هفت سین کتابی

  • ۲۳:۵۴

قرار شده بگردیم توی کتاب هامون و هفت کتابی که با سین شروع می شن رو بذاریم توی هفت سین کتابی.

کتاب هام ترکیبی از  کتاب های فیدیبو و طاقچه و کاغذی بودن، پس کنار هم قرارگیریشون سخت بود و همین طور صندوق بیانم خرابه و هیچ جوری نمی تونم عکس بذارم، پس بدون عکس بپذیرین و اگه دوست داشتین شما هم شرکت کنین.


لیستشون ایناست:

١-سووشون از سیمین دانشور

٢- ساعت ٤ آن روز از مهین محتاج

٣- سه دختر حوّا از الیف شافاک

٤- سال بلوا از عباس معروفی

٥- سیزده دلیل برای اینکه... جی اشر

٦- سمفونی مردگان از عباس معروفی

٧- سهره طلایی از دانا تارت


+ امسال در برابر تبریک عید گفتن و حتی شنیدن، مقاومت شدیدی پیدا کردم. شاید چون اصلا حس عید ندارم. به چند نفر از دوستام تبریک گفتم، سفره هفت سین چیدم، عکس گرفتم ولی باز هم حس عید ندارم. اصلا ندارم. پارسال سرشار بودم از امید که این وضع نهایت تا خرداد ماه تموم شه و دوباره جمع بشیم دور هم؛ برای همین واسه عید ذوق داشتم و برای تک تک عزیزانم وُیس اختصاصی فرستادم و اینطور تبریک گفتم: 

حالا که از بازمانده های سال ٩٨ هستی، دعا میکنم وقتی به پایان ٩٩ رسیدی یه نفس راحت بکشی و بگی: آخیش... چه سال خوبی رو تموم کردم.

ولی امسال به همون چند نفری هم که تبریک گفتم، فقط به یک "عیدت مبارک ایشالا زود واکسن بزنی " بسنده کردم و حتی تماس هایی رو که باهام گرفته می شد تا عید رو تبریک بگن مثلا از طرف خانوم نون، با تاخیر جواب دادم.  

به همین خاطر کامنتای این پست رو می بندم. تبریک عیدم نمیاد، جواب تبریک دادن هم همین طور. امید است پست بعدی رو که گذاشتم کسی تبریک نگه! :-)))

  • ۲۱۷

چالش ٩ لبخند این سال عجیب

  • ۱۴:۳۳

اگه می خواستم برعکس این چالش ٩ لبخند ٩٩ی رو اجرا کنم، مطمئنم می رفت بالای بیست مورد ولی واسه یادآوری این ٩ تا لبخند خیلی به مخم فشار آوردم، شما رو هم دعوت می کنم توی چالش شارمین شرکت کنین:


١- تمام اوقاتی که توی قرنطینه اوایل سال کیک درست می کردم و خوشمزه می شد.


٢- سیزده به در بالای پشت بوم و دست تکون دادن واسه مردمی که تو کوچه های دیگه و رو پشت بومشون بودن.


٣- اون دو باری که شک داشتم کرونا دارم و نداشتم. در کل زنده موندن خودم و عزیزان و دوستانم یکی از لبخندهای بزرگم بود. دعایی که سال تحویل ٩٩ گفتم این بود: کاش امسال داغ نبینیم که البته دیدیم ولی خب انتظار اون داغ رو داشتیم. 

(البته واسه نوشتن این بند شک داشتم، چون واقعا نمی دونم تا آخر امسال هم زنده بمونم یا نه!) 


٤- وقتی که به سرم زد و از مسیری رفتم که بتونم از آموزشگاه موسیقی در مورد چند و چون کلاس هاشون بپرسم و بعد شور و شوقی که در وجودم افتاد و غیر از درس هفته قبل که واقعا سخته برام و اشکم رو درآورده، در باقی اوقات مایه ی آرامش نیمه دوم امسال بوده برام.


٥- وقتی بعد از ٦-٧ ماه شوشو نی نی رو دیدم و تونستم کادوی تولد چند ماه قبلش رو بهش بدم و با ذوق گفت دفعه بعدی چی واسم میگیری؟


٦- تمام لحظاتی که به بچه ها برچسب موتور یا باب اسفنجی می دادم و خوششون میومد چون انتظارشو نداشتن.


٧- وقتی بالاخره لینک واکسن دندونپزشک ها برام باز شد و تونستم ثبت نام کنم و منتظر باشم که تموم شه این وضع.


٨- تمام لحظات کل کل با استادم، واقعا از ته دل خندیدم. 


٩- این مورد هم تکراریه ولی تمام اوقاتی که بیمارهام خوشحال و راضی و سپاسگزار بودن هم، لبخند بر لب شدم.



+ پارسال، ٥ مورد از ٨ تا، مربوط به سفر و بیرون رفتن و گشت و گذار بوده و الان ٦ مورد از ٩ تا یه جورایی مرتبط با این ویروس مزخرفن. کی فکرشو می کرد تا آخر امسال و شاید سال دیگه هنوز باشه و زندگیمون رو زیر و رو کنه؟!

  • ۲۳۱

خیلی زبونشون دراز شده ها!

  • ۰۰:۰۷

لیوان شیرعسل داغ رو توی دست هام گرفته بودم و با هیجان مستند حیات وحش رو که اتفاقی توجهم بهش جلب شده بود، دنبال می کردم. خوب کردم شالم رو کلاه طور دور موهای خیسم پیچیدم؛ اینطوری گوشواره های گیلاسیِ قشنگم که در کمال ناباوری ماری جُوانا* واسم فرستاد، بیشتر مشخص بود. داداشم سطل آشغال رو گذاشت دم در و رو به خواهرم گفت: از کِی تا حالا این (یعنی من!) مستندبین شده؟

خواهرم سر تکون داد: کلا لایف استایلش خارجیه، به ما نمی خوره.

دماغم رو چین دادم: برو ببینم بابا، این کبکه رو ببین چقدر سفید و تپله. چه خوب استتار می کنه تو برف. الکی واسشون حرف دراوردن.

داداشم رو مورد خطاب قرار داد: دروغ میگم؟ صبح زود تا عصر سرکار بوده. اومده خونه استراحتشو کرده، سازشم تمرین کرده، بعد هم پا شد ورزش کرد، الان هم که حموم رفته و شیرعسل به دست داره مستند می بینه.

داداشم پقی زد زیر خنده: حتما بعد از این مستند هم میری عینک می زنی و لیوان آب پرتقال به دست، کتاب میخونی تا خوابت ببره.

اخم کردم: نخیر آب پرتقالمون طبیعی نیست، قبل خواب هم اهل هله هوله خوری نیستم.

خواهرم ریسه رفت: تازه اینو نگفتم بهت اون موقع می گفت عضلاتم خسته است، باید واسه فردا نوبت ماساجِ درمانی بگیرم.

اینجا بود که خودمم زدم زیر خنده. بی تربیت ها منو دست می اندازن. داداشم سرمست از این همراهی به خواهرم گفت: نیا تو آشپزخونه میخوام یه معجون درست کنم برات مَشتی. 

نگاهش کردم، گفت: کلاس شما خانوم دکتر به ما نمی خوره! شما به جای معجون باید مِی ناب بخوری و ساز بگیری دستت و به درجات بالای عرفان برسی.



* ماری جوانا رو کمتر بلاگستانی قدیمی هست که نشناسه. از بلاگفا کوچ کرد به تلگرام و الان هم زمان هم توی تلگرامه و هم اینستاگرام. مدتی پیش استوری گوشواره های گیلاسیش رو دیدم و خیلی ذوق کردم و ریپلای زدم: چقدر دنبال اینا بودم من، به موی کوتاه میاد. از کجا گرفتی؟ گفت: مترو. سه جفت گرفتم، میخوای واست بفرستم؟ و من هم در کمال پررویی خواستم و بهم هدیه داد این جینگل بلاها رو. 

  • ۴۵۵

بر میگردم تا ببینم کسی نیست، میبینم غم داره دنبالم میاد

  • ۰۱:۰۳

شاید گویاترین توصیف برای حال چند روز اخیرم این باشه: حس احتباس احساسات. 

نمی تونم احساسات نشون بدم. بی حس و حال و حوصله ام.

بعضی وقتا ته دلم رخت می شورن. نمی دونم برای چی. البته که اگه خوب فکر کنم می دونم برای چی. حداقل سه تا دلیل، نه نه پنج تا می تونم براش ردیف کنم.

بنده خدا طرف خیلی سعی کرد راهی برای صحبت با من پیدا کنه ولی واقعا حوصله نداشتم. با جملات یکی دو کلمه ای جواب می دادم و سرم رو بیشتر توی دهن بیمارا فرو می کردم. 

از طرفی پرحرفی های یکی از اعضای خانواده رفته روی مخم و ممکنه حرفی بزنم که نباید. 

عجیب تر اونکه منِ عشق شیرینی، دیروز تا به حال دستم فقط یک بار سمت جعبه شیرینی توی یخچال رفته. حس دلزدگی دارم ولی همینم حس نمی کنم.

عصر کمتر از یک ساعت خوابیدم و بعد با دندون درد بیدار شدم. دقت کردم و متوجه شدم فکم منقبضه و کل دندون های سمت راستم درد می کنن. ترسیدم. من هیچ وقت دندون قروچه نداشتم. سرم منگ بود. یکی انداختم بالا به همراه آبی که توی بطری آب کنار تختم بود. دستم سمت کرشمه نمی رفت ولی باید تمرین می کردم، کلاس داشتم.

استادم هم انگار بدتر از من از دنده چپش پاشده بود. ازم خواست تمرین ابوعطای دو جلسه قبل رو قبل از تکلیف این سری بزنم. تا نیمه ها خوب پیش رفتم و بعد دیگه نزدم: نمی تونم. وسط زدنم حرف می زنین، تمرکز ندارم! باشه برای جلسه بعد. بذارین درس های جدید رو بزنم.

زدم و از زیر چشم حواسم بود که استادم لبخند می زنه و سر تکون میده. تموم شد. دوباره تشویقم کرد ولی ذهن خسته من حواسش به اون تشرِ اول جلسه بود. باور نمی کرد و هی می گفت: جدی نمیگین. 

استاد نکات درس های جدید رو یادم داد و طبق خواهشم از کتاب "تار و ترانه" آهنگ جدیدی رو انتخاب و شروع به زدن "ساری گلین" کرد. چقدر جلوی خودم رو گرفته باشم که اشک نریزم موقع زدن استاد، خوبه؟! بغض کردم. متوجه شد. 

لبخند زدم. گفتم: در پسِ غمی که این آهنگ داشت واقعا به فکر مرگ افتادم. به این فکر که چقدر ما تصور داریم ازش دوریم در حالی که این روزا در نزدیک ترین حالت ممکن نسبت بهش قرار داریم. همیشه فکر می کردم حالا حالاها برای یادگیری موسیقی وقت دارم، ولی کرونا باعث شد به خودم بیام و بترسم.

دستپاچه گفت: می خواین تمرین نکنین این رو؟ نگران شدم، خودکشی نکنین؟!

زدم زیر خنده و خداحافظی کردم.



* عنوان دوباره مستی از خانوم هایده 


  • ۱۸۸

هوپ و بیماران در هفته ای که گذشت. (٣٦)

  • ۱۸:۰۰

کریپتون- در ادامه ماجرای سوال ابتدایی از مردم هنگام معاینه که: مشکلتون چیه؟ 

مرد با تعجب گفت: چی شغلم چیه؟ 

گفتم: نه مشکلتون، مشکل دندونتون!


روبیدیوم- حتی توی یک شهر و در کلینیک هایی با فاصله چند خیابون و محله از هم، بچه ها به طرز متفاوتی بزرگ میشن. چه برسه به مقایسه بچه های تهرانی با بچه های مناطق محروم.

واسه سید مهدی هفت ساله دو تا دندون پالپوتومی و روکش کردم؛ خیلی آقاوار و صبورانه رفتار کرد. آخرش هم وقتی برچسب موتور بهش هدیه دادم، به قدری ذوق کرد که برق چشم هاش رو دیدم. بعد واسه پسرک هفت ساله توی کلینیک دیگه ای پالپوتومی و روکش کردم و با خوشحالی بهش برچسب موتور دادم، گفت: فقط همین؟!

لبخندم جمع شد: خب بیا این ستاره ها رو هم بگیر!

با اکراه قبول کرد و رفتن.


استرانسیم- به مادر اردلان ٤ ساله همون اول گفتم: بچه ات کوچیکه ببرش پیش متخصص. 

قبول نکرد و گفت: قول داده بخوابه.

چه قولی؟ چه کشکی؟ 

انقدر اذیت کرد که دستیارم سرش داد زد. مامانش پرید داخل و دیگه بیرون نرفت. دفعه سومی بود که اردلان ساکشن رو می انداخت روی زمین و دستم رو گاز می گرفت. عصبی شدم و متاسفانه یه داد مختصر زدم. 

دقایقی بعد مادرش نزدیک شد و گفت: دفعه اوله اطفال کار می کنین؟ 

گفتم: نه خیلی کار میکنم.

ادامه داد: پس چطور نمی دونین سر بچه نباید داد زد؟

جواب دادم: این بخشی از فرآیند درمان بود! 

آخر سر هم از اردلان معذرت خواهی کردم. عذاب وجدان داشتم.


ایتریوم- بی حس فک پایین رو درست همون جایی که باید، انتهای فک و با رعایت همه اصول، تزریق کردم. دقایقی بعد دختر با استرس گفت: نمی بینم. چشمم تار می بینه.

گفتم: نترس چیزی نیست. من فک پایین بی حسی زدم، امکان نداره چیزی شده باشه. 

دوباره گفت: نمی بینم.

یکم ترسیدم ولی سعی کردم مطمئن حرف بزنم: عزیزم امکانش هست که انشعاب های عصب چشمت به این قسمت از فک هم اومده باشه، نترس. مورد بوده همکارم به فک بالا بی حسی زده چشم طرف سه ساعت بسته نمی شده و بعدش خوب شده.

با ترس بیشتری گفت: وقتی دو تا چشمم رو باز می کنم، تار نشون میده ولی همین چشمم رو فقط باز می کنم خوبه.

این رو که گفت خیالم راحت شد که چیزی نشده. دستیارم اومد و صحبتی انجام داد باهام و چند دقیقه طول کشید.

یک دفعه دختر با خوشحالی گفت: خوب شدم. اکی شد. بیاین شروع کنین.


زیرکونیم- دندون های قدامی فک بالای پسربچه هفت ساله، به فرم دندون کوسه ای دراومده بود. یعنی دندونهای دائمی پشت دندون های شیری بود و دندون های شیری، لق نشده بودن و باید سریع کشیده می شدن. بماند با چه فیلمی تونستم به پسر بی حسی بزنم. موقع کشیدن گریه می کرد. گفتیم بهش: درد نداری پسر خوب. فقط حس می کنی داره لق میشه. 

گریه اش شدیدتر شد: من می دونم درد دارم یا شما؟ 

البته که همون لحظه کشیدم براش و متوجه نشد و ذوق کرد. نترسین واقعا درد نداشت.


نیوبیوم- از بامزه ترین بیمارهام اون دختر جوونی بود که دقیقا به ازای هر صد و خرده ای باری ( دقیق نمی دونم خب!) که با پوآر هوا دندونش رو خشک کردم، می پرید بالا و غافلگیر می شد و بعد می خندید!


مولیبدن- خانومه زنگ زده بود کلینیک که من باردارم، اگه بیام واسم کار میکنین؟ 

پرسیده بودن چند ماهته؟ 

گفته: همین دیشب اقدام کردیم!

دخترِ پذیرش این رو گفت و غش کرد از خنده. شیفت من که زن نیومد ولی گویا شیفت دکتر بعدی که آقا بوده رفته و دوباره گفته باردارم و مکالمه بالا رو تکرار کرده و آقای دکتر جوان از خنده ای که نگه داشته بوده تا بروزش نده، سرخ شده! میگن با دکترتون راحت باشین ولی نه در این حد!


تکنسیوم- خانوم هایده داشت از ته دل چهچهه می زد و منم سرم به کار خودم توی دهان مرد جوان که به سختی فارسی متوجه میشد، گرم بود. همراهش که مردی میانسال بود وارد شد تا براش روند درمان رو توضیح بدیم. موقع رفتن با کنایه گفت: شاه برگشته؟!

بیمار بعدی هم پسر جوونی بود که عجله داشت در عرض یک هفته تمام دندون هاش رو سرویس کنه و در جواب سوالم که چرا؟ جواب داد: برای گزینش شغل نظامی. 

تازه چشمم به ریش و سیبل انبوهش افتاد!

اومدم سوسکی برم آهنگ رو عوض کنم که دستیارم اجازه نداد. توی اون دو سه ساعتی که زیر دستم بود و یه عصب کشی و چهار تا ترمیم از یک سمت براش انجام دادم، خواننده های سنتی زن و مرد می خوندن و من کار می کردم تا اینکه سنتی ها تموم شد و ریمیکس شادی که از کانال دکتر مستانه، دانلود کرده بودم پخش شد.

پسر زد زیر خنده: حس می کنم رفتم تو فلان تالار و الان عروسیه. سلیقه جالبی دارین.

گفتم: خب کل روز رو توی دهن مردم هستیم، حوصلمون سر میره.

دوباره گفت: نه خوبه قشنگه آهنگ ها. دهه شصتیا این طورین. دهه های بعدی سلیقشون فرق داره.

با اخم گفتم: من دهه هفتادیم. باز کنین.


روتنیوم- دختر جوون و خوشگل خوابید روی یونیت. راستش لمس حالت بالشتکیِ ژل لب واسم طبیعی شده. ولی این بار اون بیلبیلک های طلایی براق و ظریفی که بین موهای قهوه ای دختر بود حواسم رو به خودش جلب کرد. گفتم: چه قشنگن اینا. 

دختر شروع کرد به توضیح و تبلیغ که خوبه و دخترداییم میذاره براتون و دو ماه بیشتر نمی مونه نخواستین ریموو می کنین و بعد همون طور که ساکشن توی دهانش بود، کارت ویزیتش و آخر سر هم آدرس آرایشگاهش رو داد. 

واقعا نمی دونم اسم بیلبیلک طلایی براق با ضخامت مو چی بود؟ خودش هم بلد نبود. ( دوستان منظور لمه موعه!) حس می کنم پشیمون و خسته میشم ازشون. وگرنه قدمی در مسیر داف شدن برمی داشتم.


رودیوم- هی هر بار توبه می کنم که برای بچه ها کار نکنم. باز با درد شدید میان و مجبور میشم اورژانسی اقدام کنم. دندون دائمی پسرک نه ساله رو همراه با اذیت ها و جیغ  و فریادهاش عصب کشی کردم. بدون لحظه ای عصبانی شدن و با واگویه ی درونی اینکه: هوپ! داد نزن سرش، اردلان رو بخاطر بیار.

بعد دندون واسش عصب کشی کردم هلو.

خب طبیعتا روزهای اول بعد از درمان، بیمار درد زیاد داره و باید مسکن مصرف کنه. ولی والدین بچه تشخیص دادن مسکن برای بچه بده و نذاشتن بخوره.

گویا دو روز بعد پدر پسر رفته کلینیک و داد و بیداد که فلان دکتر گفته دندون بچتون عفونت داشته نباید عصب کشی میشده! ( خیلی دوست دارم این مثلا دکتر رو ببینم. حس می کنم همون دکتریه که اون سری هم مرد کرونایی رو به جون من و کلینیک انداخت و بالاخره مرد با ویزیت متخصص قانع شد که عصب کشی من هیچ مشکلی نداشته و دیگه نیومد) 

پذیرش تعریف می کرد هر چقدر دکتر شیفت می گفته طبیعیه درد و اندوش مشکلی نداره، مرد بیشتر داد می زده که میرم شکایت می کنم نظام پزشکی.

اون ها هم دیدن قانع نمیشه که بچه باید مسکن بخوره تا وقتی از درد بیوفته. شماره نظام پزشکی رو روی برگه تقدیمش کردن و گفتن: برو شکایت کن ببینم چی کاسب میشی!

هوپی که بنده باشم انقدر وسواس دارم سرِ درد بیمارهام، که بدون استثناء به تک تک بیمارهام مسکن های مخصوص شرایطشون رو تجویز می کنم. جلسه بعدی که بیمار عصب کشیم رو می بینم، قبل از اینکه خودشون چیزی بگن،  ازشون می پرسم دردشون چطور بوده و واقعا راست میگم که نود درصدشون می گن یا درد نداشتیم یا فقط یه مسکن خوردیم و خوب شدیم.  بیمارهایی مثل بیمار همین خاطره و اینطور همکارهای ناآگاه خستگی رو به تنم باقی می گذارن.


توئیت روز:

( یاد مریض دوستم افتادم جلسه اخر بچه بش گفته خاله کارم تموم شد؟

 گفته اره

_ ینی تموم تموم؟

+اره عزیزم

_ ینی دیگه پیش شما نمیام؟

+نه

_ خیلی خری خاله

و فرار کرده:)))))

*معصومه*)


  • ۴۷۰

هر کسی از ظن خود شد یار من/ از درون من نجست اسرار من

  • ۲۲:۴۰

استاد هوپ: سلام وقتتون بخیر، امروز می تونین به جای ساعتِ فلان، دو ساعت زودتر بیاین؟

هوپ: بله مشکلی نداره آماده ام.

پنج دقیقه بعد: اگه بخواین بهمان ساعت هم میشه بیاین.

-چرا امروز تایم هاتون این شکلیه؟ هنرجو ندارین مگه؟

+ نه امروز رو همه پیچوندن. فکر کنم بخاطر ولنتاینه.


ساعتی بعد سر کلاس:

هوپ: یه سوال، امروز چند نفر حاضر شدن؟

استاد هوپ: دو نفر! فقط شما و یکی از خانم ها که مسنه، اومدین. 

برای لحظه ای ساکت شدم و زدم زیر خنده. خنده ای که قطع نمی شد. 

استاد هم خندید: یکی نیست به روم بیاره حالا که کنایه می زنی، خودت واسه چی امروز کلاس برگزار کردی؟



*استوری روانکاو عزیزدلم که وقتی متوجه شد توی وبلاگم برون ریزی احساسی دارم، کلی تشویقم کرد:

لطفا اگر در حال حاضر در رابطه عاطفی نیستین، برای ولنتاین و برای خودتون ارزش قائل باشین و برای خودتون کادو نخرین.

شما با کادو خریدن به خودتون القا می کنین که من می تونم خلا تنهایی امروزم رو خودم پر کنم.

در حالیکه تنهایی، خلا نیست. ممکنه شرایط امروز شما حاصل یک خرد و تصمیم گیری صحیح و پارتنر داشتن یک شخص حاصل بی خردی و تصمیم گیری اشتباهش باشه.


** عنوان از مولانا


  • ۲۸۸

هوپ به چند سوال پاسخ می دهد.

  • ۱۲:۵۳

به مناسبت چالش روزهای اخیر و خالی نبودن عریضه: 


١- راست دستین یا چپ دست؟

من یک چپ دست مغرورم. الکی گفتم انقدر از دو تا دستم یا از وسایل شما راست دست ها استفاده کردم که باید بگم من یه جفت دستم! 


٢- نقاشی تون در چه حده؟

در حد متوسط رو به پایین. زمان مدرسه خوب رو به عالی بود، حتی یه زمانی عشق طراحی های هنر راهنمایی بودم ولی بخوام نمونه نقاشی های الان رو بگم در همین حده!


٣- اسمتون رو دوست دارین؟

اسم واقعیم رو که بسیار دوست دارم. یعنی خیلیا بهم گفتن که بهت میاد فقط همین اسم رو داشته باشی و همین طور هر جا حرف هوپ (hope) میاد، یاد من می درخشد.


٤- شیرینی یا فست فود؟

جفتشون رو خوشم میاد ولی مسلماً اول شیرینی و کیک. واقعا به سختی جلوی خودم رو میگیرم وقتی از جلوی شیرینی فروشی ها رد میشم. مقاومتم در برابر فست فود بیشتره.

هفته پیش دست خواهرم رو گرفتم رفتیم یه شیرینی فروشی نزدیک خونه که کیک خونگی می فروشن. یه تکه چیزکیک، تیرامیسو و کیک شاتوت گرفتیم و رفتیم یه گوشه توی پارک نزدیک خونه و داشتیم توی سرما و با لذت می خوردیم که خواهرم عق زد و یک موی بلند از دهانش کشید بیرون! از اون موقع تا حالا به شیرینی فکر می کنم حالت تهوع می گیرم. :-/


٥- دوست دارین قد همسر آیندتون چقدر باشه؟ (سانت بگین حتما!)

خب طبیعتاً بخاطر قد تقریبا بلندی که نسبت به خیلی از دخترا دارم، پسرای قد بلند و با هیکل متناسب ( لاغر قد بلند بدم میاد!) چشمم رو سریع می گیرن. (اوف بر من!) ولی اخیراً یکم عقل برگشته به سرم و نظرم اینه دو سانت هم بلندتر بود ولی باشعور و دلنشین بود، قبوله! (دلم نمیخواد سانت بگم!) 


٦- کلاً سوال ٦ نداره این چالش.


٧- عمو یا دایی؟

داییم رو بیشتر دوست داشتم، چون توی بچگی خیلی باهام بازی می کرد و هرررر بار می دیدمش بهم هدیه می داد. منم به بچه هاش خیلی هدیه دادم تا به حال. لازم به ذکره که عروس بالقوه اش هم هستم. عموهام رو هم دوست دارم ولی کوچیکه رو الان بیشتر از داییم هم حتی دوست دارم.


٨- خاله یا عمه؟

با عمه هام راحت ترم. 



٩- مث اینکه به عدد ٩ هم اعتقادی ندارن!


١٠- عدد موردعلاقتون؟

به همین سوی چراغ قسم، یاد دفتر خاطرات دوره دبستان افتادم که بالای هر صفحه سوال بود و هر نفر یه عدد داشت و باید به سوالات مختلف دفتر جواب میداد! 

عدد موردعلاقم رو بگم؟ که چی؟! :-/ عدد موردعلاقه خاصی ندارم.


١١- اولین وبی که زدین رو حذف کردین؟

خیر، اولین وبلاگم توی بلاگفا بود و هنوز بخشی از خاطراتش از گزند اون سونامی در امان مونده ولی دومین وبی رو که زدم حذف کردم.


١٢- با کی بیشتر صمیمی هستین تو بیان؟

اگه فقط معیار بیان باشه: شارمین، آبان، مهربان، یانوشکا، واران، گندم، شباهنگ و ...(بدون لینک بپذیرین!) 


١٣- بابا و مامانتون تو بیان؟! 

شارمین حق داشت هی بگه دهه هشتادیا دهه هشتادیا! چیه این سوال آخه؟!

مامان ندارم ولی مادرشوهر دارم (نیروانا) و همین طور دو تا زن! ( شارمین و مانته نیا که از بلاگفاست.) 


١٤- رو جنس مخالف کراش داری؟ 

نه پس به جنس موافق گرایش دارم. البته حساب شارمین و مانته جداست! داستان داره. 


١٥- مترو یا قطار؟

صد در صد قطار. توی مترو همش استرس رد شدن از ایستگاه های موردنظرم رو دارم، جای نشستن هم نیست معمولا از پنجره هم بیرون رو نگاه کنی منظره قشنگ نمی بینی. قطار رو عاشقم فقط دیر می رسه.


١٦- به نظرت شادی یعنی چی؟

شادی یعنی احساس رضایت از لحظه ای که توشی و کوتاهه، خیلی خیلی کوتاه. 


١٧- سه تا از صفاتت؟

مسئولیت پذیر و باوجدان، بی اعصاب، شوخ


١٨- اگه می تونستی هویتت رو عوض کنی، دوست داشتی جای کی باشی؟ 

همین هوپ باشم با همین خانواده و دوستان ولی نه در ایران. یه دندونپزشک در کشور جهان اول با تمام امکانات روز دنیا. 


١٩- الان از چی ناراحتی یا چی اذیتت می کنه؟

در حال حاضر وسط کمرم درد خفیف داره و اذیتم می کنه.

 از چی ناراحتم؟ حسودی می کنم به اینکه استادم با اینکه بهم گفته از پیشرفتت متعجبم و حتما توی کنسرت شاگردهام بعد کرونا هستی، ولی مرتب هر جلسه یادآوری می کنه که یه شاگرد مسن داره که بهترین شاگردشه و هی اون آقا رو توی سرم می کوبه! :-/

چون فردا ولنتاینه از اینکه تا به حال ولنتاین نداشتم، هم حس ملوی بدی دارم! ( باشه اصن ولنتاین خارجکی، از اینکه تا به حال سپندارمزگان نداشتم هم دلخورم!) 


٢٠- به چی اعتیاد داری؟

گوشیم. کلافه کننده شده دیگه این اعتیاد. 


٢١- اگه می تونستی یه جمله به کل دنیا بگی، چی می گفتی؟

بهشون میگم فکر می کردین یه روز اونقدر به ماسک عادت کنین که بدون اون حس عدم امنیت شدید بهتون دست بده؟! 


٢٢- پنج تا چیز که خوشحالت می کنه؟

این سوال از مواردیه که  یک سال دیگه ازم بپرسن ممکنه یه جواب دیگه بدم؛ ولی در حال حاضر:

١/ وقتی می زنم روی صفحه گوشیم و می بینم کمتر از ١٥ دقیقه تا پایان ورزشم مونده!

٢/ وقتی گرافی پایانی از دندون بیمار ظاهر میشه و همه چیز اکیه.

٣/ وقتی بابام با جعبه شیرینی میان خونه.

٤/ وقتی بعد از n بار تمرین، بالاخره درست می زنم و استادم میگه تو همونی بودی که جلسه اول اون مدلی بودی و من ناامید بودم ازت؟

٥/ وقتی نامزدم فرار نمی کنه و وایمیسته و باهام توی تماس تصویری حرف می زنه. 



٢٣- اگه می تونستی به عقب برگردی، چه نصیحتی به خودت می کردی؟

می گفتم واسه مسئله ای که ٥ سال دیگه برات اهمیت نداره انقدر حرص نخور و خودت رو سرزنش نکن. 


٢٤- چه عادت/ رفتارهایی دارین که باعث آزار بقیه است؟

اینکه اکثرا عجله دارم و روی دور تندم و شاید خودخواه بودنم و تمایل به قانع کردن بقیه با توضیحات زیاد.


٢٥- صبحا اگه مامان/ بابات از خواب بیدارت کنن، چطوری این کار رو می کنن؟

فقط گاهی ماه رمضون بیدارم می کنن. اونم یا تک می زنن که گوشیم سایلنته متوجه نمیشم یا دیگه ببینن خواب موندم میان بالای سرم و من سکته می زنم. در حال حاضر خودم با اولین زنگ هشدارم بیدار میشم همیشه.


٢٦- کراش هاتون زمان مدرسه؟ ( با ذکر جزئیات)

لااله الا الله، چون به خودم قول دادم با صداقت کامل جواب بدم:

توی دبستان روی پسر دوست بابام که همون مدرسه ما و توی شیفت بعدی ما بودن کراش داشتم، یادمه یه بار بعد از تعطیل شدن ما و رسیدن اون ها دو دور دنبالم دور حیاط دوید!! الانم حرفش شد بابام گفت گویا یه شرکت صنایع غذایی زده. نزدیک به بیست ساله که ندیدمش!

زمان راهنمایی روی یکی از پسرای فامیل و همین طور یکی از فوتبالیست های استقلال کراش داشتم. دبیرستانی که شدم انقدر درگیر درس بودم که یادم نمیاد کراشی داشتم یا نه، البته سال کنکور روی معلم ریاضی کنکور دسته جمعی کراش داشتیم که فقط همین آخری مفید بود. بخاطرش بیشتر از زیست، تست ریاضی می زدم!


٢٧- تا حالا شده به کسی اشتباهی پیام بدین؟

واقعا یادم نمیاد. ولی شده الکی پیام بدم به کسی و بعد بگم ای وای اشتباهی بود که سر صحبت باز شه! :-/ ( من زیادی دارم با صداقت جواب می دم!)


٢٨- یک جمله تاثیرگذار برای مخ زنی؟!

من اگه بیل زن بودم... فردا ولنتاینه. هق...


٢٩- چه فرقی بین شما توی فضای مجازی با اونی که توی واقعیت وجود داره، هست؟

واسه دوستای مجازیم که مجازی و حقیقیم فرقی نداره. یک جورم تقریبا وقتی می بینمشون.

ولی توی فضای حقیقی آروم تر، منطقی تر و در مواردی مهربون ترم. توی وبلاگم زیادی رکم که توی فضای حقیقی درجه رک بودنم کمتره و بیشتر محافظه کارم و حسم رو مخفی می کنم.


٣٠- یه دروغی که اینجا به ما گفتین؟

هیچ دروغی نگفتم، فقط خیلی چیزها رو نگفتم.


٣١- توی بیان چند تا اکانت دارین؟

همین یکی.


٣٢- اولین دوستتون توی بیان؟

بذار برم اولین کامنت ها رو چک کنم. 

لیلی نامه (که نیست خیلی وقته)، سحر ( که اخیرا رفت) و شباهنگ


٣٣- چند بار توی وبلاگتون چس ناله گذاشتین؟!

خیلیییی! حتی تگ غر درون دارم. غم درون و شگفتی های برون هم اکثرا چیزناله ان. کلاً نظر من اینه وبلاگ در قدم اول برای برون ریزی شخص نویسنده است. پس حس و حال من و حس آرامشی که بعد از نوشتن پیدا می کنم، بیشتر اهمیت داره تا اونی که می خونه و ناراحت میشه. ( بله خودخواهیم اینجا مشخصه) 


خوشحالم که بالاخره تموم شد...

هر کسی دوست داشت و حوصله و وقت، شرکت کنه.

  • ۴۹۶

‎به تنهایی عادت نده قلبتو/ نگو هر کی عاشق شده باخته

  • ۲۲:۳۹

  این باور رو دارم که توی این شرایط خیلی نمیشه برای آینده مون برنامه ریزی کنیم، مخصوصا آینده دور. ولی بشره و ترس های وجودیش و رویابافی و برنامه ریزی های که حتی شده توی ذهنش فقط باشن برای اینکه مختصراً این  ترس ها رو کاهش بده. 

قبلا گفته بودم گوشه ی ذهنم به عنوان یکی از مسیرهای ادامه زندگی و رسیدن به آرزوی مادر شدن، فرزندخوندگی و مادر مجرد بودنه. ولی قبل از این برنامه یه برنامه دیگه رو مدنظر داشتم و حتی الگوی زنده ی موفقی که این مسیر رو طی کرده بود سراغ داشتم و هر وقت می ترسیدم از اینکه نکنه هیچ وقت نتونم متاهل بشم و مادر، این راه به ذهنم می رسید و آروم می شدم.

اون پلن بی این بود که بعد از یه سنی، دست بردارم از پیدا کردن شریکی که به دلم بشینه و معیارهای حداقلیم رو داشته باشه و فقط اگه یه مرد خوب پیدا کردم که بدم نمیومد ازش، تاهل اختیار کنم تا لااقل اگه عاشق نشدم به آرزوی مادر شدنم برسم. درست مثل دخترداییِ دوستم که در سی سالگی با مردی ازدواج کرد که به جز سر به راه بودن ( برخلاف شوهرخواهر اسبقش) هیچ خوبی نداشت و حتی بنده خدا واقعا زشت بود ( ببینین چقدر طرف خوش چهره نبود که هوپی که عقیدش اینه مرد نباید قشنگ باشه، این مرد به نظرش دیگه زیادی زشت بود!).

دورادور از دوستم در جریان زندگی این زوج بودم. سریع دوران عقد رو طی کردن و عروسی و چند ماه بعد مادر شد. به خودم می گفتم: دیدی هوپ؟ دیدی این راه جواب میده؟ 

تا اینکه مسیر گفتگوی اخیرم با دوستم به سمت دخترداییش کشیده شد و من برای بار چندم بهش گفتم که: اگه به اون یار دلبری که دیدنش، حرف زدن باهاش و بغل کردن و زندگی در کنارش، قند و نبات تو دلم آب نکنه نرسم؛ مثل فلانی عمل می کنم.

این رو که گفتم شروع کرد به وویس های پی در پی فرستادن و ترسیم زندگی این دو نفر اینکه: دلت خوشه ها! اصلا دوستش نداره و اکثراً خونه مادرشه. مشکلی با اون پسر نداره و حتی میخواد دوباره باردار بشه ولی اون فقط از این مرد، مادر شدن می خواست که بهش رسید. اصلا هیچ شور و ذوقی برای همسرش نداره و حتی خانواده اش اون ها رو از لحاظ مالی ساپورت می کنن. دوست داری هوپ این طور زندگی رو؟ هان؟ دوست داری؟ فقط واسه اینکه مادر بشی؟

نمیشه گفت شوکه شدم چون تا حد زیادی قابل حدس بود برام. ولی در کنار اینکه دلم برای اون پسر سوخت، پلن بی رو فرستادم بره رد کارش. هر چقدر فکر کردم دیدم نمی تونم پدر بچه ام رو دوست نداشته باشم و فقط حضورش رو کنارم تحمل کنم. واقعا ترجیح میدم تنها باشم و مادر نشم هیچ وقت، تا توی چنین ازدواج سردی که از اون مرد فقط اسپرمش رو می خواد، باشم...

 [ایموجی اون دختر دست تو جیبی که قدم زنان دور میشه!]


* عنوان یه مردی از ابی 


  • ۶۲۱

هوپ و بیماران در هفته ای که گذشت. (٣٥)

  • ۲۳:۵۷

نیکل- یکی از نزدیکانم زمان بچگی خیلی اذیتم می کرد. حالا از روی محبت یا مرض داشتن نمی دونم. ولی بخاطر دارم یه بار که دستم رو گاز گرفته بود، مامانم با شونه زده بودش مرد گنده رو! یا مثلا هی سر به سرم می ذاشت و اشکم رو در میاورد. بزرگ شدم و کادوی تپلی سر قبولی کنکورم ازش گرفتم. 

اخیرا اومده بود پیشم واسه جرم گیری دندون هاش. خیلی بدم میاد از این کار. هیچ جوری دلم صاف نمی شه با جرم گیری و کثیف کاریش. ولی دیگه فامیل بود و انجام دادم براش.

داشتم دندون اون فرد رو جرم گیری می کردم و بنده خدا درد زیادی بخاطر تحلیل لثه هاش داشت، یه جایی دیدم در عین درد کشیدن داره می خنده؛ گفتم: شما هم به همون چیزی که من فکر می کنم، فکر می کنی؟ گفت: آره. 

صدام رو آروم تر کردم تا بقیه نشنون: انتقاااام دارم می گیرم! 

و بعد بلندتر اضافه کردم: خدایی تحلیل لثه دارین و ریشه دندون حساسه، بخواین بی حسی می زنم!


مس- این کلینیک جدیده انقدر مریض داره انقدر مریض داره که یه شیفت کاریش مساوی با دو شیفت کاری کلینیک های دیگه است. دندون های با ریشه های عجیب غریب، کلسیفیه و مردم خاص اون منطقه. از صبح زود که شیفتم شروع شده بود تا ساعت ٤ بعدازظهر هنوز اونجا بودم و ناهار نخورده و بی حال هنوز داشتم به دندون بیمارِ آخر ور می رفتم! آخرای کارش بود و خوشحال بودم که الان میرم خونمون که در باز شد و یه بیمار معاینه ای اومد. به نرس گفتم نمی بینمش، الان دکتر شیفت بعدی میاد. 

گفت: درد شدید دارم.

عکسش رو دیدم و ناچاراً گفتم بخواب مرحله اول عصب کشی رو برات انجام بدم، دردت بخوابه.

مرد چهل و اندی ساله دراز کشید و من بی حسی رو وارد دهانش کردم، یک دفعه چنان زیر دستم زد که سوزن از دو جا خم شد و اگر دست راستم رو سریع عقب نکشیده بودم، داخل انگشتم فرو رفته بود. تن صدام بالا رفت: این چه کاری بود؟!! 

مرد با ناله گفت: دردم گرفت. 

-خب دردتون بگیره، سوزنه. باید بزنین زیر دست من؟! 

خسته بودم. عصبانی هم شده بودم. دقایقی بعد که عصبانیتم خوابید، سمتش رفتم و گفتم: ببینین شما درد شدید دارین. من بی حسی زدم ولی وقتی دندون در این حد التهاب داشته باشه، باید کمی درد تحمل کنین تا مرحله به مرحله بی حسی دندونتون رو با تراش دندون عمیق تر کنم.

مرد اخم کرد. پا شد نشست. سینی رو هول داد عقب و با قلدری گفت: نمیخوام! تحملشو ندارم. به اندازه کافی درد کشیدم.

من هم با خونسردی دستکشم رو درآوردم، توی سینی گذاشتم و رو به نرسم گفتم: من رفتم خونه. خداحافظ و سریع گان و کلاه و درآوردم.

گفتن نداره که هر چقدر مرد و نرس اصرار کردن اشتباه کرد، نموندم و گفتم تو فاصله تایمی که دکتر بعدی میاد، آمپول مسکن بزنه تا دردش ساکت بشه. 


روی- عزیزم کجا کار می کنی، دخترم دندون درد داره، جرئت نمیکنم جایی ببرمش.

+  بخاطر کرونا می ترسین؟ جایی که من هستم خیلی شلوغه. 

- عه پس یه مطب خلوت معرفی کن.

[دو تن از اساتیدش را معرفی کرده و نفس راحتی می کشد که این بار هم به خیر گذشت. شخص موردنظر همیشه ی خدا دندانپزشک هایش را نفرین می کند!]


گالیم- خودداری خودم رو تحسین میکنم که پسرک ٢/٥ ساله نیم وجبی رو نخوردم، اونم وقتی که بالاخره به تقلید از خواهرِ شیرین زبون بزرگ تر از خودش دهانش رو باز کرد و اجازه داد دندون هاش رو ببینم. پسرک هی نامفهوم سبیل سبیل می گفت. 

به خواهرش گفتم: چی میگه؟ من متوجه نمیشم.

 توضیح داد: چون ماسکشو برداشت الان داره میگه سبیلام بلند شده باید کوتاهشون کنم!

آخه جوجههه تو رو چه به سیبیل؟!

داداش کوچولو رو ارجاع دادم متخصص چون اصلا متوجه حرف هام نمی شد و به دخترک نوبت دادم تا دندون چهارمش رو سرویس کنم. ولی از شانس بد روز موعود، دختربچه که سری های قبل خیلی همکار بود نذاشت براش کار کنم، حتی با یک ساعت و ربع کلنجار رفتن. 

توی روانشناسی یه اصلی هست میگه، نه نگفتن رو تمرین کنین و مثلا وقتی میخواین نه بگین، دلیلتون رو تغییر ندین، فقط هر بار دلیل قبلی رو قاطع بگین و این دختر کل این یک ساعت رو بدون اینکه اجازه بده دست بهش بزنم گفت: دندونم درد می گیره نمی خوام! 

یک جایی بهش گفتم: فلانی اگه جامون عوض می شد تو چکار میکردی یه بچه اینطوری کنه؟

با قاطعیت گفت: صبر می کردم بچه ببینه می ترسه یا نه!

هیچی دیگه قرار شد با داداشش برن پیش متخصص!!


ژرمانیم- از لثه ی زن چرک خارج میشد و دندونهاش به وضوح کشیدنی بودن. گفتم بخواب ببینم بی حس میشن تا خارجشون کنم؟ گفت: نه نه امشب نه! فردا دخترم امتحان املا داره باید کمکش کنم، دندون بکشم نمی تونم!

واسم سواله ماها چطوری مدرسه تنهایی امتحان می دادیم؟


آرسنیک- پذیرش کلینیک میگه: باور کنین هر چی بیمار عتیقه و عجیب غریبه گیر شما میوفته! 

زن شیرده رو به زور راضی کردم دندون قابل نگه داریش رو نکشه و با عصب کشی براش نگه دارم.

دو روز بعد بهم زنگ زدن که زن شاکی شده از وقتی دست به دندونم زدین، تب و لرز کردم و کلی دعوا کرده که نمیام برای ادامه کارم و شما بهم کرونا منتقل کردین و نیومد واقعا دیگه!


سلنیم- به تجربه بهم ثابت شده دندون ٦ و ٧ پایین طول ریشه اش از بیست بره بالاتر احتمال کلسیفیه و بسته بودن دندون زیادتره. دو جلسه ی یک ساعته رو ٤ تا کانال ٢٢-٢٥ میلی متری دندون ششم پایینِ زن وقت گذاشتم. قبلش هم دو جلسه روی دندون شش بالای باز هم سختش وقت گذاشتم. از کارم نزدم و میلی متر به میلی تر دندون کلسیفیه اش رو با فایل دستی باز کردم، جوری که سر انگشتم تا دو روز درد می کرد و متورم بود، بعد فهمیدم وقتی واسه کشیدن دندون عقلش پیش یکی از آقای دکترا رفته و طبیعتا اکس عقل کمتر از اندوی چهار کانال تخصصی، زمان برده، از سرعت عمل آقای دکتر به وجد اومده و ادامه کارهاش رو میخواد با آقای دکتر انجام بده.

پذیرش این رو گفت و ادامه داد: همین الان زنگ زد گفت وقتم رو کنسل کنین نمیام پیش خانم دکتر دیگه.

من هم با آرامش گفتم: مشکلی نداره، مختاره پیش هرررر کسی میخواد بره واسه بقیه دندون هاش. خوشحال میشم.

  • ۴۲۶

انگار پاره تنم رو میخوان ازم بگیرن!

  • ۱۰:۵۲

یکی از دوستان استادم داره واسم سه تار جدیدی می سازه. بعد دیدم جا واسه دو تا ساز ندارم. اونقدرام پولدار نیستم که کلکسیون سه تار داشته باشم.

 ظهر یه تعارف به داداشم زدم که اگه بتونی تو دیوار بفروشیش، نصف پولش مال تو. الان اومد گفت مشتری پیدا کرده و عشرتم رو برد تا طرف ببینه. پشت سر هم داره وویس می گیره از ساز زدن مشتری با عشرت الملوک من...

باورتون نمیشه انگار دارن جونم رو می برن. چه غلطی کردم نمی تونم هم بگم پشیمون شدم.

 بعد بی شعورا میگن: مشکل از سه تارت نیستا، مشکل از خودت بوده! ببین چقد طرف خوب می زنه باهاش؟ :-/


+بیاین بارش فکری راه بندازین اسم واسه جدیده انتخاب کنم، یادم بره عشرتم نیست. اصلا شاید اسم جدیده رو هم عشرت الدوله بذارم؟ که بتونم عشرت صداش کنم باز. هوم؟ یا اصلا به روی خودم نیارم و جدیده رو هم عشرت الملوک صدا کنم؟ 

++ می دونم می خندین ولی بغض کردم اصلا. :-(

+++ من و عشرت در آخرین روزهای با هم بودنمان... 

  • ۶۴۶
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan