یه روزی استقلالی بودیم، الان می خوایم استقلال پیدا کنیم!

  • ۱۲:۱۲

همین الان که ظهر نشده هلاک شدم از خستگی و هر لحظه یادم میوفته ناخن گیر برنداشتم، نخ و سوزن برنداشتم، دمپایی یادم رفت و باز هم کلی وسیله وسط اتاقم هست که جا واسشون ندارم؛ مادرجان شکوهم هم ازون ور میگه: بنویس توی برگه زردچوبه، آویشن، فلفل، عدس، سویا، امم بده بقیه اش رو خودم بنویسم، بابات رو بفرستم بره بخره. برو از تو کابینت یه دونه پریل مونده برش دار. دستکش هات یادت نره بعد نگی دست هام بوی پیاز گرفت! 

درست همین الان، به این فکر افتادم بیچاره دخترایی که میخوان برن خونه ی بخت! جهیزیه خریدن و از قلم ننداختن تک تک ملزومات چقدر پروسه ی سخت و حوصله سر بریه...


+ پدرجانم دیشب یک قابلمه و یک ماهی تابه ی کوچیک یک نفره واسم خریدن. رنگ ماهی تابه به طرز خیلی خوشگلی آبیِ پررنگه. با ذوق نشونم میدن و میگن: " چون استقلالی بودی واست این رنگی گرفتم! " درسته از سال های فوتبالی بودنم خیلی گذشته ولی میشه واسه چنین پدری نمُرد؟! 

  • ۱۳۳

به جای تسلیت، عصاره ی جانمان را می بخشیم.

  • ۱۵:۰۴


تُف به ریا ولی واسه اولین بار، امروز خون اهدا کردیم. خییییلی شلوغ بود. از دیشب با خواهرم رفتیم برای امروز نوبت گرفتیم. اول کار تست غلظت خون ازمون گرفتن و گفتن برین معاینه بشین. پزشک معاینه ام کرد و وقتی متوجه شد دندونپرشکم، کلی سوال ازم پرسید تا مطمئن بشه هپاتیت و ایدز ندارم. چون نبضم خیلی بالا بود گفت برو ده دقیقه بنشین تا نبضت طبیعی بشه. یکم صبر کردم و دوباره رفتم، بازم بالا بود ولی دیگه قبول کرد برم داخل. تاکید کرد هم قبلش هم بعدش، پذیرایی بشم. آهان راستی وزنم رو هم چند کیلو بالاتر گفتم تا اجازه بدن خون بدم، چون مانتوی گشاد پوشیده بودم شک نکردن!! به خواهرم هم اجازه ندادن خون بده.

آبمیوه و کیک رو خوردم و رفتم قسمت خانم ها. دو تا تخت بود با کلی دختر دانشجو که با لباس مناسب دانشگاه و کوله پشتی منتظر بودن تا خون بدن و بعدش سریع برن سر کلاس تا غیبت نخورن. یک ساعت و نیم منتظر بودم تا نوبتم بشه. یک جایی همون دکتره اومد و به پرستار گفت حواستون به خانم دکترای ما باشه! اونجا بود که متوجه شدم یکی از دخترا دانشجوی داروسازیه و یکی دیگه که چهره اش خیلی واسم آشنا بود دانشجوی دندون و از سال پایینی های من!

بالاخره روی تخت دراز کشیدم و خون دادم.

                  


حدودا یک ربع طول کشید. اگر از حال ما جویا باشید! خوبیم. شکر خدا. سردرد خفیفی هست که با آبمیوه ها و خرما و غذاهایی که مادرجان شکوه در حلقمان می کند و زیر لب غر غر میکند، ان شاالله می رود پی کارش.

 
آهان یک چیز دیگه! هیچ وقت گول بسته بندی های خوشگل رو نخورین. شربت دیفن هیدرامین خوردین؟ این آبمیوه ی یانگ همونه دقیقا. :-/ 
  • ۲۰۶

ای دوست بگیر سفت و کلاهت رو بچسب؟!

  • ۱۳:۱۴

نمیدونم چند نفرتون فیلم in time رو دیدین. فیلم خیلی جالبیه. اگه نخوام اسپویل کنم فقط میتونم بگم داستان شهریه که واحد پولش زمانه و مردم وقتی به ٢٥ سالگی می رسن، سنشون متوقف میشه و از اون به بعد برای ادامه ی زندگیشون باید دنبال زمان باشن. 

می دونین ذهنم درگیر سنم شده. دقیقا بعد از تولدم. ٢٥ سالگی و ربع قرنی و نیمه ی دهه ی طلایی و این طور فکرها. به این باور رسیدم که انسان به هر سنی برسه باز هم فکر می کنه جوونه، سنی نداره ولی از طرفی فوبیای نزدیک شدن به سی سالگی اعصابم رو به هم ریخته! همش به این فکرم زمانم داره میره و کاری نکردم جز درس خوندن و کتاب خوندن و فیلم دیدن. این وسط چند وقت یک بار سفری با هدف خیریه هم بوده حالا!  بعد اون یکی نیمه ی وجودیم میزنه تو سر این یکی نیمه و میگه همین درس خوندنت برای یادگیری حرفه ی آینده ات بوده که به تبع اون با افراد زیادی معاشرت کردی. کتاب و فیلم دیدنت هم دید جدیدی بهت داده و  همه ی این ها به بلوغ فکری و اجتماعی ات کمک کردن. الان توی استرس محل طرحتی و بیکار، نبینم ناامید بشی!

چند وقتی هم هست که دارم روی خودم کار می کنم تا یک سری از صفاتم رو عوض کنم. خودم اسمش رو گذاشتم دگردیسی ٢٥ سالگی! مثلا اینکه رودربایستی رو کنار بذارم و اجازه ندم حرفی توی دلم بمونه و خواسته ای داشتم حتما بگم. یا اینکه از کسی ناراحت شدم، ساکت نشم و بعدش خودخوری کنم و همون موقع با لحن خوب و تا حدی شوخ حرفم رو بزنم. همین طور خوبه مثل قبل با بقیه مشورت کنم ولی انقدر انعطاف پذیر نباشم که حتما نظر بقیه رو اعمال کنم و نظر هوپ کوچولوی درونم رو نادیده بگیرم. شاید به نظر بعضی ها این دگردیسی و رک شدن محترمانه خوب نباشه، ولی خودم خیلی خوشحالم و حس می کنم یکی از ابعاد شخصیتیم داره شکل می گیره. چون توی جامعه ی امروز این طور نباشی، کلاهت پس معرکه است!




* عنوان از یسنا فاضلی

  • ۱۶۷

این روا نیست که یک ثانیه بیمار شوی...

  • ۲۳:۴۷

فکر می کردم حالم بد بشه. سخت باشه واسم. تحمل نتونم بکنم؛ ولی تونستم. انقدر قوی بودم این چند روز که خودم هم خوشم اومد! برخلاف سه ماه پیش که توی سفر بودم و وقتی جریان رو فهمیدم؛ شوکه شدم و خیلی سریع اشک های یواشکیم به هق هق تبدیل شدن و همه دوست هام ترسیدن که چی شده؟ این بار اجازه ندادم کوچکترین اشکی از چشم هام بیاد.

سخته ٨ ساعت پشت در اتاق عمل بودن. سخته انتظار کشیدن. نگهبان به من و خاله و شوهرش نگاه کرد و رو به من گفت: تو بیا داخل. دنبال تختش می دویدم و تلاش می کردم در حین اینکه شونه های برهنه اش رو می پوشونم تا سردش نشه، خاله ی گریونش رو از تخت دور نگه دارم تا نبینه و ناامید نشه. انقدر این چند روز امید دادم به تک تک اعضای فامیل که دکترها کم کم دارن پیش میرن و مهم اینه که بیماریش درمان داره، انقدر که تلاش کردم با پسرک بدقلقش بازی کنم، بخندونمش، بهش غذا بدم که حال خودم هم بهتر شد. مرتب به خودم می گفتم تو حق نداری حتی لحظه ای به نبودش، به تنهایی شوهر و پسرکش فکر کنی، دلسوزی کنی و گریه کنی! حواست باشه.

 حین تعویض کیسه ادرارش با صدای لرزون میگفت شرمنده اتم برو خونه، بذار خاله بیاد. فقط می گفتم سیس! هیچی نیست. اونم می گفت ایشالا واسه زایمانت جبران کنم. می خندیدم و می گفتم بلند بگو ایشالا! داستان های خنده دار فریبا از شاگردهای شیطونش رو تعریف می کردم واسش، درددل می کردم باهاش از همه چیز و سعی می کردم حواسش رو پرت کنم. درسته به عنوان اولین تجربه ی همراه بیمار بودن، ناشی گری های زیادی داشتم؛ ولی بیشتر موندن توی بیمارستان واسه منی که سابقه ی کشیک داشتم، مشکلی نداشت. نمی گم از درد و رنج بقیه ناراحت نمی شدم، نه. اما جوّ بیمارستان واسم تا حدی عادی بود و بهتر بود عمه ی حساس و دوست داشتنیم نیاد و دوباره بهم نریزه. حالا دست هام درد بگیره از ماساژ دادنش، چه باک؟! بالاخره که باید آموزش ماساژی که دوستم بهم داده بود، به یک دردی بخوره یا نه؟! همه ی این ها به دیدن سلامتی و خنده ی خوشگل اون و پسرش می ارزید...


+ فکر می کنم ما بلاگرها یه قانون نانوشته داریم و دوست داریم خواننده هامون رعایتش کنن. اونم اینه که کنجکاوی بیجا ممنوع! پست رو بخون، نظر و احساست رو بگو؛ ولی اینکه بخوای تمام جزئیات ماجرا رو دربیاری، ممنوع! 

ممنونم که این قانون رو رعایت می کنین :-)


*عنوان از بیژن شکیبی


  • ۴۹

مهردخت پاییزی!

  • ۲۳:۲۱


چند سال پیش بود که همین موقع ها پست گذاشتم و برای گذر از بیست سالگی مویه ها کردم؛ هرچند خیلی مشتاق دهه ی سوم زندگیم بودم. الان دقیقا ربع قرن از عمرم می گذره و نیمی از اون دهه ی طلایی که منتظرش بودم رو طی کردم. البته هنوز به شدت مشتاق سال های آتی ام هستم چون کلی برنامه دارم واسه ی این پنج سال.

حسم چیه؟ خیلی گنگه. ولی می دونم تهِ تهِ دلم ترجیح میدم سنم بالاتر نره! 


+ امسال اولین باریه که تولدم توی محرم افتاده. صدای دسته های سینه زنی از پنجره ی اتاقم به گوش میرسه...

++ امروز تولد یکی دیگه از بلاگرها هم هست! جناب فیش نگار  تولدتون خیلی خیلی مبارک باشه :-) 

+++ سال جالبیه واسه ما! من ربع و پدرجان نیم قرن عمر کردیم. حالا من که هیچی ولی ان شاالله تولد یک قرنی پدرجان :-)

++++ گویا گوگل هم تولد من رو جشن گرفته! :-)))

  • ۲۴۲
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
به خودت ایمان داشته باش،
تو قوی ترین شخص زندگی خودت هستی ؛)
Designed By Erfan Powered by Bayan