اینجا همه چی درهمه!

  • ۰۸:۰۰

1. با وجود اینکه رمز وای فای رو به برادرجان ندادیم تا آلوده ی فضای مجازی نشه، نامبرده از شکمش میزنه و پول توجیبی اش رو خرج اینترنت خطش میکنه! پریشب بعد از اینکه در گروه فامیلی جنجالکی ایجاد کرد و من دعواش کردم که برو بخواب، من رو بلاک کرده بود و من مفتخر به دیدن پروفایلش که 10 تاش عکس نیمار در ژست های متخلف و یکی دوتاش مسی و پویول بود نبودم! به همین سادگی به همین خوشمزگی! :-/

2. اینجانب دانشجو هوپ، اعتراف می کنم که برای بار دوم کارت دانشجویی ام را گم نموده ام! اولین بار ترم چهار بعد از امتحان علوم پایه گمش کردم و المثنی شد. به نظرتون اسم کارت جدیدم که باید برای گرفتنش دوباره برم حراست چیه؟ الثالثیه؟ المثلاثی؟ :|

3. خیلی لذت داره خریدن لباس های سایز 36! اون هم بعد از عمری که سایزت 38 بوده. و از اوجب واجبات پوشیدن اون لباس نو و رقصیدن در جلوی آینه است. خانوم ها درک می کنن که چی میگم ؛))

4. قیافه ی من بعد از گرفتن شرح حال دقیق از بیمارم که پیرزنی 70 ساله بود دیدن داشت! ایشان با سابقه ی سکته ی قلبی، تپش قلب شدید بعد از فعالیت بدنی و چربی خون، صلاح دونسته بودن که درمان پزشکی رو قطع کرده و به طب سنتی روی بیاورند! به نظرشان سنبل الطیب، گل ختمی، عرق کاسنی و امثال هم بسیار موثرتر هستند در درمان ایشان؛ خیلی هم حس خوبی داشتن از این اقدامشون. ارجاعش دادم به متخصص قلب و گفتم تا برگه ای از طرفش نیاری که بیماری هات کنترل شده اند، دندون هات رو نمی کشم. دهه! 

5. در هفته گذشته از جانب شخصی، دختری با شخصیتی پیچیده و های تر! از سن و سالم تشخیص داده شدم. هنوز تشخیص ندادم تعریف کرد از من یا بهم فحش داد!

6. واقعا راست گفته اند که اگه اعتماد بیمارهای سندروم داون رو جلب بکنیم و با مهربونی باهاشون رفتار کنیم، خیلی در روند کار همکاری می کنند. بیمار دختری 32 ساله بود، بماند که 15-16 ساله میزد، به شدت همکار بود. خیلی راحت خوابید و اجازه داد براش بی حسی بزنم. حتی موقع بی حسی پالاتال(کامی) که دردناکه هم چیزی نگفت. من هم با آرامش ریشه های دندون 6 بالاش رو تک تک براش کشیدم. ؛)

7.سکته یعنی با اطمینان از اینکه خواهرت مدرسه است؛ آهنگ رو با صدای بلند پلی کنی. ولی خواهرت یک دفعه در اتاقت رو باز کنه و با آهنگ فریاد بزنه: همیشه باهاتم قسم میخوررم / توی لحظه هاتم قسم میخوررم/ قسم می خوررررم!  و بعد در رو ببنده و تو تا چند دقیقه قلبت رو مالش بدی.  :-/

8. فیلمنامه ی گشت ارشاد 2 منطق خاصی رو دنبال نمی کنه، ولی باعث میشه یکی دو ساعت بی دغدغه بخندین! مرغی که انجیر می خوره نوکش کجه!

  • ۱۱۱

عشق باید یک خیابان دو طرفه باشد.

  • ۲۱:۳۸

هیچ وقت حس ششم دخترها رو دست کم نگیرید. چون به راحتی با طرز نگاه و من من کردن در صحبت هاتون وقتی باهاشون روبه رو می شین، می فهمن که ته دلتون چی می گذره.  متوجه می شن در پس سوال های نامربوط تون درباره ی دندون درد بچه خواهرتون و پیشنهاد کاری که براشون دارین چه خبره! پس چرا شما احساس اونا رو متوجه نمی شین؟ چطور بی قراری و ناراحتی شون از حضورتون رو درک نمی کنین؟ جواب های سربالایی که با اخم به شما میدن که کاملا گویای حس درونی اون هاست، چرا اعتماد به نفس تون تا این حد بالاست و انقدر پیگیری می کنین؟ چرا به حریم بین خودتون و پزشک تون احترام نمی ذارین؟


#البته به همه برنخوره، بعضی هاتون فقط!

  • ۳۸

با اینا زندگیم و سر میکنم ؛)

  • ۱۸:۰۹

عاشق میوه خوردن هستم. مخصوصا سالاد میوه؛ یعنی هر میوه ای توی یخچال هست رو خرد کنی، قاطی هم دیگه بکنی، یه پر نارنگی یا پرتقال رو له کنی روی کل مجموعه و به عنوان صبحانه یا شام بخوری! 

امیدوارم زن باردار، رد نشه ازین ورا!

+ توصیه پایانی: حتما حتما حتما، میوه رو توی وعده های غذایی بگنجونین. میوه خوردن روزانه از اصول یک لایف استایل سالمه ؛)

  • ۹۴

وقتی خیاط هم توی کوزه میوفته!

  • ۱۲:۲۳

گفته بودم که یکی از دندونام اذیتم میکنه و خیلی وقته بهش بی توجهم. بالاخره قبل از عید پیش یکی از اساتید ترمیمی رفتم و خواستم معاینه ام بکنه. گفت دو تا گرافی بایت وینگ بگیر و بیا. من هم گفتم باشه و از بس پیگیرم من! بالاخره هفته پیش عکس رو گرفتم و به خانم دکتر نشون دادم. خانم دکتر گفت که توی عکس خیلی خوب مشخص نیست و احتمالا به عصب اکسپوز میشه و باید قبل از عید دندونت رو باز می کردیم! :(

خب من خیلی ناراحت شدم و استرس به جونم افتاد؛ چون تا به حال هیچ کدوم از دندونام عصب کشی لازم نشده بودن. 

( ایشون جناب آنگل هستن!)

حالا چرا این خانم دکتر رو انتخاب کردم؟ چون توی بخش ترمیمی روزهایی که متوجه می شدم استادم ایشون هستن، واقعا خوشحال می شدم و کارهای سخت رو با خیال راحت انتخاب می کردم. ایشون در ترمیمی 3 که خیلی از اساتید اجازه کارهای سخت رو نمی دادن، بهمون اعتماد داشت و از ما در پایان هر روز می خواست نکات جدیدی که یاد گرفتیم رو بگیم. روز اول بخش ترمیمی 4 هم که آخرین بخش ترمیمی ما محسوب میشه، بهمون گفت که بچه ها شما سال آخرین و فکر کنین که الان که دارین روی بیمار کار می کنین، توی مطب خودتون تنها هستین و باید خیلی خوب بتونین بیمار رو منیج کنین و دم به دقیقه من رو صدا نکنین که چک کنم پوسیدگی مونده، تراش صحیحه یا نه! آخر سر که مطمئن شدین همه شرایط خوبه به من بگین چک کنم. اخلاق و رفتار خوبش با دانشجوهاش و اینکه کانسپتی که در حذف پوسیدگی داشت رو قبول داشتم؛ دلایل دیگه ام بود.

خانم دکتر با اینکه نوبت هاش پر بودن، از منشی اش خواست که آخر وقت نوبت برام بزنن. نیم ساعتی منتظر بودم تا نوبتم بشه. وارد اتاقش شدم. خانم دکتر دوست داشتنی با روی گشاده ازم استقبال کرد، به دستیارش معرفیم کرد که: هوپ جان از دانشجوهای خیلی خوب من بود؛ منم از چشم هام قلب بود که بیرون  میزد. سریع کلپیسم رو درآوردم و روی یونیت خوابیدم. بی حسی زده شد و به جان خودم اصلا و ابدا حس نکردم! گفتم: خانم دکتر ما هم بی حسی می زنیم بیمار حس نمیکنه؟ خندید و گفت: حالا اجازه بده ببینیم بی حسی میگیره یا نه! و 5 دقیقه بعد در حین اینکه خانم دکتر به دستیارش داشت میگفت فلان فرز خوب رو بذار، این آینه خوب نیست اون یکی رو بذار و ... نه تنها دندونم بی حس شد، بلکه نصف صورتم هم طبق معمول فلج شد :-/

جالبه برام که تا به حال هیچ کدوم از بیمارهام نشده بعد از بی حسی زدن دهانشون کج بشه؛ ولی من و بابام و عمه ام بعد از هر بی حسی ( مخصوصا به فک بالا) تا 5-6 ساعت نصف صورتمون کجه! 

خانم دکتر شروع کرد به تراش دندونم و مرحله به مرحله توضیح می داد که دارم چکار می کنم، هر چند خودم هم دقیقا می فهمیدم چه اتفاقی داره توی دندونم میوفته :| این جور لحظاته که یادم میاد چرا سال کنکورم میگفتم اول پزشکی، بعد دارو و آخر سر اگر مجبور بشم: دندون! 

هر بار که خانم دکتر آنگل رو بر میداشت و توی دندونم می چرخوند، صداش توی مغزم اکو می شد و به این فکر می افتادم که بیمارهام هم همین حس رو دارن آیا؟ چه حس بدیه! یکی دو بار هم به زور گفتم که خانم دکتر اکسپوز که نشد؟! و خداروشکر که نشد و دندونم پر شد و خانم دکتر با وسواس، ده دقیقه ای به شکل دادن دوباره دندونم مشغول شد. کار تموم شد، بلند شدم. کلیپسم رو به موهام بستم و با دهان کج از خانم دکتر عزیزم تشکر و خداحافظی کردم. 

طبق روال پست های قبل می خوام نکته اخلاقی بگم واستون :دی! 

دوستان! با ترس هاتون مواجه بشین، هر چه سریع تر بهتر؛ حتی اگر دندونپزشکی باشه!!

  • ۱۳۴

انقدر بخند که ابرا ببارن/ مقصد جاییه که غم ها نباشن

  • ۱۷:۱۱

استرس دارم. تا حالا این کارو نکردیم، ولی توصیه ی بقیه است. نهایتش بهشون بر می خوره دیگه؛ خلاف که نمی کنیم! یکی دو بار اول احتمالا سخت باشه. مادرجان شکوه امروز می گفت دو سال گذشته. می خواستم بگم از اول اون جریان، آره دو سال گذشته. می دونی با اینکه سخت بود ولی همه چیز مثل یه خاطره ی خیلی دوره برام. ازون خاطره های مه مانند توی ذهن. توی این مدتی که گذشت خیلی خوب احساس کردم که قوی تر شدم و در مواجهه اول با افراد، زود وا نمی دم و توانایی منیج اوضاع و کنترل اشک هام رو پیدا کردم. نشسته بودم یه گوشه و داشتم دنبال جواب سوال ها از کتاب می گشتم که پیرزن لبخند بر لب اون چند روز اومد و تلاش کرد اطلاعات بگیره ازم. با لبخند به مادرجان شکوه دایورتش کردم و سرم رو دوباره توی کتاب کردم و خب جایزه ی مسابقه کتاب خوانی خیلی نفیس بود!

از دلهره ی نوبت دندونپزشکی فردا شبم، هم که نیم ساعتیه به جونم افتاده و به آشفته تر نوشتن این پست کمک میکنه بگذرم؛ خدایی لحظه ی باحالی بود وقتی دختر مو بلوند داشت توضیح می داد که مطبش کجاست و من هم زمان با خودش اسمش رو گفتم. بعد سرش رو جلو کشیدم و گفتم فکر کنم از قبل می شناختمت خانوم دکتر، پدرهامون رفیقن! قرار شد اون هم پیلاتس وومن بشه و شما نمی دونین لباس جدید ورزشیم چقدر خوشگله و من چقدر برای شروع دوره ی جدید بی تابم! دو تایی همه ی اطلاعاتی که باید رو، به هم ندادیم و من می دونم وقتی از پدرش جریان رو بشنوه، کمی شوکه میشه! چند نفری توی ذهنم اون چند روز خیلی بولد بودن که علاوه بر دختر موبلوند و آبان و اعضای گروه هم فاز، تو هم بودی آرزوی لبخند دار :) 

توصیه ی پایانی من به شما اینه که اجازه ندین بین پست گذاشتن تون وقفه بیوفته؛ چون توی مغزتون پر میشه از حرف های نگفته و وقتی می نویسین تا راحت بشین، آش شله قلمکار از آب در میاد.


* انقدر بخند از 25 band  


  • ۱۰۲
۱ ۲ ۳ . . . ۳۲ ۳۳ ۳۴
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan