتی شده توی ذهنش فقط باشن برای اینکه مختصراً این  ترس ها رو کاهش بده. 

قبلا گفته بودم گوشه ی ذهنم به عنوان یکی از مسیرهای ادامه زندگی و رسیدن به آرزوی مادر شدن، فرزندخوندگی و مادر مجرد بودنه. ولی قبل از این برنامه یه برنامه دیگه رو مدنظر داشتم و حتی الگوی زنده ی موفقی که این مسیر رو طی کرده بود سراغ داشتم و هر وقت می ترسیدم از اینکه نکنه هیچ وقت نتونم متاهل بشم و مادر، این راه به ذهنم می رسید و آروم می شدم.

اون پلن بی این بود که بعد از یه سنی، دست بردارم از پیدا کردن شریکی که به دلم بشینه و معیارهای حداقلیم رو داشته باشه و فقط اگه یه مرد خوب پیدا کردم که بدم نمیومد ازش، تاهل اختیار کنم تا لااقل اگه عاشق نشدم به آرزوی مادر شدنم برسم. درست مثل دخترداییِ دوستم که در سی سالگی با مردی ازدواج کرد که به جز سر به راه بودن ( برخلاف شوهرخواهر اسبقش) هیچ خوبی نداشت و حتی بنده خدا واقعا زشت بود ( ببینین چقدر طرف خوش چهره نبود که هوپی که عقیدش اینه مرد نباید قشنگ باشه، این مرد به نظرش دیگه زیادی زشت بود!).

دورادور از دوستم در جریان زندگی این زوج بودم. سریع دوران عقد رو طی کردن و عروسی و چند ماه بعد مادر شد. به خودم می گفتم: دیدی هوپ؟ دیدی این راه جواب میده؟ 

تا اینکه مسیر گفتگوی اخیرم با دوستم به سمت دخترداییش کشیده شد و من برای بار چندم بهش گفتم که: اگه به اون یار دلبری که دیدنش، حرف زدن باهاش و بغل کردن و زندگی در کنارش، قند و نبات تو دلم آب نکنه نرسم؛ مثل فلانی عمل می کنم.

این رو که گفتم شروع کرد به وویس های پی در پی فرستادن و ترسیم زندگی این دو نفر اینکه: دلت خوشه ها! اصلا دوستش نداره و اکثراً خونه مادرشه. مشکلی با اون پسر نداره و حتی میخواد دوباره باردار بشه ولی اون فقط از این مرد، مادر شدن می خواست که بهش رسید. اصلا هیچ شور و ذوقی برای همسرش نداره و حتی خانواده اش اون ها رو از لحاظ مالی ساپورت می کنن. دوست داری هوپ این طور زندگی رو؟ هان؟ دوست داری؟ فقط واسه اینکه مادر بشی؟

نمیشه گفت شوکه شدم چون تا حد زیادی قابل حدس بود برام. ولی در کنار اینکه دلم برای اون پسر سوخت، پلن بی رو فرستادم بره رد کارش. هر چقدر فکر کردم دیدم نمی تونم پدر بچه ام رو دوست نداشته باشم و فقط حضورش رو کنارم تحمل کنم. واقعا ترجیح میدم تنها باشم و مادر نشم هیچ وقت، تا توی چنین ازدواج سردی که از اون مرد فقط اسپرمش رو می خواد، باشم...

 [ایموجی اون دختر دست تو جیبی که قدم زنان دور میشه!]


* عنوان یه مردی از ابی 


  • ۶۲۱

هوپ و بیماران در هفته ای که گذشت. (٣٥)

  • ۲۳:۵۷

نیکل- یکی از نزدیکانم زمان بچگی خیلی اذیتم می کرد. حالا از روی محبت یا مرض داشتن نمی دونم. ولی بخاطر دارم یه بار که دستم رو گاز گرفته بود، مامانم با شونه زده بودش مرد گنده رو! یا مثلا هی سر به سرم می ذاشت و اشکم رو در میاورد. بزرگ شدم و کادوی تپلی سر قبولی کنکورم ازش گرفتم. 

اخیرا اومده بود پیشم واسه جرم گیری دندون هاش. خیلی بدم میاد از این کار. هیچ جوری دلم صاف نمی شه با جرم گیری و کثیف کاریش. ولی دیگه فامیل بود و انجام دادم براش.

داشتم دندون اون فرد رو جرم گیری می کردم و بنده خدا درد زیادی بخاطر تحلیل لثه هاش داشت، یه جایی دیدم در عین درد کشیدن داره می خنده؛ گفتم: شما هم به همون چیزی که من فکر می کنم، فکر می کنی؟ گفت: آره. 

صدام رو آروم تر کردم تا بقیه نشنون: انتقاااام دارم می گیرم! 

و بعد بلندتر اضافه کردم: خدایی تحلیل لثه دارین و ریشه دندون حساسه، بخواین بی حسی می زنم!


مس- این کلینیک جدیده انقدر مریض داره انقدر مریض داره که یه شیفت کاریش مساوی با دو شیفت کاری کلینیک های دیگه است. دندون های با ریشه های عجیب غریب، کلسیفیه و مردم خاص اون منطقه. از صبح زود که شیفتم شروع شده بود تا ساعت ٤ بعدازظهر هنوز اونجا بودم و ناهار نخورده و بی حال هنوز داشتم به دندون بیمارِ آخر ور می رفتم! آخرای کارش بود و خوشحال بودم که الان میرم خونمون که در باز شد و یه بیمار معاینه ای اومد. به نرس گفتم نمی بینمش، الان دکتر شیفت بعدی میاد. 

گفت: درد شدید دارم.

عکسش رو دیدم و ناچاراً گفتم بخواب مرحله اول عصب کشی رو برات انجام بدم، دردت بخوابه.

مرد چهل و اندی ساله دراز کشید و من بی حسی رو وارد دهانش کردم، یک دفعه چنان زیر دستم زد که سوزن از دو جا خم شد و اگر دست راستم رو سریع عقب نکشیده بودم، داخل انگشتم فرو رفته بود. تن صدام بالا رفت: این چه کاری بود؟!! 

مرد با ناله گفت: دردم گرفت. 

-خب دردتون بگیره، سوزنه. باید بزنین زیر دست من؟! 

خسته بودم. عصبانی هم شده بودم. دقایقی بعد که عصبانیتم خوابید، سمتش رفتم و گفتم: ببینین شما درد شدید دارین. من بی حسی زدم ولی وقتی دندون در این حد التهاب داشته باشه، باید کمی درد تحمل کنین تا مرحله به مرحله بی حسی دندونتون رو با تراش دندون عمیق تر کنم.

مرد اخم کرد. پا شد نشست. سینی رو هول داد عقب و با قلدری گفت: نمیخوام! تحملشو ندارم. به اندازه کافی درد کشیدم.

من هم با خونسردی دستکشم رو درآوردم، توی سینی گذاشتم و رو به نرسم گفتم: من رفتم خونه. خداحافظ و سریع گان و کلاه و درآوردم.

گفتن نداره که هر چقدر مرد و نرس اصرار کردن اشتباه کرد، نموندم و گفتم تو فاصله تایمی که دکتر بعدی میاد، آمپول مسکن بزنه تا دردش ساکت بشه. 


روی- عزیزم کجا کار می کنی، دخترم دندون درد داره، جرئت نمیکنم جایی ببرمش.

+  بخاطر کرونا می ترسین؟ جایی که من هستم خیلی شلوغه. 

- عه پس یه مطب خلوت معرفی کن.

[دو تن از اساتیدش را معرفی کرده و نفس راحتی می کشد که این بار هم به خیر گذشت. شخص موردنظر همیشه ی خدا دندانپزشک هایش را نفرین می کند!]


گالیم- خودداری خودم رو تحسین میکنم که پسرک ٢/٥ ساله نیم وجبی رو نخوردم، اونم وقتی که بالاخره به تقلید از خواهرِ شیرین زبون بزرگ تر از خودش دهانش رو باز کرد و اجازه داد دندون هاش رو ببینم. پسرک هی نامفهوم سبیل سبیل می گفت. 

به خواهرش گفتم: چی میگه؟ من متوجه نمیشم.

 توضیح داد: چون ماسکشو برداشت الان داره میگه سبیلام بلند شده باید کوتاهشون کنم!

آخه جوجههه تو رو چه به سیبیل؟!

داداش کوچولو رو ارجاع دادم متخصص چون اصلا متوجه حرف هام نمی شد و به دخترک نوبت دادم تا دندون چهارمش رو سرویس کنم. ولی از شانس بد روز موعود، دختربچه که سری های قبل خیلی همکار بود نذاشت براش کار کنم، حتی با یک ساعت و ربع کلنجار رفتن. 

توی روانشناسی یه اصلی هست میگه، نه نگفتن رو تمرین کنین و مثلا وقتی میخواین نه بگین، دلیلتون رو تغییر ندین، فقط هر بار دلیل قبلی رو قاطع بگین و این دختر کل این یک ساعت رو بدون اینکه اجازه بده دست بهش بزنم گفت: دندونم درد می گیره نمی خوام! 

یک جایی بهش گفتم: فلانی اگه جامون عوض می شد تو چکار میکردی یه بچه اینطوری کنه؟

با قاطعیت گفت: صبر می کردم بچه ببینه می ترسه یا نه!

هیچی دیگه قرار شد با داداشش برن پیش متخصص!!


ژرمانیم- از لثه ی زن چرک خارج میشد و دندونهاش به وضوح کشیدنی بودن. گفتم بخواب ببینم بی حس میشن تا خارجشون کنم؟ گفت: نه نه امشب نه! فردا دخترم امتحان املا داره باید کمکش کنم، دندون بکشم نمی تونم!

واسم سواله ماها چطوری مدرسه تنهایی امتحان می دادیم؟


آرسنیک- پذیرش کلینیک میگه: باور کنین هر چی بیمار عتیقه و عجیب غریبه گیر شما میوفته! 

زن شیرده رو به زور راضی کردم دندون قابل نگه داریش رو نکشه و با عصب کشی براش نگه دارم.

دو روز بعد بهم زنگ زدن که زن شاکی شده از وقتی دست به دندونم زدین، تب و لرز کردم و کلی دعوا کرده که نمیام برای ادامه کارم و شما بهم کرونا منتقل کردین و نیومد واقعا دیگه!


سلنیم- به تجربه بهم ثابت شده دندون ٦ و ٧ پایین طول ریشه اش از بیست بره بالاتر احتمال کلسیفیه و بسته بودن دندون زیادتره. دو جلسه ی یک ساعته رو ٤ تا کانال ٢٢-٢٥ میلی متری دندون ششم پایینِ زن وقت گذاشتم. قبلش هم دو جلسه روی دندون شش بالای باز هم سختش وقت گذاشتم. از کارم نزدم و میلی متر به میلی تر دندون کلسیفیه اش رو با فایل دستی باز کردم، جوری که سر انگشتم تا دو روز درد می کرد و متورم بود، بعد فهمیدم وقتی واسه کشیدن دندون عقلش پیش یکی از آقای دکترا رفته و طبیعتا اکس عقل کمتر از اندوی چهار کانال تخصصی، زمان برده، از سرعت عمل آقای دکتر به وجد اومده و ادامه کارهاش رو میخواد با آقای دکتر انجام بده.

پذیرش این رو گفت و ادامه داد: همین الان زنگ زد گفت وقتم رو کنسل کنین نمیام پیش خانم دکتر دیگه.

من هم با آرامش گفتم: مشکلی نداره، مختاره پیش هرررر کسی میخواد بره واسه بقیه دندون هاش. خوشحال میشم.

  • ۴۲۶

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت [...] آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.

  • ۱۳:۱۷

اولش دیدم دمبل و توپ لازمه، گفتم صبر کن روز مادر براش می گیری. بعد یهو درد کمر و گردنش تشدید شد و رفت کلینیک طب فیزیکی. دمبل رو پدرجان خرید تا توی خونه هم حرکاتی که آقای دکتر گفته رو انجام بده. 

تصمیم گرفتم برم سراغ پلن B: آلبوم عکس.

یادم نمیاد مناسبتی باشه و خانوادگی عکس گرفته باشیم و مادرجان شکوه، بعد دیدن عکس ها نگه: چه فایده؟ تو آلبوم نیستن که بمونن. توی گوشی به درد نمی خوره. 

این شد که با همکاری خواهر و برادرم عکسای گوشیمون رو زیر و رو کردیم و هر چی عکس خانوادگی قشنگ داشتیم، انتخاب و ادیت کردیم تا بذاریم توی یه آلبوم مثل اون مدل قدیمی ها و هدیه بدیم بهش. 

ساعتی قبل فایل عکس ها رو به عکاسی دادم و گفت شب بیا ببر. هی با ذوق به آلبوم سبزی که توی دست هامه نگاه می کنم و استرس دارم مثل همیشه انقدر دل کوچیک باشم که نتونم یک هفته دیگه صبر کنم و همین امشب بهش کادو رو بدم!

بعد این همه ایده هدیه مادرانه دارم و باز عزا گرفتم برای روز پدر چکار کنم؟! :-/



**عنوان از کیوان شاهبداغی



  • ۴۰۱

انگار پاره تنم رو میخوان ازم بگیرن!

  • ۱۰:۵۲

یکی از دوستان استادم داره واسم سه تار جدیدی می سازه. بعد دیدم جا واسه دو تا ساز ندارم. اونقدرام پولدار نیستم که کلکسیون سه تار داشته باشم.

 ظهر یه تعارف به داداشم زدم که اگه بتونی تو دیوار بفروشیش، نصف پولش مال تو. الان اومد گفت مشتری پیدا کرده و عشرتم رو برد تا طرف ببینه. پشت سر هم داره وویس می گیره از ساز زدن مشتری با عشرت الملوک من...

باورتون نمیشه انگار دارن جونم رو می برن. چه غلطی کردم نمی تونم هم بگم پشیمون شدم.

 بعد بی شعورا میگن: مشکل از سه تارت نیستا، مشکل از خودت بوده! ببین چقد طرف خوب می زنه باهاش؟ :-/


+بیاین بارش فکری راه بندازین اسم واسه جدیده انتخاب کنم، یادم بره عشرتم نیست. اصلا شاید اسم جدیده رو هم عشرت الدوله بذارم؟ که بتونم عشرت صداش کنم باز. هوم؟ یا اصلا به روی خودم نیارم و جدیده رو هم عشرت الملوک صدا کنم؟ 

++ می دونم می خندین ولی بغض کردم اصلا. :-(

+++ من و عشرت در آخرین روزهای با هم بودنمان... 

  • ۶۴۶

هوپ و بیماران در هفته ای که گذشت. (٣٤)

  • ۱۸:۱۷

کلر- قبلا بارها گفتم که برخلاف حافظه ی اسامی افتضاحم، چهره ها رو خیلی خیلی خوب یادم می مونه. 

 اون روز کار بیمارم تموم شد، منتظر بودم بیمار بعدی رو صدا کنن. گفتن هنوز نیومده. چشمم به صورت خانمی که توی سالن انتظار بود افتاد. البته صورت که چه عرض کنم چشم هاش، بقیه صورتش رو که ماسک پوشونده بود.

مطمئن بودم بیمار خودم بود ولی گفتن دکترش کس دیگه ایه. خلاصه مریضم اومد و کارش تموم شد. اون خانوم هنوز توی سالن انتظار نشسته بود و من لباس بیرون پوشیده از کنارش رد شدم و رفتم. گویا تا من رفتم خانمه رفته سمت پذیرش و گفته دکترم چرا رفت؟! و تازه پذیرش گیج متوجه شد که بیمار من بوده و من درست تشخیصش دادم. اما چه سود که من رفته بودم!


آرگون- دندون زن چهل و اندی ساله رو ترمیم سطحی کرده بودم. دو روز بعد یه تکه ی کوچیکش افتاده و با درد فوق العاده شدید به لمس برگشت. معاینه اش کردم، انقدر قسمت جدا شده کوچیک بود که به سختی پیدا و چک کردم دیدم این درد زیاد بخاطر همین قسمت یک میلی متری عاجِ اکسپوزه و دوباره ترمیمش کردم. 

بهش گفتم حساسیت بیش از حد دارن دندون هات. از لحاظ روحی تحت فشاری؟ چون روی دندون هات می تونه اثر بذاره...

 که یک دفعه چشم هاش پر از اشک شد و گفت: ده ماهه پسرم رو از دست دادم و از همون موقع ریختم بهم و قرص اعصاب می خورم. هفته اخیر هم استرس مضاعفی داشتم. 

هول کردم. مونده بودم که چطور آرومش کنم. خداروشکر خودش سریع اشک هاش رو پاک کرد و رفت.


پتاسیم- صدای داد و بیداد از پذیرش میومد. دیدم پسر جوونی که می گفتن قراره ادامه کارش رو به دلیل نبود دکتر خودش، من انجام بدم؛ ماسکش رو داده پایین و داره عربده می کشه که بیچارتون می کنم! رفتم گفتم چه خبره؟ 

پسر نزدیکم شد و اومد شروع کنه با هیجان و خشم حرف بزنه که گفتم: ماسکتون رو بدین اول بالا، بعد!

گفت: هفته پیش جلسه اولم که تموم شد، گفتم دکترم کی هست من بیام؟ گفتن فلان روز. منم فلان روز مرخصی گرفتم، ٣٠٠ تومن ضرر کردم و اومدم، فهمیدم دکترم نیست. اینا به من خبر ندادن.

به پذیرش نگاه کردم، گفت: خب خانم دکتر وقتی دکتر نیست و ما نوبت ندادیم به این آقا و زنگ نزدیم که چه ساعتی بیان. چرا باید زنگ می زدیم بهشون و می گفتیم دکتر نیستن؟ الان میگن باید حداقل ٢٠٠ هزار تومن بهم تخفیف بدین تا ضررم جبران شه!

با تعجب به مرد نگاه کردم: خب حق دارین عصبانی باشین ولی روند کار کلینیک اینه وقتی بهتون روز قبل زنگ نزدن و ساعت اعلام نکردن، نباید بیاین. ولی شما بگین من چه گناهی کردم که باید انقدر به شما تخفیف بدم؟!

پسر دوباره داد زد: یا تخفیف میدین بهم یا دویست تومن اضافه تر روی برگه بیمه ام می نویسین!

یکی از دستیارا اومد جلو و گفت: آقا اومدی بقالی مگه؟ یعنی چی؟ 

من آروم از اون جمع خارج شدم و گفتم: به هیچ وجه دست به دندون ایشون نمی زنم. دکتر خودش تمومش کنه. این آقا همین الان داره داد می زنه و کم مونده بیاد کتکم بزنه، بعداً هم میاد شاکی میشه میگه درد دارم و پولمو بدین. سری که درد نمی کنه رو دستمال نمی بندن.


کلسیم- آقای میانسال از راه اومد دو تا دندون کف برش رو نشون داد گفت میخوام سریع واسم پست و کور و روکش کنین. بهش گفتم: این اصطلاح رو از کجا بلدین؟

بی تربیت درومد گفت: از شوهرعمه بزرگوارم یاد گرفتم! 

به قدری توی این دو سه هفته اذیتم کرد این مرد و غر زد. زود باش زود باش گفت که چندین بار خودم و چندین دفعه هم نرسم باهاش دعوامون شد. جوری که شیرینی عصب کشیِ دو کانال دندون یک و دو پایینش رو زهر کرد بهم. 

 امروز که قالب گیری روکش هاش رو انجام می دادم. بعد از اینکه برای دهمین بار گفت خیسم کردین، سرما می خورم و من هر بار گفتم: روپوش خودم هم خیس میشه توی تراش دندون های قدامی، دیگه عصبانی شدم و گفتم: خسته نمی شین انقدر غر می زنین؟! واقعا خدا به داد خانوادتون برسه.

گفت: اگه داد هم نزنیم که ازمون حساب نمی برین، میشیم زن!!

با افسوس نگاهش کردم و تراش رو ادامه دادم.

بعد از پایان کارش به پذیرش گفتم: دندون های دیگه اش رو بذارین برای آقای دکتر بهمانیان. روکشش رو تحویل دادم دیگه اصلا نمی خوام ببینمش.


اسکاندیم- پذیرش یکی از کلینیکا جنوبیه و عاشق عود روشن کردن. هر وقت حس می کنم بوی گلاب میاد، می فهمم که دوباره این دختر زده تو کار عود. اون روز بوی عود رو با شدت بیشتری حس کردم و سرم در جا درد گرفت. برگشتم دیدم با شیطنت پشت سرم عود به دست ایستاده و میگه بیمار معاینه ای دارین. آروم اضافه کرد: فقط قبلش صلوات بفرستین. 

فکر کردم بخاطر فضای معنوی که ایجاد کرده می گه، بلند گفتم: زیارت امام رضا می خونم و برگشتم دیدم بیمار معاینه ای، آخونده! 

هم خندم گرفته بود از شیطنتش هم خجالت کشیده بودم، نیشگونش گرفتم و به فیلمی که مرد روحانی از توی گوشیش نشونم داد نگاه کردم و گفتم: باید معاینه کنم اینطوری معلوم نیست.



تیتانیوم- دستیار اومد و گفت بیمار بعدیتون یه پسره است. حواستون بهش باشه. 

گفتم: چرا؟ 

گفت: والا دوست دخترش اون روز اومد گفت که حواستون بهش باشه. خیلی شره و میخواد بیاد دعوا راه بندازه و پولتون رو نده.

آهی از سر ناامیدی کشیدم: دوباره بیمار بی اعصابا رو واسه من گذاشتین؟ بابا من خودم بی اعصاب عالمم!! 

بعد پاشدم و قایمکی به اتاق انتظار نگاه کردم و با تعجب گفتم: این پسر رو میگی؟ اینکه بیمار ثابتمه. 

نگاه کرد: آره خودشه.

-این که خیلی آقا و محترمه. من هیچ بدرفتاری ازش ندیدم. هر بار کلی تشکرم کرده. ببینم دختری که این حرفا رو زد خودش نرمال می زد؟

یکم فکر کرد: راستشو بخواین نه! 

توصیفاتی از دختر کرد که من سانسور می کنم. 

سر تکون دادم: خدا به داد این پسر برسه که دختره همه جا میره واسه انتقام ازش، آبروش رو می بره.



وانادیوم- توی یکی از کلینیک ها که سیستم پخش دارن، دخترهای کلینیک گوشیشون رو وصل می کنن و رمیکس های شادی که من کانالش رو معرفی کردم بهشون می ذارن. اون روز می گفت: این آهنگ ها رو فقط وقتی شما هستین، میذاریم. اینطوریه که اندی و شهرام شپره و شهره و امثالهم می خونن و من کار می کنم!

تو اون یکی کلینیکه، از اون جایی که استادم گفته باید فول آلبوم های استاد شجریان رو گوش کنی و گوش هات رو ورزیده کنی و برای اینکه عذاب وجدان کلینیک قبلی رو خنثی کنم، با گوشی خودم آهنگ سنتی پخش می کنم. سری قبل انقدر کارم طول کشید که رفت روی آهنگ قری خاطرخواه عهدیه! یهو فهمیدم نرسا دور و برم نیستن. سر برگردوندم و دیدم جفتشون دارن پشت سرم قر میدن! غش کردم از خنده.


کروم- واسه حاج خانومه سه جلسه کار کردم تا دندون های ترمیمیش تموم بشه و بره واسه قالب گیری دندون پارسیل ( دندون تکه ای مصنوعی). کارش که تموم شد، بعد از تشکر گفت: ایشالا با هم بریم مکه و کربلا.

خندیدم گفتم: شما دعا کن کرونا بره آزاد شیم.

از ته دلش گفت: ایشالا


منگنز- خانومه روی یونیت خوابید و گفت این دندونم رو قبل کرونا می خواستم درست کنم، نکردم ریخت. 

نگاه کردم و گفتم: متاسفانه کشیدنیه. ببینم عکستون رو.

گرافی opg رو به دستم داد. هی با تعجب به عکس نگاه کردم هی به دندون های زن نگاه کردم: خانوم چطور امکان داره دندونی که توی این عکس فقط پوسیدگی مختصر داره توی یک سال اینطور کشیدنی بشه؟ نه این عکس مال شما نیست.

قسم و آیه خورد که مال خودمه.

چند تا نشونه توی عکس تعیین کردم و دیدم توی دهانش اینطور نیست، قاطع گفتم عکس شما نیست. زن قبول نمی کرد و کرونا رو نفرین می کرد که دندون هاش رو داغون کرده. یک دفعه چشمم به اسم بالای عکس افتاد: علی فلانی! 

زن تا اسم رو شنید زد زیر خنده و گفت: عهههه مال پسرمه پس، عکس خودم رو هنوز نگرفتم!

قیافه من دیدن داشت!


آهن- دندونپزشک طرحی بودم. کاروان دندونپزشکی جهادی، واسه چند روز اومدن توی شهر طرحی من. منم از طرف شبکه مون مأمور شدم تا برم کمک دانشجوهای دندونپزشکی که اون موقع سال های آخر بودن. یادمه به یکی از پسرهای خیلی محجوب پالپوتومی اطفال یاد دادم و اولین بیمار اطفال عملیش رو زیرنظر من کار کرد، چون هنوز بخشش رو پاس نکرده بود. 

حس عجیبی داره بعد از سه سال، توی یه کلینیک مشترک کار کنیم و کیس اندویی که دو جلسه روش وقت گذاشتم و یکی از کانال هاش به شدت کلسیفیه بود و باز نشد رو بهش ارجاع دادم و به نحو عالی انجامش داد.

  • ۶۵۶

عاشقم، اصلا به تو چه؟ دور ما دیوار بچینین!

  • ۱۲:۲۸

اعتراف می کنم دور نیست لحظه ای که از شدت علاقه ام به سه تارم، قلبم رو از سینه بکشم بیرون و تقدیمش کنم. 

عاشق نوای می بِمُل، سی بمل و لا کُرُنِ دستگاه شورم. عاشق ها!



*عنوان همدست از معین زد

  • ۲۰۴
۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ . . . ۶۱ ۶۲ ۶۳
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan