میون این همه خوشگل کیو انتخاب کنم؟!

  • ۲۳:۴۹

 نرم افزار فیدیبو رو بالاخره نصب کردم و سریع سه تا کتاب من پیش از تو، من بعد از تو و پاییز فصل آخر سال است رو خریدم؛ الان انقدر خوشحالم که نمی دونم اول من پیش از تو رو بخونم یا پاییز ... رو!

خدایا این دلخوشیا رو از من نگیر، بالاخره هر کسی یه نقطه ضعفی داره ؛-)


# عنوان آهنگی به همین نام از مهرداد :-/

  • ۴۳

فقط حالم بهتره چون زندگی و ساده گرفتم.

  • ۱۱:۴۳

95 داره آخرین نفس های خودش رو می کشه، نفس نفس می زنه، عین 366 روز رو دویده و انگار که عجله داشته باشه خودش رو سریع رسونده به 96.

سال 95 واسه من چجوری بود؟ یک سال کاملا چالشی بود؛ سالی که سعی کردم دست خودم رو بگیرم و خودم رو از روی زمین بلند کنم و بگم: " یا علی! قوی باش هوپ جانم! "  سالی پر از خنده و گریه، پر مسافرت ترین، پر تحرک ترین، پر کتاب ترین و پر از دو دلی ترین سال عمرم! ماه آخر هم استرس زیادی رو متحمل شدم که باعث شد به فکر یک تغییر اساسی در شیوه ی زندگیم باشم؛ چه میشه کرد؟ زندگیه و سختی هاش، میگذره دیگه!

 دوستان مجازی نادیده و دیده ام! قول میدم سر سفره ی 7 سین، اونجایی که ثانیه شمار معکوس داره پیش میره و همه با چشم های بسته تند و تند زیر لب دعا می کنن، براتون آرزوی تحقق بهترین چیزی که در ته دلتونه و کسی ازش خبر نداره رو داشته باشم؛ شما هم هوپ و امیدواری های کوچیک ته دلش رو فراموش نکنین لطفا ؛)


# عنوان من میلیونر نیستم از زانیار خسروی


  • ۷۴

من از بچه نمی گذرم... (2)

  • ۱۸:۳۱

مرد این بار برخلاف دفعات قبل نگاهش را ندزدید، در چشمان گلرخ خیره شده بود و دود پیپ را به بیرون می فرستاد: این دود که اذیتتون نمی کنه؟ 

صدایش لرزید: نه... 

  • ۹۲

من از بچه نمی گذرم...

  • ۱۵:۲۰

همان طور که روی تخت اش نشسته بود، دستش را برای باز کردن کشوی فلزی زیر تخت  دراز کرد... لعنتی! دستش نمی رسید... درد می کرد! نشستن روی زمین و باز کردن کشو و بلند شدن بعد از آن دیگر مصیبت بود... مخصوصا با آن  پاهای دردناکش... ترجیح می داد زنگ کنار تخت را فشار دهد...

- چی شده باز خانوم نواب؟ باز دوباره صبح شد و اینجا رو گذاشتی رو سرت؟! من از دست شماها چیکار کنم آخه؟

 رحیمی بود... مثل همیشه غرغرو و بداخلاق! 

  • ۱۳۹

تف به ریا!

  • ۱۴:۲۷

میدونی رفیق؟ دنیا و اتفاق هاش خیلی عجیب غریبن. چند روز پیش میون اتاق تکونی م( که امسال خیلی اساسی و بنیادی بود!) یه دفترچه پیدا کردم از اسامی کتاب های کنکوری که 6 سال پیش از دوست سال بالاییم گرفتم و چون نذر کرده بودم لا به لای کتاب های خودم سال بعدش دادم به افراد مستحق! بهش پیام دادم و خودم رو معرفی کردم و گفتم اگه شماره حساب بده حدود پول کتاب هاش رو پرداخت کنم. سخت مشغول بچه داری بود؛ گفت نه و همین که صرف کار خیر شده کافیه براش!

حالا باید با فاصله ی چند روز، بعد از 5 سال یه شماره ناشناس زنگ بزنه بهم و یکی از دوستای دیگه ام بهم بگه که میخواد دفترهای نکات کنکوریم رو که ازم گرفته بود برام بیاره و اگه نمیخوام بده به خیریه! 

گفتن نداره که خیلی تعجب کرده بودم!


+ پارسال از دو تا پلاستیک پر لباس های قابل استفاده ای که نمی پوشیدم، دل کندم و فرستادم روی دیوار مهربانی. امسال نمی دونم هنوز این رسم خوب هست یا نه؛ ولی دوباره از کلی لباس هام که دوستشون داشتم ولی دیگه نمی پوشیدمشون گذشتم... کمدم نفس کشید قشنگ! هرچند از روسری و شال هام اصلا نمی تونم بگذرم :))

++ لطفا برای خوشبختی یکی از بهترین دوست های من دعا کنین، خوش بخت و شاد باشی عزیزدلم ؛)

  • ۱۷۴
۱ ۲ ۳ . . . ۳۰ ۳۱ ۳۲
Designed By Erfan Powered by Bayan