عصر نایتینگل ها

  • ۱۴:۵۸

-آب ِ دماغ شور و تا حدودی سیرکننده است.  

واگویه ی من بعد از شیفت امروز، شروع آلرژی بهارانه و عدم توانایی پاک کردن بینی زیر ماسک.


به نظرم هیچ وقت و به هیچ نحوی نمی تونیم فداکاری و زحمات کادر درمان رو جبران کنیم. هیچ وقت.

امروز که لباس ایزوله سراسری سفید پلاستیکی ضخیم رو پوشیدم و کلاهش رو روی سرم کشیدم. از دقیقه ی اول شروع به عرق ریختن کردم. حس خفگی بهم دست داد. انقدر عرق کردم که چشم هام جایی رو نمی دید. بخصوص با وجود دو لایه ماسک جراحی و عینک و شیلد محافظ. عین آدم آهنی راه می رفتم. حرکاتم محدود شده بود. بعد از ده دقیقه دیدم واقعا نمی تونم اینطوری ادامه بدم و غر زدم که مگه الان تو سانتر کروناییم؟ نمی خوام اینو بپوشم. عین سونا بخاره لامصب! 

بعد سریع با گان جراحی عوضش کردم و تازه شروع به نفس کشیدن و ادامه ی سریِ عصب کشی ها کردم

بعد فکرش رو بکن پرستاران و پزشکان توی شیفت های چند ساعته با این لباس ها باید بین بیمارها بگردن. هیچی نخورن. دستشویی نرن و  از طرفی مدام در استرس این باشن که بیمارهاشون زنده بمونن و خودشون هم مبتلا نشن و بدتر از اون به عزیزانشون، اگر فرصت کنن ببیننشون، منتقل نکنن. 

من که تا وقتی نفسم بیاد و بره، این روزها رو و این آدم ها رو فراموش نخواهم کرد...

  • ۶۷۷

لب مرز

  • ۲۳:۵۶

به لاکی که به ناخن های پام زده بودم، نگاه می کردم. رسیدم به انگشت یکی مونده به آخری که همیشه خدا سرش بی کلاه می موند. زرشکی بود لاکم. گفتم بذار یه بار دیگه هم بزنم که زود لب پر نشه. زدم و رنگش شد به سیاهیِ قیر

تعجب کردم. یعنی مرز بین قرمز و مشکی شدن انقدر باریکه؟ 

یادم افتاد به وقتی که گفت: مرز عشق و تنفر برای تو یه خط باریکه. اگه اعتمادت از بین بره، دوست داشتنت به راحتی به تنفر تبدیل میشه

راست می گفت

  • ۱۷۵

هی بازیگر! گریه نکن، ما هممون مثل همیم/ صُبا که از خواب پا میشیم، نقاب به صورت می زنیم!

  • ۱۳:۰۷

مفهوم طرحواره و تله های زندگی رو اولین بار توی کتب روانکاوی متوجه شدم. تله زندگی میگه که دوران کودکی روی بزرگسالیت کاملا اثر می ذاره و جوری شخصیتت رو شکل می ده که باورت نمیشه. مثلا دلیل اینکه همیشه جذب فلان آدم با بهمان خصوصیت میشی، نشونه تله زندگی رهاشدگی یا معیار سخت گیرانه اته که از بچگی در تو شکل گرفته.

همیشه فکر می کردم از لحاظ شخصیتی آدم سالم و کاملی ام، تا اینکه با خوندن کتاب "زندگی خود را دوباره بیافرینید" و انجام تست هاش، دیدم نه یکی دو تا از تله های زندگی به صورت جدی توی زندگیمه. چندتایی متوسط و بقیه اش هر از چندی. دلیل اینکه خوندن کتابش خیلی طول کشیده اینه که آگاهی به مشکلم و سفر به کودکی و یادآوری چند تا صحنه ساده آزارم میده، طوری که کتاب رو پرت می کنم یه گوشه تا چند روز بعد دوباره بازش کنم

والدین من توی اکثر خصوصیاتشون بهترین بودن. حمایتگر، به اندازه خودشون مهربون، وفادار به حریم خانواده، خانواده دوست و حتی هیچ مواد مخدر و مشروبات الکلی رو مصرف نمی کردن که بخواد اثری روی خانوادمون بذاره. ولی با این وجود من درگیر چندین تله مهم زندگی هستم و بعد از چند سال متوجه نقص درونی خودم شدم. همش این تو فکرمه چطور اکثر مردم بدون هیچ فکری بچه دار میشن اونم وقتی با هم اختلاف دارن، هم رو دوست ندارن، یکی از والدین اعتیاد داره، بداخلاقه، مشکلات شدید مالی دارن و و و. چی به سر بچه هاشون میاد؟ 

فارغ از اینکه توی مملکت ما کامل ترین کودک هم وقتی از حریم خانواده خارج و وارد جامعه میشه، ممکنه بعدا بهت بگه: چرا من رو به دنیا آوردی؟ چرا وضع کشور و جهان رو دیدی و خودخواه بودی؟ 

هی به خودم میگم از کجا می دونی مادر کاملی بشی و همسرت هم پدر خوبی باشه و یه بچه با کلی کمبود و آسیب وارد جامعه نکنی؟ 


+ در این راستا خوندن پست های اخیر پیج اینستاگرامی امیر شمس رو که در مورد دلایل فرزندآوریه به شدت توصیه می کنم.


* عنوان نقاب از سیاوش قمیشی


  • ۵۰۶

دستِ بیگانه

  • ۲۲:۳۴

سندرم دست بی قرار، فقط اونجایی که دست های همیشه فعّالت توی دهان مردم، تو این شرایط قرنطینه ازت حساب نمی بره و از حوزه ی کیک پزی می ره توی سبزی پاک کنی و آش پزی و آشپزی و بازم دنبال یه کار دیگه است تا حوصله اش سر نره. 

خدایااااا دلِ دست هام، دندون کشیدن و عصب کشی می خواد!


پی نوشت: راه دیگه ای که برای پرت کردن حواسشون به ذهنم رسیده، یادگیری انواع بافت مو و خط چشمه! هوم؟! :-/

  • ۴۸۱

شادمان باش ولی حال مرا هیچ نپرس

  • ۱۶:۵۰

توی سه گانه ی before زوجی که دست تقدیر از هم دورشون می کنه، بعد از نه سال به واسطه ی کتابی که پسر از خاطرات کوتاهشون می نویسه، با این پس زمینه ذهنی که دختر بخونه و خودش رو نشون بده؛ دوباره هم رو می بینن

  • ۴۵۸

بگو سیــــب!

  • ۰۱:۰۴

عکس لبخندی که واسه مریض طراحی کردم رو براش می فرستم و میگم: یادش بخیر، یه زمانی دندونپزشک بودم.

می خنده و میگه: الان چی هستی مگه؟

-دخترِ خانه دارِ خونه نشینی که یا داره آشپزی می کنه؛ یا کیک و دسر درست می کنه؛ یا با وسواس هر چیزی که وارد خونه می شه رو ضدعفونی می کنه و غر می زنه دستاتون رو بشورین.

خنده رو ادامه می ده: عوضش آدم شدی.

-مرسی :-/


  • ۴۵۹

دل تنگی

  • ۱۳:۲۶

حالا که قورمه سبزیم رو شعله گازه و داره جا میوفته و سیب زمینی رو گذاشتم کنار تا رنده کنم واسه ته دیگ، یادم افتاد که شوشو نی نی ام، روز اول عید وقتی زنگ زدم بهشون تا تصویری ببینمش، به محض اینکه منو توی قاب گوشی دید، جیغ زد و فرار کرد و داد زد: من با هوپ قهرمممم

پوکرفیس شدم که چرا؟

مامانش گفت: میگه چرا هوپ نمیاد خونمون؟ من که کرونا ندارم! (عزیزممممم)

دیروز باز دلم تاب نیاورد و ویدئوکال برقرار کردم و با التماس راضیش کردم بیاد ببینمش. با بلبل زبونی گفت: میدونی بزرگ شدم دیگه مامی نمیشم، شورت می پوشم؟!

غش کردم از خنده و توی دلم گفتم: پس یه قدم دیگه به من نزدیک تر شدی عشقم

بعد دوید و ماشین های اسباب بازی جدیدش رو آورد، نشونم داد و گفت: ببین اینو قرمزههه پرسپولیس سوووواخه! بیا بازی کنیم. بیا خونمون دیگه

و بعد دوباره فرار کرد

گفتم: دلبر دوباره قهر کردی باهام؟

فریاد زد: نهههه من قهر نیستم که کار دارمممم.


دلم به شدت واسه بغل کردنش تنگ شده

به شدت

به شدت...

  • ۵۴۸

٨ لبخندِ ٩٨ی :-)

  • ۲۲:۱۰

اگه بخوام از ٩٨ بگم در بُعد زندگی شخصی و کشوری اصلا دوستش نداشتم، چون برام پر بود از احساس ناامیدی و ناراحتی و سردرگمی. جوری که عقاید و مواضعم تا حد زیادی دچار تغییر شد. سالی که انقدر اذیت شدم تا دوباره نیاز به صحبت با روان‌شناس رو احساس کردم

ولی از نظر شغلی، با اینکه استرس و حجم کارم نسبت به زمان طرحم خیلی بیشتر و متفاوت شد، خداروشکر سال خوبی بود. پر بود از تجربه های جدید و باز هم بهم ثابت شد که چقدر شغلم رو دوست دارم

ازم دعوت کردن توی بازی وبلاگی "هشت لبخند نود هشتی " شرکت کنم و از لحظاتی بنویسم که توی این سال پرُ درد، تونستن لبخند به لبم بیارن


١- دیدن شارمین جان امیریان و مانته نیای عزیزم برای اولین بار، جزو روزهای ناب بود. پیاده روی دو ساعته با یانوشکا و غیبت تمام اساتیدمون هم خیلی حال داد!

٢- وسط ماه رمضون و ماه آخر طرحم بود که سفر ١٢ ساعته ای به یکی از شهرهای اطراف شهر طرحی با یه دوست عزیز داشتم که حالم رو عوض کرد

٣- وقتی که تمام امضاهای برگه ترخیص طرحم رو گرفتم و فرار کردم و برگشتم به شهر خودم.

٤- رفیق صمیمیم ازدواج کرد و تمام روزهای خواستگاری و ازدواج و جشنش خیلی حال خوبی داشتم.

٥- بهبود پدرجانم و ترخیصش از بیمارستان، بعد از بیماری سختی که از استرس روح و روانمون رو بهم ریخت.

٦- تصمیم به سفر یهویی ٢٤ ساعته و یه روز عالی با دوستای تهرانیم که آخر به تئاتر خوبی ختم شد.

٧-اون دفعاتی که کانال mb2 مولر بالا و رادیکس مولر پایین راحت پیدا شدن و دیدن گرافی نهایی آپچوریشن/ وقتی مریضم رفت و با کاسه آش برگشت و گفت خسته ای این آش رو بخورین! / وقتی که چند نفر از شهر طرحی محل کار جدیدم رو پیدا کردن و پیشم اومدن و ...

٨- ریسکی که اون شب سرد، سه نفره توی کوه کردیم و از گروه پسرهای غریبه کمک خواستیم برای آتش روشن کردن و حضور در جمعشون.

و ...


+ از هر کسی که از این بازی خوشش اومد، دعوت به شرکت می کنم. :-) 

  • ۴۳۶

چه می‌کنی که دلت از جفا نمی‌گیرد؟

  • ۱۴:۵۵

وقتی اولین بار به شهر طرحی رفتم، با مامان و بابا بودم. مسئول پانسیون، من و مادرجان شکوهم رو برد تا بهمون اون پانسیون قدیمی و کثیف رو نشون بده. من مجبور بودم دوباره به شبکه بهداشت برگردم و کارهای پذیرش و آموزشم رو انجام بدم. مامان موند برای تمیزکاری و لیست خریدی به بابا داد. پدرجان هم در ادامه‌ی تکمیل جهیزیه ی طرحانه‌ام، برای کف اتاقم که موکتش از کثیفی تیره شده بود و قول داده بودن عوض کنن (ولی نکردن)، فرش ساده ی گلیم‌طوری خرید. دوستش داشتم. سبک بود. توی اسباب‌کشی به پانسیون‌های مختلف، چندین بار جمع و پهنش کردم و حواسم به تمیزیش بود؛ حتی بچه‌های همخونه از حساسیتم نسبت به فرش خبردار بودن و با دمپایی‌هایی که روی موکت کثیف راه می‌رفتن، روی فرش نمیومدن! بعد از اتمام اون دوره، لوله‌اش کردم و به خونه برگشتیم.

چند روز پیش بعد از بیدار شدن، مادرجان شکوه رو توی حیاط گیر انداختم در حالی که داشت فرشم رو می‌شست. گفت: مشکلی نداری توی آشپزخونه بندازمش؟ 

هوپ کوچولوی حسودِ درونم رو خفه کردم و گفتم: نه بابا

امروز وقتی رفتم صبحانه بخورم، فرش بهم سلام کرد. غر زدم: بد‌جا انداختیش مامان

و بعد جوری جا به جاش کردم که دقیقا میز ناهارخوری وسطش قرار بگیره

الان که داشتم ظرف های ناهار رو می‌شستم، چشمم به فرورفتگی ناشی از پایه‌ی تختم افتاد. دل‌مالش گرفتم. نه برای فرشم. نه

به این فکر کردم یک سال و نیم پایه‌ی تختم روی فرش بود و جاش هنوز باقی مونده و شاید هیچ وقت پاک نشه. پس چطور بعضی ها انقدر راحت اثری رو که ما روی دلشون، روحشون، زندگیشون گذاشتیم پاک می‌کنن و انگار نه انگار؟

هوم؟! 


* شاعر عنوان رو نتونستم پیدا کنم می‌سپارم به شما. 

  • ۵۲۹

اینجا همه چی درهمه! (١١)

  • ۱۴:۴۶

یکی بیاد به من بگه تا وقتی این قرنطینه تموم بشه، چطوری ذوقم رو خالی کنم با این گیوه های قشنگم که نمی تونم بپوشم برم بیرون؟ 

آیا باید مثل بچه ها تو خونه بپوشم و قِر بدم و منتظر لحظه ی تحویل سال بمونم، بعد با کفشام( ببخشین گیوه هام) بشینم سر سفره هفت سین؟!  

کرونای خر برو دیگه... اح


(عکس حذف شد!)


پ.ن١: دقت کردین کلا لنگه به لنگه پسندم؟! اون از  جورابام این از این!

پ.ن٢: یه سوال دیگه! چرا منی که هیچ جایی قرار نیست برم و بَست نشستم توی خونه، وقتی مادرجان شکوهم داشت ابروهاش رو رنگ می کرد، پریدم و گفتم: منم میقام، منم میقام؟! :-/

پ.ن٣: وان مور کوسشن! چرا بیمه ها انقدر گرون شده؟! می خواستم تمدید نکنم بیمه ماشینو با این توجیه که تا دو ماه دیگه نمی رم از خونه بیرون. بعد گفتم اگه کار اضطراری پیش اومد و سوارش شدم و خدای ناکرده تصادف کردم، چی؟

پ.ن٤: بیشتر از یک ساله اینطوری درهم برهم ننوشته بودم.

پ.ن آخر: هموطن تو رو به ارواح خاک عزیزانت، بشین تو خونه. :-/



  • ۴۱۱
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan