گاهی به کتاب هایت نگاه کن...

  • ۱۱:۲۸

 پیرو بازی وبلاگی هولدن، رفتم سراغ کتابخانه ام تا دنبال کتاب هایی بگردم که بقیه به من هدیه دادن و صفحه ی اولشون پر از رمز و رازه! فکر می کردم فقط کتابی که یکی از دوستان وبلاگیم بهم هدیه داده رو واسه نشون دادن دارم؛ ولی خوشبختانه چند مورد دیگه رو هم پیدا کردم. 

این دوست عزیزم پزشکی می خوند. پس از سوتی هایی که در وبلاگ اولم می دادم، متوجه شد با من هم دانشگاهیه. قرار بود دو سال پیش، روز آخری که میاد دانشگاه واسه ی کارهای انتقالش هم دیگه رو ببینیم که برای من مشکلی پیش اومد و نتونستیم. کتاب " لطفا به من نخندید" رو به یکی از همکلاسی هام داده بود تا به من برسونه. عزیزدلم...


اول دیوان حافظ م، هم امضای مدیر دبیرستانمون دیده میشه:


دبیرستانی که بودم، همین طور عشقی! تصمیم گرفتم در المپیاد ادبیات شرکت کنم، هرچند رشته ام تجربی بود. سورپرایزینگلی! مرحله اولش رو قبول شدم. کتاب شعر "ماه و مهشید" رو هم خود شاعر این کتاب که در کلاس های آماده سازی برای مرحله دوم باهاش آشنا شدم، بهم هدیه کرد.


آخرین مورد هم اول کتاب "عشق و مبارزه" از خوزه مارمول که پدرم از جمعه بازار برام خریده بود، نوشته شده. 21 سال پیش:


+ به طور خاص کسی رو دعوت نمی کنم. هر کسی دوست داره، می تونه در این بازی وبلاگی شرکت کنه.

++ جوگیر شدم و برای مسابقه ی وبلاگی نمک شو اعلام آمادگی کردم. الان استرس گرفتم که چی بنویسم! تقلب هم نمیشه بکنیم تا بتونیم رای جمع کنیم، ای بابا! آخه من بابام مهران مدیری بود یا مامانم شقایق دهقان؟ :-))

  • ۲۱۰
الـ ـی
منم دعوت شدم. ولی چیزی پیدا نمیکنم بذارم :دی
اون در زمستان 75 .. خیلی واسم جالب بود :)
جوینده یابنده بود! 
آره، انگار یه دانای کل نوشته بود. نه خود الهه یا مهرنوش!
شارمین
سلام

اصلا یادم نمیاد کسی تا حالا بهم کتاب هدیه داده باشه! =( اگه چالش گاهی به عروسکهایت نگاه کن داشتی بگو بیام با این سن و سال یه پست بلندبالا از هدیه هایی که گرفتم بذارم ؛~)
سلام، واقعا؟ بگرد شاید پیدا کردی! یا مثلا خودت واسه ی خودت نوشته بودی.
عروسک :-)))) آخرینش رو سال دوم دانشگاه هدیه گرفتم :-))
آقای سر به هوا ...
چه بازی جالبی :/
بلی، شما هم شرکت کنین اگه دوست داشتین :-)
خانمِ میم
والا هیچکس اینقدر شعورش نرسیده به ما کادو کتاب بده :\ 
:-)) خودت شروع کن و کتاب هدیه بده، اینجوری بقیه هم یاد میگیرن.
میس پرتقال
منم خیلی کتاب هدیه گرفتم، ولی متاسفانه اولش چیزی ننوشتن،همیشه بعد کتاب هدیه گرفتن با خودم میگفتم ای کاش حواسم بود و مجبورشون میکردم یادگاری بنویسن،ولی اون لحظه انقدر ذوق زده میشم ک یادم میره.دفعه بعدی حواسمو جمع میکنم.
اصلا قشنگی کتاب هدیه گرفتن به این نوشته ی صفحه ی اولشه، دفعه دیگه حتما حواستون باشه :-)
آبان ...
سال ۷۵ ..چقدر خاص بود ...یک جور غم خاص داشت ..زمستان ۷۵ ..خودکار کم رنگ شده 
آره آبان... دوست دارم بدونم کی این جمله رو نوشته؟ مهرنوش؟ الهه؟ یا شخص سوم دانای کل؟
احسان ..
ماشالا چقدر کتاب..
:-) کمن که!
محمد رضا
خوب و عالی و ممنونم میشه دنبال کنید که دنبال بشید با تشکر از شما
کامنتتون رنگ و بوی هرزنامه ای داره!
آبان ...
به نظر من که دانای کل نوشته ...
یه جور خبر دادن از یه چیزی ...:)
یه حس خاصی داره انگار پشتش یه داستانه ..
آره دقیقا... منم حس مبهم پشت ماجرا رو احساس میکنم...
هولدن کالفیلد
دلم برای اون دوست اولیه کلی کباب شد!
اینهمه با ذوق کتاب خریده بود برات :|
آره واقعا خیلی بد شد نتونستم برم ببینمش :-/
ام اسی خوشبخت
دیدن این نوشته ها یه حس خوبی داره :)
حس خوب و پرخاطره :-)
تی رکس
چقدر کتاب آخریه خوب بود ^_^
آره، جالبه هنوز خود کتاب رو نخوندم :-)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan