تلقین

  • ۲۱:۰۴

نمی دونم چرا از دیدنش می ترسیدم. میشه گفت تقریبا اکثر فیلم های سال ٢٠١٠ رو دیده بودم الا inception. شاید از بس همه می گفتن خیلی خفنه و متوجه نمی شی چی شد و ذهنت به هم می ریزه و این صحبت ها، مقاومت می کردم برای تماشا کردنش.

 از چند ماه قبل یهو دلم خواست ببینمش. توی پوشه فیلمی که از دوستم گرفته بودم نگاه کردم، نبود. از خواهرم خواستم نداشت. از برادرم گرفتم. تصمیم گرفتم وقتی ذهنم آزاده ببینم؛ که هر کار کردم نشد که نشد، فرمتش به لپ تاپم نمیخورد و نشون نمیداد.

نتونستم دانلود کنم. مشکلی که پیش اومده اینه که توی این ایام قرنطینه، نتمون ضعیف و ضعیف تر شده. هر فیلمی می خواستی دانلود کنی سال ها طول می کشید. ولی من می خواستم این بار این فیلم رو حتما ببینم. کمی ناز برادر رو کشیدم و قرار شد تو اتاق اون و پای کامپیوتر ببینم. در عوض لپ تاپم رو دادم بهش که pes نصب کنه و بازی کنه

بماند که وقتی فیلمی برام سنگین باشه، هی توقف می زنم و میرم یه دور می زنم و برمی گردم و برای این فیلم سه چهار باری این اتفاق برام افتاد، ولی صحنه پایانی رو با شگفتی تماشا کردم و گفتم مسلما این توی رویا اتفاق افتاده. نمی تونه این فیلم اینطوری هپی اندینگ باشه. داداشم سر بلند کرد و گفت برو نقدهاشو بخون بعد حرف بزن

رفتم نقدهاشو خوندم و مخم بیشتر از زمان فیلم درد گرفت

می دونین؟ یه فکری در ایام کودکی توی ذهنم بود که ما همه عروسک های یه بچه بزرگتر از خودمون هستیم. اون ما رو حرکت میده و باهامون بازی می کنه. حتی بعضی وقتا به آسمون نگاه می کردم و براش دست تکون می دادم با این تصور که آسمون ما توی اتاق بازی اون بچه است. دقیقا همون وقتی که شروع می کنیم به کنجکاوی در مورد خدا و جهان هستی. بعدها این تئوری رو فراموش کردم. بعد از خوندن این نقد، دوباره تئوری بچگیم یادم اومد. نکنه همه زندگی ما یه رویا باشه؟ حدیث معروفی هم هست که (( النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا ))، که یکی از تفاسیرش غیر از اشاره به بیدار شدن از خواب غفلت بعد از مرگ، می تونه این باشه که واقعا زندگی الانمون یه رویاست که توش دست و پا می زنیم تا بیدار شیم و به مرحله ی زندگی واقعی وارد بشیم. حالا کل زندگی هم رویا نباشه، ولی شاید از یه جایی به بعد خواب داریم می بینیم

باورش سخته ولی فکرش رو بکن بیدار بشیم و ببینیم چند سال اخیر همش یه کابوس بوده. پراید همون هفت تومن، دلار هزار تومن، خط فقر زیر یک تومنه، کرونایی نیومده، مردم انقدر از دین و خدا و کشورشون زده نشدن، توی زندگی شخصی اون فرد رو هنوز ندیدی، دل شکسته نشدی، هنوز دانشجویی و سطح امید به زندگیت بالاترین حد ممکنه...

و ...



  • ۷۶۵

من به آفتاب، یه سلامِ تازه می دم.

  • ۱۳:۴۱

دخترک عاشق رنگ کردن ناخن هایش بود. صورتی کمرنگ، صورتی پررنگ، پوست پیازی، کِرِمی، نقره ای، طلایی، آبی و بنفش هالوگرامی. حتی وقت هایی به زعم خودش شاخ غول رو می شکست و بادمجانی شان می کرد

آخرین باری را که قرمزشان کرده بود، به یاد نمی آورد. شاید هنوز به دبستان هم نمی رفت. در تمام این سال ها از قرمز فراری بود. غیر از اینکه سرخ، رنگی به اصطلاح توی چشم بود، مطمئن بود به دستانِ لاغرِ گندمی او نمی آمد.

گویا در تمام این سال ها منتظر اشاره ای بود تا قرمزشان کند و بالاخره دلش را به دریا زد و لاک خواهرش را برداشت و ناخن های کوتاهش را رنگ کرد.


اتفاق عجیبی افتاد. انگار یک دفعه شد همان دخترک شش ساله ی کنجکاوی که پیراهن سفید با یقه ی توری و دامن لی کوتاه پوشیده. لبه ی جوراب توری سفیدش را روی جوراب شلواری برگردانده و با ذوق به لاک قرمز دستش خیره شده و منتظر بود تا والدینش آماده شوند و به عیددیدنی بروند. یا آن وقتی که با زن های فامیل به دنبال عروس تا آرایشگاه رفتند. مادرجان شکوهش موهای همیشه ی خدا مدل قارچی اش را شانه کرد، جلوی موهایش را جمع کرد، سه دور پیچاند و گیر کوچکی زد، روبان پیراهنش را محکم کرده و اجازه داده بود، خودش ناخن هایش را گُلی رنگ کند.

بعد در تمام لحظات آن روز به لاک دستش خیره می شد. وقتی کتاب می خواند. وقتی چت می کرد. وقتی حلوا می پخت. وقتی مادرش بچه مهندس می دید و او تظاهر می کرد که همراهی می کند. از دیدن دست های شبیه به عروس های هندی اش، ذوق می کرد و دیگران با تعجب نگاهش می کردند و فکر می کرد

فکر می کرد به اینکه چرا تا این حد برایمان قید و بند تعیین کرده اند و هنوز هم می کنند؟ چرا بعدها خودمان هم این خطوط قرمز هر چند به نظر کوچک را جدی می کنیم و زندگی را انقدر به خودمان سخت می گیریم؟ 

شاید فردا روز، دخترک پد لاک پاک کن را به ناخن های گلی اش بکشد و با صورتی دوباره جایگزینشان کند ولی مطمئنا هیچ وقت حس ناب رهاییِ کودکی را که ناخن های قرمز کوتاهش به او داده بود، فراموش نمی کند.


*عنوان پنجره از سیاوش قمیشی


  • ۵۳۵

هوپ و بیماران در هفته ای که گذشت. (٢٤)

  • ۰۴:۰۵

یک) یکی از فانتزی هام در کار با بچه ها اینه که داستان هایی که حین معرفی وسایل کار براشون تعریف می کنم، در جلسات بعدی یادشون باشه؛ که به ندرت این اتفاق میوفته. به دختربچه ٨ ساله که به طرز عجیبی از خواهر ١١ سالش آرومتر و همکار بود، ساکشن رو نشون دادم و گفتم: این چی بود یادت هست؟ وقتی گفت: آقای تشنه. واقعا ذوق کردم چون جلسه قبلی به ماه ها قبل برمی گشت. یکم برخلاف قبل می ترسید که بهش گفتم: شجاع بودی که. چی شد؟ با حاضرزبونی گفت: نیمه شجاع شدم الان! (خاطره قبل از بحران!) 


دو) همون اوایلی که این جریان هنوز جهانی نشده بود و تازه اولین موردها توی قم پیدا شده بود و مردم رفته رفته داشتن می ترسیدن و همه چیز نایاب شده بود؛ توی آخرین شیفت هام فراوان بیمارهایی بودن که التماس می کردن بهشون ماسک بدیم ولی ما با شرمندگی می گفتیم آخرین جعبه ماسکمونه و نمیتونیم واقعا، چون خودمون بیشتر نیاز داریم. الان که مثل آدم فضایی ها لباس می پوشیم، همش فکر می کنم رو چه حسابی فکر می کردیم یه ماسک ساده محافظت ایجاد می کنه؟ البته الان هنوز هم مردم بعد از کار ماسک و دستکش می خوان و ما کمی راحت تر می تونیم ازشون بگذریم.


سه) باز هم اوایل اسفند و آخرین شیفت ها قبل از قرنطینه بود. زن بچه ی ٣ سالشو برای معاینه آورد. گفتم که چند تا از دندون هاش به شدت پوسیده است و باید پالپوتومی بشه. مادرش تایید کرد که می دونیم. نمی خوابه که واسش درست کنین. پیش متخصص هم بردیمش گفتن باید برین اتاق عمل. ولی من و پدرش قبول نکردیم. بیهوشی رو مغزش اثر میذاره

با تعجب گفتم: حرفتون رو قبول ندارم. خب من چکار می تونم بکنم براتون؟ 

-هیچی فقط دارو بنویسین براش. داریم می ریم کربلا. اگه درد گرفت اذیتمون نکنه

نتونستم دخالت نکنم: آخه تو این وضع کرونا کربلا می خواین برین؟ کشورها مرزهاشون رو روی ایران بستن. شما حتی الان بچتون رو نباید اینجا می آوردین اون وقت میخواین ببرین کربلا؟

زن اخم کرد که یعنی از حرفت خوشم نیومد: خانم دکتر نترس. پرسیدیم مرزها بازه. تا خدا نخواد برگی از درخت نمی افته.

و بعد دفترچه پسرش رو گرفت و رفت. مشابه این رفتار رو چند روز بعد در تجمع رو به روی حرم حضرت معصومه دیدم


چهار) هی اینجا اومدم گفتم دلم واسه کار تنگ شده، ولی شِکر خوردم. به خونه نشینی عادت کردم. هر بهونه ای جور کردم اعم از ماسک و شیلد و لباس و لامپ مخصوص گفتن همشو داریم. پاشو بیا

اصن من میخوام زن خانه دار بشم، قرمه سبزی و قیمه بپزم، کیک درست کنم. مبل های خونمون رو هی جا به جا کنم. کهنه بچه بشورم. بچه هامو با عشق و سر حوصله بزرگ کنم. شوهرم واسم طلا بخره ذوق کنم. چیه کار کردن اصلا؟


پنج) به دستیارم گفتم: وضع بدی شده. مردم راحت برگشتن به روال قبل. بیچاره کادر درمان که رمقی براشون نمونده

دختر زیر دستم گفت: زن عموی من پرستار فلان بیمارستان مرکز کروناست. دو ماهه بچه های کوچیکشو ندیده. کشیکش که تموم میشه میره توی یکی دیگه از خونه هاشون، دور از خانواده که نکنه خانواده اش رو بیمار کنه


شش) خانوم نون زنگ زد و گفت: شما دو تا نشدی خانم دکتر؟ 

گفتم: نه عزیزم. من قول میدم دو تا که شدم، اول به شما خبر بدم

گفت: ولی ما زیاد شدیم.

عزیزمممم نوه اش به دنیا اومد. نیشم باز شده و هی دارم از اون موقع می خندم.


هفت) به مرد که به گفته خودش تا حالا مسواک نزده و وضع بهداشت دهانش خیلی بده، میگم: دندونتون ترمیمیه آقا، اصلا اورژانسی نیست. برین بعد حل این بحران بیاین.

جواب میده: الان اومدم که اورژانسی نشه

گفتم: من فقط کار اورژانس انجام میدم. برای ترمیم دندونتون قبلش باید بهداشتتون خوب بشه. وگرنه انقدر لثه خونریزی میکنه حین کار که عملا نمیشه براتون کار کرد. نگران نباشین واسه دندونتون تا چند ماه آینده مشکلی پیش نمیاد.

از روی یونیت پا شد. بعد جلوی روی خودم رفت برای فردای اون روز و با یه دکتر دیگه نوبت گرفت


هشت) زن میان سال وارد شد، حتی از زیر ماسک هم مشخص بود که با تمام وجودش داره درد می کشه. روی یونیت خوابید و نالید: دررررد دارم. بیچاره شدم. دو شبه خدا شاهده نخوابیدم

روسریش رو کشید پایین و زیر فکش رو نشون داد: غده لنفاویم باد کرده

دستش رو کشید روی زاویه ی فکش و برد بالاتر: تا اینجا و پشت سرم دردش پخش میشه. اینم عکس چند ماه قبل دندون هام.

انقدر درد داشت که امون نمی داد معاینه اش کنم و پشت سر هم حرف می زد و ناله می کرد. بالاخره تونستم دندون هاش رو ببینم. به دندون عقلش شک کردم. تست کردم و بله عامل درد خودِ خودِ نابکارش بود. بی حسی زدم. صبر کردم و دندون دردناکش رو خارج کردم. دستیارم براش توصیه های بعدش از کشیدن رو می کرد و زن مرتب خم و راست می شد و با دهان پر از خون و گاز استریل از من و دستیارم تشکر می کرد. دعا می کرد و من فقط به این فکر بودم که خوش به حال اونایی که جون بقیه رو نجات می دن. چه حس خاصی رو تجربه می کنن وقتی از زحمتشون قدردانی می کنن. لعنتی هنوزم که هنوزه بعضی وقتا به پزشک ها حسودیم میشه.


نه) این ماسک های اِن نود و پنج آن چنان فشاری به اعضا و جوارح صورت میارن که فکر کنم من بعد از این جریان یه عمل زیبایی بینی هم باید انجام بدم. قشنگ نوک بینی رو فشار میده پایین و هر بار که از صورتم بعد از چند ساعت برمی دارم جای لبه هاش سرخ و کبود شده


  • ۵۱۵

عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

  • ۱۳:۲۱

میشه گفت مادربزرگم از معدود افرادیه که با میل و رغبت اجازه میدم بوسه هاش رو مستقیم روی لپم بذاره و در مقابل هم خودم واقعی و نه هوایی می بوسمش. این دوری اجباری دو ماهه کلافه ام کرده بود. تا کی باید با تماس تصویری می دیدمش و حالش رو می پرسیدم؟ برام تعریف کرده بودن چند هفته پیش یکی دیگه از نوه هاش زنگ خونه رو زده. طفلی فکر کرده بوده منم. تا پله ها رو بالا بره و برسه به مادربزرگ، پیرزن اسفند رو دود کرده و دویده بوده سمت در که: هوپ مادر صبر کن اسفند بگیرم دورت تا نکنه مریضی بگیری از ما

آخه بعضی از نوه ها، من رو در دسته ی نوه های محبوب مادر قرار میدن! بچه که بودم، محال بود بیاد خونمون و مجبورش نکنم برام قصه بگه تا یه پشتی بذارم کنارش و با دقت به داستان های قدیمیش گوش کنم و هی سوال کنم ازش: مادر چرا زنه انقدر زبونش دراز بود؟ واقعا ماره از چاه فرار کرد و گفت دیوانه شدم از دستت؟!

 دل رو به دریا زدم و رفتم آیفون خونشون رو زدم. جواب داد: بله؟

گفتم: سلام مادر. منم هوپ. درو بزنین و بیاین توی ایوون. بالا نمیام.

وارد حیاط سرسبزشون شدم. درخت توت خم شده بود ولی میوه ای نداشت هنوز. پارسال این وقتا پر بود از میوه. بنده خدا با موی خیس و حوله ی پیچیده دور موهای سفیدش اومد توی ایوون. رفتم عقب زیر سایه درخت توت. از فاصله سه متری هم می شد صورت مثل ماهش رو ببینی. سرم رو بالا گرفتم و یک دل سیر نگاهش کردم. حرف زدیم از زمین و زمان

با بغض گفتم: مادر اشک هام بخاطر آلرژیم داره میاد پایینا، گریه نمی کنم

گفت: بیا بالا اسفند دورت می گیرم

گفتم: عزیزِ دلم خطر من برای شما بیشتره تا شما برای من. تک و توک شیفت میرم. ممکنه ناقل باشم

قانع شد. حال تک تک اعضای خانواده رو پرسید. دوباره گفت: دیدی گردوهایی که واسه فسنجون ناهار روز عید کنار گذاشته بودم، بی استفاده موند؟ 

گفتم: به محض درست شدن اوضاع، اولین کار به جا آوردن قضای مهمونی شماست. نگران نباشین. حالا برین داخل. پاهاتون خسته شد. 

به سختی دل کندیم و خداحافظی کردیم. وقتی در حیاط رو می بستم و به سمت ماشین می رفتم یادم افتاد اولین بار توی عمرم بود که مادر رو دیدم و نبوسیدم. نبوسیدمش.


**عنوان سوغاتی از خانوم هایده


  • ۵۴۸

حالا حرفامو میخوای باور بکن، باور نکن!

  • ۲۳:۲۳

کنکوری که بودم لابه لای برنامه ریزی های درسیم که کِی عمومی بخونم، کی تخصصی و چند ساعت کدوم درس رو بخونم و چند دقیقه استراحت کنم، یه تایم ١٥ دقیقه ای برای رقص گذاشته بودم. اینطوری که دفتر و دستکم رو جمع می کردم و یه آهنگ عروسی ١٥ دقیقه ای می ذاشتم و حالا برقص

این روزها که مرتب سوگلی شهره رو می ذارم و به رقص میام حتی وسط ورزش، یاد حدودا ده سال قبل افتادم. عمره ها

ما رو ببین چی فکر می کردیم، چی شد؟ 

  • ۱۶۲

میژن کامپلیتد؟!

  • ۱۸:۱۴

بله دوستان به نظر می رسه بنده با کوتاه کردن موهام، وارد فاز بعدی قرنطینه شدم

عادت کرده بودم که هر پنج شش ماه یک بار برم آرایشگاه پایین موهامو صاف کنم و موخوره هاشو بگیرم. اسفند که کلا همه کاسه کوزه هامون بهم ریخت، نشد. چند روز اخیر پایین موهام به شدت رو مخم بود. دیگه امروز چند تا کلیپ یوتیوپ دیدم و دلو زدم به دریا و ده سانت موهامو کوتاه کردم. خیلی خوب شد. قشنگ موهام زنده شدن انگار. 

تزریق عضلانی رو هم که چند هفته پیش روی خودم امتحان کردم و متوجه شدم دستم واقعا سبکه! دیروز بالاخره صدای دو نفر از اعضای خانواده درومد که از بس کیک و شیرینی درست کردی، داریم پهلو درمیاریم و چاق میشیم. که البته به من ربطی نداره، می تونن جلوی شکمشون رو بگیرن!

منتظرم ببینم با ادامه این وضع، کدوم قابلیت های پنهانم، آشکار میشن؟!


  • ۹۸۷

لب مرز

  • ۲۳:۵۶

به لاکی که به ناخن های پام زده بودم، نگاه می کردم. رسیدم به انگشت یکی مونده به آخری که همیشه خدا سرش بی کلاه می موند. زرشکی بود لاکم. گفتم بذار یه بار دیگه هم بزنم که زود لب پر نشه. زدم و رنگش شد به سیاهیِ قیر

تعجب کردم. یعنی مرز بین قرمز و مشکی شدن انقدر باریکه؟ 

یادم افتاد به وقتی که گفت: مرز عشق و تنفر برای تو یه خط باریکه. اگه اعتمادت از بین بره، دوست داشتنت به راحتی به تنفر تبدیل میشه

راست می گفت

  • ۱۷۳

هی بازیگر! گریه نکن، ما هممون مثل همیم/ صُبا که از خواب پا میشیم، نقاب به صورت می زنیم!

  • ۱۳:۰۷

مفهوم طرحواره و تله های زندگی رو اولین بار توی کتب روانکاوی متوجه شدم. تله زندگی میگه که دوران کودکی روی بزرگسالیت کاملا اثر می ذاره و جوری شخصیتت رو شکل می ده که باورت نمیشه. مثلا دلیل اینکه همیشه جذب فلان آدم با بهمان خصوصیت میشی، نشونه تله زندگی رهاشدگی یا معیار سخت گیرانه اته که از بچگی در تو شکل گرفته.

همیشه فکر می کردم از لحاظ شخصیتی آدم سالم و کاملی ام، تا اینکه با خوندن کتاب "زندگی خود را دوباره بیافرینید" و انجام تست هاش، دیدم نه یکی دو تا از تله های زندگی به صورت جدی توی زندگیمه. چندتایی متوسط و بقیه اش هر از چندی. دلیل اینکه خوندن کتابش خیلی طول کشیده اینه که آگاهی به مشکلم و سفر به کودکی و یادآوری چند تا صحنه ساده آزارم میده، طوری که کتاب رو پرت می کنم یه گوشه تا چند روز بعد دوباره بازش کنم

والدین من توی اکثر خصوصیاتشون بهترین بودن. حمایتگر، به اندازه خودشون مهربون، وفادار به حریم خانواده، خانواده دوست و حتی هیچ مواد مخدر و مشروبات الکلی رو مصرف نمی کردن که بخواد اثری روی خانوادمون بذاره. ولی با این وجود من درگیر چندین تله مهم زندگی هستم و بعد از چند سال متوجه نقص درونی خودم شدم. همش این تو فکرمه چطور اکثر مردم بدون هیچ فکری بچه دار میشن اونم وقتی با هم اختلاف دارن، هم رو دوست ندارن، یکی از والدین اعتیاد داره، بداخلاقه، مشکلات شدید مالی دارن و و و. چی به سر بچه هاشون میاد؟ 

فارغ از اینکه توی مملکت ما کامل ترین کودک هم وقتی از حریم خانواده خارج و وارد جامعه میشه، ممکنه بعدا بهت بگه: چرا من رو به دنیا آوردی؟ چرا وضع کشور و جهان رو دیدی و خودخواه بودی؟ 

هی به خودم میگم از کجا می دونی مادر کاملی بشی و همسرت هم پدر خوبی باشه و یه بچه با کلی کمبود و آسیب وارد جامعه نکنی؟ 


+ در این راستا خوندن پست های اخیر پیج اینستاگرامی امیر شمس رو که در مورد دلایل فرزندآوریه به شدت توصیه می کنم.


* عنوان نقاب از سیاوش قمیشی


  • ۵۰۶

دستِ بیگانه

  • ۲۲:۳۴

سندرم دست بی قرار، فقط اونجایی که دست های همیشه فعّالت توی دهان مردم، تو این شرایط قرنطینه ازت حساب نمی بره و از حوزه ی کیک پزی می ره توی سبزی پاک کنی و آش پزی و آشپزی و بازم دنبال یه کار دیگه است تا حوصله اش سر نره. 

خدایااااا دلِ دست هام، دندون کشیدن و عصب کشی می خواد!


پی نوشت: راه دیگه ای که برای پرت کردن حواسشون به ذهنم رسیده، یادگیری انواع بافت مو و خط چشمه! هوم؟! :-/

  • ۴۸۰

شادمان باش ولی حال مرا هیچ نپرس

  • ۱۶:۵۰

توی سه گانه ی before زوجی که دست تقدیر از هم دورشون می کنه، بعد از نه سال به واسطه ی کتابی که پسر از خاطرات کوتاهشون می نویسه، با این پس زمینه ذهنی که دختر بخونه و خودش رو نشون بده؛ دوباره هم رو می بینن

  • ۴۵۸
۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ . . . ۲۲ ۲۳ ۲۴
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan